روزها با ماژیک

۴۳ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۱ ثبت شده است

۱۷ارديبهشت

باده.

سمت چپ دهنم درد میکنه و این ینی دیگه نمیشه جراحی دندون عقل رو بیشتر از این به تاخیر انداخت. دقیقا بهمن ماه 98 قبل از دوران کرونا بود که بعد از ماه ها بلاخره دندون های عقل بالا رو جراحی کردم. سمت چپ پایین خیلی بدقلق بود و حسابی نهفته! و گفت کار من نیست و جراح فکر و صورت [فکر کنم] باید انجام بده و هزینه ای که تخمین زد تو اون سال کلی بود چه برسه به الان.

تکراری ولی واقعی، امروزم تا الان هیچ کاری نکردم؛ دلم به کاری نمیره ینی و دیگه حساسیت به وقت مسخرس واسم. دیشب کلی حرف زدیم از ص اینا گفتم [بدم میاد از تحلیل هایی که راجع به مردم دارم] اصرار داشتم که بگم خیلی آدم حسابی هستن [سو وات؟]. امروز بعد از کلی تردید واسه اولین بار کوکتل پدیکور سفارش دادم [هنوز ثبت نشده] و امیدوارم تو ذوقم نزنه [هر چند واسه خودم نگرفتم!]. از اول سال خریدایی داشتم که راستش مطمئن نیستم وایز بوده باشه.

چرا باز اینطوری خسته ام؟ [با مود منفی بودن فرق داره] حتی نمیدونم دلم چی میخواد. باید اکانت فیک اینستا رو غیرفعال کنم [عز الویز]. علی پیام داده بود که بلاکم کرده بودی؟ [گاهی خیلی دوست دارم حس واقعیمو بیان کنم و بگم چرا انقدر اسکلی ولی خب توان هضم بازخورد این رفتار رو ندارم احتمالا :))]. ممده هم یه استوری فرستاده بود و چیزی نگفتم [لذت بخش بود]. چرا انقدر احمق شدم باز؟ صبح یبار دیگه دنبال کتاب ادبیات گشتم و کتابامو دیدم [عاشقشونم!]. نباید اینطور میشد [هیچ کسو دوست ندارم].

دلم میخواد با یکی حرف بزنم چند ساعت [در واقع اون حرف بزنه]. همشم خوابم میاد و عذاب وجدان دارم.

Magic Farari
۱۶ارديبهشت

نمیدونم بخاطر وی پی انه یا چی که اتصال به نت دائما قطع میشه [حتی وقتی وی پی ان وصل نیست!]. تو مود خوبی نیستم، نه اینکه منفی باشم نه، خسته ی عمیقم.

نمیدونم بخاطر بحث های تکراری، شخصیت نمایشی، دیدگاهی که پسر اگه یه چیزو بگه موثق تره [مثل توییتی که راجع به رویت هلال ماه واسه تشخیص عید فطر خوندم که گفتن اگه خانم ببینه قبول نیست :)))))))]، حس بد ناشی از تو جمع بودن، خوشبختی رو تو بچه پسر داشتن دونستن، دپرسی های دوره ای و دائمی. خسته ام، از تصور "ناجی" بودن. چرا نمیفهمم نجات خودم خودش یه برده. تناقض های پوچ ذهنم اذیتم میکنه. یه توییت خوندم که طرف نوشته بود پسرا حتی تو چهل سالگی هم شانس ازدواجشون دو برابر دخترا تو سی سالگیه، دخترا بعد از سی از چرخه زیست خارج میشن!! اصلا کاری با شخصی که اینو نوشته و نشر داده، دیدگاه کلی جامعه که میشن آدما که میشن حداقل 96 درصد افکار مشابه که ارزش دختر در شوهر داشتنه و اینا ندارم. اما این دیدگاه که انگار تا وقتی ارزش داری که [حتی نمیدونم چی تایپ کنم!] بیخیال. ینی اون در کنار کسی بودن و لذت به واسطه حضورش اینقدر کشکه؟

 

بی ربط: تو این بین رفتم قسمت جدید جریان رو دیدم، و یکم راجع به ناصرالدین شاه خوندم؛ چقدر ذهن حسن فتحی زیباست واقعا.

 

ساعت دهه و خوابم میاد. امروز هم هیچی نخوندم. از وقتی اینجا مینویسم تازه عمیقا متوجه شدم که چقدر تو زندگیم عمر پرت داشتم. چقدر کم کاری و توهم تلاش، ینی از چیزای دیگه خسته میشدم و احتمالا توهم میزدم که چقدر درس خوندم. این من رو دوست ندارم اصلا!

