روزها با ماژیک

۲۴ مطلب در شهریور ۱۴۰۰ ثبت شده است

۲۱شهریور

پنج شنبه به ف" ایمیل دادم و جواب نداد، هر چند زیاد خوشبین نبودم ولی خب فکر کردم شاید چون آخر هفته بوده، خارجی طور عمل کرده و جواب نداده چون پیش فرضم این بود که اساتید دانشکده جواب میدن همیشه :))، شنبه هم ازش خبری نشد تا اینکه امروز دوباره گفتم و در یک خط از حرف خودم استفاده کرد و گفت مشغله‌ام زیاده و نه ! :)، حالا دارم خودمو سرزنش میکنم که نکنه بد گفتم یا انتظار بیجا داشتم، ولی بعد میگم خب اشتیاق یادگیری واسه اهل عمل باید کافی باشه دیگه، نه؟؟ دلم گرفت زیادتر از حد طبیعی ، ولی خب باید قوی باشم چون پروسه سختری پیش روعه ... قسمت بدش اینه که حس کردم زیادی گیریدی عمل کرد و دیگه نگفتم بیام سر کلاست، ولی خب واقعا میخوام برم و الان باید چیکار کرد، کاش میشد اسمم انویزیبل بشه :)))، واقعا چاره چیه الان؟ علاوه بر تداخل با کلاس نون، اوووف خدا :/

از ک" هم خبری نیست و الان یه حس خجالت و بی اخلاقی دارم حتی که چرا اصلا به ف" گفتم، بسه دیگه چقدر توهم جدی بودنه همه چیو دارم.

شاید اصلا الان بهترم شد، اگه زودتر بتونم ز" رو ببینم و فیلما رو ازش بگیرم و البته امیدوارم کامل باشه :"((

از طرفی نمیدونم واکسن بزنم یا نه، حس خوبی ندارم از اینهمه تعلل، الان بهترین کار چیه؟

اونروز شروع کردم به متن خوندم و دیدم هیچی متوجه نمیشم، میدونی همش فکر میکنم به تعداد دفعاتی که توهم زیادی خوب بودن داشتم ‌...

خدایا جز تو حامی و هواداری ندارم، خودت هوامو داشته باش 💚

Magic Farari
۱۸شهریور

۸۵ تب بازه و همین کافیه که ذهن آشفته رو نشون بده.

دارم اشتباه میرم و واضحا میدونم اینو، دقیقا مثل تمام لحظات مهم تحصیلی و یا حتی زندگی. درگیری بیش از حد، چندین و چند منبع و تهش سردرگمی و هیچ کدوم رو درست نخوندن، ننوشتن و سریع فراموش کردن، شروع و انتهای واضح نداشتن، ظرفیت رو در نظر نگرفتن، مرور نکردن، بازم بگم؟ :")

 به روزایی که خط زدم نگاه میکنم واقعا اینهمه مدت چیکار کردم ... در حالیکه توهم اینو داشتم که دارم جلو میرم ولی عملا درجا بوده.

Magic Farari
۱۷شهریور

دارم آهنگ اینو گوش میدم، توتالی چرت میخونه ولی خب همیشه صداشو دوست داشتم! و واسه تولد ب با یکی از آهنگاش کلیپ ساختم واسش، واقعا فازم چی بود؟ :| انی وی ...

 

به پایین ترین قسمت ارشیو تلگرام رفتم، یه گروه بود واسه تولد د" فکر کنم میدترم داشتم و فقط اولاش بودم و رفتم سالمط، عکس ها و فیلمی که فرستاده بودن رو هیچوقت باز نکرده بودم :)) میم سال بالاییشون بود و به مناسبت های مختلف میومد و شیرینی میورد و انصافا خوشمزه بودن :))، با اینکه فازشون خیلی خیلی فرق داشت اما با د" خیلی اوکی بود ولی واسه من مدلش از اونا بود که بی دلیل نمیتونستم باهاش ارتباط بگیرم هیچ جوره(ینی ظرفیت دعوا و بحث بالا بود اصلا :)) )، چه وقتی میومد پیش بچه ها و خب منم بودم طبیعتا و چه اون روزی که باهاشون رفتم کوه و جاست فاک ایت :/، اون روز شروع علاقه من به ه" بود، ینی شفاف ترین کراشی که تو عمرم تجربه کرده بودم اما هم برخوردش با د" و هم بعدش دوباره برخوردش با د" عمیقا حالم رو بهم زد (از توهمات خودم حالم بد شد)، بعدشم که س" به فرندش گفت و واقعا شیم و لتس فورگت ایت.

