روزها با ماژیک

۲۱ مطلب در دی ۱۳۹۹ ثبت شده است

۱۷دی

این ترم دو واحد روانشناسی بعنوان درس اختیاری برداشتم که بهمون تکلیف میداد که در مورد موضوع مورد تدریس اون جلسه از خودمون مثال بزنیم، که خب موقع تکلیف تحقیق از خلاقیتم در مورد اراجیف بافتن حقیقتا متعجب میشدم!

و الان که اخر ترمه میخوام بنویسم که کلا چقدر کورکورانه زندگی میکنیم یا حداقل میکنم! وقتی رویکردهای مختلف رو توضیح میداد تازه میفهمیدم که آدم معمولی و نرمالم با چند تا گپ شخصیتی که کاملاااا طبیعیه و میشه درستش کرد (الان دوست دارم اینطوری فکر کنم! ) :) فهمیدم چقدر تو عمرم کتاب نخوندم و فکر نکردم و تا دلت بخواد خوامو زجر دادم :|

 

پ.ن: از انتخاب عنوان های کاملا بیربط به پستها هم حقیقتا بار دیگه متعجب میشم!

Magic Farari
۱۶دی

جلسات اول میگفت از تجربیات من استفاده کنید :)) حالا بذار بهت بگم که: از اینکه مطالب رو الکی کش میداد که تایم کلاس پر شه!، از اینکه وقتی چیزی رو نمیدونست یا حضور ذهن نداشت میگفت "چیز" و رد میشد، واسه استراحت خریدن واسه خودش کلاس رو به چرت و پرت میکشید... حالم بهم میخورد

قطعا حوصله تحمل دو ساعته همچین آدمی رو نداشتم و کلاسا رو ضبط میکردم، الان که دارم با سرعت ×۱.۵ جلسات رو نگاه میکنم، نه عصاره‌ای داره درس! نه باری... دو ساعت حرف که ته تهش یه ربع مطلب ازش در میاد که اگه کلاس اینم نمیرفتی میدونستی یا میتونستی بفهمی! ولی همین کش دادن های الکیش همون نیمچه تمرکزم از آدم میگیره، فاک ایت :)

از فرط استرس واسه آینده (حداقل تو ذهنم) دائما حالت تهوع دارم و مودم سریع میاد رو گه ترین حالت ممکن ...

دیشب تو حالت خواب و بیداری همش حرف ب واسم تکرار میشد که اگه خوشگل نباشه، عقل و شعور به درد نمیخوره !:)

دل تنگم واسه چیزی یا کسی که اصلا نمیدونم چیه... شاید بهتره بگم حس عمیق دلتنگی دارم بدون هیچ مخاطبی...

Magic Farari
۱۴دی

اجازه بدین یه فاکی هم ارسال کنم واسه وقتی که بعد از چند ساعت کلاس انلاین میخوای نیم ساعت بخوابی که مخت آروم شه اما خوابت نمیگیره و سرت داره میترکه :|

اجازه بدین یه فاک دیگه‌ای هم ارسال کنم به دندون های نیشی که مثل عن از ردیفش زده بیرون! 

Magic Farari
۱۴دی

خیلی دارم سعی میکنم این :) و این :)) رو و حتی اینو :)))) از نوشتارم حذف کنم، چون راستش هم خودم ازش متنفرم و هم خیلیایی که اینتو دم نیستم اینطوری تایپ میکنن :/

یکی از آرامش های نسبی روانی که بهش رسیدم این بود که تایم غذا خوردنم رو به بعد از رفتن مهمونا موکول کنم حالا به بهانه درس یا واقعا به دلیل درس :) یکم توام با حس تلخ تنهاییه اما خب ارامش حاصل، نسبتا قابل توجهه ! خاطره تلخ تا دلت بخواد دارم.. از سالهای گپ ! که عملا و دائما ایگنور میشدم حتی تو ظرف گذاشتن :) از عروسی م که سر سفره جا نبود و کسخل خانم گفت تو برو تو آشپزخونه بخور .‌‌.. واقعا وات د فاااااک؟ حالا اینکه به کسی مثل ک که کلی اشتراک ژنی باهاش داره فکر میکنی واقعا شاخ در میارم از این حجم خریت... شب ها که نمیتونم بخوابم فکر میکنم به آدمایی که فنشون شدم! بعد میبینم واقعاااا لو هستن، واقعا لو! جدا از اختلالات شخصیتی که منجر به همچین انتخاب هایی میشه واقعا شک میکنم به میزان عقل و شعورم :) تصمیم میگیرم که اصلا و ابدا بهشون فکر نکنم، چک نکنم، راه ارتباطی ایجاد نکنم ! و عقلم میگه درستش همینه ... ولی اینکه روز بعد این سرچ کردن ادامه داره یکم جای سواله! شاید باید تبدیلش کنم به چلنجی واسه پیروزی...