 

بی ربط: اون ممد هم رید تو اعصابم [نتیجه تیپیکال حرف زدن با آدم دو قرونی وقتی بُعد دو قرونی خودت روعه]. من وقتی از چیزی ناراحت میشم، راهکارم رفتن از نوع از ریشه رفتنه. مثلا حذف اکانت، عوض کردن شماره، قطع ارتباط با اون شخص و اطرافیانش و حرکات این شکلی. میخوام رویکرد دیگه ای رو امتحان کنم یه مدت، اونم حذف اون مورد و جوابشو ندادن و ایگنور کردنش و نه راکد کردن زندگیم! نمیدونم موفق بشم یا نه.

 

احساس ضعف دارم. دلم یه موفقیت درست و حسابی میخواد؛ یه خوشحالی از ته قلب.

Magic Farari
۱۶ارديبهشت

امروز جمعه 16 اردیبهشته و انگار هر چی حساسیتم رو زمان بیشتر میشه عملکردم گندتر میشه. چهارشنبه شب بود که یهو از این حس های عجیب غریب که آینده چی میشه و نفرتم از بعضی رفتارها بهم استرس شدیدی [غیرقابل وصف] وارد کرد. رفتم بخوابم، نگرانی فردا و افت فشار آ نمیذاشت، نگرانی از خیلی چیزا. یهو قفسه سینه و سمت راست بدنم سنگین شد و شروع کردم به گریه کردن، از اون گریه هایی که دلیل واضح تو اون لحظه واسشون نداری.

پنج شنبه آ رفت بیرون و طبق انتظار فشارش اومد پایین، همه وجودم سست شد. تا آخر روز یه کلمه درس نخوندم و فکرم درگیر خیلی چیزا بود. میم اومد پیشم درس بخونه و مامانش گوشی رو داده بود دستش که تکلیف هاشو چک کنه، یکیشو انجام داد و خودش فرستاد و من هی اصرار داشتم که انجام بده ولی فعلا نفرست، [از روزی هم که گفته همکلاسی کلاس اولی! چی فرستاده بود خیلی بیشتر نگرانم] صبر کن مامانت چک کنه اول :(. در ارتباط با بچه ها میفهمم که چقدر میترسم از روزی بچه داشتن و احتمالا اصلا نمیتونم مادر خوبی باشم.

بقیه روز هم به چت کردن [ناشناس] با ممد گذشت. پسر همشهری همسن و سالم که پر از ادعاس، قیافه باحالی داره و هیکل خیلی خوب! از فلسفه و عرفان و این چیزا میگه اما املا در حد ابتدایی. کلی عکس از اتاقش و کتاب هاش و این چیزا فرستاد که بگه من متفاوتم. وقتی با پسرا حرف میزنم حس میکنم ارتباط خیلی برام مهمه چون بحثم ناخوداگاه سمت ازدواج و معایبش میره و خیلی عجیبه واسم.

خلاصه که بعد از هزار بار اصرار واسه معرفی که تو خیلی درک و شعورت بالاست و این چیزا :))) وقتی به نتیجه نرسید، کلی از این حرفای ترسویی و از تغییر میترسی و بعدا میفهمی کیو از دست دادیو، تو 40 سالگی میفهمی یه ادم منزوی هستی بارم کرد و رفت. بعضی حرفاش جالب بود، خودمم میدونم که ترس بیش از حد دارم از همه چی [در ارتباط با آدما لازمه ولی!] و این خیلی اذیتم میکنه. اصلا آدم راحتی نیستم و بیخیال.

مطالب پیج رو که از آرشیو در میاوردم یه چیزی توجهم رو جلب کرد، تو این دو ماه که کلاس ندارم هر ماه بالای 30 تا پست گذاشتم. این در حالیه که بجز اردیبهشت پارسال که سر میانترم پایتون حالم خیلی داغون بود [الان میفهمم سال 00 چقدر فازم منفی بوده] و مجموعا بالای 60 پست نوشتم، وضعیت این شکلی نبوده. میخوام بگم همون کلاس رفتن ها خودش یه قدم مثبتی بوده. خیلی دارم به پوچی میگذرونم.

امروزم تو گروه الب دیدم که نیلو هم پذیرش گرفته و من همچنان از فکر به نوشتن به انگلیسی پنیک میکنم! کاش یکی بود که ازش یاد میگرفتم.

