روزها با ماژیک

۲۴ مطلب در شهریور ۱۴۰۰ ثبت شده است

۳۰شهریور

اسمشو تو گوگل سرچ کردم، از اونهمه دروغ دلم لرزید ...

فارغ التحصیل فلان جا، بنیاد علمی نخبگان، ده ها مقاله ISI، خنده دار ترین قسمتش زمینه کاریش بود. کسی که حداقل دو سال شاهد ابنرمالیتی محض بودم و چه چیزایی شنیدم ازش و چه تاثیری رو نگاهم گذاشت.

میدونی به این فکر میکنم چقدر از این متخصص نماها هستن که گند میزنن به زندگی مردم، چقدر از این جنس موجودات که شاید آدم با دیدن همچین رزومه‌ای باور کنه و بگه خوشبحالش.

بعضی وقتا حس میکنم تمایلم به کامیونیکیت کردن داره به صفر میرسه...

[این متن رو چند ساعت پیش نوشتم و نشرش نکردم]

 

رفتم و کامنتهای چند سال پیشم رو خوندم، تقصیر خودم بود، بدون حداقل شناختی، صرفا چون تو شرایط گهی بودم و حرفاش متفاوت بود از دنیای خیلی کوچیکی که داشتم، بهش اعتماد کردم و جالبه بارها تو جوابم نوشته بود من اصلا صلاحیت رل مادل بودن رو ندارم، من داغونم و از این حرفا. تو کامنت هام "پرستش" طرف بود :)))، تلخه، بخاطر چی؟ رشته‌ش؟ حرفایی که متفاوت بودن؟ آیکیوی پایین خودم؟ واقعا چرا؟ چه انتظاری داشتم؟ اینکه من آدما رو قدیس فرض میکردم باگ شخصیتی کیو نشون میده؟ اینکه القا میکردم که داره کمکم میکنه در حالیکه همه چی داشت خرابتر میشد. یادمه یبار بهم گفت شیطون(!) با یه مفهوم یکسان ولی ظاهر متفاوت بارها و بارها سراغ آدم میاد تا وقتی که بفهمی و دیگه اشتباه نکنی.

شاید من انتخاب میکردم که اشتباه کنم که بعدا توجیهی برای کمکاری هایی که ناشی از ترس بود داشته باشم ...

کدرم ...

Magic Farari
۳۰شهریور

از یه جایی به بعد تو زندگیم فهمیدم که توانایی تفکیک و تمایز بین حس های مختلف خیلی مهمه، اسمشو گذاشتم "سواد عاطفی"، اینکه بدونی خشمگینی، مضطربی، افسرده‌ای، اینکه افسردگی ناشی از شرایطه، ناشی از آدماییه که باهاشون در ارتباطی یا ناشی از تغییر هورمون.

یاد گرفتم بین مذهبی بودن و عزت نفس بالا، بین هول و اپن مایند، بین متعصب و آگاه خیلی فرق هست، میدونی خیلیا همین سواد عاطفیشون کمه و این باعث شد یکم حس خودسرزنشگریم که ناشی از نظرات مردم بود، کم بشه.

حالا فهمیدم که آدم مضطربی هستم، خیلی زیاد و اکثر روزا اضطراب دارم، از آینده میترسم، خیلی به خودم اعتماد ندارم و تعلل میکنم، اما لزوما همه روزا افسرده نیستم. 

اما این چند روز جنس حسش افسردگیه، دلگیرم و با هر بار خوندن توییت هم دانشکده‌ای هام نگران میشم، میرم سر کلاس م.ل و هیچی متوجه نمیشم و خب طبیعیه چون هیچکدوم از پیش نیازش رو نداشتم، باید بیشتر تلاش کنم، باید بهتر بخونم و کم اهمال کاری کنم ...

دلم هیجان مثبت میخواد، این روزا مکالمم با هر کسی ختم میشه به سخن گهربارش که حوصله چت نداره! یا روابط پیچیده س"، خدایا کمکش کن لطفا 😞

چندین بار میرم بخوابم اما خوابم نمیبره. دلم حال خوب میخواد ...

