روزها با ماژیک

۰۸مرداد

پس از چند بار تغییر با این صدا در پس زمینه.

دیشب قبل از خواب میخواستم بیام بنویسم استعداد زبان ندارم -- وقتی از رویارویی با حقیقت خودت که درست تمرین نمیکنی و صرفا خودتو ٬٬آشنا٬٬ میکنی و نمیدونم تا کی، میترسی یا میخوای طفره بری. یا؟ نمیدونم چقدر دچار سلف جاجم و چقدر اوضاع واقعیه. کاش یه دوست همراهی تو این زمینه داشتم که زبانش ادونسد بود [بازم بهانس]

عصبانی شدن هام عمیق و پر از خشمه و خیلی وقتا نه قدرت کنترلش رو دارم و نه میدونم چطوری ایجاد میشن -- وقتی شاهد همین رفتار تو اطرافیانم هستم، شدیدا بهم میریزم چون واسم شدیدا منفوره و عجیبه. مسایل حل نشده یا بهانه واسه پراش ذهن، نمیدونم ولی یاد ترم ۲ میفتم که در جواب یکی واسه دعوت به دیت، هارش و همزمان منفعل برخورد کردم و در نهایت ریمووش کردم :) نمیگم الان شخصیتم تو این موارد رشد کرده چون نکرده -- چون رشد محصول یادگیریه و اصلا آپدیت نشدم. یادمه به سین گفتم چیکار کنم و جواب ٬٬ نمیدونم والا، از کی هم میپرسی٬٬ و بعدش سرد شدن و نهایت هم سرکوفت دوستانه بود. بیلیمش نمیکنم، خودمم بیش از این نیستم.

اما بت ساختن هام از آدما، منزوی و ایزولیت کردن خودم و بستن چاکراها واسه یاد گرفتن های به موقع-- بیخیال هو ام ای کیدینگ :)))) از کی باید کمک میگرفتم؟ همون موقع که نوس تغییر رفتار میداد و انگار که الان قحطی میاد، اه چقدر فکر میکنم [اگه ناراحت بنظر میرسید لزوما معنیش حسادت نبوده احتمالا سعی میکرده بحران های درونیش رو حل کنه یا باهاشون کنار بیاد -- برعکس تو که انکار میکردی و دور میشدی که مورد سوال قرار نگیری] اما الان من به حالش غبطه میخورم به آدمای خوب دورش، به دستش گرفته شدن های به موقع و راستش امیدوارم همیشه خوشحال باشه.

میخواستم از فول کردن خودم چندین سال و به زور خودتو فیت کردن تو چارچوبی که بهش تعلق نداشتی و اکوارد بودی و نتیجه باخت تو چیزایی که توشون خوب بودم بنویسم. آره حقیقت اینه که من تو مسایل عاطفی اکواردم و این بهترین توصیفه .سیاست رفتاری یا به اصطلاح موو ندارم ابدا و صیور نیستم، فاصله دلبستگی و دلزدگیم بسیار کوتاهه و گاها اورلپ داره. آدم فرصت دادن نیستم، آدم بخشیدن اشتباهات بزرگ نیستم، خوشگلم نیستم :)) و جالبه که برای مدتی یادم رفت اینو و میزان اهمیتش رو. و قطعا فان بودن و توخالی نبودن و خیلی چیزای دیگه.

نمیدونم چرا انقدر اکانت هامو چک میکنم، نمیدونم چرا غرق میشم تو چیزایی که آگاهی ندارم. میدونم باید متمرکز باشم ولی این دونستن ها پل نمیزنه به چیزی.

هی فکر میکنم و تهش به این نتیجه میرسم که چرا میخوای تغییر بدی؟ اوکی قدرت برقراری ارتباط یا بهتره بگم قدرت ساخت ارتباط طولانی مدت سالم رو نداری سو وات؟ دیگه چقدر میخوای خودتو زجر بدی؟  

تا این پست رو بنویسم کلی اهنگ رد شد و به صورت حسی مثلا تو کلمات این پست شر کردم.

Magic Farari
۰۵مرداد

با این صدا در کانال مهدی معارف.

