روزها با ماژیک

۴ مطلب در مرداد ۱۴۰۱ ثبت شده است

۲۴مرداد

دیروز با بامبارد  کردن ذهنم با اراجیف که همچنان منشاش اینستا و ملت این شهرن و البته مزخرفاتی که همیشه راجع به خراب بودن یه زن تو این شهر رد و بدل میشه و اون دیلاق چندش که نمیدونم چرا باید بهش بها و فرصت ضربه داده بشه، روزم به فناترین حالت گذشت و امروز ادامه اون حال کاپلد ویت کلیپ بهن که محتواش مسخره کردن طرف برای چند سال پشت کنکور موندن واسه پزشکی بود -- تشدید شد. و الان دلم میخواد برم بخوابم!

راستی استوری م از دکتر شدن واقعی! ال هم اضافه کن.

رفتم کلیپ اپنینگ نایت سفره خونه رو دیدم و اولش ک با یه دسته گل و در ادامه ژست من خیلی حالیم طوره حال بهم زنش -- از دیدن ب که بیخیال توصیفش و ها که از دانشگاه آزاد شروع کرد و الان احتمالا دفتر کارشو داره. حس میکنم گیر کردم و راه نجات از این حس تلاش واسه ساختن زندگی خودمه و نه چک کردن بارها و بارها اینا

کمکم کن لطفا.

فکر به اینهمه زندگی سوزی امونم رو بریده -- از دیدن پرواز اینهمه آدم به بهترین شرایط.

دیشب پروفایل د رو دیدم که از نحوه بایو نوشتن و عکسش تو اون سمینار نظر مثبت بی پایه ام رقیق شد. و خب وات د فاک دقیقا؟

استرس همه چیو دارم -- کمکم کن لطفا.

Magic Farari
۲۱مرداد

بدجور عاشق یاغی شدم -- مثل درگیری پارسال سر قورباغه. خشمش آرومم میکنه میشینم با بیشتر سکانس هاش گریه میکنم و ته ته وجودم اگه بهانه نباشه حس میکنم چقدر دوست داشتم تو اون وادی باشم، نویسندگی - بازیگری و این فیلد. شاید تمام سناریو چیدن های ذهنم یه جا به کارم میومد. [الان تو ذهنم داره تکرار میشه که همه دوست دارن بازیگر شن فکر کن خیلی خاصی]. اهنگ رضا ص وسطش پرتم کرد به روزایی که زندگی رو واسه خودم جهنم کرده بودم و همه چی واسم تموم شده بود. همش گوش میدادم که وایسا دنیا من میخوام پیاده شم. یاد اون سخنرانی فرهنگ افتادم که حال توضیحش رو ندارم اما یادمه حتی با اونم میخواستم شواف کنم.

 

از پیام دادن آ و کمک گرفتنش سر انتخاب رشته گفتن همان و بهم ریختنم همان -- مثل خاکشیرم، هر اتفاق مشابه بهمم میزنه و وجودم نامعلوم میشه. یاد تمام اون ناامنی های احساسی میفتم. نمیدونم چرا کمک کردن سین به کسی دیگه انقدر ناراحتم میکنه. عمیق میشم و حس میکنم از نقاط امن زندگیم ضربه خوردم از جاهایی که زیادی راحت بودم. یاد سخت گیری ها میفتم که حتی اگه نیت خوب بود نتیجه یه من منفعل بود. نمیدونم شاید بخاطر مهرطلبی انقدر همیشه نگران نظرش نسبت به خودم بودم. وقتی تو حیاط مدرسه خیلی نگران به سا گفتم که ممکنه گوشیمو بگیره و خیلی پشم-ریخته طور گفت ینی چی! بگو دوستام بهم پیام میدن :)  -- سا (دکتر سا الان :))) هم ارزش نقل قول نداره البته.

چقدر درگیر بودم و عمیقا امیدوارم الان نباشم که هستم -- هستم که هنوز فکرم درگیره این جفنگیاته

نیاز دارم به استقلال به محیط سالم برای فکر به آدمای خوب جدید. نیاز دارم به تجربه های خوب.

