روزها با ماژیک

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

۲۹مرداد

.When you get tired, learn to rest,not quit

فهمیدم که خوندن دوباره مطالب اینجا یه سنسی بهم میده از اینکه زندگی در گذر یا گذاره....

سعی کردم اینو تو اینستا ننویسم، کمتر شوآف کنم!!

Magic Farari
۲۹مرداد

خوندن کتاب "آیا تو آن گمشده‌ام هستی" حقایق جالبی رو راجع به خودتون بهتون نشون میده! هنوز عادت به مطالعه درست کتاب ندارم انگار !!!! از وسط از آخر از اول مطالبش رو میخونم و نمیدونم فازم چیه دقیقا... یه چیز بی ربط یادم افتاد، وقتی ناشناس به م پیام دادم، خودمو اهل مطالعه!!! نشون دادم :))))) واقعا توخالی بودن رو این‌چند روز حس کردم... یه چیز دیگه اینکه حس میکنم حریص شدم! ویژگی ای که قبلا نداشتم!! حتا الان ابا داشتم از نوشتن این پست و معرفی این‌کتاب! در حالیکه این کتابو کسی ب‌‌‌‌‌‌‌هم معرفی کرد که همیشه حالش با من واسم آزار دهنده بود :)

یاد دوران افسردگی و مصرف قرص ها افتادم!! بعد از اون اتفاق که رفتم بیمارستان و با یه زباله دوس شدم!!!! چقدر کارهام خطرناک بود! نمیدونم تاثیر قرص ها بود یا خود واقعیم!!! اما الان که بهشون فکر میکنم هم متاسف میشم و هم میترسم! اگه کسی منو اون دوران با اون میدید یا دیده باشه!!! :)) فقط میتونم بگم متاسفم! میبینی؟ قضاوت همینقدر بی حیاس! هیچکس از حال و درون و داغونی آدم خبر نداره، ظاهر قضیه میشه یه آدم ول .....:)

یاد درس بچه های آسمان یا همچین چیزی افتادم! وقتی بهم گفت از روش بخونم کم مونده گریه کنم :| و ز.ع اینو گفت!!! الان که فکر میکنم کار س تو دادن جزوه و اونهمه کپی !:)))) میدونی دروغ چرا، جلب توجه، مهرطلبی یا.. نمیدونم اسمش چی بود اما تو وجود من بیداد میکرد... دلم میخواد واقعا قدرت طرح مسئله و مشکل و حل کردنش رو داشته باشم!

انگار هیچوقت کاری رو واسه خودم نکردم!! فقط توجه بقیه بهم مهم بوده!! و مسخره تر اینکه کدوم بقیه؟:)

دوران دبیرستان و اون تماس اشتباه و به گای مطلق و محض رفتن کلا زندگی (چون پوچ بود!) ... الان میفهمم که طرف چقدر حقیر و ضعیف بوده !:) 

کتاب بخونیم.... رو خودمون کار کنیم... شاید این تمام کاریه که باید انجام بدیم :)

Magic Farari
۲۵مرداد

اینطوریه که انگار هر چی کلمات رکیک تر به کار ببری شاخ تری، هر چی بیشتر سرت تو مردم و کارهاشون باشه کول تری و اینکه همه هوش سرشاری در نقد مسائل سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و ... دارند :)))کاش یک درصد این هوش رو صرف یه تغییر جزیی می‌کردند !:)

Magic Farari
۲۴مرداد

تصمیم گرفتم از این به بعد مطالبی با این تایتل رو ثبت کنم تا به مرور زمان منشا حس خوب و حس بد خودم رو بتونم راحتر شناسایی و کنترل کنم.

سالهایی که پشت کنکور بودم (اصلا از این جمله خوشم نمیاد چون همیشه و همیشه معتقد خواهم بود که من پشت کنکوری نبودم!!! انگیزه نداشتن و روحیه بسیار بد در کنار پتانسیل و توانایی زیاد متوقف کننده من بود!) نسبت به الان که دانشجوام که البته سن لیسانس گرفتنم با دکترا گرفتن بقیه برابر میشه! حس بهتری داشتم، اونموقع حس میکردم با یه رتبه خوب و به دنبال اون یه رشته تاپ کار مفیدی انجام میشه و حس با ارزش بودن داشتم، وقتی خسته شدم و بالطبع تسلیم! از اولین روز ورود به دانشگاه که تاپ هم بود! حس خوبی نداشتم، چون نه واسش رویاپردازی ای کرده بودم و نه شفاف بود واسم که مثلا قراره چی بشه! جالب اینجاست که خودم شعار دهنده نامبر وان بودم واسه اطرافیانم که از این رشته میشه به فلان جا و بهمان جا رسید که البته واقعنم میشه اما واسه آدمش! نمیگم حس و حالم قبل از دانشگاه خیلی خوب بود چون نبود اما حداقل یه امید ریزی، گاهی یه خیال پردازی یا توهماتی داشتم که شیرین بود! اما با قبولی انگار همه چی تموم شد... تو تمام سالهاش به فکر کنکور مجدد بودم، دوبارم ثبت نام کردم اما هیچی به هیچی ینی نه درس خوندم و نه سر جلسه رفتم! اتفاق مثبتی تو این مدت نیفتاد که امیدم برگرده! نوسانات روحی شدید، نوسانات معدل شدید، احساس ناامیدی از همه چیز... حس میکردم هوشم، خلاقیتم و به طبع اون شادیم هر روز داره کمتر میشه... دیگه نه سن و سالم به اطرافیانم میخورد نه حال و هوام... برای اینکه آدم حسرت به دلی هم بنظر نیام شروع کردم به گفتن دروغ های مختلف که باعث شد خودم از خودم دور شم :)

