روزها با ماژیک

۵۱ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۰ ثبت شده است

۲۶ارديبهشت

توییتای س.ب رو همیشه میخونم، یادمه اولین بار که پیجش رو دیدم عز الویز با خودم فکر کردم که چه خفنه، چقدر میفهمه، چقدر عقل و شعور و درک و درایت بالایی داره :) بله دقیقا با خوندن ۴ تا توییت این حس بهم دست داد :)

از رو عکسش میشناختمش و وقتی اولین بار خیلی اتفاقی با هم همکلاسی! یا بهتره بگم هم آزمایشگاهی شدیم، از شدت هیجان نمیدونستم چیکار کنم و سریع به ایکس پیام دادم که عهههه نمیدونی کی اینجاست :))) جدا فاز خودمو درک نمیکنم کاش حداقل یه دلیل منطقی واسه این کارم داشتم.

خلاصه گذشت تا اینکه یه روز وای! میخواست ازش راهنمایی بگیره و منم جو زده پاشدم رفتم که کاش واقعا این کارو نمیکردم :) اول از همه اینکه به حدی جوگیر شدم که اصلا نمیدونم اون حرفا چی بودن میزدم و اصلا چه لزومی بود که حرف بزنم؟ و قسمت جالب قضیه این بود که ایکس که همیشه مدعی بود بهترینم واسش و این ...شعرا جلوی اون فوق العاده بود:) اینکه در کامنت به یکی از حرفام گفت شعار نده :))) خلاصه که گه بود اون روز ... و همش فکرم درگیر بود تا مدتها که الان فلانی راجع بهم چه فکری میکنه. آره دقیقا منه تیپیکال، به این فکر نکردم که مثلا موقع حرف زدن دستاش میلرزید! یا به این فکر نکردم که مشتاق بود که اون جمع تکرار شه، یا به این فکر نکردم که ... اوووف :) فقط دیگران پرفکت بودن و من لو لول، اوکی

الان مدتهاست با ایکس حرف نزدم، راستش حس میکنم وقتی مقبولیتش! جون گرفت دیگه دلیلی نداشت با من باشه، شایدم این ویژگی منه که اینطور فکر میکنم و خب احتمالش بالاست ...

وقتی با هم حرف میزدیم به حس های مشترک میرسیدیم ولی راستش وقتی عملکردش رو میدیدم هیچ شباهتی نداشتیم، اون با بچه ها بیرون میرفت، دیت های فراوان میرفت، ذوق خرید وصف نکردنی‌ای داشت و ... 

خیلی به خودم بد کردم، اینکه خودمو واسه ا تبدیل کردم به یه آپشن نوبه‌ای! که یه روز مشخص در هفته که احتمالا سرش خلوت بود میگفت بیا ببینمت!! :) نمیدونم چطور میشه که آدمیزاد اینطوری خودشو تحقیر میکنه، کاش یکم بتونم به شخصیتم، به زندگیم، به طرز فکرم قوام بدم. میدونی من حتی وقتی باهاش حرف میزدم هم اصلا ازش خوشم نمیومد و قسمت تلخ قضیه همینه... آیا بخاطر تنهایی باهاش بودم؟ بخاطر اینکه شخصیت محکمی!! داشت و واسه خودش احترام قائل بود و میخواستم یاد بگیرم؟ :)) هیچوقت با هیچکدوم از اون آدما، بعد از دو سه بار مکالمه دوست نداشتم حرف بزنم اما حرف میزدم چون خودمو لایق چیز بهتری نمیدونستم ...

اینکه بعد از اونهمه بی احترامی و عقده، بازم با ن.س حرف میزنم، درددل میکنم، احتمالا اعتماد میکنم بهش... نشونه چیه بنظرت؟

اینکه بعد از اثبات جایگاه وجودی آدما تو زندگیم بازم... نه انتظار ندارم ابدا راستش ...

تلاش کن، تو میتونی

Magic Farari
۲۵ارديبهشت

کاش بتونم این پست رو تا آخر بنویسم...

دفتر خاطرات! نه... بهتره بگم دفتر ثبت احوال بد ترم ‌های اول رو داشتم میخوندم. اول از همه یاد اولین نوشتن‌هام افتادم، فکر میکنم پیش دانشگاهی یا اون حدودا بود، یبار سر مسئله کنکور به حدی بهم ریختم که همه رو پاره پوره کردم و چه حیف :( شاید اگه بودن و دوباره میخوندمشون خودش یه راهکار خوب واسه عبور از خرابه‌های گذشته بود. داشتم میگفتم، نوشته‌ها رو که میخوندم تو همین فرصت کوتاه واقعا متوجه تغییر شدم، اینکه چه چیزایی زجرم میدادن و کلود فکریم پر بوده با چی، نمیدونم الان یه آدم منطقی و سلف کر شدم اما شاید بعضی از پررنگ ترین تابوها تو ذهنم دیگه معنایی ندارن ...

