روزها با ماژیک

۲۲ مطلب در تیر ۱۴۰۰ ثبت شده است

۳۱تیر

شاید از شخصیت کاملا جاج کننده خیلی فاصله گرفتم تو این سالها ... میدونی تو بعضی مسائل حس میکنم خیلی تغییر کردم و نمیدونم خوبه یا نه

تو این مدت به هر کسی که ایمیل زدم، بی نتیجه بوده ... راستش حس میکنم قدرت کانونس کردن آدما رو ندارم، بعد از کلی توضیح و دلیل و برهان، تو یه خط واسم نوشته تلاشت ارزشمنده ولی نه !

میدونی وقتی واسه یه موضوعی هدف گذاری میکنم، اگه حتی نتیجه خیلی نزدیک به اون باشه بازم خوشحال نمیشم، چون اصطلاحا تو خال نزدم و این اذیت کنندس ... حرف زدن هام مدل ناله کردن دارن، نمیدونم دلیلش بی میلی و بی اشتیاقیه ولی از اون طرف اون حس تلاش رو دارم و تناقض این دو منجر به این من میشه؟ نمیدونم ... 

دو هفته تو یه چشم بهم زدن گذشت، دیروز بلاخره مبلغ کلاس رو واریز کردم و رسما قدم اول رو برداشتم ... پر از شک و تردید اما چاره چی بود؟ حداقل تجربه‌ش شاید کمکم کنه که راحت تر قدم بردارم.

 

خدایا خودت کمکم کن لطفا یا ارحم الراحمین

Magic Farari
۳۰تیر

به شخصه وقتی ستاره یه وبی زیادی روشن میشه، اعصابم بهم میریزه :")) سو لتس انفالو می :/

از وقتی یادم میاد حالم بده بخاطر اینکه نمیتونم هنری با دستام بیافرینم! از دوم دبیرستان دوست داشتم ساز بزنم، دوست داشتم زبانم رو قوی کنم، دوست داشتم یه کاری، یه هنری که منحصر به خودم باشه بلد باشم اما تا الانم نیستم ...

با قبولیم تو دانشگاه این حس سرخوردگی بیشترم شد! رشته‌ای که بیش از هر چیز به کارکرد مغزت وابسته بود. تناقض عجیب قضیه این بود که همیشه تو مدرسه از کار عملی فراری بودم، یه جورایی میترسیدم. یادمه دبیرستان که بودیم انگار مثل گربه شرک منتظر بودم یکی منو با خودش هم گروهی کنه :)) هو پتتیک ... مطلقا هم دست نمیزدم به چیزی چون ذره ای باور به خودم نداشتم و به دیگران اووووف ... راستش با این تفاسیر نمیدونم چرا رفتم اون رشته که همه کارها قرار بود عملی باشه ... بای د وی، از انجام مزخرف ترین کارها تو ترم ۱ شدیدا مضطرب میشدم. نمیدونم اسمش چی بود، اعتماد به نفس نداشتن؟ خلاق نبودن؟ وات د فاک واز رانگ ویت می؟

این من دیگه منو به ستوه اورده، نمیتونم ... دیگه نمیتونم برم تو نخ بقیه و با دیدن هنر دستش تو تتو مثلا، یا نقاشی، یا هیکل ورزیدش حالم اور اند اور بد شه .. خسته شدم از اینهمه سرخوردگی ...

حالا من نمیفهمم چطور وسط اینهمه خالی بودن نگران چیز دیگه میشی :)) دنیا به آدمایی مثل تو نیاز نداره ... دنیا آدمایی محکمی داره که واسه خودشون حق زندگی قائل هستن، واسه کسایی که اینقدر بزدل نیستن :)

Magic Farari
۳۰تیر

به هیچ جمعی جوین نمیشدم، حرف نمیزدم حتی وقتی نیاز بود راجع به چیزی نظرمونو بگیم نمیگفتم و حتی گاهی بهم ضرر میزد این قضیه ...

