روزها با ماژیک

۱۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۸ ثبت شده است

۲۳اسفند

از همه چی متتفرم........

Magic Farari
۲۲اسفند

ریشه اینهمه درگیری پوچ چیه؟

ریشه اینهمه توهم؟

ریشه اینهمه به بطالت گذروندن؟

ریشه به گا دادن عمر؟

تا کی؟ تا کی اشتباه و تحلیل و بررسی و نتیجه گیری و باز همانُ همانُ همان :/

Magic Farari
۱۹اسفند

به نام خداوند بخشنده و مهربان

قوی نبودن زبانم (هر چند دوست ندارم اینطور توصیف کنمش! میگم چرا...) به شدت هرچه تمام اعصابم رو بهم میریزه، کلی وقت ازم میگیره، تهش سر کلاسش قلبم میاد تو دهنم :/ و حس منگول بودن بهم دست میده.

 دوست ندارم بگم زبانم ضعیفه چون همونطور که گفتم کلاس زبان نرفتم و واقعا ضعیف نیست! این حرف نزدنم اعصابم رو خرد میکنه... فاک به این وضعیت، ینی تو همین شرایط فقط زبانم فوق قوی بود تقریبا میتونم بگم حالم خیلی بهتر بود! خیلی خیلی بهتر... تو این دو سال همش تردید داشتم واسه کلاس رفتن، کاش یکی بود درست و حسابی راهنماییم میکرد.

 

ک۹۹ ثبت نام کردم! و تقریبا بعد اتمام حس خوبی نداشتم! شاید شرطی شدم. ولی فکر کردم شاید این اوضاع مزخرف و تعطیلی ادامه دار باشه. خدایا خودت بهمون رحم کن یا ارحم الراحمین

 

دوباره وارد اینستا شدم، هدفم بطور جدی داشتن یک صفحه بدون پست و استوری و خود ابرازی بود و هست (شاید). ولی بازم درگیرم، انگار اینستا یه وظیفه‌س!! وات د فاک؟:/  برنامه today's usageم داره میگه روزی ۵ ساعت تو اینستام!!! باورت میشه؟

از وقتی پیج شهرمون رو دیدم و چک کردنش تبدیل شده به برنامه هر روزه‌ام و دیدن کلی آدم جدید تو همین شهر... بذار راحت بگم اگه حس خوبی ندارم دلیلش اینه که موفق نشدم... و اگه خوشحال نیستم شاید دلیلش اینه که میتونستم و نشد یا نکردم!

میشه یه روز حس درونم خوب باشه؟ خودمو دوست داشته باشم و لایق چیزهای خوب بدونم خودمو؟ دلم مهارت داشتن تو یه زمینه ای رو میخواد... موسیقی، برنامه نویسی... 

خدایا کمکم کن لطفا🍀

Magic Farari
۱۵اسفند

از کجا بگم ؟ از اینجایی که به حس درست رسیدم! همیشه دنبال فرار از این شهر و آدماش بودم و فکر میکردم من نمیخوامشون... الان که عمیق تر نگاه میکنم میبینم ما خوب خواسته نشدیم :) آدمایی که فکر بهشون باعث میشه تمام اعصاب بدنم نفرت ساطع کنن... چرا؟ اشکال کجا بود که هر چی بود عزت نفس من از همونجا فقدان داره! اشکال چی بود که ب تبدیل شد به تیشه زن ریشه های زندگیم! کسی که هیچی نبود، چرا ریشه های من انقدر سست بود؟

کلافه ام... نمیدونم این حال و هوا و این حس و این تصمیمی که میخوام بگیرم منطق داره توش یا نه...

یه گروه دو نفره زدم با ا و هیچ ریکشنی نشون نداد. وات د فاکمه؟:||

ببین هر چی بیشتر بخوای تو مرکز توجه باشی، بیشتر باخت میدی، ختم کلام

به زندگیت ارزش بده... با دستای خودت.

عزت و غرورت رو تقویت کن...

اپ تلگرام رو از گوشیم پاک میکنم.

