کتاب تکه‌هایی از یک کل منسجم رو میخونم و این کتاب فقط میک سنس نمیکنه، بلکه اکثرشو خط به خط زندگی/تجربه کردم. حس‌هایی که همیشه حس بی‌پناهی و درماندگی بهم میداد و فکر میکردم تو تجربه کردنشون تنها هستم، حالا میخونمشون و میفهمم اونقدر گسترده هستن که در موردشون کتاب نوشته شدن و اصلا چقدر آدما شبیه هم هستن.

یادمه یبار جملات یکی از روانشناس‌ (؟)های اینستا رو واسه نوس میفرستادم، چون بعد از مکالماتی که باهم داشتیم، حس می‌کردم خیلی شبیه هستیم و واسه اون هم این جملات الهام بخشه ولی یادمه گفت این حرفا وقتی معنی پیدا میکنه که از اون اتفاق رد شدی و درست می‌گفت بنظرم، واسه همین شاید کتاب خوندن و خودشناسی قبل از درد خیلی کمکی نمیکنه چون دنبال چیزی نیستی، اما بعد از یه تجربه دردناک دنبال مرهمی یجورایی.

یادمه تو سالهای اخیر خیلی نگران بودم که توانایی رویاپردازی‌ای که دوران ابتدایی و راهنمایی داشتم رو از دست دادم و جالبه که تو این کتاب در این مورد هم نوشته و اتفاقا نشونه نرمال بودنه که تو بزرگسالی غرق در رویا نیستی و مسیر واقعی زندگی رو داری میبینی، شاید چیزی که من ازش ناراحت بودم این بود که ابزار و قدرت برای دییل کردن نداشتم و اتفاقا میخواستم تو واقعیت زندگی کنم.

این چند مدت که مثلا برگشتم به حرف زدن با آدما [شاید بعد از ۴ سال] تفاوت رو حس میکنم و ضعف‌هامو به وضوح می‌بینم. میفهمم که تمام اون سالها اونقدر با خودم نامهربون و خشمگین بودم که قرار نبود هیچ ادم درستی جلوی راهم قرار بگیره و حضورشون طبق انتظار اسیب زننده بود و حتی اگه احیانا کیفیت خوبی هم داشتن، من دنیا/اونها رو از لنز ادراک/انتظارات خودم می‌دیدم. در نتیجه اینکه فکر میکردم من بدترین ورژن یکی رو میارم بیرون نادرست و شاید درست بود، نادرست چون تو این سالها فهمیدم که آدم سالم تو رابطه ناسالم نمی‌مونه و اینکه رفتار آدما تا حد خیلی زیادی انعکاسی از درون خودشونه درست چون وقتی انتظار داری که یه نفر بولی کننده باشه وای نات؟ [ادما در مقابل انفعال واقعا هیولا میشن].

و اینکه فهمیدم ارتباط با ادمای امن حس متفاوتی داره ... امیدوارم خودم هم آدم امنی باشم و قبل از تجربه درد، قبل از اینکه بفهمم چیزی اشتباهه شخصیت بهتری بسازم برای تجربه‌های بهتر.