قلم مهدی معارف همیشه باعث میشه یه چیز لطیف و خوشبویی رو ته قلبم حس کنم -- اینکه میفهمم هنوز قلبم چیزی رو حس میکنه، حس خوبیه. سال اول بودیم که نوس معرفیش کرد و چقدر برعکس من، کنار محتواهای چرت محتواهای خوب رو هم گنجونده بود و فکر میکنم همین عامل موفقیتش بود -- ویست نکردن انرژی و امواج روحش التوگدر.

بعد از چند روز باید میتونستم از زیبایی هایی که دیدم بنویسم، از درخت های انبوه و مه و نم بارون و اکسیژن خالص -- از آب مواج و ماسه نرم زیر پاهات و کلی صدف، از حس رهایی مطلق. اما اونقدر ذهنم درگیره که با ماکسیمم مطلق زیبایی هم بخش لذت مخم کار نمیکرد.

گاهی جس میکنم زندگیم متوقف شده، از دیدن جریان زندگی بقیه آدما [هر چند واسم بی معنیه] یه چیزی ته دلم میترسونتم. این حس عدم قطعیت، این تمام نشدنه گاهی تمام توانم رو میگیره. این شک های تخمی [میخوام مودب باشم] ترس های بی سر و ته و توهم های منفی که حاصل سبک زندگی شخمیه.

سعی میکنم به خودم بفهمونم که نسبت به ده سال پیش چقدر تغییر کردم [حداقل از لحاظ کیفیت آدمای زندگیم و قدرت درک این مساله]، از عدم وابستگی به گوشی و آدم(؟) اونور خط، از احترام بیشتر نسبت به گوش هام و چشمام، از بلاخره درک کردن مساله استقلال و کلی چیزای دیگه.

شاید پوچ شاید سطحی شاید تکراری اما هر روز از دیدن اینهمه منابع خوب زبان و عدم آگاهی و دنبالش نرفتن و کلی سال های عمرم تلف شدن، عمیقا ناراحتم میکنه، که اگه جزو مهارت هام بود چقدر همه چیز میتونست بهتر باشه. از برنامه ریزی میترسم و خب سر و ته روزام خیلی معلوم نیستن اما خب واقعا با کی رودربایستی دارم؟ این تعلل یا اینکه بخوای همه چیو یه روزه انجام بدی هیچکدوم راهکار نیستن، درست فکر کن و به فکر درستت عمل کن.

خدایا تو اون انرژی بی نهایت موقع کم اوردن هامی که کم نیستن -- هوامو داشته باشheart

Magic Farari
۲۶تیر

از اون روزا که یه برنامه سبک چیدم که تمومش کنم ولی شد از نوعی که به بطالت بگذره و دلت بخواد هر کاری کنی جز انجام اون برنامه. نمیدونم شاید چون این پایان و شروع اون پروسه اصلی بهم اضطراب میده و سعی میکنم خیلی زوزکی به تعویقش بندازم -- این تعارف با خود یا فول کردن خودت دیگه نوبره!

حس خلا بعد از تموم کردن هر چیزی حتی سریال یه مساله آزاردهندس واسم -- دیشب فکر میکردم در جواب الان داری چیکار میکنی و برنامت چیه چی دارم بگم؟ راستش جوابشو دارم ولی تمایل حرف زدن رو ندارم به واسطه کیفیت بالای روابطی که دارم :)

میم سالمط سال ۹۸ یه عکس از خودش استوری کرده بود که خیلی خوب بود. قدرت رو تو بادی لنگویج این دختر میبینم و همیشه یاد نوع سرچ کردن مقاله ش میفتم و برای بار صدم به خودم میگم چقدر سخت میگیری سر چیزای بیخود. خروجیش فوق العاده بود نو مدر وات! مثل نوس که خیلی ریلکس طور کاراش پیش رفت.

این شخصیت وابسته امانم رو برید و این ترس و منتظر تایید گرفتن واقعا تا حالا گند زده به همه چی. به اتمسفر مزخرف دورمون فکر میکنم به تاثیرپذیری به خیلی چیزا -- نمیفهمم و میکس احساسات داغونم میکنه.