Magic Farari
۱۴اسفند

آشوبم :) پیج اینستای شهر همانُ درگیری ساعت های متوالی من همان... میدونی من همیشه آدم درگیری بودم، درگیر اراجیف! موقعی که به طور رسمی وارد اینستا شدم مثلا وقتی یه پست میذاشتم ساعتها آنلاین بودم و تک به تک ریکشن آدما رو رصد میکردم، آدمایی که لایک میکنن آدمایی که نمیکنن!! جالبیش این بود که لایک کردن یه آدم معنی ای واسم نداشت و حتا ارزشی! اما لایک نکردن کسی که حتا منو نمیشناخت و به صرف هم دانشگاهی بودن همو فالو کرده بودیم به منزله نفرت اون شخص از من و کول نبودن و پرطرفدار نبودن از دید خودم بود:))) این شد که دیکتیوش کردم، یا مثلا پروفایل اپ های مختلف از جمله تلگرام، حدود دو ساله که کاربر جدی تلگرامم! خب قبلشم بودم منتهی گروپ و کانال و مخاطبی خیلی وجود نداشت! و این مدت حتا یه عکس نبوده بذارم بمونه حداقل یه ماه! انقدر عکسای مختلف گذاشتم و برداشتم که دیگه بعد از یمدت تصمیم گرفتم هیچی نذارم :) دلیل سکوتم هم همینه ... نمیدونم منشاش کجا بود ولی از وقتی یادمه خودمو آدم باحالی نمیدونستم، اینکه چیزی بگم و یه عالم ریکشن بگیرم اینکه ... نمیدونم... همین باعث میشد مثلا تو گروهی حرفی نزنم با چیزی نفرستم یا حتی نظری ندم! که مبادا مورد بی محلی قرار بگیرم :) شاید هم حق داشتم... یه مدت تبدیل شدم به آدمی که میگشت و چیزی رو به اشتراک میذاشت که از یه آدم کول کِش رفته بود... این باعث شد حس کنم واقعا علایقم تخمیه و واسه کسی جذابیتی نداره... حس خوبی نبود! دلیل تایپ اینا هم اینه که تو گروه تل بچه های ... یه چیزی فرستادم! به اصطلاح فان و هیچ کس ریکشنی نشون نداد:) حالا میشه تلگرام رو لگ اوت کرد؟:))) واقعا حس خیلی بدیه خیلی بد... ضایعگی:) تو هیچوقت اینطور نباش...

خب فقط ا ریسپانس داد که اونم ینی ضایع نشو :) که خب عمق مطلب همونه به واقع...

اینجا میشه تمام حس و حالت رو ثبت کرد؟ میشه نوشت که این حس " شاید یکی دوسِت داره ولی میترسه بهت نزدیک شه" مزخرف محضه؟

از پیج شهر خیلی از همکلاس های م رو دیدم که تقریبا همشون ازدواج کردن... ح جالب بود، زنش به تعریف مردم شهر ما خوب بود.. خیلی خوب... حال عجیبی دارم نمیتونم بنویسم چرا، این حرفا رو سخت میشه واسشون کلمات تایپی  پیدا کرد! نمیدونم پول زیاد داشتن، مشهور بودن .. نمیدونم چی باعث میشه که سبک زندگیا انقدرر فرق کنه حداقل تو همون ظاهر! 

همچنان حس بدیه... درگیریم میگه نمیدونم به پیام ا الان باید ریکشن نشون بدم یا نه... نشون دادم.. تو هِل

نتیجه: شاید سکوت بهترین آپشن موجوده... حداقل واسه من :)

چیز دیگه ای قرار بود بنویسم....

#خر نباشیم

#عنوان: دلداری دادن شلدن تو بینگ بنگ تئوری

Magic Farari
۱۲اسفند

تو هر مقطعی خودمو متعلق به جو و آدما نمیدونستم و تو فکر و تلاش برای جدایی بودم، جدا شدن از نوع اوج گرفتن شاید... و بعد از گذر تمام چیزی گه تو مقطع جدید باهام بود، خاطرات مقطع قبلی بود که به زور! تو ذهنم نگه میداشتم و مرورشون میکردم