 

پ.ن: صدای لپ‌تاپم واقعا رو مخمه :"(

+ الان سرچ کردم دیدم واقعا اصطلاحی به نام سواد عاطفی وجود داره پس امتیاز نامگذاریش به من تعلق نمیگیره :))

Magic Farari
۲۸شهریور

این صفحه توسط خودم ایجاد شده و هدفم نوشتن و تخلیه روانی بود، اما حتی اینجا هم وقتی زیاد پست میذارم حس بدی پیدا میکنم، شاید از طرد شدن میترسم؟ یا بگن اه چقدر حرف میزنی؟ یا نظر بقیه واسم زیادی مهمه؟ واتس رانگ؟

 

فکرم زیادی درگیره، الان کاملا مشهود فهمیدم که به گرایش ا" علاقه دارم، ف" که رد کرد خب شاید درخواستم منطقی نبود اما پ" احتمال زیادی داشت که قبول کنه ولی نگفتم، چرا نگفتم؟ با اینکه هم میتونستم با دانشجوهاش ارتباط برقرار کنم، هم میدیدم اکثرا باهاش کار میکنن و مهم تر از همه مرتبه علمیش که حتی از ز" هم بالاتر بود. حالا من موندم و ک" که دیگه ثبت نام کردم (لعنت به من که همیشه اینقدر عجولم) و دو هفته‌س هیچ خبری نیست، و دیروز گفت سرم شلوغه! خب به چه، مگه داری لطف میکنی؟ یا کار من چیزی جدا از وظیفه توعه؟

 با اینکه تابستونم فهمیدم که آدم پیگیری نیست. واقعا چرا اینطورم، چرا ... الان به موضوعی که گفته اصلا علاقه ندارم، هر چی سرچ کردم چیزی پیدا نکردم و خب الان دقیقا باید چیکار کنم :"(

 

نمیدونم اون یک سال عملکرد گندم که همه چیو به فنا داد با افسردگی و اون شرایط توجیه میشه یا نه، اما واقعا لعنت به جهل، به فرصت سوزی، به آدمای غلط، به افکار پوچ که ضربه‌هاشون جبران ناپذیره...

خدایا خودت راه درست رو نشونم بده، نذار بقیه فرصتمم مثل همیشه با نفهمی به فنا بدم‌.

Magic Farari
۲۸شهریور

زنگ زد برای واکسن، تنها چیزی که این روزا فکر میکردم خوب پیش میره، با اینکه علائم خاصی جز خستگی ندارم، بهش گفتم علائم سرماخوردگی دارم و خب نمیشه بیام. حالا خدا میدونه چیزی که چند روز منتظر بودم، بازم پیدا میشه یا نه ! 

دیگه تفکیک حس واسم سخت شده، دوست دارم بمیرم و در عین حال کارهای که فکر میکنم لازمه رو با برنامه تر انجام بدم، این سردرد و خستگی مزخرفم که نمیدونم چیه این وسط.

 

 

Magic Farari
۲۷شهریور

حس کرختی دارم، امروز تووو ماچ بود. 

رفتم سر کلاس ف" و محترمانه بیرونم کرد، با توجیهات خرکی و خب نمیتونستم اصرار کنم، ته مانده غرورم اجازه نمیداد. به ح" پیام دادم که یبار دیگه بگم فیلما رو نگه داره و کلی فکر کدر اومد سراغم و نگفتم اما از کلی چیز دیگه حرف زدیم. از کارآموزی گفت و حسی که داشت، و رتبه بچه ها و مهمترین خبرش مربوط به ن"، س" و م" بود. تمام این مدت فکر میکردم م" میره ی.ب" و امروز بهم گفت رفته ای.پ" خفن ترین اتفاقی که ممکنه برای آدم بیفته، تو لینکدین دیدم که درسته و یه مقاله تو یه ژورنال خیلی معتبر چاپ کرده بود و نمره ت" که ... از ترم ۱ بهش علاقه داشتم، کاملا مدل ربات بود و اگه شرایطش بود بعنوان دوست داشتم باهم دوست باشیم اما تو تمام این مدت هیچ مکالمه‌ای نداشتیم، به جز کامنت احمقانم زیر یکی از پست هاش و یکی دوبار ریپلای که یادم میفته حالم از خودم بهم میخوره، باهام خوب بود ولی، اما نه اونقد که بیاد سمتم و چندین باری که سرم پایین بود و بعد از اینکه از پیشم رد میشد میفهمیدم و اونم هیچ ریکشنی نشون نمیداد، چی دارم میگم؟ با اینکه میدونم با ط" بند بودن رسما و کاملا اوکی، بازم دارم اراجیف میبافم.