دائما خودمو سانسور میکردم، تقصیر خودم بود؟ من میخواستم که اینطور باشم؟

اسمش چی بود؟ مهر طلبی؟ ترس از طرد شدن؟ ترس از تایید نشدن؟ :)) دلیل اونهمه مرور کردن خودم چی بود؟ دلیل اونهمه ریکورد کردن واسه اینکه بفهمم چطور بنظر میرسم ...

اینکه اگه یه سمتم دیوار نبود، تمرکزم میشد صفر مطلق :)، اینکه وقتی راه میرفتم کل تنم میلرزید، اضطراب اجتماعی... کلمه قشنگی بود اما شفادهنده زخم هام هم بود؟ نه :)

هر چیزی که اگه به وقتش تجربه کنی، چارچوب اعتماد به نفس عاطفیت رو میسازه رو باختم.

بعضی روزا تو آینه نگاه میکردم و بخاطر اینکه فکر میکردم "خوب بنظر نمیرسم" بیرون نمیرفتم و شاید بیش از نصف یه ترمم اینطوری سپری شد.

یه آدم آروم و ساکت تعریف شدم، اما این اسمش آرامش بود؟ :))) بیش از نصف عمرم هیچ ریسپکتی واسه خودم قائل نبودم با اینکه همیشه تلاش میکردم اگر چه حال بدم نمیذاشت نتیجه ای داشته باشه :) عجیب نیست که انتخاب هام اون شکلی بودن و فکر میکردم حتی بودن اونا هم لطف بهمه :)، هو کرز؟ اصلا به چپ کی بود که چه حالی داری که اونطوری همه چیو به فنا دادی یا میدی، وقتی به قول خودت نه یکبار بلکه همیشه یه حس یکسان رو تجربه میکردی چرا بازم توهم میزدی؟ چرا عمر سوزی میکردی؟ فکر کردی چی عوض شده؟ 

آره وقتی تونستی وسط بانچ آو رگولار پیپل لایک یو! بدون لرز حرفتو بزنی، شاید بتونم روت حساب کنم. دیگه هیچی واسم باقی نذاشتی، بس کن.

Magic Farari
۳۰تیر

دستام میلرزه و کسی تاییدم نمیکنه ...

دیس ایز وای آی هیت اوری سینگل ثینگ این مای لایف

Magic Farari
۳۰تیر

واسم توتالی مینییگ لسه ... دیگه حال بحث ندارم، حتی حال فکر کردن و غمگین شدن، اینهمه شکافتگیه بدون اشتیاق قراره منجر به چیزی بشه که حداقل بگی آخیش؟!

اونهمه جر دادن خودم و این در و اون در زدن ... اوووف، تهش واسه اونا یه اعتراض وارد نیسته :))) گو فاک یورسلف

کی میفهمه حالم چیه، کی میفهمه شهر عقب مانده و تنهایی تلخ و ترس و ابهام چیه ...

 

بسه دیگه

Magic Farari
۲۸تیر

بر خلاف تموم تابستونای گذشته دارم سعی میکنم مفید بگذره اما میگذره؟ :) شاید بهتره طبق برنامه کسی دیکه پیش برم تا بتونم شخصی سازی کنم وقتی نمیتونم از اول برنامه شخصی داشته باشم !

اطلاعیه دادن هاش به قدری رو مخمه که قابلیت خراب کردن گروه تو سرش رو دارم ! بس کن دیگه این بازیای دبیرستانی رو :/

لپ تاپم بیش از ۴ ماهه که صدای تراکتور میده، و طبیعتا حوصله نقد و بررسی نداشتم و نبردمش که فنش رو تمیز کته، راستش خودمم خسته شدم از بس بخاطر مسائل مختلف رفتم اونجا ! راه حلم این بود که زاویه لپ تاپ رو عوض کنم که رو طرز نشستم تاثیر گذاشت و واضحا ستون فقراتم حس میکنم اومده جلو  :")))

صبح اومده بود با لحن خوب اما قطعا نه با دل خوب، داد و فریادهاش بخاطرم میان حالم بارها و بارها بد میشه ... واضحا بهم پیچیده بودم نمیدونستم چه هکس العملی باید نشون بدم !! بای د وی حس بدی که بهم میده یا حتی میدن انکار ناپذیره ...