بعدازظهرها حدود دو ساعت میخوابم و شب ها قبل از نیمه شب و مطالعه در طول روز بیشتر حالت اسکیم کردنه و میدونم که باید طور دیگه ای باشه. یاد یکی میفتم دوران دبیرستان -- اولین بار که اسم رشته هوافضا رو شنیدم. دوران پیش دانشگاهیش فکر کنم تو سالمط زندگی میکرد و  به واسطه فهمیم که طرف رو الگوی خودش قرار بوده و در نهایت هم تعییر رشته داد. خلاصه طرف یه روتین ثابت از ۱۲ شب تا ۵ صبح داشت، یادمه یبار ۱۲ که شد تو همون جایی که داشت درس میخوند رو تختی رو کشید روش و خوابید، بلافاصله!-- دورانی که حساسیتم به نور و صدا دیوونم میکرد از بس ذهنم خالی بود.

هر بار که یادم میفته میفهمم اصلا آدم زندگی جمعی نیستم -- نه اینکه بد باشه به طور کلی اما خیلی آسیب عملکردی میبینم و دقیقا نمیدونم چرا. خلاصه که با ترازهای خفن و با اون تلاش با معنی همون سال اول هوافضا تهران قبول شد و خب براوو.

همه اینا در شرایطی اتفاق میفتاد که مطلقا هیچ رویایی واسه دانشگاه رفتن نداشتم -- مطلقا هیچ. بخش عمده ش بخاطر شخصیت پوچم بود و حس زشت بودن. ارتباطم با ب [پفیوز -- فحش نیست، تعریف علمی اون مدل شخصیته] و شروع زندگی در ظاهر [باطنش رو نمیدونم] ناموفق نزدیک ترین آدمای دورم که شروع دعواهای وحشیانه بود، زندگی عاطفی همیشه مشکل دار خ و تمام این عوامل عشق رو تو قلبم کشت -- لیترالی عشق به هر چیزی و لیترالی کشت. همیشه فکر میکردم آدم تنبلی هستم و دایما خودمو سرزنش میکردم ولی واقعا حقم نبود. دایما فکرم این مدلی بود که بدون اینکه کسی عاشقم شه و از این مزخرفات چطور به زندگیم ادامه بدم.

برای دو سه سال مطلقا حس میکردم روحم مرده -- نه دیگه حرفای ب ناراحتم میکرد و نه دعواها و بحث های تکراری. هیچی نمیخواستم مطلقا هیچی و دلم میسوزه واسه خودم که اون موجود شاداب ۸ ساله که کلی پرحرف و رویاپرداز بود چی سرش اومد. دلم میشکنه هر بار از مرور اون روزها.

حالا نباید روزامو این مدلی بگذرونم. بعد از احادیث نوس در مورد خفن بودن و سرخورده نشدن :)) -- بعد از اینهمه به حاشیه رونده شدن. بعد از اینهمه شکستن.

*بقیه عنوان: decisions to create a better life

هی با خودم میگم ینی چی میک دیفرنت :)))))))

Magic Farari
۲۴تیر

the smell and aroma of a good book*

می خواستم عنوان پست رو بذارم ٬٬بوی کتاب نو٬٬ که گوگل اینو اورد و راستش فکر کنم بیشتر اشاره به کتاب های قدیمی داره که یه بوی خاصی دارن حالا به هر حال.

بچه که بودم همیشه دنبال محتوای سنگین برای ایمپرس کردن بقیه [احتمالا] میگشتم. یادمه یبار یه جمله ای خوندم که اصلا تو اون سن درک سطحی هم نداشتم حتی، جمله این بود که یه پسری از مادرش میپرسه چطور زن لایقی پیدا کنم و مادرش در جواب میگه روی مردی لایق شدن تمرکز کن. طی این سالها خیلی این جمله واسم رنگ و مفهوم پیدا کرد. اینکه چقدر میشه به ابعاد مختلف زندگی ربط و بسطش داد.

از آدمایی که مثلا در نقش عاطفی تو زندگیم بودن و اینکه چقدر مچ با حال اون مقطع بودن شگفت زده میشم. ترسو، نیدی، دروغگو، دنبال تغییر، حتی ناامید [که حقیقتا ریدم تا اینجا] -- بله تایپ آدمایی که مچ حالم بودن. و حالا سلف اورینتد بودن خیلی بیشتر از قبل واسم معنی پیدا کرده که البته محصول کلی شکست و از دست دادن فرصت ها و روزای تلخی که درونم رو شکسته.

