روزها با ماژیک

۳۲ مطلب در آذر ۱۳۹۹ ثبت شده است

۳۰آذر

شاید لازم نیست راجع به مدل آدما و حس رضایت و نارضایتی خودت از مدلشون! اظهار نظر کنی...

Magic Farari
۳۰آذر

کلی نوشتم و پاک شد :)

 

رفتم تو گروه بچه ها حرف زدم، خواستم مثلا به طرف حس خوب بدم، گند زدم 🙂😞

کاش به سبک حقیقی زندگیم که سکوته پایبند باشم 

...

Magic Farari
۲۹آذر

چند ماه پیش بزرگترین عامل دلگرمیت! ب بود :) کسی که حتی یبارم تو عمرت ندیده بودیش چه برسه به شناخت! و یهو حس کردی نیمه آرامش بخش وجودته! علی رغم اینکه هیچی نیست اما تو این شهر دهن پر کنن :))) کاش وسطش از خودت میپرسیدی که برای مردم شهر دهن پر کنن یا بعد ضعیف و حقیر تو؟:)

ارتباط تلفنی و تخیل و زوم رو عکساش که پسر این خودِ خودشه! دلهره‌ی روز دیدار !! و سایت روژا رو روزی هزار بار چک کردن برای خریدن ریمل و ... که خوشگل بنظر بیای:))

تو میدونستی اصلا موقعیت مناسبی نبود، تو میدونستی کی تو خانواده اونا بود که نقطه ضعف بود، تو میدونستی که تحمل خیلی چیزا رو نداری اما به نقش بازی کردن و اراجیف بافتن ادامه دادی... انقدر این تخیل قوی بود که تو اون هول و ولا! به ک ترجیح صد در صدیش میدادی، شاید چون میدونستی ک آدم حسابی تره 😊 و واسه بُعد حقیر سخته شیفت کردن!

مکثش موقع دیدن عکست!، ادعا ها و انتظارهای حال بهم زن و سطحی، و نهایت یه روز رفتن و یه بچ فالو کردن که باعث شد بلاخره به خودت بیای و بفهمی که هیچ اعتمادی نداری و بهتره بکشی بیرون! میدونی؟ من تنها معیار اونو نداشتم و همین باعث دلسردی بود، خوشگلی!!! اونم از تایپ مورد علاقه این آدما! حتی با اکراه تمومش کردی، یجورایی انگار دست پیش گرفتن که خردتر نشی، عواقب این حرکت احمقانه به کنار :) اینکه حتی یبار نه پرسید چرا نه اصراری کرد و نه شانس دوباره‌ای ! کلا حذفت کرد از همه جا :)))) و ریکشنش به ناشناس های دیگه و تشنگیش قابل ملاحظه بود! این همون آدم حسابی ای بود که حداقل چن ماه درگیرش بودی و جوابت کاملا مثبت بود!!:)

اینا رو گفتم که بفهمی باز دوباره تو همون لوپی ایندفه با ک! دقیقا همون حس های سطحی و اخمقانه و همون اشتباهات، با اینکه اینم خودشو در همون حد نشون داد و عملا تمایلی هم نداشت حداقل به اندازه اون :)

نمیدونم دلیل این کارهات و این حس هات، ترسه، استرسه، فشار روانی ناشی از مبهم بودن زندگی و شرایطته، ناامیدیه، تنهاییه، جدل با خوده یا هر چی که هست بنظرم سامان دهنده نیست...

اصلا مهم نیست که اون آدما دنبال چی هستن، وقتی من مطمئنم خود تو توی همین شرایط به سختی میتونی با کسی کنار بیای، پس بیخود دور خودت و دور پوچی نچرخ! این‌کارا اگه ثمری داشت خیلیا مثمر به ثمر واقع شده بودن :)

کاش بفهمی تنها کاری که لازمه انجام بدی کاری نکردنه :")

 

Magic Farari
۲۹آذر

چرا یادم میره؟

چرا یادم میره؟

چرا یادم میره؟

چرا اون حس و حال هایی که باعث شدن به این نقطه برسم یادم میره؟ چرا باز برمیگردم به نقطه شروع و رو برگشتن تخیل میکنم!

چرا....