دوران راهنمایی خب خیلی به اصطلاح شاخ! بودم، شهرمون خیلی کوچیک بود و هست، اما صرفا نه از نظر ابعاد... بیشتر از نظر بعد روحی و شخصیتی و فرهنگی آدماش که خب منم همینجا بزرگ شدم البته... ۳ سال راهنمایی دوران درسی خوبی واسم بود و آدمایی که دورم بودن به نوع خودشون عجیب... یه سالش که الان درست خاطرم نمیاد یه گروه مثلا دوستی!!! چهار نفره بودیم که بعدها تفکیک شدیم و دوتاشون تا ابد دوست موندن گویا! وقتی دبیرستان رفتم تو استان درس بخونم جو خیلی خیلی عوض شد، اونقدر عوض شد که عملا نمیدونستم باید چکار کنم، همون استراتژی رفتاری که نداشتم و خودمو درگیر هر چیزی کردم الا اصل مطلب و خب شد آنچه شد... دوران کنکور و پسا کنکور میشنیدم که ازدواج کردن، یکیشون که بیش از همه چشممون رو در میاورد رو جمعه های آزمون قلمچی میدیدم! و از بینشون همون یکی رفت دانشگاه از نوع پیام نور! که البته اونم باز شاهکار بود... سه تاشون رو میدونم ازدواج کردم، ن و ف که الان یه بچه ۴_۵ساله دارن و بیخیال :)) س فک‌کنم دو سال پیش ازدواج کرد با کسی که تو شهر ما که هنوز تو دهه ۳۰ یا ۴۰ سیر میکنه میشه یه تک پسر از نوع فوق ریچ! البته از سمت گرندپا نه خودش!! دیشب که تو پیج اینستای شهر ! میگشتم خیلی آدما رو دیدم... آدمایی که از بچگی فکر میکردم ینی چه گهی هستن و در واقع الان میبینم هیچ گهی نیستن و چقدر تلخه... و پیج اینا رو هم دیدم .. من همیشه میگم مهم نیست آدما کجان! مهم اینه که تو زندگی خودشون خوشحال باشن و کاری به کار بقیه نداشته باشن... با دیدن پست ها و کپشن ها و زندگی مجازی که داشت نشون میداد! راستش حالم بد شد... هرگز حتی کمتر از یک روز نمیتونم اونطوری زندگی کنم و خدا رو قسم میدم به حق بنده های نابش مسیر خوشبختی آدما رو خودش هموار کنه... ازدواج هدف نیست بنظر من، ولی بودن یه همراه از نوع هم فازش خیلی مسیر رو هپی تر میکنه.(شاید)... امیدوارم همیشه تو زندگی هامون آدمای همفاز باهامون سر راهمون قرار بگیره...

این مطلب ادامه داره....

تا بعد✋🏼

Magic Farari
۱۱اسفند

به شدت دپ شدم گویا!! دائما استرس دارم و حالم از خودم که اینهمه پوچ داره میگذرونه بهم میخوره...

Shameless میبینم عز الویز به بهانه تقویت زبان ولی راستشو بخوای صرفا دارم سر خودمو گرم میکنم، چون مثلا تو یه اپیزود معنی صد تا لغت رو نمیدونم و زحمت دیکشنری چک کردنم به خودم نمیدم چه برسه به یادداشت :/

از سریال بیشتر از فیلم خوشم میاد... داشتم پوشه فیلم هایی که دیدم رو چک میکردم دیدم کلا ۴  یا ۵ تا فیلم توش بود! یکم مسخره بود بنظرم. عمرمو چطور گذروندم من؟؟

درگیرم... 

این مود مامان و بابامم ناراحت میکنه... نمیدونم چی آرزو کنم. دلم میخواد خوشحاله خوشحال باشن سالمه سالم... دلم میگیره از درد دست و پای مامان ... یا شافی خودت به خانوادم سلامتی بده

این تایم و شانسی که پیش رومه ... نمیدونم چه برداشتی باید کنم؟ تیک ایت اُر لیو ایت...