فقط خواستم بگم حس اینسکیوریتی که تمام عمرم، همیشه و همه جا داشتم، طوریکه با دیدن یه فیلم ۳۰ ثانیه‌ای از اون شب که حتی بینشون نبودم یادم افتاد چقدر اذیت میشدم ولی چون نمیخواستم ضعیف بنظر بیام! نه تنها بروز نمیدادم بلکه تظاهر به عکسش میکردم و شاید همین عامل هم دلیل فاصله گرفتن ها بود ... راستش اختلاف سنی هم تا حدی آزارم میداد با اینکه اصلا مشخص نبود ولی خب نمیتونستم از خودم فرار کنم. شرایط خیلی نقش داره آی مین ایت، طوریکه الان از حرف زدن با ا" حالم از خودم بد میشه و دوسال پیش واسم خیلی خاص بود.

 

میدونی هیچوقت حس تعلق به هیچ کس و هیچ جا نداشتم و بدتر اینکه بدی ها هرگز یادم نمیرفت، هر چند ... یادمه اخر اون سال که یکم باهم بحثمون شد و چه تابستون بدی داشتم و دو ترم متوالی بسیار بد، نه فقط بخاطر این موضوع، حس کلی اون دورانم اذیتم میکرد. کارایی که س" میکرد، مثلا تو گروه همگانیمون پیام میداد و همشونو تگ میکرد جز من :")))) اون سال با ح" خیلی صمیمی شدم و باهم گاهی میرفتیم خرید ولی خب عز الویز در حفظ روابطم موفق نبودم، نمیدونم شایدم خیلی دارم به خودم سخت میگیرم، شاید واقعا زیادی فکر میکنم و انتظارات بیجا دارم. آره همینه ...

 

خودمم نمیدونم چی نوشتم، یجورایی پخش احساسات درونم بود.

Magic Farari
۱۶شهریور

چرا انقدر حواسم پرت بود؟ همچین گرایش و همچین استادی دقیقا جلوی چشمم بود و همین که همه سمتش میرفتن کافی نبود؟

Magic Farari
۱۵شهریور

تمام روزم با دلهره گذشت و عملا هیچ کاری نتونستم کنم. انگار که نمیخوام به بعدش فکر کنم به اینکه همین الانشم دوباره یه دوره عقب افتادم ...

Magic Farari
۱۵شهریور

صبح میم توضیحات و " رو واسم فرستاد و الان ۲ ساعته زل زدم به صفحه لپ تاپ، حس میکنم حوزه مورد علاقم رو شناسایی کردم :) اما نمیتونم به ف" ایمیل بزنم چون قرار نیست با اون کار کنم (نمیدونم عاقلانه بود یا نه).

هنوز هم خبری از ک" نیست و چون بی اعصابه نمیدونم باید پیگیر باشم یا منتظر! میدونی همیشه به انتخاب هام شک دارم، الان همش فکر میکنم آیا کار درستی کردم که به ک" گفتم میخوام باهاش کار کنم یا نه و نمیدونم موضوع کاربردیه یا نه.

میخوام کلاس‌های ف" رو برم و طبیعتا باید ایمیل بدم و اجازه بگیرم اما نمیدونم اجازه میده یا نه. امیدوارم میم فایل هایی که گفت رو بفرسته، ریمایند کردن حالم رو بد میکنه‌.

خدایا خیلی سردرگمم خودت راه درست رو نشون بده یا ارحم الراحمین 💚

Magic Farari
۱۴شهریور

کتاب بلاخره رسید و حس خوبی بهش دارم، فهمیدم که عاشق بوی کتاب نو هستم، شاید به همین دلیل سال کنکور اونهمه کتاب میخریدم و سیمیشون میکردم و سیم حتما باید دابل میبود و بیش از نصف اونها رو اصلا نخوندم، شاید تنها لذتی بود که اون دوره تجربه میکردم.

