روزها با ماژیک

۳۶ مطلب در فروردين ۱۴۰۱ ثبت شده است

۰۸فروردين

من از اون دسته ادمایی بودم که هر چه فشار کار بیشتر بود عملکرد بهتری داشتم، مثلا اون ترم هایی که ۲۰ واحد داشتم خیلی بهتر بود تا ترم های ۱۴ واحدی! نمیدونم شاید همه همینطور باشن. چون یجورایی هم اوضاع چلنجینگ بود و باعث میشد خیلی به اراجیف فکر نکنم و تجزیه و تحلیل رو تا حدی بذارم کنار.

ن" میگفت این ترم در حد مرگ تلاش میکنم که بشه، و میشد. دلتنگ همچین حسی هستم. یجورایی انگار عادت کردم به شلوغی و بحث. وقتی خودم تنهام عملا به پوچی میگذره.

کلمه‌ها قدرت دارند. 

خدایا باش و تنهام نذار.

Magic Farari
۰۸فروردين

بارها نوشتم که اشتباهات یکسانی رو طی یه دوره زمانی بارها و بارها تکرار کردم. یادمه ی" یبار این شرایط رو واسم توصیف میکرد و میگفت این اتفاق میفته و بهانه‌های اون اشتباه تغییر میکنن، پس تا وقتی اون اشتباه رو تکرار میکنی نو وان ایز فور بیلم؟! اور سامتینگ لایک دت.

سال ۹۳ تا ۹۶ به معنای واقعی کلمه، پوچ ترین سالهای عمرم بودن. سالهایی که ته مانده امید رو تو وجودم کشتن و دیگه رسما هویتی واسه خودم قائل نبودم حتی با رویاپردازی. قبلش و بعدش هم عملکرد خاصی نداشتم ولی این چند سال پیور ویست بودن. توان رویاپردازی نداشتم و چه حس بدی.

سالها میگذره، سنم بیشتر میشه و باید جنس دغدغه هام عوض شن ولی هر بار یادم میفته یا بهتره بگم تو یادم هست و دلم میشکنه. میدونستم دارم عمرم رو هدر میدم ولی نمیدونستم چطور متوقفش کنم. قدرت تصمیم گیری نداشتم، قدرت حل مساله یا حتی تعریف درست مسئله. هیچ حقی واسه خودم قائل نبودم و خدا میدونه مسیر س اگه عوض نمیشد قرار بود چی بشه...

این حس هیچی نخواستنه نمیدونم چقدر درسته، آیا واقعا وجود داره یا ترس از شکست خوردن و خوب ظاهر نشدن باعث میشه اصلا تلاشی نکنی. از کی میترسیدم؟ از خودم؟؟ 

خوب و درست تلاش نکردم، اگه نخوام بگم که اصلا تلاش نکردم! همیشه یه حسی از توانستن داشتم که الانم نمیدونم واقعا وجود داشت یا توهم بود. اما اون سالها این حس حتی تلقینی رو هم ازم گرفتن. هنوز هم کنکور یه مساله حل نشده تو ذهنمه، نه بخاطر اینکه رشته دیگه‌ای بخونم، نه. خود آزمون کنکور که میتونستم و باید میتونستم نتیجه خیلی بهتری بگیرم. اونهمه کتاب و سروش مویینی و کلاس و شرم بر من 😞 چه مرگم بود واقعا. باید طور دیگه‌ای میشد، چی شد که اونطور شد؟ حتی اگه هوش کافی هم نداشتم که داشتم، اون شرایط ابزار کافی بود که بشه، که باعث شم که بشه. به چی باختم؟ به اظهار فضل های ۴ تا ک.مغز؟؟ 

نیاز دارم که موفق شم.

 

Magic Farari
۰۷فروردين

عصبی میشم و از عصبی شدنم عذاب وجدان میگیرم و ناراحت میشم! تو هر دورهمی واسه دل شاد کردن نمیدونم کی :) کسایی که نوشابه رو دو دستی تقدیم میکنن به کسی که قند و چربیش بالاست؟ نمک رو تقدیم میکنه به کسی که فشار خونش بالاست و میگن به به چه بچه خوبی، چه احترامی میکنه بهمون. ناسالم ترین غذاها، پر از روغن و عصبی میشم تو این شرایط. چون بعد از چند روز میرن و مریضی‌ها و خواب های ناآروم و دپرسی ها رو من میبینم. جالب اینجاست که خیلی زود یادشون میره اونهمه فشار روانی رو. دکتر هلاکویی میگه آدم با ماشین بغلیش تصادف میکنه، چه توصیف خوبیه.

