کتاب قوانین روابط موفق از باربارا دی انجلس رو میخونم ...
انگار همه زندگی عاطفی من رو داره تحلیل میکنه، اینکه وقتی کسی با "خودت بودن" رهات میکنه در واقع داره با حذف خودش بهت لطف میکنه، به همین سادگی.
کسی که اولین و ابتداییترین سطح تعهد در رابطه که "طرف مقابل رو مطمئن کنی که برای ۲-۳ ماه اینده با کسی دیگه حرف نخواهم زد و وقت و انرژی میذارم که تو رو بشناسم" رو نمیتونه انجام بده، انتظار داری سطح نهایی و چهارم که یه عمر زندگی هست رو بتونه بهت بده؟ :)!
کتاب از چیزایی حرف میزنه که خیلی اشناست، از سیاست و بازی بلد بودن، طرف رو تشنه نگه داشتن، رفتارای پسیو اگرسیو، مردا باید بیان جلو، مردا باید خودشونو بشکافن واست، تو نباید نشون بدی علاقه داری و الا گند زدی! و هزاران حرف این مدلی ... که هیچوقت از همون نوجوونی واسم معنا نداشت، و با خوندن این کتاب مطمئن شدم که احمقانهس :) همیشه آدما رو باهوشتر از این میدیدم که بخوام چیزی غیر از خودم باشم و شاید تنها چیزی که در موردش صادق نبودم این اواخر سنم بوده که از این به بعد اینم واسم احمقانهس! ادمای باهوش میفهمن که چقدر وقتی طرف مقابل داره بازی میکنه احمق بنظر میاد و خب شاید واسه همینم بازی کردن رو دوست ندارن. شاید یکی از نقاط خیلی مثبت دانشگاه کارشناسی همین بود ... که ادما بنظر خیلی تکلیفشون مشخص بود.
دلم میشکنهها نه که هنوز عادت کردم به گوست شدن و ادا در اوردن که نه حالم خوب نبود، مخصوصا وقتی دیگه سنی ازت گذشته اما شاید دارم یاد می گیرم که حداقل دست از سرزنش کردن خودم بردارم و فکر نکنم مشکل منم.