موضوع بی ربط دیگه پوستمه! نمیدونم کی بود که نوشتم دلم میخواد پوست شیشه ای داشته باشم! فکر کنم حداقل ۴ ماه گذشته..‌ اینمدت مداوم روزی دوبار با شوینده مناسب نوع پوستم، شستمش، از تونر و مرطوب کننده و دور چشم گرفته تا اسکراب و ماسک و هر کوفتی ! بهتر از حالت عادیشه اما هنوزم نمیدرخشه و خب فاک :)

آپشن دیگه ای که یه مقدار از وقتمو میگیره توییتره، اینکه توییت آدمای مختلف که یکم میشناسم یا اصلا نمیشناسم رو میخونم از حجم خود زشت انگاری ای که بعضیا دارن واقعا شاخ در میارم در حالیکه زشت نیستن!! بعد با خودم فکر میکنم شاید اینم یه مرضه تقریبا همگانیه که ما بی توجه به سطح شعور دیگران چقدر آماده ایم له کنیم خودمونو و رد شیم از جمله خودم! شایدم واسه اونا صرفا جنبه جلب توجه داره!

راستی گفتم "خواب" یکی از نعمات زیبای خداست، میخوام یکی از زیباترین ساخته دست بشرم بهتون معرفی کنم : هندزفری! واسه مواقعی که حتی صدای خنده طرف حالتو واقعاااا بهم میزنه چه برسه به حرف زدن و نمایان ساختن وجود و ذهن کاملا خالیش ! میدونی راستشو بخوای با هیچ تایپی از آدما مشکل ندارم تا وقتی که شواف کنن و فکر کنن زیادی فانن یا حالیشونه! بعبارتی که تا وقتی که سرشون تو ... خودشون باشه :)

میبینی؟ خیلی قاطی پاتیه! انقدر قاطی که گاهی حس میکنم "هوش" ندارم :))))

ادامه داره ... (جالبه، خیلی از پست ها رو نوشتم ادامه داره و بعدا ادامه شو ننوشتم! شایدم همینا یجورایی ادامه به حساب میاد، چقدرم که واستون مهمه :"))

خب بازم پست پر از :) ، :)) و :)))) شد!

Magic Farari
۱۳دی

انقدر به مسائل پراکنده و مختلف فکر کردم که واقعا تمرکزم به مشکل خورده!

نمیتونم درست تمرکز کنم، یه ویدیو درسی یا هر چی کلی ازم زمان میگیره و بعد از اتمامش نمیتونم بگم درست و کامل فهمیدمش. اوف :)

Magic Farari
۱۳دی

این روزا یکم عجیب میگذرن...‌ 

تقریبا میشه گفت تو مود خوبیم، گرامر زبان رو بلاخره شروع کردم و میتونم بگم ساچ عه حیف! که اینهمه تعلل کردم :) اما روزام تقریبا بی نتیجه میگذرن، روزا سرگردان بین دیدن سریالا ( هدف تقویت زبانه؟ ) و فکر کردن به امتحانات که عملا کاری واسشون نکردم و باید بالاترین معدل ممکن رو کسب کنم و فرصت زیادی واسه این هدف ندارم ...

ولی واقعا میتونم بگم اگه زبانم فوق العاده بود شاید دوران دانشجوییم شیرین تر میگذشت! اون شب داشتم فکر میکردم با اونهمه حس های مختلفی که تجربه کردم و خوب نبودن!! چطور تونستم سه سال رو اونطوری به فنا بدم :") وقتی میدونستم ته تهش "دیدن و پسندیدنه" و من خیلی شانسی توی این قضیه نداشتم! چطور یادم رفت؟

از اینهمه درگیری فکری و بیقراری نتیجه‌ی همیشگی، اختلال تو خوابه که واقعا آزار دهندس.