تو فالورهای ک دیدم که بلاخره سفره خونه شون افتتاح شده بود، وسط کامنت ها توجهم به یکی جلب شد و رفتم تو فاز فکری اینکه چقدر جسچر بعضیا زگزگیه -- چیزی که همیشه فراری بودم و حس ناامنی بهم میداد. و دویاره این حس غلیظ حماقت که چه فکری کردی دقیقا؟

ادم گاهی اوقات میخواد خودشو دلخوش نگاه داره -- همیشه از خفن بودن تحصیلی ع میگفتم ولی تو عمق قلبم یادمه چه مزخرفی بود. از بحث مهریه و بچه پسر گرفته تا موبورهای اونور اب. اون روز سین میگفت با توجه به حال خودت آدما بهت جذب میشن. چیزی که مدتها پیش خودم بهش رسیدم -- و حضور این ادما تو زندگیم خیلی غمگینم میکنه خیلی. از اینهمه درون نامهربون با خودم که حتی اجازه بهتر فکر کردن هم بهم نداد.

حس گم شدن دارم - از خوندن سمپل های نوس دلم گرفت. از همه چی دلم گرفته  --- از خودم بیشتر از هر چیز.

Magic Farari
۰۸مرداد

پس از چند بار تغییر با این صدا در پس زمینه.

دیشب قبل از خواب میخواستم بیام بنویسم استعداد زبان ندارم -- وقتی از رویارویی با حقیقت خودت که درست تمرین نمیکنی و صرفا خودتو ٬٬آشنا٬٬ میکنی و نمیدونم تا کی، میترسی یا میخوای طفره بری. یا؟ نمیدونم چقدر دچار سلف جاجم و چقدر اوضاع واقعیه. کاش یه دوست همراهی تو این زمینه داشتم که زبانش ادونسد بود [بازم بهانس]

عصبانی شدن هام عمیق و پر از خشمه و خیلی وقتا نه قدرت کنترلش رو دارم و نه میدونم چطوری ایجاد میشن -- وقتی شاهد همین رفتار تو اطرافیانم هستم، شدیدا بهم میریزم چون واسم شدیدا منفوره و عجیبه. مسایل حل نشده یا بهانه واسه پراش ذهن، نمیدونم ولی یاد ترم ۲ میفتم که در جواب یکی واسه دعوت به دیت، هارش و همزمان منفعل برخورد کردم و در نهایت ریمووش کردم :) نمیگم الان شخصیتم تو این موارد رشد کرده چون نکرده -- چون رشد محصول یادگیریه و اصلا آپدیت نشدم. یادمه به سین گفتم چیکار کنم و جواب ٬٬ نمیدونم والا، از کی هم میپرسی٬٬ و بعدش سرد شدن و نهایت هم سرکوفت دوستانه بود. بیلیمش نمیکنم، خودمم بیش از این نیستم.

اما بت ساختن هام از آدما، منزوی و ایزولیت کردن خودم و بستن چاکراها واسه یاد گرفتن های به موقع-- بیخیال هو ام ای کیدینگ :)))) از کی باید کمک میگرفتم؟ همون موقع که نوس تغییر رفتار میداد و انگار که الان قحطی میاد، اه چقدر فکر میکنم [اگه ناراحت بنظر میرسید لزوما معنیش حسادت نبوده احتمالا سعی میکرده بحران های درونیش رو حل کنه یا باهاشون کنار بیاد -- برعکس تو که انکار میکردی و دور میشدی که مورد سوال قرار نگیری] اما الان من به حالش غبطه میخورم به آدمای خوب دورش، به دستش گرفته شدن های به موقع و راستش امیدوارم همیشه خوشحال باشه.