هیچ درکی از خیلی چیزا نمیبینی و اینا میشن دلسوز و اوردر دهنده زندگیت :))، وقتی حتی نمیفهمن کسی که خوابه واسه اینکه چند دقیقه استراحت کنه، نباید برین همون اتاق با صدای بلند! داستان تعریف کنید و وقتی ناراحت شد، شاکی شین!! و بعد با مسخره وقتی تو اتاقی هستی یطور بیای که مثلا ازت میترسیم، وحشی.

وقتی متوجه بدیهی ترین چیزا نیستن که اتاق یه نفر ینی حریم خصوصی، و س.س با یه نفر اونو محرم اسرار خانوادت نمیکنه :// که به همه جا سرک بکشی.

اون چه گهیه که میخوای بگی بعد از درس خوندن پیشنهاد کار داره یا نداره. خوبه یه فامیل عتیقه داشتن که همین رشته و همین دانشگاه باشه.

از همه بدم میاد و چرا باید تو این شرایط باشم.

عصبی میشم و از عصبی شدنم عذاب وجدان میگیرم :)

هعی، عمرم رو لیترالی حروم کردم سر این حس و حال. ریدم به زندگیم رسما، همین الان که باید درست تر فکر کنم و یه اقدام آدمیزادی انجام بدم.

برای ترمیم این شخصیت مزخرف نمیدونم چیکار کنم دقیقا، شدیدا تحت تاثیر محیط قرار میگیرم این فیلتر سیاه ذهنی دیوونم میکنه و نمیتونم به هیچ چیز خوبی فکر کنم.

 

* دوست عزیزی که ادرس ایمیل و ایدی میذاری واسه حرف زدن، ممنون که اینهمه وقت میذاری و مینویسی ولی حرف زدن با شخص غیرحرفه‌ای [روانشناس و روانپزشک] کمکی بهم نمیکنه. اگه پول بهم بدی بیشتر خوشحال میشم :))))))) ://

Magic Farari
۰۶فروردين

بعد از کلی فراز! و فرود، ۶ ماه اخیر سخت ترین روزهای زندگیم بود. نمیدونستم باید چیکار کنم و مریضی های اطرافیانم تمام توانم رو گرفته بود. حال زندگی ندارم، سالهاست که اینطوریم، وقتی از ناچاری و پذیرش شکست، این رشته و دانشگاه رو قبول کردم، رسما از شدت افسردگی و اوضاعی که چند سال تحمل کرده بودم، مرده بودم. پیک جوونیم به معنای واقعی کلمه تلف شد :) اما تنها دلیل ادامه دادنم این بود که ته این مسیر منجر به زندگی متفاوتی بشه، تحمل اون همه سختی هلم بده به سمت کمی زندگی.

این چند ماه اخیر، بارها مردم، اساتید جوابم رو نمیدادن. از طرف دو نفر کاملا خرد شدم. آزمون بدی رو گذروندم و در نهایت جایی واسم نبود. این در حالی بود که همه همکلاسی ها و دوستام با سن خیلی کمتر از من تو شرایط خوبی بودن و تنها کسی که تو زندگیم رو کمکش حساب کرده بودم اونقدر منت گذاشت و بهم فشار روانی اورد که ... :)، حالا وقتی بهم میگه رو کمکم حساب کن، خندم میگیره. کمک هایی که عنشو درمیارن و تا چندین سال منت میذارن و وقتی شکست میخورم و درماندگیم مشهوده ادای ادم حامی رو واسم در میارن.

تو سکوت فارغ التحصیل شدم :")، به خانوادم نگفتم چون دیگه توان شنیدن حرفاشونو ندارم‌. هیچ حرفی ...