Magic Farari
۲۸آذر

اخرین باری که به روانشناس مراجعه کردم خب میتونم بگم طرف کاملا اوت بود! اشتباه بزرگم این بود که به مرکز روانشناسی دانشگاه مراجعه کردم :) از بین حرفا و تست ها فهمیدم چندین اختلال دارم که یکیش اضطراب اجتماعی بود ... الان یاد تمام روزایی افتادم که وقتی تو دانشگاه راه میرفتم پاهام میلرزید، یا وقتی سر جلسه درسی میرفتم که کلی پسر از رشته‌های دیگه بودن کاملا حس میکردم ذهنم داره منفجر میشه و بازده خالص من صفر مطلق بود. یا از نگاهی که همیشه رو به پایین بود تا مبادا چشام تو چشای کسی بیفته و اون نگاهشو برگردونه یا نگاه تمسخرامیزی بهم داشته باشه یا چه میدونم :) یاد روزی افتادم که انفلونزای شدید گرفته بودم و صبحش از حال رفتم ! میخواستم برم درمونگاه و در مقابل اصرار هم اتاقیم که خودش بیاد یا من برم با ماشین (دوس پسرش) منو برسونن چقدر سخت مقاومت کردم ... میدونی انگار مردن واسم آسون تر بود... یاد روزای جمع شدن هم استانیا تو دانشگاه یا تو کافه که واقعا داشتم میمردم و این جمله ابدا اغراق نیست... فکر به اینکه در مقابل کسی بخوام چیزی بخورم روانم رو بهم میریخت، طوریکه تو این مدت فقط با یه نفر رفتم بیرون و اون ا بود که ... نوشیدنیم ریخت رو میز 😞

شاید هر اختلالی باید ریشه یابی بشه، بیا برگردیم به عقب... یاد دوران بچگیم میفتم که تو کوچه پسر همسایمون وقتی منو میدید با صدای بلند داد میزد فلانی زشته :)، و این تمسخره چندین مرتبه تکرار شد از سمت ادمای مختلف ...

یاد دوران دبیرستان میفتم که .. (چرا؟ من که به کار کسی کاری نداشتم :) )یادم میاد که یبار بدون اینکه سرم بالا باشه ببینم کیه یا چیه گفت شماره بدم با اون قیافت :) یا وقتی یه پسره احمق آروغ زد ... نمیدونم این آدما چی شدن الان اما میدونم دل شکستن کار کوچیکی نیست ‌...

یاد نگاه بی میل ب، یاد اون حرف وجود شکن م، یاد خیلی چیزا ...

یاد دوران دبیرستان و کنکور که تو مسیر رفت و آمد چند بار مورد آزار ج.نسی قرار گرفتم :)

یاد شکست های پی در پی و سِر شدن هام میفتم...

 

نمیدونم چی شد که فکر کردم انقدر نایسم که میتونم سمت کسی برم... یادمه وقتی ا بهم گفت خوشگلی هیچ سنسی به حرفش نداشتم چون اولا خودش چهره خوبی نداشت! ثانیا کجام خوب بود آخه :) میدونی شاید منم یه آدم عادی بودم مثل طیف وسیعی از آدما! حق من این حجم از دل شکستن واسه چیزی که حتی یه درصد دست خودم نبود، نبود!

اینا رو مینویسم که اگه حتی یه درصد کسی اینجا رو خوند، بدونه که حقیرترین بعد وجودی داشتن این رفتاراس ... دل آدما رو نشکونین... آدما خیلی تنهان...

حالا ازم نپرس که چرا وقتی کسی عکسمو میبینه و مکث میکنه له میشم، واست جالب نباشه که چرا اینقدر از همه چی ناامیدم و دلم خسته شده از تپیدن واسه اتفاقات خوبی که هیچوقت نمیفتن ... تعجب نکن از اینهمه خستگی و خستگی و خستگی ...

Magic Farari
۲۷آذر

اونجا که راس به بقیه میگه، یادتونه من یه میمون داشتم و اونا میگن آره، بعد راس میگه: وات واز آی ثینکینگ؟.... دقیقا همون حس

ببینم چند سال گذشته؟ ده سال؟ هنوزم به دیدن عکس هاشون قلبم مچاله میشه ... حیف 😞

Magic Farari
۲۷آذر

ترم ۵ که تقریبا تنها پیک درس خوندن من تو این مدت بود، وقتی تو سالن مطالعه خوابگاه یا دانشگاه یهو اوج میگرفتم و دلم میخواست بیشتر و بیشتر وقت بذارم، با خودم میگفتم کاش کتابای کنکورم اینجا بود و فقط و فقط یبار دیگه به خودم شانس میدادم و نتیجه رو میدیدم ... اونموقع هرگز فکر نمیکردم اوضاع طوری بشه که تو خونه باشم و همزمان هر دو امکان فراهم باشه واسم ... اگه این نشانه نیست پس چیه؟ کاش ایندفه بفهمی و دریابی ...

