روزها با ماژیک

۱۳تیر

تهران - تیر ۰۱

نمیدونم چی بگم. مخلوط همیشگی ابهام و ترس با چاشنی شک

بخاطر آلودگی هوا بخش ادارات تعطیل بود و الان نگرانیم دو چندانه، نوس که الان آرزوم شده که بیشتر بتونم پیشش باشم و از این تغییر حالم بد میشه. سعی میکنم خودمو آزار ندم که حتی اگه با یکی تو یه شهر باشی، مجبور نیستی نزدیکش باشی!

کل روز رو باهم بودیم و روز پوچ و بی نتیجه ای بود، میم که هیچوقت فکر نمیکردم باهاش همکلام شم، کلی هیجان نشون دادم نسبت به حرفاش با نوس و این زنگ خطر بی ارتباطی رو تو ذهنم به صدا در میاره. 

در واکنش به حرفش که میایم اونجا نتونستم بگم بیاین خونه ما و کاش واقعا همچین امکانی داشتم، نفرت افزاینده نسبت به خودم و شرایطم :(

گاهی حس میکنم بعد از ۱۲ سال واقعا دارم روحم رو دنبال خودم میکشم و نیاز به تغییرات مثبت تو زندگیم دارم ولی پیچ خوردن اوضاع همیشه انرژیم رو تخلیه میکنه.

تفاوت سنیم رو واضحا درک میکنم، هم ظاهری و هم دغدغه های پررنگ زندگی و گاهی حتی تو فکر کردن هم کم میارم.

شاید هدفم از ثبت این روزا اینه که هدفمندتر زندگی کنم، که یادم نره ولی نمیدونم چرا اینقدر سخت میگذره.

انقدر سخت گذشت که از صبح تا الان ول گشتم ولی حتی سمت دانشکده نرفتم، باید میرفتم اما، اما نمیدونم دقیقا چی‌.

و ته حس هام اینکه کاش نبودم، خسته ام و با این خستگی نمیدونم قراره چیکار کنم.

ذهنم مشوشه و حتی این حالت هم واسم تکراری و خسته کننده‌س و بسه دیگه.

دوری از آدما، این ضعف های فراون شخصیتی، فرار و فرار و فرار.

هنوز حرف دارم

رفتار نوس که بر اساس منفعته و شاید طبیعی و قابل درکه. کاش میدونستم الات بهترین کار چیه.

زندگی آدما خیلی متفاوته، دوران دبیرستان تنها آرزوم این بود که یه خونه نزدیکی های مدرسه داشتیم که مجبور نبودم خوابگاه بمونم و چقدر روانم به فنا رفت، اولین جلسه ریاضی تو پاییز که شب شد و اولین بار تو عمرم که اونموقع بیرون بودم و نمیدونستم چیکار کنم. تمام دوران کنکور که روحم ساییده میشد و تنها چیزی که میخواستم فقط یه خونه نقلی تو اون شهر بود. حالا این خونه قشنگ تو یه جای خوب و کاربردی اونقدر ناراحتم میکنه که بازم یادم میفته اون دوران و فراموشی چه بی معنیه‌. موضوع آزاردهنده نوع واکنشم به این شرایطه، نوس میگه ذات ما مزاحم بودنه و اوکی! اما من، آزار دائمی نسبت به همه چی.

این ندانستن همیشه آزارم میده، دارم از گشنگی میمیرم و نمیدونم باید با کسی مشورت کنم یا سفارش بدم یا کوفت!

کاش همه چی بهتر باشه، کاش شخصیتم بهتر باشه.

Magic Farari
۱۱تیر

تو این سالها اهمیت حریم خصوصی خیلی واسم پررنگ شده، شاید بخاطر همین اینهمه درونم پر از خشمه. چون متاسفانه تو محیطی هستم که شاید خیلی این کانسپت معنایی واسشون نداره -- هنوزم نمیفهمم چرا زندگی و مسایل خصوصی یه آدم پیش یه آدم دیگه مطرح بشه؟ مخصوصا وقتی طرف متاهله و یه حرف تا شعاع بینهایت میتونه کش بره!