Magic Farari
۱۴ارديبهشت

امروز خیلی مزخرفم، نه تنها کار مثبتی نکردم حتی استرسشم نداشتم! یه چیز جالب که توجهم رو جلب کرده پشت میز درس خوندنه. یادمه دوران کنکور میز نداشتم و الان میفهمم چقدر بی بازده بودم. صبح ها که رسما میومدم درس بخونم خوابم میبرد. بعد از یه دوره هم که میز گرفتیم، نمیرفتم پشتش بشینم :)) احتمالا از شروع کردن میترسیدم؛ موضوعی که همیشه میترسونتم. خیلی عجیبه اینکه جرات رویارویی با خود واقعیتو نداشته باشی. کتابامو میچیدم رو میز و قیمت هاشونو حساب میکردم به جای درس خوندن. چقدر مزخرف بود همه چی.

دیروز که دنبال کتاب ادبیاتم بودم، جزوه فیزیک دوم دبیرستانم رو دیدم. اون سال کلاسور گرفته بودم و همیشه اذیت بودم [به عقلم نمیرسید برگه رو در بیارم بنویسم و بعد بذارم تو کلاسور یا به جای اذیت شدن برم دفتر سیمی بگیرم]، جزوه رو که ورق میزدم یاد اون روزا افتادم. بچه ها که اکثرا کلاس رفته بودن و قبل از اینکه معلم درس بده باهاش کلی همکاری میکردن و رسما بلد بودن همه چیو. معلممون مالی نبود اما افاده زیادی داشت و طبیعتا آدم به اونایی که بلدن توجه نشون میده و این وضع واسه من که همیشه دوست داشتم اولین و تو چشم رونده ترین باشم واقعا سخت بود و نتیجه میشد درس نخوندن [واقعا هوش هیجانی پایینی داشتم و دارم حتی]. خیلی جالبه مدل شخصیتم، اینکه اگه اول نشم پس کلا بیخیال! خودمو بخاطر اون یه سال سرزنش نمیکنم، همه چی نو بود و زیادی سردرگم بودم و این خلاهای شخصیتیمو نمیشناختم. هر چند یادم نمیره به جای تلاش بیشتر و حفظ رقابت ترجیح دادم برم پشت سنگر ارتباط با یه بز قایم شم. که دیگه نمیتونم نقش مخربشو انکار کنم.

افت ادامه داشت و از دور خارج شدنم رو پذیرفته بودم، چقدر تاسف بار. اما سال پیش دانشگاهی همه چی برای یه نتیجه عالی فراهم بود. هم کلاسایی که میرفتم، هم کتابایی که داشتم و هم جو و هم نتیجه ای که از تلاش میدیدم اون یه سال و اولین سال پشت کنکور همه چی اوکی بود و من کم کار! بقیه ش دیگه مسخره کردن خودم بود.

میخواستم راجع به میز بنویسم مثلا! ترم 5 که اکثر روزا سالمط بودم خیلی رو تمرکزم تاثیر داشت و وقتی اومدم خونه دوباره یه مدت افت داشتم تا اینکه اومدم این اتاق که حس شخصی بودن بهم میده و میز هم خیلی رو روند درس خوندنم تاثیر داشت. جالبه لپ تاپم که فنش خیلی صدا میده [صدای تراکتور] رو بعد از یه مدت با زاویه 45 درجه تکیه دادمش به قسمت بالایی میز-- سمت چپ، و خب صندلی رو هم باید به سمتش میچرخوندم و در این حالت خیلی بازده پایین تر از حالتیه که مستقیم به سمت میز درس میخونم.

خلاصه که خیلی گند زدم تو زندگیم :(-- حیف. میدونم الان هم نباید طوری عمل کنم که چند سال دیگه بگم حیف. مثل حالتی که این روزا دارم نسبت به دوران کارشناسی حتی.

Magic Farari
۱۴ارديبهشت

خب از اون روزاس که صبح نت رو روشن میکنی [بارها این اتفاق افتاده و میدونم نباید روزم رو اینطور شروع کنم] و دغدغه پوستی رو میذاری جلو روی فکرت، راجع بهش مینویسی و کلی بین محصولات مراقبتی و روش های درمانی میگردی و میبینی ظهر شده و یه کلمه درس نخوندی و حسش رو هم نداری [نیست خیلی وقت داری!].