راستشو بخوای خودمم از این مود خودم خسته شدم. مودی که منو تبدیل به یه چکر! بی خاصیت میکنه.. چک کردن عکس پروفایل آدمایی که شاید حتا ندونن وجود دارم :) یا اونایی که همچین سفت و سخت میرن که آدم خودش شرمنده میشه :)

روز فرد هفته هم بگذره تلگرام رو لگ اوت میکنم شاید برای طول دوره تعطیلات... اگه این اساتید ولمون میکردن شاید حتا گوشیمم خاموش میکردم! جالبیش اینه دلیل این کارم تماس های فراوان نیست :))) شاید یه مدت میخوام منتظر نباشم! یا شاید تمرین کنم که هیچوقت منتظر نباشم!

بقول سهراب و برگرفته از پست نسرین، گم شدن تا ته تنهایی محض... راسش الان مطمئن نیستم از سهرابه!

برای حال خوب همدیگه دعا کنیم :) (حس گلزاری بهم دست داد،:))))

 

Magic Farari
۰۸اسفند

از شدت استرس له لهم! باورم نمیشه تو این شرایط به فکر کلاس مجازی و کوفت و زهرمارن واسمون، یکی نیست بگه تویی که از ۹۰ دیقه، یه ساعتشو اراجیف میگی! یا تویی که نگرانی یه وقت یه ربع آخر رو نمونی تا وقت چاییت نگذره الان واسه ما شدین ... استغفرلله. دستم به هیچ کاری نمیره و راستشو بخوای اینجا نوشتن هم آرومم نمیکنه.‌‌. خیلی خسته ام و له... روزی که اومدم دیدم الف سرما خورده و نگم که چقدر نگران شدم .. امروز بابا سرفه میکنه و با هر سرفه‌ش یه خنجر به قلبم فرو میره... خدایا قَسَمت میدم به حق فاطمه زهرا و علی فاطمه خودت این بحران رو از سرمون بگذرون خدایا خودت نگهدار پدر و مادر هامون باش...

ده ساله که هر ثانیش استرس داشتم، ده ساله که حتا یه رویای خوب هم تو ذهنم رشد نمیکنه... ده ساله که هر لحظش نگرانم... خدایا انصاف نیست بخدا

Magic Farari
۰۴اسفند

دو هفته‌ی بین ترم که به بطالت محض گذشت، شروع ترم جدید هم تاثیری رو باطل نگذشتن نداشت راستش تا امروز و اکنون و این شرایط. تعطیلی شاید تا عید! میخواستم کنکور ثبت نام کنم که بخاطر تجزیه و تحلیل شرایط دیدم وقت ندارم ولی اگه میدونستم اینطوری میشه قطعا ثبت نام میکردم قسمت گه قضیه اینجاست که دلیل ثبت نام عدم رضایت نیست:) چون من اگه وجود داشته باشم همین جا میتونم بهترین رشد و بهترین آینده رو رقم بزنم. نه روحیاتم با چیزی سازگاره نه حسرتمندم !:) فقط همون قضیه اثبات لعنتی که اکثر اوقات مثل خوره درونمو میخوره... گذشت به هر جهت

دائما استرس داشتم این مدت این یکی یکم عمیق تر و وحشتناک تره، ترس از ناقل بودنم و انتقالم به خانواده (خدای نکرده) آدمو دیوونه میکنه، ولی خب چاره ایه که عزیزان اندیشیدن و خشم شب زدن که تخلیه کنید!

م گفت باهم برگردیم و پس از بررسی آپشن ها جواب پیامم نداد! چی میشه که یه آدم در برخورد باهات اینقد گستاخ میشه، مقصر چه کسی جز خود آدمه؟

ن اونروز گفت واسم جا بگیر سر کلاس ن! تا آخر کلاس نیومد و تهش دیدم پیش ک نشسته :)) ظاهر جمله در حد کودکان دبستانیه ولی عمقش واسه من عمیق تره، اثبات مکرر بی اصالتیش... ازش بدم میاد :) شایدم تو ناخوداگاهم دارم بهش حسودی میکنم!

خسته‌ام

سالم باشم و سالم برسم خونه... تنها خواستم اینه الان!