ارزش های واقعی رو به مرور زمان میفهمی البته که محیط و آدما بسیار نقش دارن. یاد اون شب میفتم و حرفای قشنگی که حتی به شوخی رد و بدل میشد. ٬٬ همیشه راست بگو بذار ادمای درست تو زندگیت بمونن٬٬

یاد آشوبم میفتم از فکر رفتن نوگ از اتاقمون، یا دور شدن از دایره کوچیک آدمایی که شاید فور د فرست تایم ساختم[؟] ولی شاید اونا حس متقابل نداشتن. نمیدونم، وقتی خودم با اون حساسیت های پوچ و عجیب واسه عکس گرفتن و تو جمع بودن واکنش منفی نشون میدادم شاید حس الان یکم بی معنیه. چرا فکر میکردم همه دنیا توجهشون به منه در حالیکه لیترالی به هیچ عضو هیچکس نبوده.

نمیدونم نشونه بزرگسالیه [لیت ۲۰س و باورم نمیشه خودم!] یا آزمون و خطا یا کلی دلایل روانشناسی و شخصیت شناسی مربوطه اما حس الانم نسبت به ٬دستاورد٬ خیلی عمیق تر از قبل شده -- ایجاد تغییر با شعاع بیشتر و بزرگتر از زندگی خودت.

راستش هنوزم تیک های منفیمو دارم. احتمالا باز تو جمع بودن اذیتم میکنه، رومر مضطربم میکنه و دنبال اثبات خودم میرم. احتمالا اون سرخوشی های پوچ از نظرات بقیه باهامه [که از واکنش منشی به سنم یه مشت اراجیف تحویل دادم]. اما شاید فهمیدن مشکل واقعا بهتر از متوجهش نبودنه.

یبار یه جا خوندم [نمیدونم چقدر موثق بود] که آدما جذب چهره های آشنا میشن [تو ایجاد رابطه]. این منو خیلی میترسونه چون ورودی های مغزم بیش از ۹۰ درصد چیز جالبی نبوده. شاید بخاطر همین اون روز نظرم به کسی که تو مطب بود جلب شد چون چهرش شبیه ی بود [ی آسیب زن حرفه ای در قالب یاریگر و اولین آدم بیرون که به تک تک حرفام ریکشن میداد] هر چند ازش خیلی حرفای دل خنک کن یاد گرفتم و دیدم نسبت به آدما تا حدی تغییر کرد. اما در نهایت خاطرش مساوی اردیبهشت ۹۷ه - دقیقا ایام نمایشگاه کتاب و شخصیت گروس اون مقطع که بخاطر بی هدفی تحت تاثیر کراش زنی های اونا قرار گرفته بودم و تهش توسط یه کاه مغز[تجلی خود من اون موقع] دیچ شدم و پیام ی تو همون روز که بعدا ادعا داشت خودش نبوده :))

نمیدونم اینکه شخصیت ٬٬ نگران ناراحت شدن بقیه شدن٬٬ تا چه حد منطقیه اما خیلی وقتا بخاطر همین مساله و به روم نیاوردن اراجیف و تناقضات موجود در حرف مخاطب، حس میکنم احمق فرض شدم. شاید یکی از نشانه های هوش یا سلف ریسپکت همین به روی طرف اوردن باشه.

یا شخصیت ٬٬ من همه چیو میدونم٬٬ خیلی وقتا ازم یه احمق میساخت. لیترالی کمک گرفتن از بقیه اصلا واسم مفهومی نداشت البته خیلی خودمو بخاطرش سرزنش نمیکنم چون بیشتر اوقات زندگیم کمک کننده بودم و به ندرت کسی بود که در مواردی که لازم داشتم ازش کمک بگیرم شاید بخاطر همین اون حد وابسنگی به سین داشتم چون تنها مامن امنم بود. اما حالا میفهمم که از هر کسی میشه چیزی یاد گرفت و کمک گرفتن موضوع جالبیه. هر چند اونقدر بلد نبودم که دچار تخقیر خود میشدم و احتمالا میشم!

پ. ن: روزا با سرعت زیادی دارن میگذرن و اونقدرا فوروت فول نیست -- به انتظار میشینم و اضطراب زیادی دارم. همچنان زیاد میخوابم و عادات ناسالم و در نوسان تخمه و شیرینی جات ناراحتم میکنه اما میدونم که میدونم درست نیستن. به قول خودت کاری که اینهمه سال زجرت داد و عقبت انداخت -- حالا که فرصتش هست انجامش بده.

