روزها با ماژیک

۵۱ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۰ ثبت شده است

۳۱ارديبهشت

میدونی مسئله ابدا این نیست که تو نمیدونستی یو بی سی ای وجود داره، فیلدهای ریسرچ یا هر چیزی :) مساله اینه که عملکردت باید کافی و وافی میبود تا برای انتخاب محدود نشی ... :")

حیف و صد حیف که از حضور یکی مثل نون به جای استفاده، ضربه خوردی :) حیف که به جای استفاده از یکی مثل م.ع اونطوری ریدی به خودت و زندگیت البته برای بار nام ...

گاد ....

Magic Farari
۳۰ارديبهشت

مباحثش مربوط به دبیرستانه، نمیتونم حساب کنم چیزی که گفته رو‌.. اصلا متوجه نمیشم چی میگه

 

Magic Farari
۲۹ارديبهشت

تمام اون لحظه‌هایی که با خودت میگفتی اینهمه تلاش بی معنی رو معنی دار کنم :) و برم کنکور تجربی بدم بازم :))) اونا تو همون مدرسه‌ها شرکت میکردن و سرتیفیکیت میگرفتن ...

چه کاری تو زندگیت انجام دادی؟ تو همین ۲۷ سالی که پنیک میکنی حتی از نوشتنش، واقعا چیکار کردی ...

حالا فکر میکنی اینایی که رزومشون اینطوری پربار شده خیلی خودشو شکافتن و خیلی شاخن نه؟ خوشحالم که این توجیه واست بن بست شده چون مدتها باهاشون برخورد داشتی حداقل به لحاظ درسی...

آه خدایا، چیکار کردم 😞😞

Magic Farari
۲۹ارديبهشت

واقعا فازت چی بود؟ :)

Magic Farari
۲۸ارديبهشت

به جای جذر گرفتن، تقسیم بر دو کردم! :)

همش به ه فکر میکنم! اینکه تو آز لیسی استادا چی رقم زده... دمش گرم :) از اون آدما که همه معادلات رو بهم میریزه، ده ترم و تهش یوبی‌سی... گاد

سال ۲، تنش روانی‌ای که تو اتاق بود، یادت رفته تو گروه پیام میداد و اون ۴تا رو منشن میکرد؟:) نظافت اتاق یادته؟ از راه نرسیده اوردر میخوردی و واکنش اون بچ؟ 

صبحا با استرس پا میشدی (من میگم مگس‌ها رو هر جا نکش و ننداز اونجا بمونه یا تو سفره!!، و هر دفعه این مکالمه تکراری که فلانی بعدش میاد:) کل زندگی همینه ها)، که قبل از بیدار شدنش از وسایلش استفاده کنی :) که یکی مثل ا تاییدت کنه؟:))))) معدل ۱۱، میتونی هضمش کنی اصلا؟ الان شدی این که واسه اینکه فقط به مرز به حساب اومدن بیای داری خودتو جر میدی... به چه قیمتی؟ اون یارو که اصلا نمیرفت و میگرفت میخوابید قطعا معدلش از تو بالاتر میشد، صرفا دارم سعی میکنم بفهمم چیکار میکردی... میدونی در حالیکه داشتی کرم پودر میمالیدی و سعی میکردی بی نقص باشی :) میشه الان بگی چی شد؟ جز به گا رفتنه پوستت، به گا رفتنه اون سال به کل و هیچ و تاکید میکنم هیچ توجهی به دست نیاوردی :) و تهش شد که دیگه چی واسه ارائه دارم وقتی ریمل دیور و کرم پودر مک نتونست کاری کنه ...

آره، این وضع رو "ساختی"، ینی اگه عمدا هم میخواستی گند بزنی اوضاع این نمیشد ...

هی :) خلاصه که گذشت... اما کاش خدا به بزرگی خودش به دادم برسه و نذاره پرت شم به ته اون تاریکی‌ای که خودم ایجادش کردم، خودم عمیق‌ترش کردم و خودم خودمو پرت کردم توش ...💔

Magic Farari
۲۸ارديبهشت

هر موقع بهم میگن چیزیو ضبط کردی بفرستی، میگم نه! راستش بحث نت نیست اما انقدر زخمی شدم سر مسائل بی ربط مثلا هم گروهی شدن :))) میگم چرا باید به کسی سرویس بدم! بدتر اینکه از صدای مرغ و خروس و هر صدای پس زمینه میترسم که مسخره شم و میگم نه‌. ینی فکر کن هم کارشو راه بیندازی و هم مسخره شی!

