روزها با ماژیک

۳۶ مطلب در فروردين ۱۴۰۱ ثبت شده است

۲۴فروردين

فکرم تو هزار تا کانال میچرخه، نهایت هنر و عملکردم اینه که یک جلسه از یه درس رو تو دو سه روز میبینم! این در شرایطی هست که اگه بخوام ادامه بدم اصلا وقتی ندارم. دائما خودم و همه زندگیم رو سرزنش میکنم. میدونم که پروژه خیلی بیشتر به دردم میخورد تا اینکه بخوای ارشد بخونی، ولی خب چیکار کنم؟ وقتی جایی برای موندن نداشتم و ندارم. وقتی یه طرف دانشگاه رفتن و شاید اتفاق خوبی افتادنه و طرف دیگه زندانی شدن تو گوشه یه اتاق 9 متری بدون هیچ انگیزه و هدفی و رسما فسیل شدن. 8 سال از نوجونی و جوونیم رو گوشه اتاقم بود. ینی تقریبا تمام فرصت آموختن، تغییر، ادونچر، ارتباط، تجربه و زندگی. فکر نمیکنم تصورش ساده باشه برای کسی چه برسه به تجربه کردنش. باید کاری کنم، خسته شدم از حس پشیمونی بعد از هر مقطعی از زندگیم کخ لازم بوده یه کاری کنم و نکردم، یا کوناهی کردم.

 

بی ربط. ن: شاید میلیون ها آدم فیمس، موفق، خوش تیپ و از این چیزا رو کره زمین باشه ولی دیوید بکهام یه چیز دیگس :")

Magic Farari
۲۴فروردين

این چیزایی که در مورد اتمسفر اطرافت و این چیزا میگن خیلی باحاله، اینکه زندگیت میانگین زندگی پنج آدمیه که بیشترین ارتباط رو باهاشون داری. تو این حدودا دو ماه :) کلی ویدیو دیدم، و واقعا اینهمه ارتباط سلبریتی ها با هم خیلی واسم جالبه. مثلا یه خواننده که ایران نیست، میگه فلان بازیگر دوست مامانم بود و از این چیزا. و استوری تبریک تولد و این مسائل حتی. یه چیز جالب دیگه این که اکثرا واقعا باهوشن، و خیلی میشه رو کانسپت هوش مانور داد، مثلا اینکه سیجل تو گروه زدبازی تو یه دانشگاه خیلی خفن درس خونده و حتی خود سپی خلص! و سو آن.

مودشون رو دوست دارم، با اینکه هیچ ربطی بهشون ندارم ولی بیشترین حس هم فازی رو ازشون میگیرم. شاید بخاطر همین سلبریتی میشن. چون احتمالا اکثر مردم این حس رو بهشون دارن.

حس میکنم بخاطر نترس بودنشون و از پیله خود خارج شدن، الردی یه قدم از بقیه جلوترن. ببین کار و زندگیم تبدیل به منبرهای تحلیلی سر چه مسائلی شده :")

Magic Farari
۲۳فروردين

لعنت به حماقت. سرم داره میترکه از بس پیج های مختلف رو نگاه کردم، بین اینهمه نگاه پوچ هم چند تا آشنای قدیمی دیدم. ه" همکلاسی دوران ابتدایی و راهنماییم که فکر میکنم اول دبیرستان بودیم با یه پسری که چندین سال [بیش از ده سال!] از خودش بزرگتر بود ولی پولدار [تنها نکته مهم در شهرمون و حتی اطرافیان خودم، و یه پدیده بسیار رایج مخصوصا وقتی سطح سواد و تفکر و فرهنگ زیادی پایینه] ازدواج کرد، یه دختر زیادی خوشحال و شاید یکم احمق [نمیدونم چرا اینو تایپ کردم] که حتی تو همون دوران بچگی اعصابم خرد میشد از دستش. داشتم ویدیوهای شاهین.ص رو نگاه میکردم، خیلی هاش ناراحتم میکنه از وضع کثیف حاکم، به این فکر میکنم که چند درصد این آدما که واسه بچه به بلوغ نرسیدشون خواستگار n ساله میاد اصلا میدونن پدوفیلی چیه؟