میخواستم از فول کردن خودم چندین سال و به زور خودتو فیت کردن تو چارچوبی که بهش تعلق نداشتی و اکوارد بودی و نتیجه باخت تو چیزایی که توشون خوب بودم بنویسم. آره حقیقت اینه که من تو مسایل عاطفی اکواردم و این بهترین توصیفه .سیاست رفتاری یا به اصطلاح موو ندارم ابدا و صیور نیستم، فاصله دلبستگی و دلزدگیم بسیار کوتاهه و گاها اورلپ داره. آدم فرصت دادن نیستم، آدم بخشیدن اشتباهات بزرگ نیستم، خوشگلم نیستم :)) و جالبه که برای مدتی یادم رفت اینو و میزان اهمیتش رو. و قطعا فان بودن و توخالی نبودن و خیلی چیزای دیگه.

نمیدونم چرا انقدر اکانت هامو چک میکنم، نمیدونم چرا غرق میشم تو چیزایی که آگاهی ندارم. میدونم باید متمرکز باشم ولی این دونستن ها پل نمیزنه به چیزی.

هی فکر میکنم و تهش به این نتیجه میرسم که چرا میخوای تغییر بدی؟ اوکی قدرت برقراری ارتباط یا بهتره بگم قدرت ساخت ارتباط طولانی مدت سالم رو نداری سو وات؟ دیگه چقدر میخوای خودتو زجر بدی؟  

تا این پست رو بنویسم کلی اهنگ رد شد و به صورت حسی مثلا تو کلمات این پست شر کردم.

Magic Farari
۰۵مرداد

با این صدا در کانال مهدی معارف.

قلم مهدی معارف همیشه باعث میشه یه چیز لطیف و خوشبویی رو ته قلبم حس کنم -- اینکه میفهمم هنوز قلبم چیزی رو حس میکنه، حس خوبیه. سال اول بودیم که نوس معرفیش کرد و چقدر برعکس من، کنار محتواهای چرت محتواهای خوب رو هم گنجونده بود و فکر میکنم همین عامل موفقیتش بود -- ویست نکردن انرژی و امواج روحش التوگدر.

بعد از چند روز باید میتونستم از زیبایی هایی که دیدم بنویسم، از درخت های انبوه و مه و نم بارون و اکسیژن خالص -- از آب مواج و ماسه نرم زیر پاهات و کلی صدف، از حس رهایی مطلق. اما اونقدر ذهنم درگیره که با ماکسیمم مطلق زیبایی هم بخش لذت مخم کار نمیکرد.

گاهی جس میکنم زندگیم متوقف شده، از دیدن جریان زندگی بقیه آدما [هر چند واسم بی معنیه] یه چیزی ته دلم میترسونتم. این حس عدم قطعیت، این تمام نشدنه گاهی تمام توانم رو میگیره. این شک های تخمی [میخوام مودب باشم] ترس های بی سر و ته و توهم های منفی که حاصل سبک زندگی شخمیه.

سعی میکنم به خودم بفهمونم که نسبت به ده سال پیش چقدر تغییر کردم [حداقل از لحاظ کیفیت آدمای زندگیم و قدرت درک این مساله]، از عدم وابستگی به گوشی و آدم(؟) اونور خط، از احترام بیشتر نسبت به گوش هام و چشمام، از بلاخره درک کردن مساله استقلال و کلی چیزای دیگه.

شاید پوچ شاید سطحی شاید تکراری اما هر روز از دیدن اینهمه منابع خوب زبان و عدم آگاهی و دنبالش نرفتن و کلی سال های عمرم تلف شدن، عمیقا ناراحتم میکنه، که اگه جزو مهارت هام بود چقدر همه چیز میتونست بهتر باشه. از برنامه ریزی میترسم و خب سر و ته روزام خیلی معلوم نیستن اما خب واقعا با کی رودربایستی دارم؟ این تعلل یا اینکه بخوای همه چیو یه روزه انجام بدی هیچکدوم راهکار نیستن، درست فکر کن و به فکر درستت عمل کن.

خدایا تو اون انرژی بی نهایت موقع کم اوردن هامی که کم نیستن -- هوامو داشته باشheart

Magic Farari