روزها با ماژیک

۲۵ مطلب در فروردين ۱۴۰۰ ثبت شده است

۱۵فروردين

اومدم بنویسم که چقدر دیگه بسمه ... دیدم هوپ نوشته دقیقا همون چیزی رو لازم بود بگم...

Magic Farari
۱۴فروردين

کل روز همین حس فوق العاده گه رو داشتم، استرس، اضطراب، ترس، ناامیدی، بی عرضگی، کمال گرایی، اضطراب اجتماعی!، افسردگی، تنهایی... دیگه نمیدونم اسمش چیه :) هر چی که هست سالهاست که مهمون ذهن و قلب ترسوی منه ...‌ شاید از اولین ریجکت شدن یا اون لحظه‌ای که آخرین نفر قبولی اون مدرسه اعلام شدم که تا آخرش یه حس توام از شیرینی و تلخی مبهم باهام بود... شاید ریشه سوال "من کی‌ام واقعا" از همون موقع شکل گرفت...

این حس رو دیگه میشناسم، گفتم که هر وقت میخوام یه کار جدی و رقابتی رو شروع کنم سر و کله‌ش پیدا میشه که بهم بگه تو هیچی نیستی، تو نمیتونی، اووو میدونی چند نفر بهتر از تو هست، که چی بشه اصلا؟، خسته نشدی از این زندگی، نمیخوای تمومش کنی؟ :) آره این حرفای اونه... تو بی آنست، بلد نیستم باهاش مقابله کنم... بلد نیستم رقابت کنم با کسی، دقیقا از وقتی که تنها شدم و با خود خالی و هیچم رو به رو شدم فهمیدم که یه بازنده بالقوه ام... خوشبحال رقیبان!

کاش بمیرم واقعا :) هر چی سعی کردم بهبود بدم مسائل رو واقعا چیزی برای ارائه نداشتم، هیجوقت!

Magic Farari
۱۴فروردين

دیشب هیجان شروع شنبه اول سال رو داشتم، تاریخ زدم، شرح وظایف کردم واسه خودم، نکات کور رو شناسایی کردم و مثلا آماده شدم واسه شروع ...

همه چی واضحه، هر کاری که لازمه انجام بدم، اما این حس لعنتی که نمیدونم اسمش چیه و فقط تف بهش :)

داشتم با خودم مرور میکردم تمام مبارزه های زندگیمو... تو هیچکدوم نبردم :) میدونی چرا؟ چون همیشه میخواستم بهترین باشم، بهتر از بقیه! اما هیچوقت به خودم نگفتم که چی بشه!! همه اون اتفاقات رو تبدیل به زهر کشنده کردم واسه خودم و زجر کشیدن شد تنها نقطه اشتراک اون اتفاقات... آخرشم هیچی به هیچی

شاید واسه همینه که همیشه میترسم از کاری رو شروع کردن و انجام دادن ...

 

پ.ن: بعد از اینکه اجازه دادم مثلا مطالبم بیشتر دیده شه! حس میکنم مثل احمقا دارم مینویسم... بازم شاید بخاطر اینکه نوشته هام بهتر از بقیه باشه :) که خب نتیجه میشه گه تر از بقیه

Magic Farari
۱۳فروردين

یکی دیگه از بچه ها از یه دانشگاه خفن پذیرش گرفته و من چیزی ندارم بگم :) ترم اول که بودم سر یه کلاسی خیلی از سال بالایی ها از جمله همین شخص بودن و من با خودم فکر میکردم اینا دیگه کی هستن که همچین درسی رو نتونستن بگذرونن! بعدها خیلی پیوسته به خودم ثابت شد که در واقع من چیزی نبودم ...

حیرت انگیزه ... آدمایی که اصلا فکرشو نمیکردم

خدایا کمکم کن💚

Magic Farari
۱۱فروردين

وقتی فکر میکنم از لحظه شنیدن خبر قبولی س و م تو دو رشته تاپ حدود ۷ سال میگذره واقعا میترسم! :) ۷ سال ... که واسه من فقط صدای خرد شدن وجودم از درونه...