 

دارم فکر میکنم شاید ضایع ترین کار دوران دانشجوییم که قطعا یکی دو تا نبودن! اما ورس ترینش قلب قرمز و عزیزم به د و کلا مکالماتی که باهاش داشتم بود. راستش انصراف دادنش لطف کائنات بود؟! نه چون دهن لق تر از این حرفا بود ... :) و بدتر میدونی چیه؟ حتی با فرض تو نخ بودن، منو پس زد :) دومیش هم اون اراجیف بافیا واسه نون...

 

بهترین زمان ممکن واسه زبان خوندن تابستون پارسال بود، واقعا پیک بود واسه خودش اما ریدم به اون فرصت بخاطر گه تفت دادن واسه یکی مثل ب و ک که اینام به عنشون نبود اصلا حضور و عدم حضور من :))

 

واقعا تف، ای کاش به جای عذاداری های ترم ۱-۴، خودم بودم صرفا و درس میخوندم. با مود درست وارد شده بودما اما یه پیشنهاد مزخرف از طرف یه موجود فوق مزخرف، رید به همه چی :( راستش مقصر خودم و مدل شخصیت سطحی و اصلا تعریف نشدم بود اما خب ... میدونی به اندازه یه عمر آموخته بودما اما نمیدونم چه فعل و انفعالاتی تو مغزم رخ داد :( یا مثلا چی شد که یهو ابهت ۵ سال اختلاف سنی تو ذهنم شکست(؟) وقتی حتی طرف با فهمیدن یک سالش هم گرخید. که البته جز این انتظار نبود و من اصلا قصد رابطه با این آدما نداشتم فقط سعی میکردم موجه نشون بدم همه چیو! جدی چقدر شخصیت ان استیبل هیجوره و اینسیکیوری داشتم و حتی دارم! مثلا همین که تو ۱۵ سالگی با یه شماره اشتباه همه چی خراب شد، تقریبا تو ۲۳ سالگی هم همون اتفاق شاید یکم مدرن تر تکرار شد. میبینی؟ نیاز به محبوبیت و مقبولیت رو میتونم درک کنم اما این مدل تو رو هرگز، چون تماما ضعفه و همین که دائما خودتو خرد میکنی پیش هر کسی که یه ذره حس صمیمیت کنی همینه :) اینکه فکر میکنی کوچکترین کاری معنیش لطفه!! این فکر امروز و دیروز نیستا تا وقتی یادم میاد همین بوده ... حتی در ارتباط با اون ریغو :)

 

واقعا الان میتونم کاری کنم؟ :")

Magic Farari
۲۷ارديبهشت

بعضی وقتا از فکر به "خودم" به حدی حیرت زده میشم که مطلقا باز میمونم از ارائه هر تعریفی از خودم

...

یادم اومد که تابستون یکی از سالهای دبیرستان، احتمالا تابستون دوم بود که یه سری کلاس هایی برگزار میکردند که راستش نمیدونم واضحا هدف چی بود :)

منم که از اون دسته از آدمایی بودم یا بهتره بگم هستم که اگه یه برنامه‌ای یا کلاسی بود که حتی یه نفر شرکت میکرد و من نمیکردم استرس مازاد بهم وارد میشد، حتی اگه هیچ و مطلقا هیچ استفاده‌ای از اون کلاس نمیکردم. بگذریم... یه روزی زد بهم گفت میخواد بره جواب آزمایش بگیره و تا یه مسیری باهام میاد، تو راه یکی از اقوامشو دید و عملا حضورم کاملا خنثی شد :)) خلاصه که واضح یادم نیست اما یه سکانسی میاد تو ذهنم که دوتایی اومدن تو حیاط مدرسه نشستن و اون فیس پر از حسادت که از ذهنم پاک نشده ... این قصه یکی از هزاران قصه‌ای که از اطرافیان یادم میاد که دنیای کوچیکشون چقدر دنیا رو واسم تنگ میکرد که مبادا حالم خوب باشه چون حال خوبم حال اونا رو بد میکرد... این در حالی بود که نمیتونستم مثل اونا زندگی کنم چون دنیای همچون آدمایی واسه امثال من جایی نداشت و نداره ...