دچار ضعف شخصیتی عمیقی هستم و خیلی وقتا ازش آسیب خوردم. تای عاطفی یا شاید ضعف باعث میشه از انتقاد اشتباهات حتی تو ذهنم دچار بحران روحی شم. و خیلی وقتا یا نمیدونم تصمیم درست چیه و یا به خودم اعتماد ندارم که خب طبیعیه. امروز که یه کار کوچیک پیش اومد و مجبور بودم یه سری فرم پر کنم [و چقدر عصبی میشم از بودن تو اون محیط ها] از نوشتن مدرک تحصیلی، شغل و یا به زبون اوردن سن دچار حس های مخلوطی شدم که آیا واضحا میدونم دارم چیکار میکنم؟

حس میکنم دچار بحران انکارم. واضحا میدونم کار یکی درست نیست و نشست و برخاست با اون طرف توهین به خودشه. میدونم که باید گاهی حواست رو جمع کرد اما وقتی پیشم این مسایل مطرح میشه واکنشم اینه که ٬٬بیخیال -- ول کن، فکرشو نکن!٬٬ اما خودم عمیقا به فکر فرو میرم و به این فکر میکنم که چقدر از شریک زندگی داشتن باطنا متنفرم.

فهمیده شدن، دهن قرص بودن، ارزش های یکسان داشتن، حریم خیلی چیزا رو حفظ کردن -- چی بگم.

 

* حس میکنم ویلاگم هک شده ولی راستش مهم نیست :/

Magic Farari
۰۹تیر

با این صدا در پس زمینه.

دیروز یه پست نسبتا طولانی نوشتم و سیو نشد و الان یادم نمیاد در مورد چی بود. وضعیت آشفته ذهن، اتاق، کارایی که میکنم آثارش همه جا مشهوده. الانم نگران [یادم نمیاد اسمش چیه] نوع مداد این نوشته! هستم.

دایما یکی از رفتارهای گدشته یادم میاد و خودمو بابتش سرزنش میکنم -- نحوه ریکشن تکراریم تو گروه علی باعث تاسف میشه که چرا تو اشتباهات چرخه ای گیر میکنم؟ این چیزیه که میفهمم و اقرار میکنم و علاقه به آدمای اشتباه چیزیه که میفهمم و خودمو گول میزنم.

میدونی محیط سالم و آدمایی با روان سالم یه فرصته تو زندگی -- بهت فضای فکر کردن میده، و محیط و آدمای سمی میتونه از زندگی خسته ت کنه. شاید خیلی بدیهی بنظر بیاد اما واقعا تجربه کردنش یه دنیا حرفه.

این خواب آلودگی این شکلی اعصابم رو خرد میکنه.

 

تا اینجای پست رو دیروز نوشتم که کل روز خواب آلود بودم.

فکر کن اگه منتظر انگیزه و حال خوب بشینی قشنگ به فنا رفتی. چون هر روز تو یه مود خاصم و اگه برنامه ریزی نداشته باشم مثل تمام سال هایی که نداشتم یهو چشم باز میکنی و میگی ای دل غافل.

 

استوری های یاسمن رو میدیدم که یکی نوشته بود ده سال پشت کنکوره بخاطر پزشکی و دید پخته یاسی رو دوست دارم که اشاره کرده بود به خراب شدن ساختمونا و کلی ویرونی دیگه بخاطر بی بها کردن مهندسی و چقدر حق.

از وقتی با چیزی به اسم برنامه نویسی آشنا شدم که باز هم خیلی دیدم کوره [به هزاران چیزی که تو این دنیا هست و من نمیدونم] ولی همیشه تاسف میخورم که چقدر عمرم رو تلف کردم اونم بخاطر چیزی که نمیخواستم [چیزی که دلت واسش میره و توش یه ستاره میشی ارزشش رو داره و الا که ... ]. میدونی عرف و عوام خیلی میتونن کورت و بعضا کودنت کنن تا جایی که حق زندگی رو مختص یه گروه خاصی بدونی! بلوغ عقلی و محیط سالم لازمه که یکم فراتر از نوک دماغت رو ببینی. اونقدر خاطرات روزای اول دانشگاه روشن یادمه که گاهی تا مغز استخونم دچار تاسف میشم بخاطر ضعف شخصیتی خودم -- از کامنت قبولی تو سایت قلم چی! که یکی ریپلای کرد تسلیت میگم و برخورد ملت در مقابل رشتت چیه [انگار که در بهشت رو برق و سی ای باز بود:))] یجورایی حس دایمی از اینجا رونده از اونجا مونده. در حالیکه همینی بود که باید باشه.