تو تمام مدت دور خودم چرخیدم، روزی نبوده که از شرایط لذت ببرم! حتی ترمی که مثلا بسیار درس خوندم تنها ثمرش زنده شدن دلم واسه کنکور دوباره بود... من تمام این مدت هرگز حس مفید بودن نداشتم... بارها فکر کردم بخونم واسه تدریس اما آدم این کار به صورت همیشگی نیستم... بارها و بارها فکر کردم به کنکور مجدد که قطعا بعد از اونهمه تجربه شکست جرات ریسک و انصراف از این دانشگاه رو نداشتم... بعد دیدم یه مسئله دیگه هم داره اذیتم میکنه و اون سنم بود :) مخصوصا تولد ۲۶ سالگی برای من انگار مصادف بود با مرگ تمام چیزهای خوب تو زندگی یه آدم... نه از گذشته و حال راضی بودم و نه امیدی به آینده داشتم... از وقتی قبول شدم هم دائما ازدواج رو تو ذهنم مجسم میکردم! "شاید " این تیر آخر تو ذهن من واسه خوشحالی بود !:) حتی فکر میکردم اگه اون شخص حمایتم کنه و دوباره درس بخونم (چیزی که از دیدنش در اطرافیان حالمو بد میکرد و همیشه توبیخش میکردم !) چقدر عالی میشه :// با انواع و اقسام آهنگها خیال پردازی کردم اما نه کسی بود و نه من میدونستم چی میخوام اصلا... انگار فقط یه گریز بود واسم این حال و هوا... آدما خیلی نمیتونن (یا شاید نمیخوان!) به من نزدیک شن... شاید چون اون فرکانس تایید رو نسبت به همه ندارم و طبیعتا آدم زیادی جذبم نمیشن... میدونی؟ من که همیشه معتقدم دیگران عقده ای هستن تو این موارد:)) الان حس میکنم خودم که اینطوری دنبال یه آدم محکمم ذاتا نشون دهنده عقده هامه شاید!!! یا شاید اینکه میدونم آدما روم تاثیر میذارن، میخوام حداقل یبار دیگه اینطوری شانسمو! امتحان کنم.. ولی وقتی کارم به جایی رسید که به همشهری هام فکر کردم فهمیدم که شاید امیدم دیگه زیادی ته کشیده...‌ من هیچوقت خودمو آدم زیبایی نمیدونستم که البته شاید بی تقصیرم... از تجربه های تلخ کودکی و نوجوانی این حس عمیقا بهم القا شده بود با اینکه قیافه میشه گفت متوسطی دارم!!! اما حس زشت بودن ارتباطات من رو به شدت محدود کرد... کسی هم که مالی باشه سمتم نیومد که خلاف این حال و هوا ثابت شه! این حس منو تبدیل به یه آدم خوددرگیر کرد از تنفرم به بینی و لب و فرم صورت و گاهی چشم و پوست و .... تمومی نداشت! اما خودمم عمیقا میدونستم که مسئله این نیست... البته انکار نمیکنم اگه چهره زیبایی داشتم مثلا تو اوردر ۸۰ به بالا! قطعا و یقینا انقدر از لحاظ روحی بهم نمیریختم! نمیتونم میل درونیم به دیده شدن، تحسین شدن، خواسته شدن، دوست داشته شدن رو انکار کنم... همه اینا رو گفتم که به اینجا برسم... چون حس مفید بودن نداشتم و ندارم به فکر راه فرار که ازدواج بود افتادم! و چون چهره دلربایی نداشتم افسرده تر شدم! و امکان رخ دادن عشق رو حدودا صفر دیدم!!!:) با دیدن زندگی نزدیکانم و زندگی بی عشقشون... مفهوم خیانت واسم بولد شد و ترس و حال بد و خستگی ... با اینکه اصلا کسی تو زندگی من نبود و نیست! 