 

کیس بعدی ن" دختر فوق العاده نازی که حتی صداشم نشنیده بودم و فقط میدونستم دوست ع" بود. پارسال که باهاش یه کلاس داشتم اصلا فکر نمیکردم اینقدر در سطح خودش خفن باشه، چرا میگم در سطح خودش؟؟ در حالیکه الان میدونم اونم رفته ی.ب"؟ 

 

به ک" ایمیل دادم، گفت صبر کن سرم شلوغه

به پ" پیام دادم و عز الویز پشیمونم کرد از حرف زدن، چقدر حالم ازش بهم میخوره

 

حالم یطوریه، مریض نشم لطفا :"(

خدایا خودت رحم کن 💚

Magic Farari
۲۷شهریور

شروع ترم همیشه با یه استرس غیرقابل وصفی همراه بوده، حتی بعد از اینهمه وقت و کلی شروع ترم داشتن.

اون نامنظمی اولش در عین جدی بودن حس خوبی بهم نمیداد، امروز شروعش با حضور فک" تو کلاس بود. کسی که تا حد خوبی ازش بدم میومد و فکر میکردم خیلی حیف شدم که با اینا تو یه موقعیت قرار گرفتم [غرور پوچ و جاهلانه اوایل] و الان میبینم شرایط خیلی بهتری از من داره.

بعدش نون و دوباره کلام میکسی از تحقیر و توجه، و گیر دادنش به صحبت و روشن کردن دوربین! خیلی این کار حالم رو بد میکنه، مخصوصا که این مدت صفایی به صورتم ندادم و واقعا متنفرم از کارش و از بعد وجودی خودم که منو یه آدم آروم و شاید بی اعتماد به نفس نشون میده! در حالیکه نیستم؛ حداقل تو این موارد، شاید هم هستم و دارم انکار میکنم. واسه ارسال اطلاعات هم، چت قبلیمونو پاک کردم و خب دقیقا وات د فاک

 

به ف" ایمیل دادم و جواب نداد، رفتم سر کلاس و کسی نبود و یهو اومد منم خارج شدم، گاهی اوقات عمیقا خودم رو درک نمیکنم، با اینکه بهترین فرصت بود برای اجازه گرفتن و اینطوری رفتار کردم.

 

کلاس م.ل با برقیا که عز الویز تنها حسی که میده سرکوب ته مانده اعتماد به نفسه، همیشه حس میکنم ساختار مغزی اینا واقعا فرق داره، یادمه ن' قبلا از یکیشون گفته بود با اینکه سال پایینیشون بود ولی تی ا درس برنامه نویسی‌شون شده بود، میدونی حتی نحوه معرفی کردنشونم با بقیه فرق داره، اسمشو سرچ کردم و فقط میتونم بگم میتونستم ساعتها به افق خیره بشم.

 

کاش یکم پرجرات تر باشم و مثلا با اسم خودم برم سر کلاسی که میخوام شنونده باشم و شرایط بهینه رو مهیا کنم وقتی از قبل میدونم طرف چه انتظاراتی داره و ...

 

درگیرم، مثل همیشه

 

پ.ن: متن رو بعد از نوشتن ادیت کردم و تمام :)، :))، :)))، :/ و :") رو حذف کردم و واقعا حس خیلی بهتریه.

Magic Farari
۲۶شهریور

سرمای لایتی! خوردم و امیدوارم بخاطر هوای سرد اون شب باشه.