برنامه ریزی واسم معنی پیدا کرده، کاری که سالها نمیتونستم انجامش بدم و حتی الان! اما حداقل حالا میفهمم برنامه ریزی بلندمدت و کوتاه مدت عمیقا چی هست (آی مین بای مای هارت).

میدونی بعد از گذشت اینهمه سال تازه دارم یه چیزایی رو درک میکنم، مثلا اثر حال بد رو عملکرد، یا تاثیر محیط و آدما رو روح و روانت. منظورم اینه که بعضی وقتا دونستن یه مطلب با تجربه کردنش خیلی متفاوته.

دیروز با حجم عظیمی از سرخوردگی مواجه شدم و ایتزنات فر، شاید بهتره صرفا حواسم باشه و انقدر درگیر مقایسه و تخریب خودم نباشم.

امیدوارم میم فایل ها رو بفرسته و و" جواب بده، بعنوان آخرین راند میخوام کارایی که توان انجامشون دارم رو انجام بدم، در ده سال اخیر خیلی اتفاقا افتاد که کاش نمیفتاد، کاش متعصب نبودم، کاش دنیای ذهنم اونهمه کوچیک نبود، کاش آدما رو جاج نمیکردم، کاش تلاش نمیکردم که دوست داشته بشم، کاش انقدر نگران اینکه دیگران چی میگن یا چی فکر میکنن نبودم، کاش یکم با خودم خوب و مهربون بودم :) اما خب سو وات؟ چیکار میتونم کنم؟ مگه جز اینه که شرایط و شخصیت منجر به یسری تفکرات و تصمیمات میشه؟ جز اینه که سالها درگیر و دار بهبود خودم و اوضاع بودم؟

 

(اثرات جاج!) چرا از بعضیا بی دلیل بدم میاد و برعکس؟ :") تو کلاب هاوس یه روم مکالمه زبان میرم و یکی از مادریتورها عمیقا رو مخمه ولی خب مطالبش مفیده، کاش این ویژگی رو بتونم حذف کنم از وجودم.

ذهنم قاطیه حسابی، بهتره از مرتب کردن اتاق و نوشتن کارایی که فکر میکنم لازمه انجام بدم شروع کنم.

Magic Farari
۱۳شهریور

دیروز و امروزم به حدی به فنا رفت که فهمیدم اثر این وب واسم بیش از حد تصورم بوده :)، اومدم که دوباره بنویسم اما نمیدونم میتونم یا نه، حس انفعال دارم به خودم میگم ببین حتی نمیتونی همچین تصمیمی رو به سرانجام برسونی، شایدم همینم واقعا و تسلیم.

این مدت یه مقدار خودمو سانسور کردم چون مطالب خونده میشد و برام مهم بود، هنوزم برام مهمه ولی با سانسور تخلیه روانی نمیشم و نمیخوام رووود بنظر برسم یا حرف زدن از حس هایی که تجربه میکنم باعث شه آدم سطحی و تشنه بنظر بیام، یا اصلا هو کرز؟ چرا همیشه توهم زیر ذره بین بودن دارم؟  میخوام خودم باشم حداقل اینجا.

چقدر حرف هست تو دلم ...

از نتایج کنکور بچه ها بگم، خیلیا ترکوندن و بعضیاشون میرن واسه المپیاد که اولین بار بود داشتم ازش میشنیدم. میم نزدیکترین آدم بهم که تغییر مسیر میده، ه" و ر" کردیت شدن، ش" با دوس پسرش جدی دارن اقدام میکنن و دیگه حتی فرصت نمیشه به یکی مثل نون فکر کنم :)،

من هنوز تو هزارتوی این راه، پروژه رو ثبت کردم بلاخره و اصلا نمیدونم چطور قراره پیش بره. میم که داشت حرف میزد فهمیدم خیلی به اون حوزه علاقه دارم اما خب ترسیدم زیادی طول بکشه و سنوات بخورم :) امروز فهمیدم که کلی باید بخاطر واحدهای حذف شده و افتاده پول داد. کتابی که سفارش دادم از سه شنبه هفته پیش نرسیده مثلا با پست پیشتاز ارسال شد :/

دوباره صدای شایع شده همدم شب و روزم، و من عجیب این صدا رو دوست دارم و این مود آلارم میده که زیادی میترسم از همه چیز ...