Magic Farari
۱۷تیر

با این صدا در پس زمینه.

خیلی حرف دارم ولی دیگه خودمم خسته ام از اینهمه تراماتایز شدن. مرور ترس همیشگی و بحث ثابت و خرد شدن عزت نفسم به تمام طریق ممکن. مرور تمام حس هایی که از بچگی داشتم و جرقه تمام روابط ناموفقم که از بی اعتماد به نفسی و تمام حس های لاوعبل نبودن، جذاب نبودن و هیچوقت خوب نبودن و کلی حرکات ترن اف واسه یه مشت آدم بی ربط زدن رسیدن به نقطه نفرت [حقیقی] از بودن جنس مخالف به هر عنوانی تو زندگیم.

I decided long ago
Never to walk in anyone's shadows
If I fail, if I succeed
At least I'll live as I believe
No matter what they take from me
They can't take away my dignity

کاش مدتها قبل این بودم.

کاش آدما بدونن که با نگرانی های بی جا و تزریق ترس هاشون چه ضربه ای بهت میزنن.

 

Magic Farari
۱۷تیر

جالبه که حست به یه اتفاق مشابه به مرور زمان چقدر تغییر میکنه. چند روزی رفتم تهران و هم نوس رو دیدم و هم مدرکم رو گرفتم و جز بخش دیدن معدل کل و حسرت تکراری که خیلی میتونست بهتر باشه بقیه بخش ها نو بود [شاید]. از حجم عظیم تغییرات نوس و یاداوری از گذشته هایی که اصلا به خاطرم نمیومد و خوشحالی زیاد و کلی تجربه های خوبی که داشته.

اولش از دیدن شرایط زندگی رو به روال بقیه دیپلی شاکد شدم، از قدر فرصت ها رو دونستن و عمیقا خفن بودن و سخت گذشت ولی سعی کردم خودمو آروم کنم و دوباره نیفتم تو چرخه ناراحت شدن هایی از این جنس که خواهر فلانی حس اینسکیوریتی نمیکنه [هم رشته من بود و خواهرش خفن تو فیلد دیگه]. تو خوبی :)

به اصرار نوس بلیط تیاتر گرفتم و انتخاب خوبی بود. چه کسی جوجه تیغی را کشت و هیچوقت فکر نمیکردم چقدر نظرم به بهرام. ا میتونه مثبت باشه. بار دیگه اینو حس کردم که بودن تو جمع خوب و حس مشترک داشتن چقدر خوبه و چقدر حس زندگی بهت میده. علی رغم اختلاف سنی و مشکلاتی که باهم داریم، بعد از سه سال اولین بار بود که تا ۲ صیح با کسی بیدار بودم و حرف زدیم و دلم برای این ٬٬دقیقاااا٬٬  گفتن ها حسابی تنگ بود. شاید همه چی خیلی معمولی بود اما با در نظر گرفتن بالاترین حد اغراق هم باز واسه من همه چی ایده ال بود و ذهنم آروم شد هر چند هنوز همون دغدغه ها وجود دارن. میگن قدر عافیت رو دونستن، دقیقا هضم کردم این جمله رو. کاش هنوز هم فرصتی باشه.

تو این بین دیگه تغییرات نوگ و بی محلی هاش، کریزی نوک که خودش فالوم کرد و هایدم کرده :)) و چیزایی از جنس فکر کنم دیگه واسم مهم نیست. حرفایی هم زدم که شاید بهتر بود نزنم و حتی رفتارهای نوس و تنها موندن هام -- بیخیال.

کلی تغییر تو دانشگاه و دانشکده خفن و جدید مک، سلف، بچه های هم فاز که حتی بودن تو اون اتمسفر حس خوبی بهت میده هر چند همون اتمسفر هم حالم رو بد کرد! عجیب اینجا بود که اصلا دانشکده نرفتم و باید با استاد پروژه صحبت میکردم اما توانشو نداشتم و فعلا بیخیال شدم.

نصف روز رو با موک گذروندن و راحت غذا خوردن باهاش و کادوی تولدی که بهم داد. انتشارات جنگل و دیدن نسخه فیزیکی تموم اون pdfها واقعا حس خوبی بود. حتی با اینکه خیلی گرم بود.