حس دلتنگی عجیبی دارم، نه برای کسی و فکر نکنم کسی برای من ... احتمالا کل زندگیم داره با نوسانات هورمونی کنترل میشه.

ولی واقعا "خواب" یکی از بزرگترین نعمات خداست، حداقل واسه من یه رفرش کننده قوی محسوب میشه ‌...

باید با برنامه ریزی و هدفمند عمل کنم اما نمیدونم دقیقا چطوری ...

خدایا کمکم کن 💚

Magic Farari
۱۰دی

این روزایی که شدیدا تحت فشارم و عملا یه جورایی دارم دور خودم میچرخم...

بلاخره به بخشی از تنبلیم غلبه کردم و زبان رو شروع کردم، حس بسیار خوب توام با استرس شدیدا زیاد، واقعا وقت کشی کرده بودم تمام این مدت ...و نمیدونم کاری که میکنم مفیده یا نه اما بهتر از کاری نکردنه ...

درس ش رو که هر دو میانترمش رو عملا گند زدم :) میخواستم حذف کنم اما یهو پشیمون شدم و تصمیم گرفتم تا جایی که میشه (حتی فراتر) سعی کنم پایان ترم‌ رو کامل شم تا روم شه راه جبران ازش بخوام!

اگه طوفانی بخونم و یه معدل خیلی بالا بسازم این ترم واقعا عالی میشه ...

گاهی حس میکنم به اندازه کافی باهوش نیستم و اذیت میشم :) درسته که افکارم قره قاطیه اما این فاکتور چیزی بوده که سالها بهش دلخوش بودم حتی با دروغ ...

بعد از دی اکتیو کردن اینستا و در واقع تنها راه ارتباطی با ک!! (چقدرم تلاش کرد که راه دیگه ای درخواست کنه ازت :)) )، کار هر روزه‌ام چک کردن پروفایلش و فالویینگ هاش!! بود ... تو بگو.. چرا مقاومت میکنم در برابر اینکه نه حس خوبی بهش دارم و نه اعتماد! و نه موقعیت ایده آلی به حساب میاد؟؟ و اصلا کجای زندگیم بوده یا هست که بخوام به سنگ محک بزنمش، اصلا به من چه ربطی داره چطور آدمیه؟؟ وقتی نه توی زندگیم هست و نه خواسته باشه :) اصلا ریشه این درگیری های مزخرف واسه کسی که بهت فکرم نمیکنه چیه :") که فکرم مشغول شه که چرا اون یارو بعد از مدت طولانی از فالو کردنش فالوش کرده بود !، یا چرا اون یکی دیگه تو پیجش نیست، اون آنفالوش کرده یا این!! یا اون ایربگ رو این آنفالو کرد یا اون اینو بلاک ؟؟:)) میبینی؟ همینقدر چیپ و مضحک فکر میکنم :) ... بعدش میگم ینی ازدواج کنم و بشینم خونه، یکی دیگه مسئول هزینه ها باشه؟ کی؟ ...

خریدهام از د.ک و‌اسه بار دوم رسید، با اینکه مشکلی نداشتن نمیدونم چرا هیچ حس خوبی ندارم... از اینکه وقتی یه جنس خارجی میگیری و این هول و ولا تو دلت هست که نکنه فیک باشه نکنه کهنه! باشه و هزار کوفت دیگه حالم رو بهم میزنه ... از رو کد اصالت؟ش چک کردم نوشته بود مسئول فنی اجازه توزیع در بازار رو نداده و نمیدونم این ینی چه کوفتی دقیقا ://

راستشو بخوای ته دلم پر میزنه واسه رفتن !:) امروز عکس پروفایل ع. رو دیدم که از بچه های سال بالایی بود و از هیبتش حس میکردم آدم شاخیه :)) یادمه سر آز ش اومد با مسئول اونجا کار داشت، نگاهم گیر کرد بهش، نه کراش و این حرفا! صرفا همون هیبت که میگم. بعد یهو دیدم تی ا با یه پوزخند زل زده بهم :)))) آره داشتم میگفتم عکسشو که دیدم فهمیدم رفته ... و دمش گرم :) و دلم خواست که برم ...

