روزها با ماژیک

۲۴خرداد

اون روز با سین حرف میزدم و حرفاش از جنس چیزایی بود که لازم داشتم. اینکه میگفت عدم قطعیت تو حرفات کاملا مشهوده، اینکه هیچوقت کامنت شخصی نذار حتی تو دیت! چه برسه به رابطه با استاد و این مسائل، اینکه حرفات از جنس امید و آرزو نباشه و بیا تو ریل ورد حرف بزن.

در ادامه خودم فهمیدم که وسط حرف کسی نپرم [خیلی بدیهی بنظر میاد ولی تو یه شرایطی واقعا باید قدرت کنترل خودتو داشته باشی]، نگاه از بالا به پایین مخصوصا تو چیزایی که خودتم اون پایینی. درست حرف زدن و لبخند های به جا و به موقع. اه خدایا

حرف زدن و کلا ارتباط یه چیز خیلی عمیقی هست و تازه وقتی میفهمی که گند میزنی. ینی اینکه باید بلد باشی "ما" رو جایگزین "من" یا "تو" تو صحبت هات کنی و این موردیه که توش میلنگم.

شدیدا نیاز به راهنمایی دارم ولی گاهی فکر میکنم همه اینا بخاطر اینه که بیشتر مستقل شم و به تصمیماتم اعتماد و عمل کنم. با اینکه خیلی گیج شدم و اصلا نمیدونم بهترین ریکشن و بهترین تصمیم چیه اما خب همین شاید یه نوع سنگ محک باشه.

خیلی نیاز دارم که دغدغه زبان نداشته باشم کاش میدونستم بهترین کار چیه. اونقدر تنوع کلاس و منبع و نظر هست که نمیتونم متمرکز باشم و در کنار اینا تناسب هزینه و نتیجه خیلی واسم مهمه.

 

اینکه برای هر موضوعی به یه میزان اونم شدید، استرس دارم خیلی نگرانم میکنه. نباید زندگی اولویتی داشته باشه؟

امیدوارم خدا عاقبت به خیرمون کنه و بودنمون تو این دنیا معنایی داشته باشه.

Magic Farari
۲۱خرداد

امروز یه چیز جالب شنیدم که ذهن تمایل داره در برابر چیزای جدید روند اسکیپ کردن رو پیش بگیره چون مجبوره زیاد انرژی صرف کنه و این باعث میشه هولمون بده به سمت چیزایی که الردی بلدیم تا دوپامین بیشتری ترشح بشه. اما خب این فکت هم وجود داره که ترشح دوپامین از یادگیری چیزای جدید گنده تر و بیشتره. شاید این حالت و رکود چند ساله منو تا حدی توجیه کنه. تا دبیرستان همیشه از گیرایی خودم لذت میبردم تا اینکه برای اولین بار با زیست رو به رو شدم و مدتها طول کشید که کوچیکی یه سلول رو درک کنم. شاید خیلی مسخره بنظر بیاد ولی یادمه سه فصل اول زیست بهم حس جلبک بودن میداد، هم شرایط بد بود [یا بد کرده بودم] و هم مفاهیم خیلی تازه واسه مغزم، تلاشی هم نمیکردم که بفهمم چون عادت به فهمیدن این شکلی نداشتم.

بعدا هم که تو کل دوران دانشگاه حس میکردم فقط عمر هدر میره چون مطلقا حس فهمیدن نداشتم و در کنار بی علاقگی این حس تشدید میشد. اما خب حتی به کورس های پروگرمینگ هم که علاقه داشتم عملکرد خوبی نداشتم و این جز وحشتم نیفزود خلاصه. شاید چون به اندازه کافی باهوش نبودم، تمرکز نداشتم یا تمرین نمیکردم؟ خلاصه اینکه در برابر همه چیز حس پررنگ شکست و نفهمیدن دارم و به ضعف گذشته ربطش میدم که نمیدونی چقدر آزار دهندس و نمیدونم چطور باهاش مقابله کنم.

