کل دیروز رو حس مرگ داشتم [لیترالی] انگار هیچی [لیترالی] نمیتونست آرومم کنه. بازم پیام دادم ... اولی همو ببینیم که طبق انتظار بی جواب موند. نمیدونم کجا تریلر یه مینی سریال رو دیدم و شروع کردم به دیدنش [ژانر دراما] و کمکم کرد گریه کنم و کمی دلم آروم بگیره، چرا؟ چون موضوع دراماهای دبیرستانی بود که دختره قشنگ نبود و با یه پسره وارد رابطه شد و پسره میخواست که مخفی نگه دارن چون بولی میشد بخاطر بودن با اون :) و خب قسمت قشنگ و محبوب نبودن دختره شدیدا باهام رزونیت کرد و انگار یهو همه اون حقیقتها بهم برگشت ... انگار این سالها با حباب آگاهی به زور به زندگی ادامه دادم، با خوندن مطالب روانشناسی، پادکست، تراپی و تلاش برای فهمیدن عوامل درگیر در روابط و دینامیک بین آدما برای باور کامنتهای مثبت گهگاهی و زور زدن برای دیدن اینکه فقط خودم کنار خودم بودم و آدما اونقدرا هم مهم نیستن ... اما ات دی اند آو د دی حقیقت اینه که دوست داشتنی نیستم و مهم نیست که چقدر تلاش کنم از این حقیقت فرار کنم
یادم رفته بود...
اینکه حتی اینجا هم وقتی با دختر دیگهای هستم، کسی به من توجهی نمیکنه. چه اونروز که تو باس پسره کاملا حس نامریی بودن بهم داد [علی رغم تمام تلاشش برای گهگاهی ارتباط چشمی برقرار کردن و ضایع رفتار نکردن که چقدر از این دختره خوشش اومده] و چه هر وقت دیگه و با هر کسی دیگه و دتس اوکی.
یادم رفت که میترسیدم وارد جامعه بشم و تو ۱۸ سالگی که همه ذوق استقلال و ساختن زندگی دارن، هیچ و هیچ ذوقی برای دانشگاه رفتن نداشتم و میترسیدم بولی شم. ینی اگه به زور اونهمه دارو و اون جلسه مشاوره با اون مشاور رندوم نبود [که مثل همیشه کل جلسه رو گریه کردم] که تشویقم کرد به انتخاب رشته کردن و گفت تو دانشگاه بلاخره ۴تا آدم حسابی پیدا میشه که باهاشون معاشرت کنی و الان نیاز به شروع داری و پزشکی بعدش میاد [و بله فهمید که مساله قبولی تو این رشته نبود]... احتمالا تا الان خودم رو خلاص کرده بودم چون دیگه فکر نمیکنم توان زندانی کردن خودم تو اون اتاق رو داشتم :) خدا خیرش بده واقعا، شاید تنها آدمی که بنظر واقعا مشکلم رو فهمید و بله تو همون دانشگاه ادمایی رو دیدم که عمیقا حس فهمیده شدن و دیده شدن کردم [علی رغم تموم دردهای مختص خودش].
اما همه این اتفاقات دلیلی برای تغییر این حقیقت نبود که من اولویت کسی نیستم، من اون دختری نیستم که فکر کسی درگیرم بشه و بخواد دلم رو به دست بیاره [!]. هیچوقت حسم برای کسی [حتی ذرهای] مهم نبوده، اگه از کسی خوشم اومد یا سعی کردن بگن ایتز می نات یو و روی زندگیت تمرکز کن! یا ازم فاصله گرفتن با این بهانه که ازم محافظت کنن :) یا اصلا حرف نزدن و چه اهمیتی داشت که من داشتم میمردم از غصه؟
نتیجه؟ :) قلبم از اینهمه درد میلرزه و پیام میده که میدونم قشنگ نیستم و تو قطعا میتونی با بهتر از من باشی و حس گناه دارم از اینکه ازت خوشم میاد ...
چی میشه که ریست میشم و حس میکنم قراره اتفاق تازهای بیفته؟
میبینی منو ... مگه نه؟