با نوس که حرف میزدم دچار غلیان احساسی میشم. از اینکه چرا خود واقعیمو نشون ندادم و چرا دروغ گفتم‌. نمیدونم چقدر حق داشتم و چقدر نه اما راه حل جواب ندادن به سوالاتی که دوست نداشتی بود نه دروغ گفتن! -- دروغ نمیتونه رابطه با ادما رو حفظ کنه هیچوقت یادت نره. قدر فرصت ها رو تا وقتی که هستن و داریشون بدون. راستی نمیدونم چقدر تغییر کردم یا اصلا تغییر کردم و اگه فرصتی باشه، اشتباهاتم رو تکرار میکنم یا نه اما همیشه متاسف خواهم بود بخاطر اونهمه حس بی ارزشی که منجر به دروغ بافی و فرار از واقعیت میشد.

دیروز داشتم در مورد شخصیت نمایشی میخوندم و دیدن علایمش ناراحتم میکرد اما نمیدونم چقدر از داشتن یه ویژگی طبیعیه و چقدر اختلال. 

باید بازه شروع و انتهای مشخصی داشت تا جایی که بشه والا زندگی میشه یه سیر پوچ دراز.

 

Magic Farari
۰۲تیر

با این صدا در پس زمینه. [نه ویدیو رو دیدم و نه لیریک رو کامل خوندم -- صرفا نتونستم [سعی هم نکردم] به تلگرام لینک بدم-- حسش تو قلبم نفوذ میکنه][حالا مثلا اصلا گوش میدین :))]

 

نوس این آهنگو فرستاده بود و برخلاف من همیشه سلیقه موسیقیش قشنگ بود [این دو روز دوباره زدم تو فاز حصین!].

اگه میتونستم احساساتم رو گراف کنم اصلا چیز جالبی نمیشد، یه میکس عجیبی از ترس، خشم، غم، پوچی، خستگی، عذاب وجدان، محبت.

شاید یکی از سخت ترین حس های دنیا باشه که به کسایی که رابطه عمیق عاطفی داری حس خشم پیدا کنی، اونم نه بخاطر اونا بلکه بخاطر خودت. این میشه که دائما واست سوال میشه که چرا باید دنیا میومدم؟ نه از اون سوالای کلیشه ای که 90 درصد آدما میپرسن. خیلی واقعی تر خیلی طولانی تر. ناخواسته بودن و کلی تلاش واسه سقط شدن [اصلا ملامتشون نمیکنم، سخت بود همه چی]، تو هر شرایط پیشرفت گند زدن و این حال دائما داون چه نقشی قرار بوده داشته باشه؟ من آدم حرف زدن و آگاه کردن نیستم، من آدم خشمم، تو خوذم فرو رفتن، متنفر شدن، مریض شدن. گاهی میتونم طرف مقابل رو درک کنم و اون نگرانی رو تجربه کنم اما مرورش فقط خشمگین و غمگینم میکنه. خیلی حرف دارم از فداکاری یا حتی فدا کردن خودت با نگرانی های بیجا و بجا بخاطر موجود دیگه ای که تولید کردی، پس خودتون چی؟ :"(

ترس مغزم رو گول میزنه، مثل دوران نوجونیم که به داستان سازی های ذهنم پناه میبردم، یه دختر خفن [بر اساس معیارهای خفن بودنه اونموقع هام] و دبیرستان تلجی تلخ و واقعیش -- اما اون دوران خوب بود [فکر کنم]. اما حالا به آدمای بی ربط جذب میشم، هیچ چیز عمیقی تو وجودم شکل نمیگیره، انتظارات پوچ و سطحی و یه حس دائمی فرار که نمیدونم چطور باید با اطمینان باهاش دییل کنم.