چند وقت پیش با خودم قرار گذاشتم که با خودم کنار بیام و از پوستم مراقبت کنم فقط با هدف مراقبت! و نه زیبایی. یجورایی دغدغه زیبایی رو بذارم کنار برای همیشه.

امروز تا الان، بعد از نوشتن پست و شستن صورتم در همون حین و تونر و ضدافتاب و دور چشم [همه از یک برند]، کارم شده [عز الویز] به آینه زل زدن و دنبال ایراد گذشتن و نفرت از محصولات بی خاصیت. نمیدونم شاید اور مراقبته یا درسته صرفا نباید اینهمه به آینه نگاه کنم. از بس رفتم اون اتاق و اومدم و چرت و پرت گفتم، الان از اون فازهایی هستم که از خودم بدم میاد.

یه دور هم رفتم لباسامو پوشیدم الان :/

حواسم هست به گپ های زندگیم؟ میدونم که گاهی نتیجه گرفتن اجباره و بعدش دیگه فرصتی نیست؟

Magic Farari
۱۴ارديبهشت

الان بیدار شدم و مثل دیروز بدنم کلی درد میکنه، اینم آپشن جدیده! قبلنا چت کردن های شبانه تا دیروقت این حسو بهم میداد و خوشحالم از یه جایی به بعد [هر چند دیر] تصمیم گرفتم اصلا از یه ساعتی به بعد آنلاین نشم؛ اما الان نمیدونم دلیل چیه.

نمیدونم صورتمو هر روز چند بار باید بشورم، میترسم بهش بیشتر آسیب بزنم، اون دوره ای که میرفتم دکتر بهم گفت صبح و شب اما خب شوینده رو خودش تجویز کرده بود و احتمالا ملایم بود. [یه ساعت رفتم و اومدم] تو این بین رفتم صورتمو شستم و سرچ کردم و اتفاقا شوینده هه ملایم نبوده و لایه بردار بوده تازه! کلی تو این پیج های محصولات گیاهی و صابون های دست ساز و روغن ها میگردم و راستش نمیدونم تاثیری دارن یا نه.

فرورفتگی های ناشی از جای جوشام [حاصل از همون کرم پودر زدن ها و مراقبت نکردن ها] هر چند خیلی عمیق نیستن ولی خیلی ناراحتم میکنن :(. نمیدونم باید برم دکتر و آیا میکرونیدلینگ تاثیری داره؟ و اگه داره ماندگار هست یا نه؛ که البته هزینه شم مهمه.

چقدر فکرام بی جا و بی زمان هستن، آیا الان وقت فکر کردن به این چیزاس؟ خیلی عجیبه که وقتی یه تسک مهم پیش رو داری، ذهنش به هزار جا پرواز میکنه.

Magic Farari
۱۳ارديبهشت

تو پست های قبلیم [خوندن آرشیو خودم دیگه نوبر بود :))] یه عنوان نوشته بودم که نمیدونستم چیه و سرچ کردم و دیدم عنوان یه آهنگ از siaس.

من عاشق صدای این خواننده ام، حس قدرتی که تو صداش هست خیلی عجیبه و فکر میکنم اولین آهنگ انگلیسی که شنیدم از همین شخص بود. این آهنگ.

با خوندن آرشیوم حس کردم که کاش خیلی زودتر اینجا نوشتن رو شروع میکردم. اینجا رو و کسایی که میخونن منو دوست دارمheart

 

Magic Farari
۱۳ارديبهشت

نزدیکای 3 صبح به سختی تونستم بخوابم. کلی فکرهای قاطی پاتی که منجر به تصمیماتی میشن که طول عمرشون به فاصله خوابیدن و بیدار شدنت هستن. چک کردن تعداد روزای مونده و عملکردم باعث میشه به بی تناسبی برسم. نتیجه شد دیر بیدار شدن اونم با بی انگیزگی و بدن درد فراوان! از بین چیزایی که ناراحتم میکرد فقط یکم وقت گذروندن با میم و از گذشته خودم واسش حرف زدن و سعی در مثبت کردن ورودی ذهنش تا حدی که میتونم و امیدوارم تاثیری داشته باشه این حرفا و این افق ها یکم حالم رو خوب کرد.

یادمه یه دورانی خودمو مسئول نجات همه میدونستم و این حس نقش زیادی تو دپرس شدنم داشت. اونموقع ها که خونه ما زندگی میکردن، وقتی دعواشون میشد تمام شب رو فکر میکردم که نامه بنویسم و بزنم به در دسشویی که صبح ببینه و متوجه رفتار زشتش بشه! و متحول بشه و به سبک زندگی درست و حل مشکل با "حرف زدن" رو بیاره! [چقدر احمق بودم].