بعد از چند ماه عذاب روحی، حتی یه روز، نه :) چند ساعت فرصت چیل کردن نداشتم. لیترالی هیچکس رو تو زندگیم ندارم که روش حساب کنم.

ادمای سطح پایین با عقاید کسشعر محض. کسایی که در حقیقت باید میتونستم روشون حساب باز کنم !

توان پاشدن ندارم، چطور به این زندگی ادامه بدم بازم ...

Magic Farari
۰۶فروردين

تمام این مدت یا بهتره بگم تمام چند سال اخیر مشغول تجزیه و تحلیل خودم و زندگیم بودم و نمیدونم ثمرش چیه اصلا؟ بچه که بودم از محل زندگیمون خیلی خجالت میکشیدم، با اینکه کل این شهر مایه خجالته ولی خب ما هم تو پایین ترین مرحله بودیم و رخ خونمون هم اصلا خوب نبود. الان که تمام سال های زندگیم رو مرور میکنم، متوجه میشم از سه حالت گذرا رد شدم. اول انکار میکردم و حرص میخوردم، بعد خودم هم مسخرش میکردم اینطور که وقتی کسی مپرسید اهل کجایی یا خونتون کجاست، جوابم پشت نقشه بود :)) جالبیش اینجاست که اخیرا یبار داشتم چک میکردم و دقیقا محله مون تو نقشه شهر نبود!

و مرحله سوم پذیرش بود که خیلی سختی کشیدم تا به این مرحله رسیدم. از روزی که از بیمارستان مرخص شدم چون اونجا فهمیدم که حتی اگه بمیرم هم به عن کسی نیست چه برسه به محل زندگیمون.

اینکه میگم پذیرفتم نه اینکه به همه راستشو بگم، نه! صرفا درون خودم پدیرفتم اما راستشو بخوای الان که دارم اینو مینویسم خیلی هم مطمئن نیستم. چون اینمدت تقریبا به همه دوستام دروغ میگفتم که کجاییم! چون فکر میکردم همه تو این جایگاه نیستن که راستشو بگی! برای مثال پ" خونشون نسبتا بالاشهر بود و منم گفتم خونمون فلان جاست [وسط های شهر] در حالیکه اصلا ساکن استان نبودیم :))) یبار زنگ زده بود و در خلال احوالپرسی گفت: چه خبر از بچه های پایین شهر!!! [اهنگ یاس]. آدما وقتی سرخوشن عقاید ذهنیشون رو خیلی خوب بروز میدن :) لازم به ذکره هیچ گهی نبود. یه خونه 80-90 متری احتمالا کل داشتشون بود. منم با اون انتخاب های تخمیم.

از دوم دبیرستان به بعد تقریبا هر روز آرزوی مرگ داشتم :))) امید به زندگی موج میزنه! دلیل این شخصیت ضعیف هر چی که بوده دیگه مهم نیست چون تو یه بازه ده ساله هم خودم واسه خودم کاری نکردم. خیلی چیزا رو مرور کردم که باعث بهم ریختن روانم شدن. یادمه وقتی از شدت استرس حالم بد میشد و عصبانی میشدم به جای ذره ای درک شدن به م میگفتن دیوونه :) هر سریالی که میدیدیم بهم میگفتن شبیه فلانی هستی [منفی ترین شخصیت تو سریال ] همه کارها [همش] رو نقد میکردن، عزیزترین هام!! بهم میگفتن زشت [خیلی جدی] و انتظار داشتم یه آدم با اعتماد به نفس بار بیام. بدیهی ترین چیزا رو رعایت نمیکردم و انتظار داشتم کولاک کنم. وقتی لول زندگیم رو در حد احمقانه ترین لول تعریف کرده بودم دیگه قرار بود چی بشه؟ یادمه تو نوجونیم انقدر اعتماد به نفسم پایین بود که یبار رفتیم ساندویچ بگیریم [از یه جای داغون] نمیتونستم برم سفارش رو تحویل بگیرم :)

وقتی هر روز از چیزای تکراری دلم به درد میاد ینی خودمم چیزی نبودم. ل" حاملس، اون اولا آشپزیش نقطه عطفش بود که روغن میچکید ازش! و به لطف مهر و محبت زیادشون و سبک زندگی درجه یک! میم هم واسه تعریف دار شدن غذاهاش همون رویه رو پیش گرفت و کلسترول و تری گلیسیرید آ اونقدر بالا بود که وقتی جواب آزمایش رو رفتم بگیرم از دلهره خانمه قلبم ترک ترک شد. کلی بستری و اتمسفر منفی در شرایطی که مثلا میخواستم یه تغییر بزرگ تو زندگیم ایجاد کنم!