قصد داشتم پست خیلی طولانی تری  باشه و همه جزییات رو بنویسم اما شاید در حد کلید واژه هم برای مرور خوب باشه. هر چند دیروز اینطور بودم که کاش میشد لحظه لحظه ش رو فیلم بگیرم.

باید تو محیطی از همین جنس باشم و قدر بدونم.

خدایا کمکم کن لطفا -- یا ارحم الراحمین

پایان

Magic Farari
۱۳تیر

تهران - تیر ۰۱

نمیدونم چی بگم. مخلوط همیشگی ابهام و ترس با چاشنی شک

بخاطر آلودگی هوا بخش ادارات تعطیل بود و الان نگرانیم دو چندانه، نوس که الان آرزوم شده که بیشتر بتونم پیشش باشم و از این تغییر حالم بد میشه. سعی میکنم خودمو آزار ندم که حتی اگه با یکی تو یه شهر باشی، مجبور نیستی نزدیکش باشی!

کل روز رو باهم بودیم و روز پوچ و بی نتیجه ای بود، میم که هیچوقت فکر نمیکردم باهاش همکلام شم، کلی هیجان نشون دادم نسبت به حرفاش با نوس و این زنگ خطر بی ارتباطی رو تو ذهنم به صدا در میاره. 

در واکنش به حرفش که میایم اونجا نتونستم بگم بیاین خونه ما و کاش واقعا همچین امکانی داشتم، نفرت افزاینده نسبت به خودم و شرایطم :(

گاهی حس میکنم بعد از ۱۲ سال واقعا دارم روحم رو دنبال خودم میکشم و نیاز به تغییرات مثبت تو زندگیم دارم ولی پیچ خوردن اوضاع همیشه انرژیم رو تخلیه میکنه.

تفاوت سنیم رو واضحا درک میکنم، هم ظاهری و هم دغدغه های پررنگ زندگی و گاهی حتی تو فکر کردن هم کم میارم.

شاید هدفم از ثبت این روزا اینه که هدفمندتر زندگی کنم، که یادم نره ولی نمیدونم چرا اینقدر سخت میگذره.

انقدر سخت گذشت که از صبح تا الان ول گشتم ولی حتی سمت دانشکده نرفتم، باید میرفتم اما، اما نمیدونم دقیقا چی‌.

و ته حس هام اینکه کاش نبودم، خسته ام و با این خستگی نمیدونم قراره چیکار کنم.

ذهنم مشوشه و حتی این حالت هم واسم تکراری و خسته کننده‌س و بسه دیگه.

دوری از آدما، این ضعف های فراون شخصیتی، فرار و فرار و فرار.

هنوز حرف دارم

رفتار نوس که بر اساس منفعته و شاید طبیعی و قابل درکه. کاش میدونستم الات بهترین کار چیه.

زندگی آدما خیلی متفاوته، دوران دبیرستان تنها آرزوم این بود که یه خونه نزدیکی های مدرسه داشتیم که مجبور نبودم خوابگاه بمونم و چقدر روانم به فنا رفت، اولین جلسه ریاضی تو پاییز که شب شد و اولین بار تو عمرم که اونموقع بیرون بودم و نمیدونستم چیکار کنم. تمام دوران کنکور که روحم ساییده میشد و تنها چیزی که میخواستم فقط یه خونه نقلی تو اون شهر بود. حالا این خونه قشنگ تو یه جای خوب و کاربردی اونقدر ناراحتم میکنه که بازم یادم میفته اون دوران و فراموشی چه بی معنیه‌. موضوع آزاردهنده نوع واکنشم به این شرایطه، نوس میگه ذات ما مزاحم بودنه و اوکی! اما من، آزار دائمی نسبت به همه چی.

این ندانستن همیشه آزارم میده، دارم از گشنگی میمیرم و نمیدونم باید با کسی مشورت کنم یا سفارش بدم یا کوفت!

کاش همه چی بهتر باشه، کاش شخصیتم بهتر باشه.

Magic Farari
۱۱تیر

تو این سالها اهمیت حریم خصوصی خیلی واسم پررنگ شده، شاید بخاطر همین اینهمه درونم پر از خشمه. چون متاسفانه تو محیطی هستم که شاید خیلی این کانسپت معنایی واسشون نداره -- هنوزم نمیفهمم چرا زندگی و مسایل خصوصی یه آدم پیش یه آدم دیگه مطرح بشه؟ مخصوصا وقتی طرف متاهله و یه حرف تا شعاع بینهایت میتونه کش بره!

