روزها با ماژیک

منوی بلاگ
بایگانی

بین اون بازی ها کاش جا میموندیم ... بشنوید

 

امروز ۱۷ آذر ۱۴۰۱

انتظار داره دیوونم میکنه. 

 

بعد از سناریو چیدن های زیاد به نیما پیام دادم و این مکالمه پشت پیج ناشناس من که دوست دارم تا آخر عمرم تو قلبم نگه دارم. نمیدونم دلیل علاقه ام به این مدل ادما از کجا میاد و اینکه میدونم حتی شانس دوستی با این آدما رو نداشتم چه برسه به ارتباط :) اما حس خوب حرف زدن باهاشون باعث میشه قلبم به تپش میفته. دوست داشتم ببینمش و در جواب گفت بعنوان دوست حتما ولی بعید میدونم همچین اتفاقی بیفته. چقدر احمق و سطحی ام ...

واقعا هیچ ایده ای ندارم که قراره زندگیم چی بشه. کاش تموم شه تو همین نقطه یا اینکه واقعا چیز خوبی جلوتر منتظرم باشه. شرایط و افکارم هیچ شباهتی بهم ندارن و نمیدونم تاوان چه گناهیه...

نمیدونم از کی کمک بگیرم. این توقف همه سلول های تنم رو به درد میاره ...

۱۷ آذر ۰۱ ، ۲۳:۵۴
Magic Farari