کاش میتونستم بیشتر بنویسم و تاثیری داشت.

 

Magic Farari
۲۵خرداد

به یه چیزای پوچی خیلی باور پیدا کردم و ترسناکه. اینکه اگه در مورد چیزی خیال پردازی کنم تو ذوقم میخوره، اینکه در مورد کاری که میخوام کنم با کسی حرف بزنم نمیتونم انجام بدم و چیزایی از این نوع.

امروز قرار بود صحبت کنیم و یادش رفته بود و واسه من که قرار بود اپنینگ لاینم این باشه که تولدمه تو ذوق زننده بود. آره امروز تولدم بود و چند روز پیش قصد داشتم یه پست مخصوص بنویسم و از بزرگسالی و پذیرشش بگم اما برخلاف پارسال که کلی سوپرایز شدم، امسال به تعداد انگشت شماری تبریک گرفتم که راستش دیگه خیلی وقته واسم مهم نیست [ولی فکر کنم تو ناخودآگاهم مهمه].

بک گراند لپ تاپ رو عوض کردم بخاطر همون موضوع که بسه هر چی تو ذوقم خورده. راستش نمیدونم الان دقیقا چه حسی باید داشته باشم؟ 

آخرین باری که رفتم خرید یه تیشرت سفید با طرح اسپایدرمن گرفتم و الان و حتی اونموقع اینطور بودم که وات د فاک؟ آیا این مخصوص پسرای تینیجر نیست؟ و الان پوشیدمش و حس بدی بهش دارم با اینکه جنسش خیلی خوبه! و اینکه آستانه تمیزی و کثیفی هر دو به یه میزان اذیتم میکنن، همیشه دوست دارم یه چیزی مابین باشم.

 

خوابم میاد.

 

ب.ن: حس میکنم کلی از اینا به این پست اضافه کنم.

اخیرا لامپ اتاق رو بخاطر عذاب وجدان کم آبی و برق و این چیزا. عوض کردم به یه لامپ کوچولو چون بیشتر اوقات همه کارام با لپ تاپ بود و خیلی نیازی به نور نداشتم. اون چند روز ساعت ده شده شدیدا خوابم میگرفت و دوباره لامپ رو عوض کردم ولی همچنان اون حس برقراره!

 

اونقدر میتونم بی تمرکز باشم که طرف حرف بزنه و یه کلمه‌شو متوجه نشم. این هفته کلا از فاز زبان خوندن دراومدم و خسته ام از این وضع [عمیقا].

اینکه وقتی میخوام کاری کنم، کل زندگیم رو فدای انتظار واسه نتیجه میکنم ناراحتم میکنه، چون میدونم اشتباهه و باز انجامش میدم.

سوتی هایی که دادم دیروز واسم خنده دار بود و الان ناراحت کننده :(

 

یادم نیست کی این اپ رو نصب کردم اما همیشه پیام هاش به جاس، انگار که میفهمه چه حالی داری!

You're human. It's normal to be sad for no reason

Magic Farari
۲۴خرداد

اون روز با سین حرف میزدم و حرفاش از جنس چیزایی بود که لازم داشتم. اینکه میگفت عدم قطعیت تو حرفات کاملا مشهوده، اینکه هیچوقت کامنت شخصی نذار حتی تو دیت! چه برسه به رابطه با استاد و این مسائل، اینکه حرفات از جنس امید و آرزو نباشه و بیا تو ریل ورد حرف بزن.

در ادامه خودم فهمیدم که وسط حرف کسی نپرم [خیلی بدیهی بنظر میاد ولی تو یه شرایطی واقعا باید قدرت کنترل خودتو داشته باشی]، نگاه از بالا به پایین مخصوصا تو چیزایی که خودتم اون پایینی. درست حرف زدن و لبخند های به جا و به موقع. اه خدایا

حرف زدن و کلا ارتباط یه چیز خیلی عمیقی هست و تازه وقتی میفهمی که گند میزنی. ینی اینکه باید بلد باشی "ما" رو جایگزین "من" یا "تو" تو صحبت هات کنی و این موردیه که توش میلنگم.