پ.ن: مطمئن باش دیگه از پس این یکی برمیام ...

Magic Farari
۲۷تیر

بسته به محیطی که توش قرار داری، ممکنه یسری تنش ها و اضطراب ها در وجودت شکل بگیره... میدونی شاید اگه در موردشون با بقیه حرف بزنی، حس کنی مشترکن اما نیستن ... به مرور میفهمی که جنسشون عمیقا فرق داره.

حالا وقتی تلاش میکنی که مثلا خودتو نجات بدی از یسری چیزا، ممکنه تو پروسه زندگیت به آدمایی برخورد کنی که اصلا حتی یه درصد دارای اون موارد نگران کننده که تو وجودت شکل گرفته بودن، نیستن ... بنظر حال خوبی میاد، اما میدونی من حس میکنم آدم تو این شرایط دچار نوعی بحران میشه، بحران عدم وجود اضطراب

شاید خیلی عجیب و مسخره بنظر بیاد (که راستش مهم نیست)، اما فکر میکنم وقتی اجازه میدی ذهنت گت یوزد تو بشه به نوعی عذاب کشیدن، دیگه عافیت و ریلکسی معنا و لذتی نداره چون چلنجی واسش وجود نداره ...

اما راهکار چیه؟ بستن چشمات و نگران نبودن و خوش بین بودن و فلان؟ راستش نه، فکر نمیکنم ایده خوبی باشه و راه حلی هم نداره فعلا ...

اما بهتره تو زندگیت سعی کنی خوب پیش بری و خودتو لایق چیزای خوب بدونی.

Magic Farari
۲۷تیر

هی این صفحه رو باز میکنم ولی ذهنم و دستام یاری نمیکنن که بنویسم. خسته ام ...

سکانس هایی از زندگیم که با تمام وجود حس حماقت کردم کم نیستن، دیشب خواب دیدم ز داره تو حیاط فرش میشوره :)) و دفتر خاطرات مربوط به سال های ۹۴ اینا تو حیاط بود و بهش بی توجه بودم! بعد فهمیدم ز اونو خونده و حس بد خواب رو نمیتونم توصیف کنم ... صبح دنبال اون دفتر گشتم و هر صفحه‌ش یادآور اینه که چقدر خودمو تحقیر کردم، بخاطر چی؟ حس تنهایی؟ ناراحت نشدن دیگران؟ پوینت قابل توجهیه ... شاید از بچگی اینطوری بودم. شاید توجهم به جزییات خیلی بیشتر از بقیه بود، حرفا واضحا تو ذهنم میموند و طبیعتا وقتی آدما برخلاف چیزایی که قبلا گفته بودن، نظری میدادن متوجه میشدم. وقتی لاف میزدن اصطلاحا، وقتی ... وقتی خودشون نبودن متوجه میشدم ولی میدونی چیه؟ هیچوقت به روی کسی نمیاوردم، هیچوقت کسی رو مسخره نمیکردم، همیشه سعی میکردم با شور و هیجان (حتی ساختگی) به حرفاشون (حتی اراجیفشون) گوش بدم. شاید بعد از اون رفتار فوق مضحکم با ف تو اول دبیرستان، باعث شد واسه جبران اونهمه حس بد بیشتر این شکلی شم. انقدر تو این مسیر پیش رفتم که فکر میکنم هر کی باهام برخورد داشت (نه اینکه منو میشناخت) احتمالا فکر میکرد چه آدم ساده و کلا ساده  دیگه :))) هستم. حتی یادمه یبار تو اون دوران چرت دبیرستان یه دختره بود که از توصیفش بگذریم ... عین این جمله رو بهم گفت :)) به خیال خودش منو آتالیز کرده بود و راستش حتی همون موقع حس تاسف برای خودم و اون رو همزمان داشتم ...