از صبح حالم خوب نبود و الانم نیست و دلیل واضحش نمیدونم چیه و حتی نمیدونم چمه! فرق بین خستگی و سرماخوردگی رو نمیتونم تشخیص بدم :| صدای تیک تیک تموم شدن وقت داره به وضوح به گوش میرسه و هنوزم نمیدونم تصمیم واضحم چیه ...

 

از تمریناتی که درس ر بهمون میده واقعا حالم بهم میخوره :// به یکی پیام دادم که واسم بفرسته که خب طبق انتظارم مُرد طرف :) 

 

داشتم عکس م.ی و همسرش رو نگاه میکردم یهو به ذهنم خطور کرد که دلیل جذب شدنم!!! به ا شباهتش با این شخص بوده از لحاظ لباس پوشیدن ... همینقدر مسخره :)

 

و همینقدر آشفته ....

 

Magic Farari
۱۰دی

میدونی سراسر زندگیم پر از انتخاب های اشتباهیه که زیادی جدیشون گرفتم و فکر کردم خیلی بااارزشن :)

Magic Farari
۰۴دی

خوبی ثبت لحظات و یه سری اسکرین شات هایی که واسه س فرستادم اینه که... با اینکه یادم میره لحظات و تخمیت بعضی آدما رو اما نگاه کردن به این لحظات ثبت شده واسه یادآوری میکنه گه با چه عنونه های سطحی ای در ارتباط بودم ...

مثلا سال دوم که به لحاظ معدل و روحیه و تصمیمات شخمی به گا عظمی رفته محسوب میشم، یادم میاد که چطوری تو هم لولیده بودن :) و چقدر حس تنهایی داشتم ... و چقدر دلم میشکست از اینکه یهو طرف تو گروه پیام میداد و هر چارتاشونو تگ میکرد که چی مثلا؟ یا با هم قرار میذاشتن و میگفتن دوس پسراتونو بیارید!!! میدونی؟ تعجب نمیکنم که تهش حتی آدمای نه چندان شاخی اینا رو محکوم به سطحی بودن کردن :) هیچوقت دوست بودن با جنس مخالف اونم صرفا خوش گذرانی نه واسم افتخار محسوب میشده نه حسرت! من اگرم دنبال حسی بودم اون حس خواستن بود یه عشق و بودن بزرگ از طرف یه آدم محکم... اینکه حالا اینطوری گاهی وقتا براشون وقت میذارم واسه خودمم جالبه، امیدوارم دلیلش روح بزرگم باشه! نه انفعال ... چون یادم نمیره که چه جملاتی شنیدم :) کارگر افغانی و ترشیده!! و ... ولی میدونی؟ اگه چیزی برای لذت بردن و خاطره ساختن نبود اما یه چیزیو خیلی خوب درک کردم، واقعا و واقعا ضعف درون خودت منجر به تحقیر کردن دیگران میشه :) حتی اونموقع هایی که خودم گفتم کار فلانی چیپ بوده یا فلان مطلبو نمیکشن عمیقا مخاطب حرفام خود حقیرم بوده :))

اینکه بخوام در راستای خوب کردن حال کسی بگم قابل اعتماد ترینی یکم انگشتام یاری نمیکنه :) چون هیچکس اونقدرا قابل اعتماد نیست حتی خود آدم برای خودش.

شاید درون گرایی واقعا چیز بدی نباشه، البته به شرطی که اون اصطلاحاتی  که اونروز تو نوت هام نوشتم به کار نره :) حداقلش اینه که میدونی ته تهش خودتی و خودت و مسئول همه چیزم فقط تویی ... این باعث میشه یکم تو تصمیماتت، رفتارهات، کر دادن هات، حرف زدن هات، انتخاب هات... یذره عاقل تر باشی.

 

Magic Farari
۰۲دی

نمیدونم دلیلش چیه که حاضرم تکه تکه کلی تلاش کنم اما امتحان آخر رو ول کنم برم :/

اینکه تمام کوییزهای یه درس رو خوب بدی ولی امتحان آخر رو گند بزنی نوبره :)

 

Magic Farari