این روزا دائما فکرم میره به آینده از وجه عاطفی، ا" گرم میگیره و میتونم حدس بزنم که در حال پلن ریختنه، ولی میدونی جدا از اینکه هیچوقت هیچ ربطی بهم نداشتیم، بعد از اون برخورد مثلا منطقی و اینکه همین چند وقت پیش که به کمکش احتیاج داشتم و عملا کر نداد اصلا، دیگه هیچ مفهومی واسم نداره، چه مهربونی هاش چه حضورش چه هر چی، شایدم دارم توهم میزنم. میدونی حس میکنم به هیچکس هیچ حسی ندارم، شاید بخاطر این شرایط استرس زاست... هیچوقت فکر نمیکردم اون سالایی که اونطوری به فنا میرفتن یه روزی از این جهت واسم آزاردهنده باشن که همه آدمای دورم کوچیکتر از خودم باشن :) ولی تقصیر من نبود ... نمونش همین عصر امروز که ... :)

این دو روز مطلقا هیچ کاری نکردم، شاید باید بیشتر بنویسم ...

خودت هوامو داشته باش، یا ارحم الراحمین 💚

 

 

Magic Farari
۱۱شهریور

به تعداد تابوها و فکت هایی که در چند سال اخیر واسم خرد شدن فکر میکنم، میخوام بگم آدم دیگه‌ای شدم اما نه :)، هنوزم نگران طرد شدن هستم، بعد از هر پستی که اینجا مینویسم، چند بار چک میکنم که از تعداد فالورهام کم شدن یا نه، و وقتی کسی این کارو میکنه عمیقا ناراحت میشم، مسخرس آی نو :) و شاید اصلا این موضوع پرسوعی مهم نیست، اما حس هایی که دومینووار تو ذهنم مرور میشن اذیتم میکنن. با اینکه اینجا تنها جاییه که سعی میکنم خود واقعیم باشم و این خود واقعی شاید واسه هیچکس جذابیتی نداشته باشه، وات د فاک و چی دارم میگم...

 

اونروز با میم سر انتخاب واحد کلی صحبت کردیم، کسی که بعد از اینکه آخرین بار به یه درخواست ساده‌ام توجهی نشون نداد، حس کردم دیگه هرگز باهاش حرف نمیزنم، عجایب بزرگسالیه ... از "از دست دادن" میترسی، دوباره حس حماقت کردم که بعد از کلی پلن ریختن واسه یسری سوال از و" و کمک گرفتن ازش، بعد از دو روز که گفتم چی شد، گفت کار داشتم،  باهاش حرف نزدم :)

 

تو دل و ذهنم آشوبه، هر حرفی میتونه ساعتها بهم بریزتم، مود به شدت نوسانی رو دارم تجربه میکنم که خب جدید نیست اصلا. از اینکه نمیتونم رو حرفم بمونم، نمیتونم چند کار رو همزمان پیش ببرم اذیتم و این اطرافیانم رو نسبت بهم بی اعتماد میکنه، حسرت گذشته گاه و بیگاه میاد سراغم و دلتنگم.. خیلی زیاد

دیگه بهم ثابت شده که حوصله حال خرابیامو هیچکس نداره، کاش دیگه هیچوقت احمق نباشم و فکر نکنم دوستی دارم. اینو مینویسم که یادم بمونه چقدر همه آدما مقطعی هستن.

 

پ.ن: برقم که هر روز دو ساعت میره، الان رفت و خب فاک ://

Magic Farari
۰۷شهریور

فکر میکنم سال ۸۹ اینا بود که من اولین بار با این شلواری زخمی آشنا شدم، و روندش اینطور بود که با بچه های مدرسه رفته بودیم سینما و به اونی که کنارم نشسته بود گفتم عه شلوارت پاره شده (کاملا جدی و نگران) :")) اونم گفت (با مدل چهره ایییش) مدلشه :") فقط شانس اوردم که فکر کرد دارم مسخرش میکنم 😁

 

حالا بعد از اینهمه سال، اتفاق شاید جالب این بود که چند ماه پیش یه مهمونی بود و تربچه که یک سالشه رفته بود پیش یکی از مهمونا که گویا شلوارش از همون مدلای پاره بوده و انگشتشو یکی یکی داخلشون میکرده و درمیاورده و هیجان زده بوده کلی :"))))

Magic Farari