شدیدا نیاز به راهنمایی دارم ولی گاهی فکر میکنم همه اینا بخاطر اینه که بیشتر مستقل شم و به تصمیماتم اعتماد و عمل کنم. با اینکه خیلی گیج شدم و اصلا نمیدونم بهترین ریکشن و بهترین تصمیم چیه اما خب همین شاید یه نوع سنگ محک باشه.

خیلی نیاز دارم که دغدغه زبان نداشته باشم کاش میدونستم بهترین کار چیه. اونقدر تنوع کلاس و منبع و نظر هست که نمیتونم متمرکز باشم و در کنار اینا تناسب هزینه و نتیجه خیلی واسم مهمه.

 

اینکه برای هر موضوعی به یه میزان اونم شدید، استرس دارم خیلی نگرانم میکنه. نباید زندگی اولویتی داشته باشه؟

امیدوارم خدا عاقبت به خیرمون کنه و بودنمون تو این دنیا معنایی داشته باشه.

Magic Farari
۲۱خرداد

امروز یه چیز جالب شنیدم که ذهن تمایل داره در برابر چیزای جدید روند اسکیپ کردن رو پیش بگیره چون مجبوره زیاد انرژی صرف کنه و این باعث میشه هولمون بده به سمت چیزایی که الردی بلدیم تا دوپامین بیشتری ترشح بشه. اما خب این فکت هم وجود داره که ترشح دوپامین از یادگیری چیزای جدید گنده تر و بیشتره. شاید این حالت و رکود چند ساله منو تا حدی توجیه کنه. تا دبیرستان همیشه از گیرایی خودم لذت میبردم تا اینکه برای اولین بار با زیست رو به رو شدم و مدتها طول کشید که کوچیکی یه سلول رو درک کنم. شاید خیلی مسخره بنظر بیاد ولی یادمه سه فصل اول زیست بهم حس جلبک بودن میداد، هم شرایط بد بود [یا بد کرده بودم] و هم مفاهیم خیلی تازه واسه مغزم، تلاشی هم نمیکردم که بفهمم چون عادت به فهمیدن این شکلی نداشتم.

بعدا هم که تو کل دوران دانشگاه حس میکردم فقط عمر هدر میره چون مطلقا حس فهمیدن نداشتم و در کنار بی علاقگی این حس تشدید میشد. اما خب حتی به کورس های پروگرمینگ هم که علاقه داشتم عملکرد خوبی نداشتم و این جز وحشتم نیفزود خلاصه. شاید چون به اندازه کافی باهوش نبودم، تمرکز نداشتم یا تمرین نمیکردم؟ خلاصه اینکه در برابر همه چیز حس پررنگ شکست و نفهمیدن دارم و به ضعف گذشته ربطش میدم که نمیدونی چقدر آزار دهندس و نمیدونم چطور باهاش مقابله کنم.

 

اینکه نوشتم "فکت"، بازم مثل همیشه منو به شک انداخت و خواستم برم پاکش کنم که دیدم مربوط به چیز جالب دومه، اینکه در برابر مسائل خیلی بایاس [ینی در برابر شنیدن و فکر کردن در مورد چیزی جز چیزایی که از نظر خودت فکت هستن، کور و کر باشی] داشته باشی همونقدر بده که واریانست بالا باشه ینی عملا هیچ فکر و نظری راجع به هیچ چیز نداشته باشی که تهش بشی یه املای نانوشته. یه چیزی وسط اینا خوبه به اسم سوییت پوینت که خیلی اسم باحالیه. من برای یه مدت طولانی تو زندگیم اولی [بایایسد] و برای یه مدت طولانی دیگه هم اون یکی بودم ینی هیچ چیز درست و غلطی تو ذهنم وجود نداشت چون ورودی ذهنم حسابی تغییر کرده بود و اصلا ایده ای برای ریکشن نداشتم. شاید الان هم فکر میکنم تو این مرحله ام و امیدوارم یه روز به اون سوپو [کلمه اختراعی :)))] برسم.

*راستش نمیدونم چطور شب میشه و هیچ رضایتی ندارم.