در مورد ز" میخواستم بگم. همکلاسی و دوست دورانی که تو این شهر درس میخوندم. اونموقع ها که از این هیئت ها میومد خونمون یا خونشون، خونه همدیگه هم میرفتیم. خیلی دختر زیبایی بود، الان زیباییش چندین برابره و یه خانم مستقل واقعی شده، طراح لباس که واسه خودش یه برنده و از قیمت هایی که زده بود مخم سوت کشید [من از مانتو متنفرم، مخصوصا مانتوهایی که برای دانشگاه و حتی مانتوهای خانومانه و ایناس. آخرین باری که مانتو خریدم سال 97 بود اونم به طور اتفاقی پشت ویترین دیدم و خیلی خوشرنگ و خوش دوخت بود. تا جاییه که میشه بافت و بارونی میپوشم و امیدوارم زندگی باهام یار باشه]

هی روزگار، تنها امید نیمه جونم این تلاش چند ماه اخیر بود. واقعا نمیدونم چطور ادامه بدم یا اصلا چیکار کنم.

Magic Farari
۲۳فروردين

مشتی اراجیف:

  • لپ تاپم کند شده، این طوری که وقتی ویدیو رو پاز میکنم و دو سه دقیقه به حال خودش میمونه، وقتی دوباره پلی میکنم کلی طول میکشه که پلی شه! میشه لطفا بیشتر از این حالم رو بد نکنی؟
  • از اینکه کانالی که سریال ها رو دانلود میکنم ن.ل رو گذاشت خوشحال شدم!
  • هنوز هم دارم اینستا رو رفرش میکنم دائما

 

Magic Farari
۲۳فروردين

ساعتها خوابیدم، تنها مکانیسم دفاعیم در برابر غم. از نصف و نیمه بودن خسته ام، از اینکه "حالا ببینم چی میشه"، از درست و حسابی نخواستن، از تکلیفت با خودت معلوم نبودن.

ترم 1 تا 3 دائما به انصراف فکر میکردم، ذره ای تمرکز نداشتم سر کلاسا و فکر میکردم عمر تلف کردنِ محضه. بعد از هر جلسه کلاس هر درسی به مریم میگفتم این موضوع رو که میخوام انصراف بدم. مریم این مکالمات رو دوست نداشت و به مرور ارتباطش رو باهام خیلی کمرنگ کرد [حق داشت] اون به هیچی فکر نمیکرد [به هیچی]، واسش مهم نبود که درس رو بفهمه و فقط میخوند، در نهایت با معدل خیلی بالا 8 ترمه تموم کرد و بلافاصله ارشد یه رشته توپ قبول شد. کتابای کنکورم هنوز گوشه اتاقم بود و دلم پیش اونا. اما آیا هدفم خوندن رشته ای دیگه بود؟ نه. روزای سختی بودن و نمیتونستم برگردم به اون روزا، هزار مدل فکر میکردم که کتابامو ببرم خوابگاه بخونم و هزار مدل اینطوری. تهشم نه این فکر رو عملی کردم و نه درس خوندم و نتیجه شد ترم 4، تشدید افسردگی و نهایتا مشروط شدن. همه اون روزا میتونست طور دیگه ای بگذره، و مقصر فقط خودم هستم. نگاه پرتعصبم نسبت به ارتباط با بقیه و حال بد دائمی.

لهم، هیچکس نیست باهاش حرف بزنم و حداقل خالی شم! هیچ ابده ای ندارم که چیکار کنم چون همیشه اشتباه میکنم.

Magic Farari
۲۲فروردين

خدا نکنه شکست خوردن عادی شه، اولین تجربه های شکستم باعث حجم زیادی گریه و دپرسی شد، اعتصاب غذا و ترس و امید آمیخته و بعد از چند روز دوباره تلاش کردن، چون هنوز ته مانده ای از امید تو وجودم بود. اون شب هایی که از شدت استرس زبونم بند میومد، توانایی رویاسازی هایی که کم کم نابود میشد. از یه جایی به بعد سِر شدم، نه چیزی می خواستم، نه چیزی حالم رو خوب میکرد و نه منتظر اتفاق خوبی بودم. مردم، چرا که مردن تعریفی جز این نداره. شدم یه آدم دروغگو، چون ضعیف شده بودم و آدمای ضعیف دروغ میگن :)، دیگه فکر نمیکردم که میتونم چیزی رو به دست بیارم.