 

اینکه نوشتم "فکت"، بازم مثل همیشه منو به شک انداخت و خواستم برم پاکش کنم که دیدم مربوط به چیز جالب دومه، اینکه در برابر مسائل خیلی بایاس [ینی در برابر شنیدن و فکر کردن در مورد چیزی جز چیزایی که از نظر خودت فکت هستن، کور و کر باشی] داشته باشی همونقدر بده که واریانست بالا باشه ینی عملا هیچ فکر و نظری راجع به هیچ چیز نداشته باشی که تهش بشی یه املای نانوشته. یه چیزی وسط اینا خوبه به اسم سوییت پوینت که خیلی اسم باحالیه. من برای یه مدت طولانی تو زندگیم اولی [بایایسد] و برای یه مدت طولانی دیگه هم اون یکی بودم ینی هیچ چیز درست و غلطی تو ذهنم وجود نداشت چون ورودی ذهنم حسابی تغییر کرده بود و اصلا ایده ای برای ریکشن نداشتم. شاید الان هم فکر میکنم تو این مرحله ام و امیدوارم یه روز به اون سوپو [کلمه اختراعی :)))] برسم.

*راستش نمیدونم چطور شب میشه و هیچ رضایتی ندارم.

*سم ینی صبح روز تعطیل به یکی ایمیل بزنی و اسمشم غلط بنویسی :")

Magic Farari
۱۹خرداد

از متوسط بودن خسته ام و شاکی. نمیدونم ذات دانشگاه این شکلیه یا اینکه ذهن من به فاک رفته، حس میکنم هیچی یاد نگرفتم و نه تفکر خلاقی دارم و نه متوجه موضوعات میشم و این خیلی ناراحتم میکنه، اضافه بر اینکه خیلی وقتا فکر میکنم ضریب هوشیم بخاطر رکود و مصرف قرص اومد پایین.

خسته ام از این حالت که زبونت میگیره هم از زبانت استیبل نبودن یا حتی اصلا بلد نبودن و هم از حرف زدن در مورد چیزی به اسم پروژه که کلا سه یا چهار جلسه بیشتر نبود و مطلقا هیچ درکی ازش ندارم. خسته ام از اینهمه دل قرص نبودن.

خسته ام از اینکه هیچ درک شفافی از خودم و پتانسیل ذهنم ندارم و نمیدونم خودمو فیلم کردم یا چیزی برای عرضه دارم اصلا؟ خسته ام از اینکه نمیدونم چقدر باید از خودم انتظار داشته باشم و کجام اصلا.

Magic Farari
۱۷خرداد

انقدر این حس آزاردهندس که نمیدونم باید در موردش بنویسم یا نه و اگه بنویسم ممکنه اوضاع بهتر شه یا چی. احتمالا از این جا شروع شد که چند سال بین پیش دانشگاهی و دانشگاه رفتن فاصله افتاد، شاید از بیرون اسمش پشت کنکور بودن، عشق رشته ای بودن و زور زدن واسه اون یا چیزی تو این طیف باشه ولی راستش اینا نبود. یه نوجوون سردرگم، با شخصیت شدیدا [بولد] وابسته و متزلزل که تو برهه ای از زندگیش قرار گرفته بود که دیگه خودش مسئول بود و اونی که همیشه اینسپایرش میکرد و راه رو نشون میداد خیلی ازش دور بود و مشغول دل مشغولی های خودش. اونموقع ها خیلی راجع به هوشم مطمئن بودم ولی الان خودم رو یه آدم متوسط رو به پایین میدونم. خلاصه که اون دوران صرفا شده بود زندانی شدن تو اتاق و مثلا درس خوندن که تهش حفظ شدن دیالوگ های شهرزاد و آسپرین و هر فیلم سینمایی مزخرفی که فکرشو کنی و اهنگ های فوق چرت [البته از یه جایی به بعد اینطوری شد].

تو اون سالها احتمالا نمیدونستم که انگار یجورایی دارم ذهنم رو شرطی به شکست و بی اعتماد به خودم میکنم. دیگه نفس عمیق کشیدن و رو به آسمون ذکر گفتن و نذر و کارهایی که تیپیکال من بود جواب نمیدادن چون پشتش تلاشی نبود. ناامن شدم و این حس خوبی نبود و احتمالا همون دوره شد شکست خوردن در ذهن قبل از اینکه قدمی برداری.