دچار ضعف شخصیتی عمیقی هستم و خیلی وقتا ازش آسیب خوردم. تای عاطفی یا شاید ضعف باعث میشه از انتقاد اشتباهات حتی تو ذهنم دچار بحران روحی شم. و خیلی وقتا یا نمیدونم تصمیم درست چیه و یا به خودم اعتماد ندارم که خب طبیعیه. امروز که یه کار کوچیک پیش اومد و مجبور بودم یه سری فرم پر کنم [و چقدر عصبی میشم از بودن تو اون محیط ها] از نوشتن مدرک تحصیلی، شغل و یا به زبون اوردن سن دچار حس های مخلوطی شدم که آیا واضحا میدونم دارم چیکار میکنم؟

حس میکنم دچار بحران انکارم. واضحا میدونم کار یکی درست نیست و نشست و برخاست با اون طرف توهین به خودشه. میدونم که باید گاهی حواست رو جمع کرد اما وقتی پیشم این مسایل مطرح میشه واکنشم اینه که ٬٬بیخیال -- ول کن، فکرشو نکن!٬٬ اما خودم عمیقا به فکر فرو میرم و به این فکر میکنم که چقدر از شریک زندگی داشتن باطنا متنفرم.

فهمیده شدن، دهن قرص بودن، ارزش های یکسان داشتن، حریم خیلی چیزا رو حفظ کردن -- چی بگم.

 

* حس میکنم ویلاگم هک شده ولی راستش مهم نیست :/

Magic Farari
۰۹تیر

با این صدا در پس زمینه.

دیروز یه پست نسبتا طولانی نوشتم و سیو نشد و الان یادم نمیاد در مورد چی بود. وضعیت آشفته ذهن، اتاق، کارایی که میکنم آثارش همه جا مشهوده. الانم نگران [یادم نمیاد اسمش چیه] نوع مداد این نوشته! هستم.

دایما یکی از رفتارهای گدشته یادم میاد و خودمو بابتش سرزنش میکنم -- نحوه ریکشن تکراریم تو گروه علی باعث تاسف میشه که چرا تو اشتباهات چرخه ای گیر میکنم؟ این چیزیه که میفهمم و اقرار میکنم و علاقه به آدمای اشتباه چیزیه که میفهمم و خودمو گول میزنم.

میدونی محیط سالم و آدمایی با روان سالم یه فرصته تو زندگی -- بهت فضای فکر کردن میده، و محیط و آدمای سمی میتونه از زندگی خسته ت کنه. شاید خیلی بدیهی بنظر بیاد اما واقعا تجربه کردنش یه دنیا حرفه.

این خواب آلودگی این شکلی اعصابم رو خرد میکنه.

 

تا اینجای پست رو دیروز نوشتم که کل روز خواب آلود بودم.

فکر کن اگه منتظر انگیزه و حال خوب بشینی قشنگ به فنا رفتی. چون هر روز تو یه مود خاصم و اگه برنامه ریزی نداشته باشم مثل تمام سال هایی که نداشتم یهو چشم باز میکنی و میگی ای دل غافل.

 

استوری های یاسمن رو میدیدم که یکی نوشته بود ده سال پشت کنکوره بخاطر پزشکی و دید پخته یاسی رو دوست دارم که اشاره کرده بود به خراب شدن ساختمونا و کلی ویرونی دیگه بخاطر بی بها کردن مهندسی و چقدر حق.

از وقتی با چیزی به اسم برنامه نویسی آشنا شدم که باز هم خیلی دیدم کوره [به هزاران چیزی که تو این دنیا هست و من نمیدونم] ولی همیشه تاسف میخورم که چقدر عمرم رو تلف کردم اونم بخاطر چیزی که نمیخواستم [چیزی که دلت واسش میره و توش یه ستاره میشی ارزشش رو داره و الا که ... ]. میدونی عرف و عوام خیلی میتونن کورت و بعضا کودنت کنن تا جایی که حق زندگی رو مختص یه گروه خاصی بدونی! بلوغ عقلی و محیط سالم لازمه که یکم فراتر از نوک دماغت رو ببینی. اونقدر خاطرات روزای اول دانشگاه روشن یادمه که گاهی تا مغز استخونم دچار تاسف میشم بخاطر ضعف شخصیتی خودم -- از کامنت قبولی تو سایت قلم چی! که یکی ریپلای کرد تسلیت میگم و برخورد ملت در مقابل رشتت چیه [انگار که در بهشت رو برق و سی ای باز بود:))] یجورایی حس دایمی از اینجا رونده از اونجا مونده. در حالیکه همینی بود که باید باشه.