خیلی خیلی ناراحتم،اونقدر که تمام افکار خودکشی و آرزوهای مرگی که هر روز زندگیم داره الان همشون باهم تو وجودم داره شعله میکشه. از وقیح بودن خودم خجالت میکشم. دلیل پیام ش" چیز دیگه ای بود. یه مکالمه دروغی که نمیدونم چطور قراره جمعش کنم. دروغ هایی که میخواستم اونطور باشه و نشد. ش" بهترین آدمی بود که میتونستم تصور کنم که باهم هم مسیر باشیم. 

چرا اینطوری میشه؟ چرا همیشه تو هر مرحله غم تو مغز استخونم نفوذ میکنه؟ هیچی ازت نمیخواستم جز همین که اصلا چیز بزرگی واست نبود.

چه خوشبخت بودم اگه میشد، چطور ادامه بدم ...

Magic Farari
۲۲فروردين

اونروز که اک" بهم پیام داد و خیلی بهم ریختم، در جواب اینکه تو چی کار کردی [که انگار مجبورم حسن راستگو باشم :)] به جای پیچوندن [چون دلم نمیخواست راستشو بگم] یه دروغ ملو گفتم که بعدا بشه جمعش کرد. اینم رفته گذاشته کف دسته همه! و امروز ش" پیام داده که فلان چیزو شنیدم، درسته؟

چمه؟:) بعد از اونهمه سرکوب خودم و تجزیه و تحلیل، بعد از اونهمه چکش کاری روحم که اگه نمیخوای راستشو نگی حداقل دروغ نگو، اینم نتیجه. آی هیت مای سلف.

Magic Farari
۲۲فروردين

چرا عنوان نوشتن اینقدر واسم سخته؟ قسمت جالبش اینه که وقتی میرم پست های قدیمی رو میخونم، از عنوان هایی که نوشتم خشنود میشم :))

این میلِ به ارتباط و دیده شدن و همزمان نخوانده شدن، میکس سمیِ مربوط به شخصیت فوق العاده کول منه [من خودم از اون دسته آدمای حساس به ه کسره و اینا بودم و به طرز عجیبی کاملا به شک میفتم که کجا ه رو بذارم]. دقیقا مثل نیاز به ارتباط و تایید شدن [به صورت سلکتیو البته] و انزجار شدید از ارتباط [حتی سلکتیو، فقط مدت زمانش متغیره] تمام دیروز رو مشغول به این فکر بودم که من اصلا [و ابدا] آدم زندگی [مشترک] نیستم، آدم نگران شدن برای کسی، احتمالا فداکاری و هر آن چیز مربوط. نمیدونم کیفیت آدمایی که میبینم رو این حس تاثیر داره یا نه، ولی هم این مورد و هم عدم اعتماد به نفس کافی در مواجه با بعضی آدما [ناشی از همون پیش داروی های توهمی] منو به حس نفرت از جفت بودن میرسونه.

نکته عجیب اینجاست که تقریبا تمام شکست ها و حس های بد زندگیم مربوط به بازه ای هست که سعی کردم مورد توجه قرار بگیرم. منظورم مورد توجه جنس مخالفه و اگه بگم این عه sexless وی، چرت نگفتم، بچه که بودم خیلی راجع به چهرم اذیت میشدم، [رسما بهم میگفتن زشت ولی من همچنان معتقدم چون هوشم insecureشون میکرد همچین حسی داشتن [مرسی شلدون]] لازمه بگم این بین کسایی هم بودن که دوسم داشتن و شیرین بودم از نظرشون! بخاطر همین قضیه فکر میکنم شاید دنبال پر کردن اون خلا هستم، در حالیکه ارتباط هیچوقت اولویت اول زندگیم نبوده. خسته ام از تحلیل خودم و حتی از اینهمه ناله :)))

تنها چیزی که مطمئنم اینه که فقط کافی بود راه خودم رو برم و دنبال تایید نباشم [واو، براوو]. اونوقت شرایط خیلی فرق میکرد قطعا. نمیدونم شاید لازم بوده همه اون مسیر و اشتباهات سپری شن و هدفی پشتش بوده [حماقت من نبوده مثلا :)]. اما تکرار چند باره اشتباهات نمیتونه هدفی پشتش باشه. حس میکنم آدم بدی هستم، بخاطر اینهمه عمر سوزی، مهر سوزی، امکانات سوزی، نقد ملت [خودت چی هستی اصلا]، غرور پوچ نسبت به مسائل پوچ.

