روزها با ماژیک

۲۴ مطلب در شهریور ۱۴۰۰ ثبت شده است

۰۶شهریور

مرگ جزو هضم ناپذیرترین مسائله واسم، از وقتی این واژه رو شناختم تاثیر عمیقی رو روانم داشت (اینکه تو دوران کودکی منو مجلس ختم میبردن هم احتمالا بی تاثیر نیست :/ )، به واسطه شناختنش پر از خشم و ترس و اضطراب شدم و بیخیال تفسیر بیشترش، خلاصه که وقتی میشنیدم کسی دیگه نیست و من فقط یبار اون شخص رو دیده بودم یا دورادور میشناختم عمیقا حالم بد میشد و چند روز تحت تاثیر بودم و اثرات طولانی مدت هم که واضحا بود.

 

پارسال در کشاکش این شرایط کرونا و اومدنم به خونه و استرس غیرقابل وصف، ع مریض شد و رفت ! آخرین دیدارمون تابستون سال قبلش بود :)، دیداری که منجر شد حسی تو قلبم ریشه بزنه که وقتی ترم شروع شد و رفتم تا پایان ترم نیومدم خونه. هر بار که میومد اوردهاش شروع میشد، ازدواج کردن، احتمالا وقتی به کسی این موضوع رو بگی در جواب بگن، بیخیال از دلسوزیه، از خیرخواهیه، سنگ دل نباش و هزاران شعارگونه از این جنس، ولی کی میفهمه القای حس ناکافی بودن، خواستنی نبودن، طرد شدن که الردی جوونه هاش تو تمام وجودت پخشه و این جنس حرفا چطوری رشدشون میدن. وقتی کنکوری بودم واسه یه کلاس کنکوری بخش زیادی از یک روز هفته‌ام میرفت، چون کلاس تو شهر دیگه‌ای بود و عصرها هم برگزار میشد، معمولا خیلی دیر میرسیدم خونه، از مسیر پرخطری میومدم و بعد از یه سال انقدر استرس های مختلف رو تجربه کرده بودم که عملا حس مردن از درون داشتم، یه روز زمستونی که خب روزا کوتاه تر بودن و زود شب میشد بعد از کلی استرس رسیدم خونه و خونمون بود برگشت بهم گفت بهت فحش میدادم که هر کی میاد ازدواج نمیکنی و فلان :)، همه اینا رو با لحن دوستانه میگفت و واسم سوال بود که احیانا زحمتی واسم داری میکشی که ادای نگران ها رو در میاری؟ و لازم به ذکره که اصلا آپشن ازدواج قابل قبولی هم نداشتم :) یا وقتی مثلا یه مقدار پول بعنوان هدیه میداد و فرق قابل ملاحظه‌ای میذاشت خیلی ناراحت میشدم چون این حس "در اولویت نبودن" که از بچگی داشتمش رو تشدید میکرد، بخدا قسم اگه نمیداد کمتر اذیت میشدم ...

 

بعد از یه دوره وحشتناک و افسردگی ماژور و حروم شدن عمرم، دانشگاه قبول شدم اوردر بعدیش این بود که همون لیسانس بسه :")، نمیتونستم چیزی بگم قلبم به درد میومد چون تمام این حرفا هر بار یادم میورد که چقدر تنهام و حتی آدم درست زندگیم هم وجود نداره که انقدر استرس مازاد نباشه. ولی آخرین بار (همون تابستون) دیگه نتونستم تحمل کنم انگار که رو قلبم دینامیت کار گذاشته باشن، به هزار پاره متلاشی شد، بازم چیزی نگفتم رفتم اتاقم و چند روز اعتصاب غذا کردم، غمی که حس میکردم قدرت تحرک رو ازم گرفته بود، حس میکردم چقدر بدم و چقدر اضافی. تصمیمات شاقه‌ای هم گرفته بودم که حتی همونا هم دوباره باعث بیشتر خرد شدن روانم شدن.

وقتی رفت، نتونستم گریه کنم نه بخاطر اینکه ازش متنفر بودم یا خوشحال شدم، نه ... میدونی دیگه چیزی تو قلبم جابجا نمیشد، حالا سوگواری های میم واسش چنگ میزنه به روحم، اینکه نمیتونم اشک بریزم واسش ناراحتم میکنه. دل نشکنیم، ماها هیچوقت نمیدونیم آدما چه شرایط سختی رو دارن سپری میکنن، سخترش نکنیم ...