*سم ینی صبح روز تعطیل به یکی ایمیل بزنی و اسمشم غلط بنویسی :")

Magic Farari
۱۹خرداد

از متوسط بودن خسته ام و شاکی. نمیدونم ذات دانشگاه این شکلیه یا اینکه ذهن من به فاک رفته، حس میکنم هیچی یاد نگرفتم و نه تفکر خلاقی دارم و نه متوجه موضوعات میشم و این خیلی ناراحتم میکنه، اضافه بر اینکه خیلی وقتا فکر میکنم ضریب هوشیم بخاطر رکود و مصرف قرص اومد پایین.

خسته ام از این حالت که زبونت میگیره هم از زبانت استیبل نبودن یا حتی اصلا بلد نبودن و هم از حرف زدن در مورد چیزی به اسم پروژه که کلا سه یا چهار جلسه بیشتر نبود و مطلقا هیچ درکی ازش ندارم. خسته ام از اینهمه دل قرص نبودن.

خسته ام از اینکه هیچ درک شفافی از خودم و پتانسیل ذهنم ندارم و نمیدونم خودمو فیلم کردم یا چیزی برای عرضه دارم اصلا؟ خسته ام از اینکه نمیدونم چقدر باید از خودم انتظار داشته باشم و کجام اصلا.

Magic Farari
۱۷خرداد

انقدر این حس آزاردهندس که نمیدونم باید در موردش بنویسم یا نه و اگه بنویسم ممکنه اوضاع بهتر شه یا چی. احتمالا از این جا شروع شد که چند سال بین پیش دانشگاهی و دانشگاه رفتن فاصله افتاد، شاید از بیرون اسمش پشت کنکور بودن، عشق رشته ای بودن و زور زدن واسه اون یا چیزی تو این طیف باشه ولی راستش اینا نبود. یه نوجوون سردرگم، با شخصیت شدیدا [بولد] وابسته و متزلزل که تو برهه ای از زندگیش قرار گرفته بود که دیگه خودش مسئول بود و اونی که همیشه اینسپایرش میکرد و راه رو نشون میداد خیلی ازش دور بود و مشغول دل مشغولی های خودش. اونموقع ها خیلی راجع به هوشم مطمئن بودم ولی الان خودم رو یه آدم متوسط رو به پایین میدونم. خلاصه که اون دوران صرفا شده بود زندانی شدن تو اتاق و مثلا درس خوندن که تهش حفظ شدن دیالوگ های شهرزاد و آسپرین و هر فیلم سینمایی مزخرفی که فکرشو کنی و اهنگ های فوق چرت [البته از یه جایی به بعد اینطوری شد].

تو اون سالها احتمالا نمیدونستم که انگار یجورایی دارم ذهنم رو شرطی به شکست و بی اعتماد به خودم میکنم. دیگه نفس عمیق کشیدن و رو به آسمون ذکر گفتن و نذر و کارهایی که تیپیکال من بود جواب نمیدادن چون پشتش تلاشی نبود. ناامن شدم و این حس خوبی نبود و احتمالا همون دوره شد شکست خوردن در ذهن قبل از اینکه قدمی برداری.

گندهایی که تو ارتباطاتم زدم و خدشه هایی که به روح و روانم وارد شد همشون مزید بر علت واسه این حال این شکلی شدن. حالا مدتهاست که وقتی با کسی حرف میزنم، تو جمعی وارد میشم، حتی به استادی ایمیل میزنم یا به کسی پیام میدم یا هر حرکتی که میخوام تو زندگیم انجام بدم پررنگ ترین حس و حال تو ذهنم شکست و خوش نیومدنه، قبل از اینکه ریسپانسی بگیرم. نمیتونم حس بد ناشی از این ناکافی بودن رو شرح بدم. امیدوارم تو بقیه راه زندگیم فرصت و فضایی برای ترمیم این ذهن باشه.

Magic Farari
۱۵خرداد

* not important, or not connected with subject being discussed

این اصطلاح دائما تو ذهنم میچرخه به نقل از اونجای فرندز! که ریچل و راس داشتن دعوا میکردن [مایک سامثینگ!]