چقدر حقیرانه‌س این وضع :)....

پ.ن: محصولات پوستی که سفارش دادم رسیدن، خداروشکر سالم بودن اما سنسی به عملکردشون ندارم فعلا! دلم یه پوست شیشه ای تمیز میخواد :/

Magic Farari
۲۲مرداد

تنش...

واژه ای که حداقل ده سال باهاش زندگی کردم! اینمدت که خونه بودم بی میلی واضح نزدیکترین ها حتی اونی که یه مدت اصرار داشت به جلو برم، بی علاقگی خودم، تراژدی هایی از جنس فوت مادربزرگه و دعوا و دعوا و دعوا که هر دفعه به یه "بهانه" ولی از من بپرس تا بگم "بی علاقگی " ... اولش ترس رو درونم دوباره شعله ورتر کرد و دوباره حماقتم گل کرد و رفتم سراغ ب و ک که اینمدت خیلی چیزا راجع بهشون نوشتم و تهشم هیچ و پوچ :) و الان و این لحظه شاید دوباره همون دختر خسته چند سال پیشم و هر چند روز با افکار جدی سوعساید... حس و حال خوبی ندارم... از اسفند که اومدم تا امروز از خونه خارج نشدم! :) به استثناعه چند دور ببرون رفتن به جاهای تکراری اونم بخاطر ترسشون از خونه تنها موندنم! و یبار مجلس یادبود و بیخیال! تو این چند ماه حتی یبار یه نفر ازم نپرسیده چه خبر:)

روزهام به گه عظمی میگذره و کنکور امسالم پر!

ادامه داره...

Magic Farari
۲۰مرداد

به معنای واقعی کلمه احساس دهن صافی دارم، این گزازهای لعنتی گه! که هر چقدم وقت میذارم تهش باز ناقص میمونه، به چرت ترین حالت ممکن روزام میگذره... دیگه دلم نمیخواد بخونم، موقع انجام هر کاری مربوط به درس و دانشگاه، میگم تهش واسم چیه؟:/ 

شیم لس تموم شد، چیزی شروع نکردم. همیشه اینطوریه که بعد اتمام یه سریال یه مدت تو خماریم! و شاید همین دلیل علاقه من به سریاله تا فیلم!

تک روز کلاس که با استرس مطلق سپری میشه و از فرداش تا دو روز قبلش پوچه پوچ!!! ینی حتی فیلمم نمیبینم!!! بعد یه روز دهن صافی و اتمام گزاز و تکرار این چرخه:/ و این دومین باره که بی ثمر کنکور ثبت نام کردم و هیچی به هیچی انگار تو پولمون حروم هست :|||

خسته‌ام.. به لحاظ روحی شدیدا!

بعد از اون پیج فیک و پیام س که احتمال هزار درصد همون رفیق ذکر شده م بود! فکرم درگیرش شد!:) با یکم سرچ آیدی تلگرامش رو پیدا کردم و گس وات؟:) دوباره چرخه نگاه کردن های بی حاصل به عکس آدما!! م رو ریموو کردم و خب طبق انتظار هیچی نگفت :)) گاهی فکر میکنم اصلا به چپ کسی هستم آیا؟

بعد از اشاره س به تاریخ تولد! حس کردم شاید فهمیده کی هستم و داستان های تخیلی_ذهنیم شروع شد به شکل گرفتن! طوری که بعد از حذف اون پیج فیک، الان چند روزه منتظرم تو پیج اصلیم یه اتفاقی بیفته !!:))))))) به نحوی که پس از هر ریکوئست فیک گمان میکنم خووووودشه! یا یکی از اون دو تاااا، که م سریع حذف میشه چون اون خوابه اصلا :) بدون اینکه به خودم بگم آخه احمق اولا ریکوئست چه ربطی به پیام داره! ثانیا این پیج ها فیک دخترونه هستن:)))) ثالثا کسی که جرات نکنه حرفشو بزنه میشه تو و به درد تو نمیخوره!:)

این روزها خوشحال نیستم (چیز تازه ای هم نیست)، همیشه اون صحنه یادمه که بعد از اون اتفاق تو بیمارستان تو شرایطی که اوضاع روحیم واضحا داغون بود، اینترنه برگشت به دوستش گفت چقدررر انرژی منفیه اونم گفت خیلی!!! از اون به بعد هر موقع میخوام حرف بزنم یا حتی بنویسم این صحنه چندش میاد تو ذهنم... آدم باشیم!

خوشحال نیستم چون امیدم کاملا رو به افوله :) اصلا نفهمیدم کجا بود که الان شاهد افول کردنشم.. دلم میگیره از خیلی چیزا از خیلی حس ها... 