 

Magic Farari
۰۱اسفند

ول چرخیدن و عمر سوزی های من دو حالت داره، یه حالتش کاملا ابویس :)) آشکاره. اینطوری که مثلا در ۲۴ ساعت گذشته، یه کلمه درس نخوندم، دائم آنلاین بودم! جالبیش اینه که هیچ کسی هم نیست که مثلا با چت کردن وقتم تلف شه!! تو اینستا اکثر پست های سینا رو دیدم و مثلا خندیدم.. کلیپ مزخرف عروسی و لباس عقد و ... واتس رانگ ویت می؟:) جرقه‌ش شاید از دیروز بود سر کلاس م استرس داشتم و دو سه بار ازم سوال پرسید که خب نتونستم جواب بدم! خیلی ابلهانه رفتم نشستم پیش گایی که کتاب نداشت که ببینه چی درس میده :))) در همین حد پتتیک :// و حس کردم استاد حال نکرد با حرکتم! راستش خودشم زیاد نرمال نیست بنظرم، گشادی رو در نحوه تدریسش میشه حس کرد!

رفتم دانشکده ببینم حل تمرین ها تشکیل میشن یا خیر از نحوه برخورد ش جا خوردم:) برخورد بسیار خوب بود نمیدونم شب خوبی داشته یا ک چیزی در موردم بهش گفته... انی وِی

ظهر که برگشتم امواج ضعفم شروع کرد به پراکنده شدن یکم با ن چرت و پرت گفتیم و تهش،پی ام دادم به ا که بریم بیرون :)))))) اینجاست که شاعر میفرماید وات د فاک؟ گفت امروز نمیتونم و فردا اگه اکی شد که گویا نشده! دوباره در همین حد پتّتیک!

شب س باهام کلی حرف زد چون کات کرده :) و چقدر احمقانه‌س همه چی!

چهره جدید این ترم ن و م هستن، به اصطلاح شاخ و شاخ تر! انرژی م سر کلاس ک کاملا منو یاد دوران انرژیمند!:) تحصیلم انداخت... چقدر عوض شدم و ترسو:)

با پ هم کلاس دارم، پ ادمیه که از بدو ورودم به دانشکده از شاخیش شنیدم، جوونه و همون سال ورود ما ددی شد! عکسش رو با زن و بچه‌ش دیدم و کاملا ظاهر بینانه حس خوبی به وایفش نداشتم!! خودشم حس میکردم یه آدم مظلومه :) وقتی اولین جلسه شروع کرد به درس دادن با اون لبخند از ته دل نظرم عوض شد ینی الان حس خوبی بهش دارم. هر چند تو اون فیلد نمره هام اونقد کمه که خیلی حس و حال به دردم نمیخوره...

با میم که تو دانشگاه راه میریم حس عجیبی دارم راستش حس میکنم دیگه کسی بهم توجه نمیکنه! هر چند من پارسال بهترین خودم بودم و صرفا تمام چیزی که وجود داشت ۴ تا نگاه بی معنی بود‌.. تو همه زندگیم تا حالا همین بود نگاه های بی معنی که آدم تهش نمیفهمه تحسینه یا تحقیر یا... بات یو نو آی دنت گیو عه شت انی مور

تقریبا تصمیم جدی گرفتم که با همشهریم ازدواج کنم!! البته اگه کیس مناسبی باشه:) ینی چیزی که اینهمه سال ازش فرار کردم!! خسته شدم از این همه انرژی سوزی و تنهایی

در حال حاضر حالم از هر چی آهنگ و فیلم و سریاله بهم میخوره. نگرانم بیش از پیش،و شاید برای نگرانی دیره اون سالها که زندگیم رو داشتم به گا میدادم! نمیتونستم جدی فکر کنم یا حتا فکر کنم! چقدر احمقانه بچه بودم :) اتفاقی پیجش رو دیدم، من آدم قوی ای نبودم ولی تو سن ۱۵ سالگی همه چیز رو درون من خُرد کرد! همه چیز رو... حالا میبینم متن های منو پست میکنه و از عشق میگه :)) شاید .. نه حتما کسی نیست که با ... ۱ سانتی سر کنه. حالا میترسم از آینده از لرزان بودن پایه های همه چی...

از همه تنهایی قراره چی در بیاد؟ 

Magic Farari