با نوس که حرف میزدم دچار غلیان احساسی میشم. از اینکه چرا خود واقعیمو نشون ندادم و چرا دروغ گفتم‌. نمیدونم چقدر حق داشتم و چقدر نه اما راه حل جواب ندادن به سوالاتی که دوست نداشتی بود نه دروغ گفتن! -- دروغ نمیتونه رابطه با ادما رو حفظ کنه هیچوقت یادت نره. قدر فرصت ها رو تا وقتی که هستن و داریشون بدون. راستی نمیدونم چقدر تغییر کردم یا اصلا تغییر کردم و اگه فرصتی باشه، اشتباهاتم رو تکرار میکنم یا نه اما همیشه متاسف خواهم بود بخاطر اونهمه حس بی ارزشی که منجر به دروغ بافی و فرار از واقعیت میشد.

دیروز داشتم در مورد شخصیت نمایشی میخوندم و دیدن علایمش ناراحتم میکرد اما نمیدونم چقدر از داشتن یه ویژگی طبیعیه و چقدر اختلال. 

باید بازه شروع و انتهای مشخصی داشت تا جایی که بشه والا زندگی میشه یه سیر پوچ دراز.

 

Magic Farari
۰۲تیر

با این صدا در پس زمینه. [نه ویدیو رو دیدم و نه لیریک رو کامل خوندم -- صرفا نتونستم [سعی هم نکردم] به تلگرام لینک بدم-- حسش تو قلبم نفوذ میکنه][حالا مثلا اصلا گوش میدین :))]

 

نوس این آهنگو فرستاده بود و برخلاف من همیشه سلیقه موسیقیش قشنگ بود [این دو روز دوباره زدم تو فاز حصین!].

اگه میتونستم احساساتم رو گراف کنم اصلا چیز جالبی نمیشد، یه میکس عجیبی از ترس، خشم، غم، پوچی، خستگی، عذاب وجدان، محبت.

شاید یکی از سخت ترین حس های دنیا باشه که به کسایی که رابطه عمیق عاطفی داری حس خشم پیدا کنی، اونم نه بخاطر اونا بلکه بخاطر خودت. این میشه که دائما واست سوال میشه که چرا باید دنیا میومدم؟ نه از اون سوالای کلیشه ای که 90 درصد آدما میپرسن. خیلی واقعی تر خیلی طولانی تر. ناخواسته بودن و کلی تلاش واسه سقط شدن [اصلا ملامتشون نمیکنم، سخت بود همه چی]، تو هر شرایط پیشرفت گند زدن و این حال دائما داون چه نقشی قرار بوده داشته باشه؟ من آدم حرف زدن و آگاه کردن نیستم، من آدم خشمم، تو خوذم فرو رفتن، متنفر شدن، مریض شدن. گاهی میتونم طرف مقابل رو درک کنم و اون نگرانی رو تجربه کنم اما مرورش فقط خشمگین و غمگینم میکنه. خیلی حرف دارم از فداکاری یا حتی فدا کردن خودت با نگرانی های بیجا و بجا بخاطر موجود دیگه ای که تولید کردی، پس خودتون چی؟ :"(

ترس مغزم رو گول میزنه، مثل دوران نوجونیم که به داستان سازی های ذهنم پناه میبردم، یه دختر خفن [بر اساس معیارهای خفن بودنه اونموقع هام] و دبیرستان تلجی تلخ و واقعیش -- اما اون دوران خوب بود [فکر کنم]. اما حالا به آدمای بی ربط جذب میشم، هیچ چیز عمیقی تو وجودم شکل نمیگیره، انتظارات پوچ و سطحی و یه حس دائمی فرار که نمیدونم چطور باید با اطمینان باهاش دییل کنم.

کاش میتونستم بیشتر بنویسم و تاثیری داشت.

 

Magic Farari