 

بی ربط. ن: بهش گفتم پشتیبان قلمچی نبودی؟ گفت نه هیچوقت [فکر میکردم این بود، دوست داشتم این بود]. علی هم اصلا دیگه حرفی نزد :))

Magic Farari
۲۱فروردين

فکر میکنم سال 99 بود که به واسطه اجراشون شناختمش، همیشه چهرش یا فامیلیش واسم آشنا بود فکر میکردم دوران دبیرستان که آزمون قلمچی میرفتم دیده بودمش [الان دارم از کنجکاوی میمیرم که این همونه یا نه]. خب هیچوقت هیچ آدمی رو تو این شهر نمیتونستم جدی بگیرم؛ پیج کاریشو هم دیده بودم ولی نه با دقت. اینطوری بودم که سو وات [مثل روزایی که فکر میکردم فقط کسایی که پزشکی قبول میشن آدم هستن و عمرشون تلف نمیشه :))]. این چند وقت، حرف زدنِ بدون لهجه و رعایت علایم نگارشی تو نوشته هاش و نترس بودنش تو انجام کارایی از جنس "دیده شدن" و اقوام هاشون! توجهم رو جلب کرد. قطعا شناخت من از آدما دچار یه بایاس بسیار بزرگی نسبت به واقعیته، چون از رو عکس و محتوایی که تولید و دنبال میکنن و نحوه برخوردشون با ملت، شکل میگیره.

الان تا آخر پیج کاریش رو دیدم و بعد از اینهمه مدت میفهمم که چقدر آدم موفقیه. چه تو هنری که داره و چه تو مدیریت و ایجاد کار واسه بقیه و ارتباط با ارگان های مختلف. اجرای پروژه های متنوع تو کلی جاهای مهم و خفن و چه کارای خفنی! و ریشه فاز مثبت و اعتماد به نفس واقعی از همچین جایی شکل میگیره.

خیلی حس عجیبیه، بعد از سالها حس میکنم کمی [و فقط کمی] به بلوغ فکری رسیدم، این بهترین بودن تو کاری که انجام میدی رو تازه دارم ریز ریز درک میکنم. یادمه وقتی این رشته قبول شدم، حس خوبی نداشتم [بر اساس همون فکره که فقط پزشکی ارزش داره :))]، و از هیچکس هم طبیعتا حس خوبی نمیگرفتم، الان تو این مقطع که میبینم همکلاسی هام با همین داشته، به کجاها دارن میرسن، خیلی تلنگر بزرگیه واسم. قطعا به میزان قابل توجهی دلم میشکنه از فازهای منفی مخرب و ویست کردن کلی وقت به جای تلاش برای بهترین بودن تو جایگاهی که هستی.

نمیتونم بگم حس خوبی دارم، بعد از اعلام آخرین نمره و معدل کل م واقعا سرخورده شدم [تو یه سال اخیر واقعا درس خوندم]. درسته یه جاهایی استرس بهم غلبه کرد و تلاش واسم بی معنی شد ولی چی بگم. از تاثیر حلقه به حلقه زنجیر زندگی متعجب میشم. گذشتن و رفتنی در کار نیست، هر قدم قراره تاثیرشو بذاره، خیلی باید آگاهانه تر قدم برداشت. تو این چند ماه، موفقیت بعضی از همکلاسی ها و دوستام و آزمون بدی که دادم و به حاشیه رانده شدن هام خیلی خیلی اذیتم کرد. تو همین حال هم میدونم کم کاری کردم و حتی همین الان هم نمیدونم بهترین کار چیه و چطور با انگیزه انجامش بدم.

 

بی ربط. نوشت: وقتی رسیدگی به پوستم رو به طور منظم انجام میدم، حساسیتم چند صد برابر میشه. طوریکه تمام روز آینه دستمه :( و همش حس میکنم چقدر بد هستم. جالب اینجاست بعد از این دوره دو سه روز که اصلا رسیدگی نمیکنم به طرز عجیبی حس میکنم خوبه همه چی. حالا نمیدونم توهمه یا تاثیرات همون رسیدگی ها!

