همه چیزایی که بهم گذشته واسم مرور میشه، اردیبهشت ۹۷ روز کتاب، آبان همون سال و زخمهای قبلی به کنار ...
درود به سیتالوپرام و تک تک سلولهای تنم که حتی واسه اینا هم ناراحت میشم که چقدر زور میزنن که من رو سرپا نگه دارن، وقتی همه چی خیلی خوب بنظر میرسه و من همچنان نمیدونم به کدوم سمت دارم میرم.
تنها چیزی که سر پا نگهم داشته همینه، هر بار هم که بحثش پیش میاد ملت همیشه در صحنه میگن که برو ورزش کن و دوپامین لازم داری و اینا اشغاله، دریغ که نمیدونن حتی یه روزایی بلند شدن از جات چقدر سخته. حتی نوشتن اینجا یا تو هر جای دیگه هم کمکی بهم نمیکنه، حرف زدن با تراپیست انگلیسی زبان که مطمئنم درکی از چیزایی که میگم نداره و فقط میرم حرف بزنم که خالی شم انگار. نوشتن هم تکراری شده چه برسه به خوندن این مطالب. میخوام بگم دلم شکسته اما ایا اصلا دلی مونده دیگه؟ این دور باطل ... هنوز حالم به رفتار طرف مقابل بستگی داره، هنوز دنبال هر نشونهای هستم که خودم رو بکوبم و بگم به قدر کافی قشنگ نیستی ... وقتی این مدت و ارتباطاتی که با همجنسهای خودم داشتم تفاوتهامو به خودم نشون داد و ثابت کرد اما داز ایت مدر ات آل؟
سالها پیش خوندم که "منتظر هیچ دستی در هیچ کجای این جهان نباش، اشک هایت را با دستانت پاک کن ... همه رهگذرند"
تو سالهای اخیر اما فهمیدم تک تک چیزایی که تو خانواده و محیط اطرافت میبینی، تک تک باورهایی که آروم آروم بدون اینکه متوجه بشی شکل میگیره و تو نگاهت به دنیای اطراف و در نتیجه تفسیرت از اتفاقاتی که واست میفته تاثیر میذاره.
ینی وقتی این باور رو دولوپ میکنی که خواستنی نیستی ... رابطههایی رو شکل میدی که اثبات کننده این باور باشه و یا حتی اصلا یه نگاه به طرف مقابل نمیکنی که ردفلگهاشو ببینی بلکه فقط خودتو سرزنش میکنی و میگی دیدی که به قدر کافی خوبی نیستی؟ همینقدر احمقانه.
و در اخر این توییتی که خوندم:
"این مَچ شدن آدم های "دلبستگی اضطرابی" با آدم های "دلبستگی اجتنابی" خیلی غمگینم میکنه..."