به این فکر میکنم که اگه ماها فقط یک هزارم درصد واسه اتفاقات عدم قطعیت در نظر بگیریم، اونوفت میفهمیم مطلقا هیچ قطعیتی وجود نداره چه تو خوبیا چه تو بدیا ... و بعد میبینی اصلا مسئله‌ای واسه خودرگیری و فکر کردن بیش از حد وجود نداره. نمیدونم شاید همین الان هم دارم اشتباه میکنم.

شاید اگه بازم مثلا س.ر رو ببینم، حالم بد شه!! یادمه یبار یه مطلبی خوندم که نوشته بود قبل از اینکه بخواین بگین افسرده هستین یا چنین چیزی مطمئن باشین اطرافتون رو یه مشت پ... نگرفتن. راستش چقدر فکر میکنم به دوره‌های مختلف زندگیم و از این مدل پ ها توش میبینم  :)

از جمله س.ر که فکر میکردم دوستمه، بعدا که رفتارهاش یادم میومد... اینکه بخاطر حس اینسکیوریتی درونش همیشه لحنش مسخره کردن بود ... اینکه موفقیت جزیی آدمای اطرافش آزارش میداد... ولی میتونی چی میخوام بگم؟ از حماقت خودم که با این موجود حرف میزدم و یا درددل میکردم ...

شاید بازم اگه با م قرار بذارم و چند دقیقه قبلش بگه کارم طول کشید و نیاد حالم بد بشه

شاید اگه آدمایی مثل ب. ... آدم؟ :) 

شاید اگه مثلا تو اینستا به ک.ن ریکوئست بدم و قبول نکنه ناراحت بشم  در این حد که فکر کنم بی ارزشم؟ :)))

شاید اگه یکی مثل ن دوباره بگه فلان چیز به چه دردی میخوره ... با اون حالت چهره، خرد شم؟

شاید اگه با ن برم یه جایی و بگه من نیاوردمش دلم بشکنه؟

شاید اگه د توهم بزنه که عاشقش شدم و این ابزار واسه به دست اوردن کسی دیگه یوز کنه و اون کسی دیگه وقتی منو میدید عن میشد، حالم بد شه؟ یا وقتی د تنها بود خیلی طبیعی سلام و احوالپرسی میکرد و وقتی با اون... :))))

شاید اگه....

اما

میدونی دقیقا همین جاست که ما تصمیم میگیریم بیفتیم تو این لوپ و تا آخر عمر، موارد مشابه، حس های بد مشابه واسمون تولید کنن...

دقیقا همین جاست که به جای محکم کردن شخصیت و درون خودمون، سعی میکنیم افکار دیگران رو کنترل کنیم! 

دقیقا همینجاست که به این نتیجه میرسیم که آیا ارزش ما وابسته به نظرات دوهزاری یا حتی ان میلیاردی دیگرانه یا نه؟

ادامه داره ...

Magic Farari
۲۳ارديبهشت

بهش گفتم راجع به پروژه کارشناسیت توضیح بده، دل نگرانم ... سین کرد و جواب نداد، اوکی خیلی سخته که بگه الان وقت ندارم!!!! یه آدم تو اوردر بینهایت میتونه بیشعور باشه، و یه آدم دیگه تو اوردر بی نهایتر احمق! که دست و پا میزنه واسه هم گروهی شدن با این آدما!

این نمود واضحی از ارتباطاته توعه :") از همشون بهتر بودی ...

Magic Farari
۲۲ارديبهشت

از این تداوم حال بد به ستوه اومدم، از این لوپ تکراری "اینطوری بودن"...

دوست دارم کل ۲۴ ساعت رو بخوابم، بدون اینکه حتی کسی اسمم رو صدا بزنه.

 

Magic Farari
۲۲ارديبهشت

تو مود خودکشی ام... شدیدا و عمیقا

دلم از تپیدن ایستاده ... شدیدا و عمیقا ...

Magic Farari
۲۱ارديبهشت

ده سال از اون دوران گذشته و هنوزم خوابشو میبینم، و این خواب ها انقدر واقعی و ملموسن که هر بار از نو وجودم رو فرو میریزن ....

خواب دیدم بازم دنبال فرصتم که برگردم اونجا و همه چیو از نو بسازم :")

چقدر این جمله که "گذر زمان همه چیو حل میکنه" چرت محضه ... ده سال گذشته و هنوزم پررنگ ترین بخش مغزم مربوط به همون سالهاست...