امسال کل عیدی هامو دادم به محصولات مراقبت از پوست برندی که تازه لانچ شده، تحلیل های ص تو تصمیمم بی تاثیر نبود. اما خب راستش حس خوبی بهشون ندارم، شاید چون انتظار معجزه داشتم! نسبت به قیمتشون. راستی یه بلوغ فکری نسبتا کمرنگی هم اینجا شکل گرفته که هزینه های این مدلی صرف مراقبت از پوست میشه و نه خوشگل کردنش، شاید اینکه بیرون نمیرم هم بی تاثیر نیست ولی همون چند بار هم که رفتم واسم مهم بود از اشعه خورشید و نگاه مردم [با حجابی که میکنم :))) که گاهی واسه خودم تعجب آوره که بلاخره تایید یه عده رو به جاهایی دایورت کردم] در امان باشم نه اینکه خوشگل باشم :)). بعد از گندی که سال دو بخاطر کرم پودر و "بد بنظر نرسیدن" [که تمام شکست ها و حس های بدم ناشی از همین بوده همیشه و اگه وارد این فاز جلب توجه نمیشدم قطعا و قطعا خیلی اوضاع بهتر بود] و بلد نبودن مراقبت از پوست، به صورتم زدم و پ" یبار بهم گفت این جوشا همیشه هست؟؟:// [اون دوران بعد از مصرف دارو بود ولی خب بلاخره هیچی مثل اولش نمیشه] این حسم تشدیدتر شد. هر دفعه خنده م میگیره، از قضاوت هامون در مورد ظاهر بقیه [که خودم مدال دار این عرصه هستم]. با تقریب خوبی با تمام وجودم مطمئنم که جای من اینجا نیست.

Magic Farari
۲۰فروردين

عز یوژال، قضیه اک" بهمم ریخت، یه شب ناآروم و پناه به پیج فیک و استوری گذاشتن [کلی فکر سر این موضوع]. علی ریپلای زد و حرف زدیم کمی [چقدر همه چندشن!]، مود شیدایی و پرحرفی با یه کور مغز نسبی

[[کار فلسفه آزردن حماقت است، اینو تو پیج نیما دادوند دیدم، این شخص فوندر پیج خوشبختیه]، یادمه دبیرستان که با بِزی حرف میزدم که خیلی فکرش بسته بود [اینو با لحن تحقیر نمیگم، یک حقیقتی در مورد این شخصه؛ چه بسا خودمم بودم و شاید نسبت به خیلی مسائل باشم] و دائما تحقیرگونه بهم میگفت فلسفی نشو! اینو در جواب یه پیام طولانی مثلا میگفت، سالها بعد هم یطوری کوبوند تو صورتم که من میخواستم دوست باشیم و بریم بیرون و فلان و تو رفته بودی تو عمق فلسفه!! این حرف خیلی بهم بر میخورد، تو سن 15 تا شاید حتی 25 فکر میکردم خیلی بده که همچین دیدی به آدم داشته باشن، چون انگار بورینگی و کسی نمیخواد باهات باشه، در حالیکه واضحا کسی که از هضم یه پیام نسبتا طولانی عاجز بود، واسه من کاملاااا ترن اف بود از هر نظر، حالا این انتظار بیرون رفتن نمیدونم چطور جا میشد :))) اما وقتی پ" باهام برک آپ کرد و کلی [ببین کلی] توضیح و پیامای طولانی در تجزیه تحلیل تک تک حرکات و تصمیماتش، اونموقع حس خوشحالی داشتم! و دیدن این جمله از نیما دادوند حالم رو حتی بهتر کرد!]]

که کل اول و آخر حرفش این بود که خودتو معرفی کن :)) خیلی برام فانکشن مغز این آدما جالبه، چرا اصلا چیزی به نام پیام ناشناس ایجاد شده؟ اگه میخواستم معرفی کنم چرا با پیج فیک باهات حرف میزدم؟ در نهایت فانکشن مغز من عجیبه که چندین ساعت رو به اعضا و احشا گاو تقدیم کردم و سرم داره میترکه [یک دور باطل آشنا]، دقیقا اتفاقی که تو دبیرستان بخاطر حرف زدن با بِزی می افتاد. سر امتحان جغرافیا، علاقه نداشتنم به این درس و منتظر پیام این بز عزیز موندن انقدر خلم کرده بود که امتحان رو 15 شدم :))).

 

کاش کاری کنم، اینهمه پوچی داره خفه م میکنه...

Magic Farari