کارتن کتابا رو بعد از مدتها باز کردم، انگار که گنجینه شادی و غمت همزمان باشه. دنبال داستان "قصه عینکم" بودم. یادمه دوران کنکورم مام خیلی دوسش داشت و همیشه واسش میخوندم. یادمه سال هایی که خواهرم دبیرستانی بود میرفتم پیشش و اونقدر ریز بودم که زیر صندلیش جا میشدم :)) بهم کتاب های ادبیاتش رو میداد بخونم، داستان "کباب غاز"، "گاو" و ... رو وقتی ابتدایی بودم خوندم، ینی احتمالا درک زیادی از خیلی از کلماتش هم نداشتم ولی واسم لذت بخش بود. چقدر انگیزه داشتم اون روزای بچگی، چی شد واقعا؟

مدت زیادی تو فکرم بود که بعد از ماه رمضون بریم اون فست فودیه که جدیدا پیجشو دیدم. اما لیست قیمت هاش و اینکه کلا با بیرون رفتن خوب نیستم و تجربه خوبی هم از فست فودی ها ندارم، منصرفم کرد. حتی دیدن آشنا مثلا پ باعث میشه اصلا نخوام برم بیرون! چقدر فکر میکنم.

اونروز بعد از اینکه چندین روز از ایمیل گذشت و جواب ندادن دوباره به ادیب پیام دادم و بازم جواب ندادن! امیدوارم دلیلش تعطیلات باشه و اوکیش کنن تو این وضع بی در و پیکر که دوباره از اول نرم.

دوباره رو مود چک کردن محصولات مراقبتی پوستم و قیمت های نجومی علاوه بر برگ ها ساقه هامم میریزونه. خیلی تکراریه ولی همیشه خودمو بخاطر اون یه سال آرایش کردن و با کرم پوذر گند زدن به پوستم سرزنش میکنم. بخدا لطف خدا بود که خوشگل نبودم، اصلا رسالتم چیز دیگه ای بود، چقدر احمقانه عمل کردم تو زندگیم :/

هنوزم نمیدونم مرز فرندلی بودن و جدی بودن با یکی چطور باید باشه و چه عواملی تعریفش میکنن.

سریال نوبت لیلی رو به عشق! شعرباف دانلود میکردم و دیشب دیدم زده پایان کارم تو این سریال. وای :))) حس مسخره شدن داشتم و همش با خودم فکر میکردم ینی چی؟ این که اصلا نیومد! و گویا خیلی ها این فکرو داشتن و دوباره استوری گذاشته بود که دوستان منظورم پایان فیلمبرداری بود. خنگول😆

اینکه در راستای بهبود و اپدیت کردن استرس هات تلاش نکنی یجورایی باخته. باخته که هر روز و روزها استرس های یکسانی داشته باشی.

Magic Farari
۱۲ارديبهشت

ال گفت تنهایی حال رفتن ندارم، میای؟ رفتم‌‌ ینی اومدم! همیشه اجتماع یه عده بانو! اذیتم میکنه. همیشه از خدا عاقبت به خیری و یه زندگی با معنی میخواستم، اینکه لباس خوب ها و طلاهاتو جایی بهتر و با معنی تر از آرایشگاه بپوشی. یه بچه عروسم هست، احتمالا از کاشت ناخن و وکس صورت احساس لذت میکنه [گاهی لذت از چیزای کوچیک یه نعمته!]. آرایشگاه رفتن تو خوابگاه جزو چیزایی بود که حالم رو خوب میکرد چون آدمایی که میدیدم بچه های دانشگاه بودن. آرایشگاه رفتن تو شهرمون حالم رو بد میکنه، از مزخرفاتی که میگن و محور زندگی هاشون میترسونتم.