راستشو بخوای دیگه اصلا ایده‌ای به خیر و شر بودن یه مسئله ندارم، فقط تنها چیزی که آزارم میده این حس لعنتی به قدر کافی تلاش نکردنه ...

عادت وحشی طور این روزا، خوندن توییت بچه هاس ... دوباره نوشته‌های عین رو دیدم و چقدر به محکم بودنش غبطه میخورم... خبر جدید شوک برانگیز (که نمیدونم چرا باید شوکه کننده باشه!! مگه جز اینه که از وقتی دیدیشون در حال تلاش هستن؟:) اینکه دو تا دیگه از بچه ها راهی جایی دارن میشن که از فکر بهش قلبم شدیدا میتپه ...

بیخیالی نون این ترم یطوریه که اصلا سخت نیست فهمیدن این موضوع که احتمالا .... :)

خسته‌ام... به اندازه مچاله شدن تمام و کمال روحم خسته ام... 

این شخصیت تنها و شاید ترسو! یا کمال گرا یا هر مزخرف دیگه که اسمشه واقعا داره به زندگیم پایان میده ...

کاش یه کاری کنم قبل از تموم شدن همه چی ....

Magic Farari
۲۰ارديبهشت

چرا باید باشم..... :)

Magic Farari
۱۹ارديبهشت

همیشه فکر میکردم آدمایی که با روش‌های دردناک خودشونو خلاص میکنن دردشون نمیاد؟ :)

اما به مرور فهمیدم که غم‌ میتونه سنسورهاتو به معنای واقعی کلمه از کار بندازه ....

Magic Farari
۱۹ارديبهشت

آخرین باری که از ته قلب شاد بودم یادم نمیاد :) چیزی از من نمونده دیگه ... انقدری زندگیم خالی بود که از یجا به بعد همه چیو سپردم به یونیورس که واسم اتفاقات خوب رقم بزنه :)... کاش الان این یونیورس بفهمه که تنها چیزی که خوشحالم میکنه مردنمه ‌... بسمه دیگه ....

دیگه نمیتونم ادامه بدم، البته خیلی وقته که نمیتونم ... هیچوقت درک نکردم که چرا باید به این دنیا میومدم ... آخه حضور من واسه کی اهمیت داشت؟

چقدر دیگه باید تحقیر شم؟ چقدر دیگه باید آرزوی مرگ کنم؟ چقدر این لوپ تکراری وحشت ...

این زندگی بی ارزش من چرا باید ادامه پیدا کنه؟

کاش جوابی داشتم واسه این سوالا ...

کاش دست به خلقتم نمیبردی هیچوقت :") هیچکس منو نمیخواست ....

Magic Farari
۱۸ارديبهشت

حدودا داره یه ماه و یه هفته میشه که با هم حرفی نزدیم با دو نفری که همیشه حس میکردم نزدیک ترین آدما بهم هستن :) قهر نیستم! اما دلم نمیخواد مکالمه‌ای شکل بگیره و قطعا اونا هم همچین حسی دارن که این مدت چیزی نگفتن ... لازم نیست که بگم دلم واسه خودم میسوزه؟... از این حجم از عاطفه و مهر که تو زندگیم جاریه ...!!

میوتشون کردم ولی خب میرم چک  میکنم ببینم پیام دادن یا نه!:)) میتونم پیامای آخرشون رو هزار بار بخونم و واسه خودم متاسف شم...

 

نگرانم همش ... بخش تفریح زندگیم به لطف کرونا و شخصیت فوق مسترسم! عملا به صفر رسیده... هر چند قبل از اونم خیلی تفریح چشمگیری نداشتم اما خب حداقل آمیخته به ترس و وحشت نبود! تنها دلخوشیم شده اینکه دو تا پروژه این درس (+ اون چند تای دیگه!) رو خوب بتونم تحویل بدم... 

ینی واقعا بین اونهمه آدم کسی تا حالا دلش نخواسته با من حرف بزنه؟ :) فقط منم که اینهمه پر از لطف و مهربونی هستم؟ :)))) شاید هم اسمش این نیست...

 

یاد شروع ترم افتادم که نون اسمم رو از لیست درس خط زد چون خیلیا انگار واجد شرایط تر بودن ... به قدری این حس تلخ بود که هنوز هم بعد n ماه از یادآوریش قلبم میشکنه ... باید هر طور شده این ترم رو به امید خدا بترکونم... دیگه بسه هر چی عقب ایستادم ... بسه هر چی فکر کردم که آخه چرا... آیا واقعا حق من این بود؟:)

Magic Farari