روزها با ماژیک

۲۲ مطلب در تیر ۱۴۰۰ ثبت شده است

۰۵تیر

احتمالا مقدار زیادی استرس دارم و این اتچ شده به روحیه داغون این روزها :) به واکنش هاش فکر میکنم، تصور میکنم و تهش میگم احمق نباش ...

اگه تو از زندگیت نتونی بهره ببری و شخصیتت رو رشد بدی پس سوار شدن زندگی بر تو یه امر طبیعیه. اینکه هر حس و حالی تو رو پرت کنه به عقب و بی معنی کنه همه چیزو، عجیبه! شاید نشانه عمق نداشتنه خیلی چیزهاست.

نمیدونم چه علاقه‌ای به وقت گذاشتن های وسواسی داری، نمیفهمم چه علاقه‌ای به تلنبار شدگی و زجر دادن به خودت داری!

نقطه شروع این حال و هوا از عید سال پیش دانشگاهی بود، به کنکور نزدیک تر میشدم در حالیکه برای هر درسی n منبع داشتم و روحیه کمال گرا (یا احمق) میگفت که همه رو باید بخونی و وقت میگفت نمیشه. گاد، نمیتونم حتی توصیفش کنم، شب هایی که همین حس رو داشتم، نمیتونستم بخوابم و حس میکردم زبونم به سمت داخل کشیده میشه. و فشار روانی غیرقابل وصف و غیرقابل درک ...

اسمش زحمت کشیدن بود یا احمقانه به خود زجر دادن؟

خدایا خودت کمکم کن یا انیس القلوب ... تو فقط میدونی وقتی میگم این حال و هوا دقیقا از چی حرف میزنم. 

 

Magic Farari
۰۳تیر

امتحان ز به شدت بهم فشار اورد در حالیکه این غول قضیه نبود :) هم حجم و تنوع بالای مطالب و هم جمع شدنشون از یه طرف و سیاست نامشخص ز تو نمره دادن از طرف دیگه، استرسی مازاد بر استرس موجود. امیدوارم نتیجه خوب باشه، یادمه اولین ترمی که باهاش درس داشتم و بعد از اونهمه (حس) کلنجار با درسش، با دیدن نمره واقعا شوکه شدم :) جز نمرات اول بودم اما اصلا به چیزی که فکر میکردم نزدیک هم نبود ... میدونی بعضی وقتا آدم این "خستگی به تن موندن" رو با تمام سلول هاش درک میکنه، و بعضی وقتا به طور غیرمنتظره‌ای خوب میشه همه چی... دومی قطعا حس بهتری داره!

 

هر چی بزرگتر میشم، تنوع رفتاری و افکاری دیگران بیشتر توجهم رو جلب میکنه، جملاتی مثل خودتو جای دیگری گذاشتن، درک کردن، سو تفاهم، تنگ نظری، بد دلی، کج فهمی، سلامت روان داشتن و ... واسم بیشتر معنی پیدا میکنن.

تحمل بحث ندارم، تحمل صدای بلند حتی به حق!، اعصابم به شدت بهم میریزه، نمیتونم حرف بزنم و بغض خفه‌م میکنه و واکنش مناسبی نشون نمیدم.

کاش شخصیت محکمتری داشته باشم، اینکه اینطوری نذارم حس و حالم به سادگی به فنا بره.

شاید اولین بار از نون این جمله رو شنیدم که صحبت کنیم در موردش، و شاید به ظاهر مسخره اما جمله‌ای بود که انگار روانت رو از ۷ آسمون به حالت پایه برمیگردوند... "در موردش حرف بزنیم" چقدر بیگانه بودم با این جمله... ینی قبل از اینکه یه طرفه همه چیزو علیه خودم بدونم، داد و فریاد کنم، متنفر شم، مثل یه ؟ تمام خوبی ها و محبت ها، تمام حمایت ها رو با یه کج فهمی به گه بکشم، از زجر کشیدن آدما لذت ببرم احتمالا :)، قبا از همه اینها در موردش حرف بزنم. چقدر جدید و دلنشین بود این حرف ... بعضی وقتا به به شخصیت منطقی و آرومش با همه تلاطم های زندگیش غبطه میخوردم...

 

کاش نذاری این حال و هوا بقیه فرصت ها رو هم ازت بگیره ...

چقدر حرف دارم ...

یا ارحم الراحمین خودت کمکمون کن 💚

Magic Farari