آدما یطور از ازدواج و زاییدن همدیگه خوشحال میشن و ترنینگ پوینت واسشون به حساب میاد که انگار چه تغییری ایجاد میکنن :)) اون دیوید بکهام هست که از نگاه به خانواده پرجمعیتش ذوق زده میشن نه ماهایی که حتی نمیتونیم استعداد بالقوه طرف رو نرینیم توش چه برسه به شکوفا کردنش.

میدونم این فکرها بی ثمرن و هیچی رو تغییر نمیدن. میدونم نیاز به قرار گرفتن تو محیطی دارم که بدون وابستگی به کسی با خودم کنارم بیام. به محیط سالم با آدمایی با روان نسبتا سالم که حداقل بقیه زندگیم این شکلی نباشه. میدونم که باید بیشتر و درست تر تلاش کنم و دلخوش کسی و چیزی نباشم.

هورمون هام که بهم میریزن این مرور با سرعت بیشتری اتفاق میفته، احساس نفرت همه وجودم رو میگیره. لیترالی از هر کسی که میشناسم متنفر میشم و حس عذاب وجدان نفرت با عشق توهمی به آدما معجون دیوانه کننده ایه.

Magic Farari
۰۱فروردين

یکه یکه یک!

حس عجیبیه، واسه کسی که ۱۴۰۰ تمام زورش رو واسه تغییر زد و نایت مر بود اگه نتیجه نمیداد که نداد.

خیلی نوشتم، از حس های مختلف و از استرس وحشتناکی که تجربه میکنم، اما قدرت نشرشون رو ندارم. حتی از خوندن پست بقیه هم حالم بد میشه و حتی گاهی نوع قلمشون اذیتم میکنه [چون مثل همیشه فکر میکنم من خودم سلطان اذیت شدن بقیه‌ام و همواره همه در برخورد با من همچین حسی دارن:))].

[در همین حین بگم که مهمون اومده بود و بچه ها رفتن حیاط، از پنجره خواستم نگا کنم بزرگترشون! هم اونجا بود امیدوارم ندیده باشه :)))]

باید با این واقعیت کنار بیام که نمیتونم برم بیرون و مسافرت چون بودن کنار بعضیا اعصابم رو بیشتر بهم میریزه و باید راه دیگه‌ای برای حال خوب پیدا کنم. ل" حاملس، خیلی خبر خوبیه اما از دیشب بهم ریختم، دیروز انقدر احساسات زیادی رو تجربه کردم که شب خیلی بیقرار بود و تمام طول خوابم داشتم کابوس میدیدم که میکسی از کلی گربه و مدرسه دوران دبیرستان و مدیرمون بود که همش بهش میگفتم بچ :)). شک میکنم اینکه آیا سیر زندگیم درسته؟ آیا قراره که چیز خوبی تو این مسیر اتفاق بیفته اصلا؟ نمیخوام دچار میکس احساسات شم، هیچوقت آدم اون مدل زندگی نبودم و نیستم و هرگز دلم نمیخواد اینهمه زجر روحی که کشیدم رو به یه وجود دیگه منتقل کنم. اگه دو روز میرفتم خونشون به شدت مودم میومد پایین و این حقیقت رو نباید یادم بره.

نمیدونم، هنوزم نمیدونم چی بگم و چطور برگردم به مسیر! حقم بود به ازا اونهمه تلاش و استرس یه حداقل نتیجه خوشحال کننده‌ای ببینم :)، هنوزم گیجم و میدونم نباید اینهمه وقت تلف کنم اما چطور؟

شاید خوشی زده زیر دلم! :)) دیگه دیدی از خودم ندارم.

 

 

Magic Farari