به یاد اشک های تلخ بعد از دیدن رتبه‌هات و دل شکستن از ناتوانی... ناتوانی تو خواستن و تلاش کردن

به یاد اشک های تلخ تری که در طول قبولی و رویارویی با آدما ریختی ... از روز اول خوابگاه و میدونی؟ همه! ....

حق تو بیشتر و بیشتره این تنها چیزیه که ذره‌ای شک ندارم بهش

Magic Farari
۲۷آذر

فهمیدم چیزی که نسبت بهش کورم به مراتب واسم فرسایشی و آزاردهنده تر از چیزیه که سخته!

فرصت محدودی تا پایان دوره کارشناسی و انتهای باز و بی برنامه‌ش ... من که اینهمه مدت از نفهمیدن، علاقه نداشتن، معدل، زبان و همه اینا نالیدم شاید دلیل اصلیش مبهم بودنه کل این مسیره! اخلاق گه ضداجتماعیم هم که باعث شده کورتر از حد عادی باشم نسبت به مسائل ... کاش به جای اونهمه انرژی سوزی و دروغ بافتن واسه محبوبیت :))) فقط یکم با حقیقت خودم و زندگیم رو در رو میشدم ... بلد نیستم و سعی نمیکنم یاد بگیرم :'( فقط یه بهترین بودن فیک اقناعم میکنه ... :)

و همه این ابهامات نتیجه‌ش میشه روح مچاله شده و سیرشدگی از زندگی ...

خدایا خودت کمکم کن ...

Magic Farari
۲۵آذر

زندگی خوابگاهی با ن تجربه خوب و تلخی بود، میدونی کلا چیزی که شخصیت و طرز فکرم رو به چالش میکشونه علی رغم  تلخ بودنش در حین جریانش، بعدش باعث میشه حس کنم آگاه‌تر شدم و این خوشاینده.. حالا اینکه این آگاهی رو بکار ببرم تو زندگیم ینی تو همون لوپ معیوب بمونم قضیش جداس :)

ن با منطق زندگی میکرد و سعی نمیکرد خودشو گول بزنه (دقیقا برعکس من) شاید به همین دلیل نمیتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم چون هم منطقی بودن و روراستی با خودش رو قبولش داشتم! اما واسم رویارویی با ضعف های خودم سخت بود، این تمام آموخته من از اونه

درس میخوند، تقریبا بهترین چیز هر وسیله رو داشت، به تغذیه‌ش، به تغییرات هورموناش به حق و حقوقش اهمیت میداد! با یه پسر نایس دوست بود! مهمونی میرفت، مست میکرد، گل میکشید، س.کس داشت و آدم غرقی نبود تو هیچ یک از اینا ... من نه مدل شخصیتیم توان این سبک زندگی رو داشت نه واسم خیلی لذت بخش بود، اما تنها نکتش تو "زندگی کردن" بود. من با ابزاری به اسم "افسردگی" تمام زندگی رو به گه کشیدم واقعا.

نمیدونم محیط و آدمایی که باهاشون در ارتباطی، کتاب خوندن یا ژنتیک هر کدوم چه سهمی دارن تو شکل گیری شخصیت اما اینکه با خودت روراست باشی واقعا یه نعمت یا یه دستاورد خیلی خوبه.

Magic Farari
۲۵آذر

اینکه این مدت دائما به این فکر کردم که اگه مثل تمام اطرافیانم تو این شهر، ازدواج کنم و طرف مقابل تنها فرد مسئول در قبال تمام هزینه‌های زندگی باشه... و نتونستم بپذیرمش، نمیدونم ناشی از روشن فکریمه !:) اینکه هر کسی مسئول زندگی خودشه و استقلال داشتن از هر لحاظ اولین و مهم ترین هدفه، یا اینکه رفتار بد مردای اطرافم که عملا زنشون نقش؟ داره و پوچی حقیقی زندگی رو دید، یا اینکه خودمو لایق این نمیدونم که کسی از صبح تا شب واسه آسایشم!!! زحمت بکشه :)

فاک به همه چی 

Magic Farari