گندهایی که تو ارتباطاتم زدم و خدشه هایی که به روح و روانم وارد شد همشون مزید بر علت واسه این حال این شکلی شدن. حالا مدتهاست که وقتی با کسی حرف میزنم، تو جمعی وارد میشم، حتی به استادی ایمیل میزنم یا به کسی پیام میدم یا هر حرکتی که میخوام تو زندگیم انجام بدم پررنگ ترین حس و حال تو ذهنم شکست و خوش نیومدنه، قبل از اینکه ریسپانسی بگیرم. نمیتونم حس بد ناشی از این ناکافی بودن رو شرح بدم. امیدوارم تو بقیه راه زندگیم فرصت و فضایی برای ترمیم این ذهن باشه.

Magic Farari
۱۵خرداد

* not important, or not connected with subject being discussed

این اصطلاح دائما تو ذهنم میچرخه به نقل از اونجای فرندز! که ریچل و راس داشتن دعوا میکردن [مایک سامثینگ!]

 

اتاقم همیشه نامرتبه علی رغم دوره ای که احتمالا سعی میکردم مرتب باشه [راستش مطمئن نیستم این کار رو کرده باشم] یا شاید مهم بوده که مرتب باشه؟ نه بعید میدونم، خلاصه هیچ تلاشی هم برای مرتب کردنش نمیکنم. مرتب بودن تمرکزم رو بهم میریزه و بهم استرس میده، شاید هم صرفا عادته.

ذهنم و همه جایی که اثری از من هست هم همین شکلیه. کلی تپ باز میکنم و مطالب مختلف و شاید خیلی نامربوط و کلی فایل pdf و خلاصه نامرتبی تو زندگیم خیلی واضحه. گاهی خستگی ذهنم رو عمیقا حس میکنم در حالیکه اون خستگی به نوع و نتایج زندگیم نمیاد اصلا. اما وسط اینهمه نامرتبی، مرتب کردن یا بهتره بگم دسته بندی کردن فایل ها و کتابها حس خوبی بهم میده.

دیروز داشتم منابعی که نوس تابستون پارسال واسم فرستاده بود رو پیدا میکردم که لابلاش چت هامون بود و چقدر تعریف کرده بود ازم و چه حس خوبی داشت، دوست داشته شدن آدمو زیبا میکنه. بخدا! یه جای صحبت گفته بود کاش بمیرم نه اینکه موج منفی بدم یا ناراحت باشم ولی دیگه بسه بنظرم و عمیق تر که فکر کردم دیدم چقدر این حس رو تجربه کردم اما فرقمون اینه که اون تو یه نقطه صعود خیلی بالاست الان.

پارسال احتمالا از شدت فشار روانی خیلی منفی بودم حتی از خوندن آرشبوم هم مشخصه. چت هام پر از ناامیدی و زندگیم پر از بی برنامگی. 

یه دوره ای تو زندگیم معتاد آهنگ شده بودم و اکثرا هم محتواها بسیار چرت و منفی، یادمه وقتی دانشگاه میرفتم اگه تو گوشم هدست نبود عمیقا دچار دلهره میشدم و دیگه اهنگ گلزار همنشین لحظه هام بود :)) [چطوری میتونی اسمم بیاد جایی نمیری!] ولی بعدها به لطف نوک اهنگ انگلیسی گوش میدادم و هر چند توو ماچ ولی بهتر از فاز قبلی بود. اما الان انگار دیگه آهنگ اون حس های قدیم رو نمیده [خودمونیم شخصیتا خیلی داغون بودم]. قبلا ها احتمالا دوران نوجوونی متوجه شدم که دچار بحران تمام نکردنم! ینی حتی یه اهنگ رو تا آخرش گوش نمیدادم یا یه کتاب رو تا ته نمیخوندم و خیلی چیزای دیگه. شاید الان اینکه یه اهنگی رو بارها گوش میدم یکم اعتمادم رو به خودم جلب میکنه.

من هیچوقت برنامه ریزی نمیکردم و بخاطر همین هیچوقت درکی از جایی که بودم و شرایطم نداشتم اما شاید خنده دار باشه ولی واقعا روتین پوستی بهم برنامه ریزی رو هر چند خیلی کم، یاد داد. اون سالی که به لطف نااگاهی از تایپ پوستم و کرم پودر گند زدم به پوستم، مجبور شدم برم دکتر و همون روتین شستشو و ژل آکنه و ضدافتاب و دارو خیلی بهم کمک کرد حس میکنم.