از اینکه فکر میکنن من دختر ال هستم حالم بد میشه و امروز جوابشونو دادم و نمیدونم کار درستیه یا نه. ال از مدرسه میم اینا گفت و واقعا فشارم افتاد انقدر که حالم بد شد از اوضاع گه موجود که محتوای جنسی به کلاس اولیا رسیده و اعتیاد به راهنمایی ها. همیشه معتقد بودم و هستم که بچه داشتن بزرگترین مسئولیت تو این دنیاس. حیات بخشیدن به موجود معصوم و تعلیم پذیر. آیا آدما انقدری خودشونو قبول دارن که این کارو کنن؟ اونقدر خودشونو آگاه و تعلیم دهنده میدونن یا هدف فقط زاییدن و اقناع حس محبت به موجودی دیگس؟ حسی که با سگ و گربه هم اقناع میشه آیا از دیدن ژنتیک خودت تو وجود کسی دیگه احساس لذت میکنی؟ متاسفانه تا چشم کار میکنه ناآگاهیه. از پخش آهنگ های یکی مثل ساسی تو ماشین [آیا میتونی نقش ناخوداگاه و اتمسفر و وروردی که برای ذهن ایجاد میشه رو نادیده بگیری؟] تا زندگی های سرد و بی معنی و کی وقت تربیت یا بهتره بگم چی برای تربیت داره. نباید به این چیزا فکر کنم، اما نمیشه.

 

پ.ن: جالبه که هیچکس دوست نداره کارشو درست انجام بده، خانمه واقعا طلبکار بود و نصف کار مونده بود گفت مبارکت باشه :)))

Magic Farari
۱۲ارديبهشت

دوباره [آیا اصلا از این فاز خارج شدم؟ که الان بشه دوباره؟] دچار میکس استرسی شدم. نمیدونم نوسان فشاره یا دستگاه فشار سنج خرابه. هر بار این مکالمه بیا فشارتو بگیرم و منتظر موندن تا خوندن عدد رو صفحه باعث تپش قلبم میشه. پا درد و این شرایط روحی و نگرانی از تمدید گواهینامه و شاید خیلی نگرانی های دیگه که نمیدونم. دکتر هم که به جای بررسی دقیق گفته بود قرص رو نصف کن [بر چه اساس!!].

صبح باز صدای دعواشون میومد. یادمه 4 یا 5 ساله ش که بود زد زیر گریه و گفت مامان بابام دوست نیستن. مکالمه غالب اینه که یکم بزرگ شه میخوام شوهرش بدم و هر بار قلبم هزار تکه میشه از شاهد این صحنه ها بودن و آسیبی که به روح و روان یه طفل معصوم که به خواسته و خودخواهی آدمای ناآگاه به دنیا اومده وارد میشه.

هر بار که دوتایی پیش هم میشن و پچ پچ میکنن، دچار عمیق ترین نفرت و دلهره میشم. با اینکه همیشه سعی میکنم چیزی که بلدم و فکر میکنم به دردشون میخوره رو بهشون بگم ولی حضورشون اذیتم میکنه.

لا حول و لا قوه الا بالله

نت چند روزی بود تموم شده بود و چند بار حجم زود مصرف! گرفتم. تفکر محدودم میگفت بهتر بود خودم از طریق سایت بخرم ولی چون هر بار که سرعت بد میشه [اکثر اوقات بده] مقصر من میشدم، تصمیم گرفتم نگیرم. از طرفی سین گفت وقتی از آدما درخواست میکنی و حس میکنن میتونن کاری انجام بدن و قدرت خرید دارن، حالشون بهتر میشه. درسته اما میخواستم بسته پرحجم بگیرم که حداقل اینستا رفتن یه چیز فنسی نباشه [که شده گویا!] و هزینه بسته عدد قابل توجهی بود و یادم رفت بگم :( الان فکرم مونده که [خدایا از تایپ کلمات هم دلهره میگیرم].

پ.ن: مسئوب اونجا این بسته رو صلاح دونسته بود! و دوباره همون کم حجم رو تمدید کرده بود.

دیروز بعد از خوردن یه لیوان شیر، تمام بعد از ظهر و شب سرم درد میکرد و نظرات مختلفی از مشکل داشتن کلیه و بالا بودن چربی گرفتم و میترسم برم آزمایش بدم.

مثل تابستون پارسال که میخواستم پرونده زبان رو ببندم اما زودتر از 9 بیدار نمیشدم. چند روزه حدودای 7 بیدارم و انگیزه پاشدن ندارم، شبام ناآرومه و کابوس های تجاوز تو خواب هم که پیشکش.

دائما سناریو میچینم که چطور تابستون برم تهران و پروژه کار کنم [یه ساله فکرم همینه] و به نتیجه ای نمیرسم. چندین روزه که میدونم باید به ادیب پیام بدم، جواب ایمیل رو نداد

خدایا من بنده خوبی نیستم ولی تو خدای خوبی هستی. کمکمون کن یا ارحم الراحمین 💚

Magic Farari