دیدم عکس م رو گذاشتن تو قسمت معرفی شاخ های شهر ... یادم اومد سال بعدش که رفتم آزمون بدم و یارو برگشت گفت حتی م هم این تراز رو نمیورد... میدونی دیگه بعد از چند بار شکست ! کسی قبولم نداشت حتی عزیزترین هام و خب منطقی هم بود.. اما این حس که میتونستم و نکردم شاید هیچوقت ولم نکنه :) اما میتونستم؟

یادمه واسه اینکه ب شیفته و دیوانه‌ام بشه ویژگیای م رو به خودم نسبت میدادم :))) چقدر حقیر! حالا احتمالا با دیدن عکسش دلش رفته :))))

آه از اینهمه ابهام... من کی ام؟

Magic Farari
۱۱فروردين

از تاهل اطرافیانم بیزارم ... حریم واسشون تعریفی نداره، اینکه حریم خانواده با حریم خانوادت جداست! اینکه مسائل خواهر یا برادرت به اون شخصی که باهاش زندگی میکنی ربطی نداره ... از اینکه حس میکنم یه غریبه تمام مسائل مربوط به زندگیم رو ممکنه بدونه، بدون خواست و اجازه من حالم بهم میخوره.... شاید بخاطر همین از بیشتر مردا بدم میاد اینکه حس میکنم مغزشون وابسته به نیازشونه و به راحتی خر میشن اصطلاحا، این سکسیسم ترین مطلبیه که تا حالا نوشتم و حس خوبی بهش ندارم... شاید دلیل عدم تواناییم تو ارتباط برقرار کردن هم همینه‌.‌ اینکه حس میکنم ... بیخیال

Magic Farari
۱۰فروردين

زیادی حس میکنم و باعث میشه ناراحتیمو با اوج تلخی ابراز کنم ... جالب اینه که هیچوقت هم‌ حق با من نبوده و نیست تا وقتی که به حدی دپرس میشدم که نمیشد توجه نکرد! و بازم همون دور تکراری... سِر شدم، نه نشدم همین الان تلخ شدم...

هی میگم به تو ربطی نداره و این باعث میشه سِر شم... حتی نسبت به خودم

Magic Farari
۱۰فروردين

از بار سوم به بعد اگه بخوای "تلاش" کنی واقعا اراده و غیرت! میطلبه... از یه جا به بعد دیگه هیچ اشتیاقی برای ساختن نداشتم و فقط رویارویی با حقیقت واسم سخت بود. یادمه ساعت ها مینشستم و سریال شهرزاد، آسپرین، آکادمی گوگوش ! :) و ... رو میدیدم و یا ساعتها وبلاگ میخوندم اگه بگم سو وات دیگه خودمم چندشم میشه ... میدونی اون لحظاتی که دیگران واسه زندگی ساختن میجنگیدن من اینطوری عمر و فرصت به باد میدادم...

سریال دیدن شاید واسه من که هیچ تفریح و آن تراکی نداشتم، خیلی اشکالی نداشت، اما اینکه اونطوری غرق تو اونا میشدم اما تو درسام نه واسم ناراحت کنندس فکر بهش... میتونستم و نمیکردم و این خوب نبود...

دلیل یادآوری این خاطره هم دیدن سریال قورباغه اونم بی وقفه تو این روزایی بود که از شدت کارهای زیادی که برای انجام هست فقط استرسش رو دارم !:)

Magic Farari
۰۹فروردين

اینت_ احساس سرماخوردگی دارم و خب فقط میتونم بگم تف به این حس دیگه :) امیدوارم دلیلش رو باز خوابیدنای شب باشه، یا اتاقم سرد بوده، اینکه تو این شرایط میرن خونه همدیگه، روبوسی میکنن، میرن مناطق پرخطر و بعد میرن خونه مردم... خدایا خودت به دادمون برس دیگه

 

فلوت_ با توجه نکردن به یه کلمه خاص تو صورت سوالا کلی نمره ازم کم شد، و این سری ساده سوالا بود. انقدر حرف زدم باهاش که دیگه حس مضحک بودن داشتم.

 

بولین_ مرگ همیشه برام غیرقابل هضم ترین مسئله بوده و هست، میتونم بگم با فکر افراطی بهش واقعا تخریب شدم از درون، قضیه این روزا و اون خانم مجری هم باز این حسو درون هم زد، چقدر دنیا بی اعتباره و مزخرف... بیش از اون، چقدر آدمای سخن چین حال بهم زنن... که شاید همه ما گاهی بودیم... یبار تو گروه بحث بود و ن گفت قبل اب اینکه ناراحت بشی اول به اندازه کافی تحقیق کن ببین اون موضوع درست هست یا نه، جمله ساده‌ای بود اما واقعا نافذ، چند درصد ماها دنبال درستی قبل از قضاوت و غصه خوردن و حتی شادی کردن هستیم؟

 

پلات_دوران نوروز قرار بود خیلی کار کنم، اما خب شاید مکتوب نبودنشون، شاید زیادی بودنشون، شاید شفاف نبودنشون ... باعث شد که الان بگم عملا کار خاصی نکردم...