فکت دیگه اینکه چقدر کتاب از پی دی اف بهتره ولی با این قیمتا الان مدتهاست انتخابم انلاینه چون از زمان کنکور بخاطر کتابایی که میخریدم و نمیخوندم از خودم بدم میاد هنوزم. کتاب فیزیکی و تموم کردنش حس خیلی خوبی داره.

چقدر همیشه از رویارویی با خود حقیقیم فرار کردم، همیشه درگیر چیزای بی ربط بودن و دچار خستگی شدن، چقدر مدیونم به خودم.

دقیقا همینقدر درهم برهم.

Magic Farari
۱۰خرداد

داشتم به این فکر میکردم که میگن بهترین اتفاقا زمانی میفتن که انتظارش رو ندارید. انقدر فضای فکر و ذهنم مسمومه که واسه کسی که دنبال بهانه [مطمئن نیستم] باشه دائما به طور منفی فید میشه این حس ترس و دلهره. این حال و هوا و این شخصیت رو اصلا دوست ندارم، انگار خودمو خیلی جدی گرفتم و اینهمه پوچی رو نمیبینم.
به مهمونی 5شنبه و آدمایی که باید ببینم فکر میکنم و برای حفظ ظاهری که اصلا هم توش موفق نیستم و وجودم پر از حس بد میشه. نباید بشه، یه جایی به این نتیجه رسیدم که مهربونی برنده س، اما نمیتونم بهش پایبند باشم. دچار میکس احساسی میشم، از حسد، ضعف، جهل، دشمنی، جادو و خیلی چیزای فاکداپ دیگه.

احتمالا از خالی بودن اینطوری از این حس ها پر میشم. که اگه ذهن و قلبم پر از رویا و هدف بود خیلی اوضاع فرق میکرد، احساسات نابجا رید به همه چی همیشه. دیشب با سرچ اسم پردیس احمدی به لاک قرمز و یوتیوب و بقیه فیلم سینمایی ها رسیدم که همه رو دوران کنکور درو کرده بودم، باورم نمیشه چقدر خودم و همه چیز رو به مسخره گرفته بودم.

میخوام از دلمردگی و رفرش کردن تمام اکانت هام بگم که ذوق هر اتفاقی رو کور میکنه و اونور قضیه دیدن آدمایی که پر از رویا هستن و همین نجاتشون میده. اینطوریم که شروع نکرده باختم! نمیدونم ریشه این حس دقیقا کجاست اما بحرانیه. حس ناکافی بودن درونم بیداد میکنه و واسه رفعش دارم کاری نمی کنم.

میدونم چقدر این حس ولید نیست اما کاش یه همراه یا یه منتور داشتم. میدونم این حس ها پوچه همهشون واسه خودم تکراری شدن. تهش جز خودت کسی نمیتونه کمکی کنه.

Magic Farari
۰۸خرداد

فقط فکر میکنی که تغییر کرده چیزی، اما هیچی عوض نشده.

دوباره رو پروفایلت عکس گذاشتن و حس نفرت غلیظ به خودت و قیافت و بعد استوری گذاشتن و ترک کردن ادما و ناراحت شدن. و ناراحتی عمیق تر شدن و تصمیم به حذف اکانت.

دوباره سرچ آدمایی که میشناختی و غم.

میم همون شاخ مدرسه و سم روان بقیه. همون زندگی ایده آل و همه چیز داشتن، مادر شده. وای نات :) یاد قرارمون تو کافه و کنسل کردنش افتادم. یاد خود مزخرفم افتادم که همیشه باهامه.