چند روز پیش واسه م" اتفاقات دبیرستان رو مرور میکردم، خیلی تو این سالها سعی کردم فراموش کنم، سعی کردم بگم خودم مقصر بودم و تاثیری رو مسیر و آیندم نداشت :) اما نشد ... 

ادمایی که وقتی میفهمیدن چیزی اذیتت میکنه، با شدت بیشتری اون کارو انجام میدادن و دیگه باورم شده بود که این ذات آدماست و هیچوقت نباید بهشون بگی به چیزی حساسی و یا چیزی اذیتت میکنه با اینکه ذات من این شکلی نبود و هر سال که میگذشت حس میکردم سامثینگ ایز رانگ ویت می. این حس ها سال ها ادامه داشت تا اولین ترم دانشگاه و آشنا شدنم با ن"، شاید توصیف همیشگی من نسبت بهش این باشه: از معدود "آدمای" سالمی که تو زندگیم دیدم.

تمام اون تحقیرها، شب های ناآروم، آدمای ابنرمال، تمام اون استرس ها، بی معنی شدن همه چیز ... همه اینا در کنار ظرفیت بالقوه تخریب پذیر وجودی من.

ب" که بعدها با خوندن مطالب روانشناسی بهترین کلمه رو واسه توصیفش پیدا کردم و نفرتم به ترحم نسبت به اون و تاسف نسبت به خودم تبدیل شد.

تو این سالها فهمیدم گذر زمان حتی به وسعت چندین سال بعضی چیزا رو درست یا خوب نمیکنه اما تجربه های تلخ، انتظارت از آدما رو خیلی خیلی پایین میاره، طوریکه خیلیا رو بای دیفالت جرک میدونی و دیگه اون نشانه‌ها و رفتارایی که اذیتت میکرد، ناراحتت نمیکنه چون دور از انتظار نبوده ‌... شاید محسوس ترین تغییری که تو شخصیتم حس میکنم همینه، اینکه وقتی عامل ناراحتی و اذیت شدگی رو مطرح میکنم و بازم اون کار تکرار میشه، دیگه اون آدم هیچ حسی (مطلقا هیچ حسی) رو تو قلبم جابجا نمیکنه و شاید ویژگی خوبی نباشه اما آرومم باهاش. اون روز داشتم فکر میکردم که چی شد پ" یهو اونطوری برام بی معنی شد و جوابشو با مرور پیاما گرفتم و جوابش همین تغییر بود.

وقتی دانشگاه قبول شدم، علی رغم تمام تفاوت های طبیعی، بیشترین حس شباهت رو به آدمای اطرافم داشتم و خدا رو شکر. گاهی از ادامه دادن حرف ناتمومم توسط هم اتاقی یا همکلاسی یا دوستی هیجان زده میشدم (چیزی که قبلا تجربه نکرده بودم)، با اینکه خیلی جاها فرق داشتیم و خب تفاوت سنی هم بی تاثیر نبود ... اما شاید درست ترین جایی بود که در تمام عمرم بودم، حالا ادامه مسیر منو میترسونه که چی میشه با تمام فشارهای مازاد از هر طرف ...

خدایا بی تو زیادی تنهام، هوامو داشته باش 💚

Magic Farari
۲۵شهریور

به مهربون ترین دوستی که در طول عمرم داشتم فکر میکنم، وقتی خیلی کوچیک بودم دوست پیدا کردن واسم خیلی سخت نبود، نمیدونم شاید چون زیادی پرانرژی بودم یا درسخون بودم حتی :))