 

اتاقم همیشه نامرتبه علی رغم دوره ای که احتمالا سعی میکردم مرتب باشه [راستش مطمئن نیستم این کار رو کرده باشم] یا شاید مهم بوده که مرتب باشه؟ نه بعید میدونم، خلاصه هیچ تلاشی هم برای مرتب کردنش نمیکنم. مرتب بودن تمرکزم رو بهم میریزه و بهم استرس میده، شاید هم صرفا عادته.

ذهنم و همه جایی که اثری از من هست هم همین شکلیه. کلی تپ باز میکنم و مطالب مختلف و شاید خیلی نامربوط و کلی فایل pdf و خلاصه نامرتبی تو زندگیم خیلی واضحه. گاهی خستگی ذهنم رو عمیقا حس میکنم در حالیکه اون خستگی به نوع و نتایج زندگیم نمیاد اصلا. اما وسط اینهمه نامرتبی، مرتب کردن یا بهتره بگم دسته بندی کردن فایل ها و کتابها حس خوبی بهم میده.

دیروز داشتم منابعی که نوس تابستون پارسال واسم فرستاده بود رو پیدا میکردم که لابلاش چت هامون بود و چقدر تعریف کرده بود ازم و چه حس خوبی داشت، دوست داشته شدن آدمو زیبا میکنه. بخدا! یه جای صحبت گفته بود کاش بمیرم نه اینکه موج منفی بدم یا ناراحت باشم ولی دیگه بسه بنظرم و عمیق تر که فکر کردم دیدم چقدر این حس رو تجربه کردم اما فرقمون اینه که اون تو یه نقطه صعود خیلی بالاست الان.

پارسال احتمالا از شدت فشار روانی خیلی منفی بودم حتی از خوندن آرشبوم هم مشخصه. چت هام پر از ناامیدی و زندگیم پر از بی برنامگی. 

یه دوره ای تو زندگیم معتاد آهنگ شده بودم و اکثرا هم محتواها بسیار چرت و منفی، یادمه وقتی دانشگاه میرفتم اگه تو گوشم هدست نبود عمیقا دچار دلهره میشدم و دیگه اهنگ گلزار همنشین لحظه هام بود :)) [چطوری میتونی اسمم بیاد جایی نمیری!] ولی بعدها به لطف نوک اهنگ انگلیسی گوش میدادم و هر چند توو ماچ ولی بهتر از فاز قبلی بود. اما الان انگار دیگه آهنگ اون حس های قدیم رو نمیده [خودمونیم شخصیتا خیلی داغون بودم]. قبلا ها احتمالا دوران نوجوونی متوجه شدم که دچار بحران تمام نکردنم! ینی حتی یه اهنگ رو تا آخرش گوش نمیدادم یا یه کتاب رو تا ته نمیخوندم و خیلی چیزای دیگه. شاید الان اینکه یه اهنگی رو بارها گوش میدم یکم اعتمادم رو به خودم جلب میکنه.

من هیچوقت برنامه ریزی نمیکردم و بخاطر همین هیچوقت درکی از جایی که بودم و شرایطم نداشتم اما شاید خنده دار باشه ولی واقعا روتین پوستی بهم برنامه ریزی رو هر چند خیلی کم، یاد داد. اون سالی که به لطف نااگاهی از تایپ پوستم و کرم پودر گند زدم به پوستم، مجبور شدم برم دکتر و همون روتین شستشو و ژل آکنه و ضدافتاب و دارو خیلی بهم کمک کرد حس میکنم.

فکت دیگه اینکه چقدر کتاب از پی دی اف بهتره ولی با این قیمتا الان مدتهاست انتخابم انلاینه چون از زمان کنکور بخاطر کتابایی که میخریدم و نمیخوندم از خودم بدم میاد هنوزم. کتاب فیزیکی و تموم کردنش حس خیلی خوبی داره.

چقدر همیشه از رویارویی با خود حقیقیم فرار کردم، همیشه درگیر چیزای بی ربط بودن و دچار خستگی شدن، چقدر مدیونم به خودم.

دقیقا همینقدر درهم برهم.

Magic Farari