Magic Farari
۰۸خرداد

بعد از چند روز احساس سنگینی تو قفسه سینه و دلهره شدید و سست شدن دست و پاهام و شب های ناآروم [که در برابر اون شب های وحشتناک پیش دانشگاهی هیچی نیستن البته] رفتم درمانگاه. طبق. انتظار شیفت ش" بود و خب اون مهربونه و من بی حوصله، حوصله هیچکس و هیچ نوع تعارفی رو ندارم. فشارم و ضربان قلبم نسبتا بالا بودن که احتمالا بخاطر پیاده رفتن تا اونجا بود و قراره فردا برم آزمایش، خودم میدونم چیزی نیست و نتیجه استرس شدیده ولی خب. زبونم نمیچرخه حرف بزنم، دغدغه هام واسه خودمم بی بها و تکراری شدن. در جواب اینکه پرسید سردرد و حالت تهوع داری، گفتم فقط میخوام بمیرم :)) نمیدونم چرا اینو گفتم شاید تو ناخوداگاهمه؟ روزها خیلی پر تنش هستن، در کنار همه دلهره هام که دیگه نمیدونم ساختگی هستن یا واقعی، به خراب شدن ساختمون فکر میکنم و قلبم فرومیریزه، به خیلی چیزا که حتی درک تحلیلشون رو ندارم و فقط غمگین میشم.

کمی شادی لطفا.

 

Magic Farari
۰۵خرداد

گاهی اوقات شرایطی پیش میومد که نمیتونستم با کلمات ثبتش کنم و میگفتم کاش میشد حس این لحظه رو ثبت کرد. این حس گاهی خیلی تلخ بود و راستش خیلی شیرین بودنش رو یادم نمیاد.

این روزا که دائما اینستاگرام رو چک میکنم که استوری های نوس از سفرش رو ببینم دائما بهم تشر میخوره [توسط کائنات؟] اینکه رویا داشتن و زندگی خودت رو زندگی کردن چه نتیجه ای داره. به قول خودش لازم نیست منطقی باشی فقط کافیه از قلبت پیروی کنی. چند روز پیش با خودم فکر میکردم و یاد سال یک و دورغ های شاخ داری که از چند وقت قبلش شروع شده بود و شاید یجورایی مکانیسم دفاعی ذهنم برای اینکه حقیقت تلخ شکست رو نپذیره بود افتادم.

تا جای ممکن سعی کردم به خودم بفهمونم که دروغ چقدر ترن افه و آدما از کسایی که خر فرضشون میکنن [حتی اگه نیت قلبی چنین چیزی نبوده] خوششون نمیاد [حتی خودت]. هیچ آدمی بودن کنار کسی که چند سال ازش بزرگتره و در مقابل حقیقت زندگیش انقدر ضعیف بوده که به دروغ پناه اورده حالش رو خوب نمیکنه، اونم تو شرایطی که کل آدم کول اون بیرونه.

اما روزا و شرایطی که مجبورم میکرد [بسته به شخصیت اون دوران و تجارب قبلی و ارتباطات سمی شاید] نتونم صادق باشم رو مرور میکنم. گریه تو نمازخونه در واکنش به مامان یکی از هوافضایی ها :)) و تمام اونا [حتی خودم] که قراره چی بشه و ته این رشته چیه [الان فهمیدی؟:)] حتی خود نوس و اون دوست چیپش! [بخاطر gestureش موقع سوال پرسیدن در مورد آینده رشته ام] یادمه اونقدر ناراحت شدم که درونم سست شد و کلا پاشدم رفتم بیرون. حق داشتم؟ خودم تو ابهام بودم، تازه الان آدمی رو میبینم که تو اینتل کار میکنه. اونموقع پر از ترس بودم، حتی الان اما شاید ترس آمیخته به امید خیلی تحملش راحتره. واکنش همه آدما بهم همین بود جز پ" شاید دلیل حرف زدنم باهاش هم همین بود. منتهی ریشه مشکل عمیق تر از این حرفا بود :) " نیاز به تایید دیگران داشتن" که اگه این نبود چرا باید حالم بد میشد؟ وقتی نمره میانترم هام از تمام این نوابغ بیشتر شد همون ترم یک.

درون سست و تنهایی و ترس های مازاد و فکر به آینده و اون شب حرف زدن با اون سیم احمق و روشن و خاموش شدن چراغ بارها و عصبانی شدم و دعوا تو روز آخر :) یادم رفت که نوگ رفت و با نوس باند شد. و من لفت اوت بودن خودم رو قلبا پذیرفته بودم، چه بسا که سر هم اتاقی گرفتن پر از استرس بودم که کسی نخواد باهام باشه [در این حد حس ارزشمندی داشتم!]. از راه نرسیده میز پرایوت رو برداشتن و چرا پذیرفتم؟ چون حوصله بحث نداشتم هیچوقت، تمام روزا حالم بد بود از عملکرد معاون آموزشی تخمی گرفته تا اینا [تک تک کارهاشون] عمیقا حس تنهایی داشتم و واسه من که اونقدر تایید دیگران مهم بود و بدترین پاسخ دفاعی رو نشون میدادم. 