 

ازش ناراحت نیستم، حتی ذره‌ای. چون اون تنها آدمی نبود که این حس رو بهم میداد و تهش شدم آدمی که ارتباط برقرار کردن واسم ناممکنه، و هر مهری رو (صادقانه باشه یا نه) پس میزنم چون خودم رو لایق نمیدونم. حالا وقتی به شرایط حساس سنم فکر میکنم تهش میگم این روح بیمار چی واسه عرضه داره، کدوم مهر، کدوم عشق و کدوم حس خوب ... و چی قرار بود به این دنیا اضافه کنم که حالا نگران هم باشم :)

به آدما حس خوب بده، اگه فکر میکنی شایستگی حس خوب ندارن حداقل حس بد نده، هیچوقت.

Magic Farari
۰۳شهریور

یک ساعته زل زدم به در و دیوار، نمیدونم چی بگم...

و" رفت بلاخره، فکر بهش و روندی که طی کرد واقعا شوکه‌ام میکنه، تو اوج کرونا کارهاشو کرد و کاراش به مقاله ختم شد که جبران کننده خیلی چیزا بود واسش، ر" هم داره مسیر مشابه رو میره و خب با اوضاع اوکی ای که داره چرا که نه :)

من موندم و پیک nام کرونا، که جابجا شدن به هر نقطه‌ای از این خراب شده رو واسم ‌غیر ممکن کرده، گرایشی که به انتخابش شک کردم حالا! ابهام و ابهام و ابهام ... هزار بار صفحه ایمیل رو باز میکنم که به ز" ایمیل بدم واسه پروژه، صرف نظر از اینکه اصلا قبول کنه یا نه، اینکه تئوری دوست ندارم و اینکه سایتیشنش کمتر از هزارتاس، اینکه ارتباط با دانشجوهاش سخته اذیتم میکنه و تهش میشه هیچ کاری نکردن، در حالیکه کمتر از یه هفته واسه تصمیم نهایی وقت دارم ... 

واقعا نمیتونم چیکار باید کنم، اون یه سال حال بد و مشاوره های بی ثمر و تهش مشروطی، یجوری گند زد که این مثلا بهترین شرایط هم جبرانش نکرد. کاش حداقل میشد برم دانشگاه :"( خسته‌ام ...

Magic Farari
۰۱شهریور

همه اون مدلایی که تو ذهنت بودن، آشغالی بیش نبودن :) پس بس کن دیگه. 

Magic Farari
۰۱شهریور

واسه سفارش صابون مجبور شدم دوباره اینستا رو نصب کنم، با اینکه دفعه آخر تمام پیج هایی که دیسترکتم میکرد رو ریمو کردم نمیدونم چرا باز سر زدنم به قسمت سرچ همان و کلیپ عروسی و پیج بلاگرا همان! در نتیجه بخش زیادی از وقت دیروز و امروز رو به احشای حیوانات تقدیم کردم. میدونی همیشه واسم سوال بود که آدما چطور خصوصی ترین پارت های زندگیشونو اینطور راحت شیر میکنن، بعدش دیدم بلاگری ینی تبلیغ گرفتن و کلی سود مالی! تو کلیپ ها نگاه میکردم و دلزدگیم بیشتر میشد. یه کلیپی خیلی اذیتم میکرد تا اینکه واسه بار nام که نگاش میکردم رفتم تو کامنتا و پیج طرف بود! حدود ۳۰ پست سرنوشت داشت و مثل احمقا نشستم همه رو خوندم و به حدی حالم بد شد که فقط وات د فاک به من :// فقط اینکه عملی میبینم که قضاوت کردن چقدر عجیبه، توجه به ظاهر زندگی بقیه...

 

بلاخره اولین ست لغت ها تموم شد، اما کلی مرور لازم دارم. توییتر ر" رو دیدم که نوشته بود ایمیل زدن رو شروع کرده و خب استرس منم که فقط منتظره دیدن این صحنه هاست! زیادی عقبم :"( اونروز ا پیام داد و بعدشم زنگ زد و حتی مشتاق ملاقات بود، میدونی حتی نمیفهمم فازش چیه! البته فکر میکنم موفق شدم که تو ذهنم در جایگاه درستش قرار بدم، حرفاش یکم منو بخودم اورد، خیلی در تکاپوعه و رو به رشد و خب همین عامل همیشه باعث میشد مصاحبت باهاش خوب باشه.

 

به ش" فکر میکنم و هر دفعه به خودم وارنینگ میدم، نمیدونم چرا واقعا با تمام این فکت ها بازم دچار یه چرخه تکراری میشم؟ 

یا ارحم الراحمین هوامو داشته باش 💚

Magic Farari