میدونی بخاطر تمام حس های بدی که به خودم داده شده بود، شدم این ... آدمی که بیش از اندازه و حتی بیشتر از قلب خودش، مراقب قلب دیگران بود حتی اگه به قیمت احمق فرض شدنش تموم میشد ...

نمیتونم درست در این مورد حرف بزنم پس بگذریم ...

بیشتر مطالب اون دفتر مربوط به کسی بود که فکر میکردم عامل خیر و برکته تو زندگیم :))) حرفاش جدید بود، اما این برخلاف چیزی که اوتموقع من فکر میکردم مزیت اون شخص و خاص بودنش نبود، بلکه افیشنسی آدمای خوب (که خوب حرف بزنن) دور من کم بود، میدونی کسی که حرف نمیزنه باهات ولی آسیب هم وارد نمیکنه سگش شرف داره به وجود اونایی که حرفاشون قشنگ اما حضورشون در نهایت ویرانگره ... یادش میفتم، زخم هام تازه میشن... میدونی حضورش باعث زیرسوال رفتن خیلی از افکار توهمیم شد، قدیس فرض کردن آدما... میدونستم عادی نیست اما نمیدونم چرا بهش کر میدادم، چرا مهم بود؟ یا شاید اصلا نبود ... اما از بین اونهمه زخم، بعضی چیزا یادگاری خوبی بودن... حرفایی که به دردم خوردن حتی اگه از سر باد معده بودن ... حالا نوشته‌شو خوندم و برای بار چندم "دیگه چیزی تو قلبم جابجا نمیشه"، شاید واقعا ساده بودم و احمق در خوب انگاری های بی دلیل ... اینقدر متن احمقانه بود که سخت نیست بفهمی طرف چی فرضت میکرده :)) شاید واسه همینم هست که غرق در سکوت میشم، بحث نمیکنم، دفاع نمیکنم، نمیگم اشتیاه کردی، فقط میرم ...

میدونی شاید بهتره به روی آدما بیاری که میفهمی ...

بیشتر از این حال نوشتن نیست ...

Magic Farari
۲۲تیر

اندک حس خوب دیروز و اینکه فکر کردم یه گوشه از مشکلاتم داره حل میشه هم احتمالا نتیجه نداد و ... :)

 

Magic Farari
۲۲تیر

چنگ زدن به چیزی که برایت ارزشی ندارد، خسته شدن، افتادن، دنبال بهانه گشتن برای شروع یک راند دیگر...

بعد از بخاطر روی ماهت و فلان ! دیگر جوابم را نداد. نمره ها ثبت نهایی شدن و رتبه در کلاس جالب بود ۲۱ از ۲۵ !! همین حس‌ها ترس من را برای برداشتن هر قدمی تشدید میکنند. اینکه ۲۱ نفر به خوبی هندل کردند جز من؟ اینکه حتی اوضاع میم که نه میامد نه کاری میکرد بهتر از من بوده؟ جالب است ... قلبم تپشش رو به سختی انجام میده. و میلم برای نبودن قوی تر از هر میلی است ...

اغراق در خوبی انگاری ... انگار که یادت رفته باشد چه روزهایی بر تو گذشت، انگار که یادت رفته باشد ترم ۳ چقدر اشک ریختی بخاطر حس اینسکیوریتی که بهت دادن. انگار که یادت رفته باشد، وقتی یک درخواست ساده و منطقی را پیش ق مطرح کردی، با چه فیسی و چه لحنی جواب داد ...

میدانی شرایط آنقدرها پیچیده نیست، اما دلم امن نیست. یاریم نمیکند و نمیدانم کدام گام مطمئن تر است.

کمکم کن، خسته ام از ناله کردن ... 💚

Magic Farari