حالا اینکه فکر میکنم بتونم برم و با نوس تو یه اتمسفر باشم خیلی متعجبم میکنه. میدونی از کسی رو نداشتن این شکلی میشم. اون کلی آدم دورش که کمکش کنن و دانشکده سازماندهی شده و مسیر مشخص، من که به یکی گفتم تایتل های سی وی رو بگه رفت تو غار رسما!

قرار سفر میخواستن بچینن و مثل همیشه حس مزاحم بودن داشتم و بیخیال. هنوزم اصلا با جمع مختلط اوکی نیستم [شاید حتی بیشتر از قبل] شاید واقعا ذهنم بسته س؟

میدونی فقط باید درس میخوندم، خیلی واضح بود!

اما درگیر شدم، اما درگیرم. درگیر چیزای تخمی، آدمایی که به هیچ جاشون نبود و نیست اصلا. یادمه اولین بار که پیج ک و نک رو دیدم واقعا حالم بد شد :))) اسمش مهرطلبی هست یا چی، اینکه همیشه بخوای میخ طویله تو چشم بقیه باشی یا بگی همه چیو میدونی و تجربه کردی و :/ وای چقدر پوچ و احمق، نمیدونم اما حیف زندگیم. اونروز که رفتم استان [از این بعد میخوام بهش بگم شهر:))] همه خیلی خوشگل بود و داشتم فکر میکردم با تمرکز رو قیافه خیلی بدجور باختی در کل.

نمیدونم پذیرفتن مسئولیت اشتباهاتت کافیه؟ چیزی رو جلو میبره؟

*دروغ نگو -- مصداق واقعی ضعف فقط همینه.

* الان همه زندگیم رو یه آن مرور کردم، کلا بخاطر خوشامد دیگران و تاییدشون [حتی تو ناخوداگاه] و کر دادن به نظراتشون [خیلی غلیظ] به تمام مراحل زندگیم گند زدم [همیشه] و همیشه هم تنها بودم اتفاقا :)

* حس دلشکستگی خیلی خیلی عمیقی دارم. همه زندگیمو حروم کردم بخاطر "بقیه" و دائما به سرزنش خودم گذشت بهترین دوران زندگیم. قدرت نه گفتن نداشتن؟ ترس از طرد شدن؟ ترس از تنها بودن با اینکه همیشه بودی :))

* حتی از گوش دادن به پلی لیست آهنگای مربوط به اون دوران حالم بد میشه.

* الان که فکر میکنم بودن نک یجورایی خیلی خوب بود، علی رغم حس های بدی که ازش میگرفتم که خیلی وقتا تقصیر خودم بود. یجورایی رولوشن بود واقعا مخصوصا تو سریال دیدن!

Magic Farari
۲۸ارديبهشت

فلان کتاب رو بخرم - سیمی کنم با پانچ مربعی و دابل - فست فود - دکتر پوست و فک - آزمون آزمایشی - پروژه - سن - کار - ادامه تحصیل - اینستا - شهر - اقوام - خانواده - پوچی - خودکشی - جرات - ارتباط - کلاس - پارتنر زبان - سلامتی - خواب - برنامه ریزی - ترس - کیفیت پایین - تعلل - اینترنت - برق - آب - سریال - پادکست - بازیگری - نسا و نگار - گذشته - کمکاری - عزت نفس - قیافه - زبان - درس - توجه - زندگی بقیه - اکانت فیک - خودسانسوری - فرار - ابهام - اون یه سال سخت تلاش کرده - حال خوب - خواستن - هدف - انگیزه - میخوام بمیرم فقط - مصرف گرایی - لب یا تئوری - پایتون - بایو - آبرسان - ماسک - تخمه - یوتیوب - شیرینیجات - ارشد - خسته ام - گیر به نصب برنامه - بررسی کیفیت - لپ تاپ امانتی - کامیپوتر ساینس - ورزش - موسیقی - دبیرستان - وقت - عرضه - بسه

 

Magic Farari