عروسی ا" بود که فامیلا از راه دور اومده بودن، ز" دختر سفید و آرومی که همسن خودم بود و میم که شاید دو سال کوچکتر بود‌. جالبه که تو سفری که چند سال پیش از اون سال رفته بودیم، با میم و داداش ز" اکیپ تشکیل داده بودم و جالبه که اصلا یادم نمیاد ز" کجا بود! خلاصه که وقتی اومدن، بعنوان سوغاتی یه انگشتر با نگین بنفش اورده بودن که تو قاب کشویی خیلی خیلی کوچیکی بود، شاید یکی از بهترین حس های زندگیم بود اون کادو و راستش الان که میبینم به چیزای ریز خیلی بیش از حد عادی علاقه دارم، مثلا این آشپزخونه های ریز تو اینستا یا هر وسیله‌ای که در ابعاد خیلی ریز نمونه واقعیش طراحی و ساخته شده، حس میکنم یه قسمت از قلب و مغزم اون حس خوب رو یاداوری میکنه. دیگه بعد از اون هیچوقت ندیدمشون، چون هر چی بزرگتر شدیم من شخصا با درس زیادی مشغول شدم و رابطه اجتماعیم و تمایل به دیدن آدما که بای دیفالت کم بود، خیلی کمتر شد... پارسال میم رو تو اینستا دیدم که مهاجرت کرده بود و رو پروفایلش عکسش با نامزدش بود که خارجی هم بود البته. اونموقع فهمیدم که در واقع اون چند روز حدود ۱۵ سال پیش معنیش دوستی نبوده، اما یه حس عمیقا خوب کودکانه چرا...

 

ن" تو دوران دانشجویی خیلی دوست خوبی واسم بود، یکی از آدمایی که قلب خیلی بزرگی داشت و فکر میکردم دوستی طولانی مدتی خواهیم داشت، اما از وقتی با ک" خیلی صمیمی شدن، هر روز درجه صمیمیت ما کمتر شد چون من اصلا با ک" آبم تو یه جو نمیرفت. و از آخرین باری که صحبت کردیم حدود ۶ ماه میگذره :)

شاید از هر مقطع زندگیم به جز دبیرستان البته :)) بتونم یه آدم رو بکشم بیرون از خاطراتم و ازش حرف بزنم بعنوان صمیمی ترین دوستی که داشتم و بعد بفهمم شاید اسمش دوستی نبوده و فقط یه دوره خوش یا نسبتا خوش گذرا بوده ... و بعد با خودم فکر میکنم شاید زندگی همینه... و شاید من زیادی همه چیزو جدی گرفتم همیشه

 

حس میکنم دیگه تو زندگیم هیچ توجهی نمیگیرم، دیگه راه رفتن تو خیابون های این شهر اذیتم نمیکنه چون حس میکنم نقطه جالب توجهی نیستم دیگه :)) شاید نحوه حجابی که انتخاب کردم هم خیلی کمک کرد. گاهی غم وجودم رو میگیره، از تمام روزایی که گذشت از تمام خودم، از اینهمه تنهایی ...بدتر اینکه گاهی حس میکنم حس برتربینی دارم و این حالمو از خودم بهم میزنه چون میفهمم این موقع ها خیلی خالی ام.

حتی درست نمیتونم حرف بزنم و حسم رو شر کنم ...

Magic Farari
۲۵شهریور

صبح رفتم واکسن بزنم و فعلا چند روزی به تعویق افتاد، با اینکه بارها این مدل خستگی و سردردهای این شکلی رو تجربه کردم بازم استرس دارم که نکنه مریض شدم ://

 

بعد از جواب رد ف" دیگه واسه کلاس اجازه نگرفتم و قصد داشتم برم، الان دیدم هر کلاس فقط ۲ نفر هستن و نمیشه بینشون مخفی شد :))، با شناخت نسبی ازش و عدم علاقه به دنبالش، نمیدونم الان باید چیکار کنم ، نمیدونم یبار بگم با اینکه میدونم قطعا قبول نمیکنه یا بیخیال شم ولی خب نمیشه :(

 

فشارهای روحی دیروز خیلی حالم رو بد کرد. بعدشم جلسه دفاع دانشجوی ک" رفتم و اولش سلام ندادم و همش خودمو بابتش سرزنش میکنم، چرا اینقدر پنیک میکنم من :"(

 

اینجا نوشتن حالم رو خوب نمیکنه دیگه ...

Magic Farari
۲۳شهریور

چطوری از طریق پستایی که آرشیو کردم، پیج بازدید میشه؟😮

Magic Farari