 

فور_ هنوز مهارت چندانی ندارم اما میخوام بگم چیزایی که چوب میکردم و تو سر خودم میکوبیدم اونقدرا هم چیز خاصی نبودن که اون همه واحد رو به فنا بدم

 

وایل_ فول استرسم، و حس های آشفته‌ی آزار دهنده که خب واضحا بخاطر اتمام مسیر پیش رو، سنی که همینطوری بالا میره، زندگی شخصی نامشخص، تنهایی عاطفی! و مبهم بودن آیندس.

 

اپند_ پروفایلشونو چک میکنم و به خودم میگم بابا اینا هیچی نیستن! بعد یادم میاد مورد پسند همین هیچی ها هم قرار نگرفتم، بعد میگم خب چون هیچی نبودن :)) جا داره بگم وات د فاک واقعا. کی آدم درستش میاد؟ اصلا وجود داره؟؟

 

الس_ پیامامو دیر چک میکنه! آنلاینه و سین نمیکنه، یا با تاخیر زیاد جواب میده و سو آن، خب متتفرم از این کار و متنفرم از شخصی که این کارو میکنه، اما وقتی میبینم ممکنه واسم سودی داشته باشه!!! واکنش بدی نشون نمیدم ... دیسگاستینگ؟؟!

 

پاپ_ میگن باد اورده رو باد میبره! از اونهمه حجم اینترنت بیش از نصفشونو مصرف کردم و خب بخاطر کدوم محتوا؟؟🙁

 

کانت_ الان که دقت میکنم همین بوده، دلم میخواسته کلی کار کنم و طوفان به پا کنم :) ولی همین کارهای ساده رو هم انجام نمیدادم و نتیجه میشد عقب افتادن از هل قافله‌ای ... بعدش میومدم با خودم جنگ میکردم که فلانی و فلانی رتبه هاشون از تو بهتر شد، تو سالهای کمتر ...

یاد شعار قلمچی افتادم که میگفت موفقیت تکرار لجوجانه کارهای ساده و درسته، واقعا درسته!

 

لیست_ خدایا کمکم کن مهربون ترین💚 خودت به تمام حال و هوام آگاهی... 

Magic Farari
۰۵فروردين

با اینکه تا حد خوبی میدونم چی به چیه و باید چکار کنم، از چهارشنبه هفته پیش تا امروز عملا کاری نکردم و این جالب نیست خب

دلهره دارم که بنظرم دلیلش ساختن ان باره اکانت فیک اینستا و تجزیه و تحلیل آدماییه که هیچ ربطی بهم نداریم و قرار نیست هرگز تو زندگی بهم بر بخوریم

ساعتها فکر میکنم که واقعا چه فکری کردم که برداشتم پیام دادم به آدما و عملا پیشنهاد ازدواج بهشون دادم :))) میدونی من از اونایی بودم که مینشستم به چیپ بودن آدما حکم میکردم، اما حالا خوبه که از خودم بپرسم، چیپ کیه :) واقعا چی شد که فراموشم شد اونهمه حس تلخ تایید نشدن بخاطر قیافه یا هر چی ... چی شد که یادم رفت کراش دوران کودکیم با اون قیافه دوران جوانیش،که واقعا داغون بود اما من خوشم میومد ازش، اونی که اومد در خونمون و پیشنهاد داد!،با دیدنم عملا کپ کرد مادرش🙂 تویی که داری میخونی فکر نکن من زشتم... حتی مواردی بوده که بهم گفتن قشنگ !:) اما بدون که حال درونی من به شدت رو قیافم اثر میذاره و من تو این شهر و تو این خونه زشتم شاید ... رفت که رفت

اینکه یه آدم که واضحا روان سالمی نداشت و عزت نفسش صفر بود رسما و از همه تعریف میکرد که مورد تایید قرار بگیره (چی دارم میگم؟؟) خلاصه با تعریف یه نفر فکر کردی حقیقت تو تغییر کرد؟

میخوای یبار واسه همیشه واست یادآوری کنم؟ نه فکر کنم همه رو با جزییات حس تلخشون تو قلبت داری... این به درد اومدن های قلبت گاه و بیگاه بیخود نیست خب :)

قبلنا با س که حرف میزدم واقعا خالی میشدم اما با شرایط بحرانی‌ای که واسم قابل درکه و از خدا بهترین ها رو واسش میخوام... دیگه آروم نمیشم و حال اونم بد میشه و این خوب نیست...

گاهی با بچه ها حرف میزنم و خب با پرسنالیتی که دارم حس خوبی نیست اصلا... و فکر میکنم اینجا داره به پناهگاهم تبدیل میشه...

 

ادامه داره....

Magic Farari