از روژا خرید کردم، اینترنتی! بعد از تجربه بسیار بد واسه من و پر از وحشت خرید اینترنتی به خودم قول داده بودم دیگه هرگزززز اینترنتی خرید نکنم!!! امیدوارم محصولات صحیح و سالم به دستم برسه، تاریخ انقضاشون نزدیک نباشه! مثمر به ثمر واقع شه....

راستی موقع خرید وقتی برداشت موفق از کارتم داشتم یکم شادی به خونم تزریق شد! فکر کنم کمک هزینه هه واریز شده به امید خداااا....

گفتم خدا‌... حس بودنش دلگرمیه... اما گاهی فکر میکنم خدای منفعل که بشینه و ببینه آدما تو کار هم گره میندازن! و جادو و فلان!!! داریم؟ :)

خیلی حرف دارم خیلی.... فعلا تا همینجا بسه

Magic Farari
۱۴مرداد

هزارن مطلب هست که باید بنویسم! فعلا درگیر دو واحد باقی مانده ام!

درس ک رو افتادم! از شروع ترم انتظارش رو داشتم...

نمره هام دوباره شدن جزو آخرین های کلاس!

پیج فیک وحرف زدن با ادم نویی که نو نبود! دوست م://

همه اینها به کنار...

 

هر بار از این مکالمه که فلانی دکترای این رشته (رشته من!) رو داره و نشسته خونه... دردش بیشتر از هزار بار قمه خوردن به جیگرمه!

هم خون! طرف از عکس درخت و گل هم حسودیش میگیره!!! دلم میخواد بلاکشون کنم همشونو داشتم کار درست همینه... آره همینه :)

Magic Farari
۰۶مرداد

قرار بود بعد از امتحانا بیام و مفصل راجع به همه چی بنویسم! اما یه استراحت کوتاه و شروع دروس آزمایشگاهی رسما دهن من یکی رو صاف کرده... جلسه اول که عملا گند زدم، نه واسه کوییز خونده بودم و نه جواب سوالاش رو تونستم بدم که خب عملا پیش بقیه و به صورت آنلاین توپید بهم... یه هفته‌س درگیر گزارش کار کوفتیم و هنوز تموم نشده تهشم نمودار ها رو از روی یکی دیگه کش رفتم...

خسته ام خیلی زیاد.... ناله های شبونه بابا و بی حالی مامان، هیچ انرژی ای واسم نذاشته... این ترم تحصیلی هم که قرار نیست تموم شه انگار :/ نمره هام اومدن! اولش از دیدن بعضی هاش خوشحال شدم (چون عملا این ترم درس نخوندم!!) ولی وقتی بعد از ثبت نهایی دیدم جزو آخرین نمرات کلاس بودم:) باز فکر کردم به این قضیه که قراره چی بشه... جونم در میاد چون قصد ادامه دادن این رشته رو ندارم... ولی خب راه دیگه ای هم ندارم فعلا

از ب بگم :) بعد از پیام من واسه تموم کردن و عکس العمل پشمک گونه‌ش که نه تنها اصراری نکرد! حتی نپرسید چرا و بلاکمم کرد:)))) از همون روز توجهم به بالا رفتن تعداد فالویینگ هاش بود و میدونستم که قطعا داره یه مشت خز و خیل ایدزی رو مجددا فالو میکنه... چند روز یه پیج فیک ساختم و رفتم سراغش :)) حدسم درست بود اما کاش فقط محدود به همین بود... به یکی از خزهایی که فالو کرده ریکوئست دادم با اینکه بالای چندین هزار فالوور داشت، قبولم نکرد و خودش ریک داد! و بعد از چند لحظه دیدم ب بلاکم کرده (در واقع پیج فیک رو) شکی نموند که ریخته رو هم باهاش :))) رفتم دایرکت دختره و خودمو خالی کردم!!:) فقط میتونم بگم که همونطور که اگه تو یه نابغه باشی نابغه فحش محسوب نمیشه! اگه هوکر باشی دیگه هوکر بودن فحش محسوب نمیشه... طرف پارت دو بود :)

میبینی؟ این آدما سر و تهشون رو بزنی همینن:) امروز که رفیق شفیقش سعی میکرد بفهمه من کیم رسما به این نتیجه رسیدم که ب حتی نمیتونه شلوارش رو نگه داره :) چه برسه به خانواده و زن و بچه... میدونم خیلی این فکرم سیک هست اما حتی به ذهنم میاد که نکنه بچه آ از این باشه !!:))))) دیگه نمیدونم چند بار دیگه باید بهت ثابت شه که آدما رو با توهمات خودت یکی ندونی.... 

خیلی خیلی حرف های بیشتری مونده... فعلا تا همین جا

Magic Farari