نمیدونم اسمش حماقته، یا قلب و دنیای بزرگ که الان وقتی آدما رو میبینم اونا همچنان چهره پر از نفرت و حسادت رو تحویلم میدن و من یه لبخند به پهنای صورتم :)) 

من فکر نمیکنم که خدا منو رها کرده باشه یا رها کنه تو اتمسفری که فقط خودش میفهمید چی کشیدم و خودش میفهمه چی میگم ...

اگه من ساعتها و روزها بگم و بنویسم از اون دوران، تهش میشه یه رمانی شاید از جنس غم و اتفاق طبیعیه بعدی برای هر مخاطبی، فراموش کردنه...

باید دیگه اعتراف کنم که پیام دادنم با صداقت مطلق :)) به ب و ک جزو احمقانه‌ترین کارهای عمرم بود. 

خدایا خودت کمکم کن 💚

Magic Farari
۲۷ارديبهشت

دارم فکر میکنم بهترین تایمی که تو این مدت اخیر واسه زبان داشتم کی بود، و جواب قاطع تابستون ۹۹ه :) 

Magic Farari
۲۶ارديبهشت

فکرم دائما میره سمت روزایی که از شدت هیجانِ یاد گرفتنِ چیزی قلبم واقعا میتپید، اینکه دلیل، کودک بودنم بوده یا دنیام کوچیک بوده یا هر چیزی نمیدونم! اما اون حس‌ها خوب بودن ...

اون حس‌ها منو به سمت تلاش کردن سوق میدادن‌. نمیتونم بگم که دانشگاه نقطه کورکننده این حس بود، چون نبود، چون قبلش این اتفاق افتاده بود، دوره‌ای که تصمیم گرفتم زندگیم یه لوپ از پوچی باشه...

اینکه یادم نمیاد آخرین بار کی این حسو تجربه کردم، شاید اون ترمی که با نون کلاس داشتم و آخر شب تک و تنها تو سالمط بودم و داشتم سعی میکنم بعد هوشمندتر وجودم رو بیرون بکشم، به اندازه یک آن اون حس برگشت اما دوامی نداشت. نمیدونم دلیلش علاقه نداشتن بود یا خستگی روحم از تکرار!، نمیدونم سنگینی مطالب و درک نکردنشون بود یا عدم تمایل واسه فهمیدن :) اما خیلی وقتا حتی اون حس استرس مثبت هم واسم ایجاد نمیشد. اینکه خیلی وقتا حس میکردم در بهترین حالت دارم یه سری اراجیف (از نظر خودم) رو میفرستم تو مخم... بعد از اینکه امتحان ت دکتر ش رو حقیقتا گند زدم، تلنگر بزرگی واسم بود، درسی که برخلاف ترم قبلش، خونده بودم و فکر میکردم چه کار بزرگی کردم که نذاشتم انباشته شه ؛)) اما اینکه سر امتحان عملا کپ کرده بودم و این در حالی بود که خیلیا باهاش اوکی بودن و نمره خوبی گرفتن...

شاید این اون نقطه یکم به خودم اومدن بود، اینکه اونقدرا هم که توهم نبوغ داشتم:))) و فکر میکردم اگه تو فلان درس نتیجه نگرفتم، چون نخونده بودم (وظیفه دیگه‌ای داشتم آیا؟؟) و اگه بخونم میترکونم! نبودم! چون اساسا فقط خوندن با توهم فهمیدن جوابگو نیست هیچوقت.

سعی میکنم ذهنم رو دیسترکت کنم از خبری که اخیرا شنیدم، ه خیلی واسم‌ شوکه کننده نبود چون واضحا در حال تقلا بود اما خب شنیدن اسم اون دانشگاه همیشه منو شوکه میکنه :")

اما ام جی چرا ... نه اینکه شوکه بشم، به این فکر میکنم که چه زود گذشت و این اولین خبر رسمی بود... قطعا خیلیا هم تو شرایط خوبی هستن از جمله نون... دارم فکر میکنم به میم که شاید حدود یه سال پیش بود که آزمون داد، یا کاف که از اول به بهترین شکل درگیر بود، به میم.ق، به رز، آه خدایا ...

تحت فشارم، در حد متلاشی شدن...

خدایا خودت واسم اتفاقات خوب رقم بزن... تو همیشه حواست هست 💚

Magic Farari
۲۶ارديبهشت

مودم همیشه رو لبه‌ی تیغه... اینطوری که با هر بار بحث این شکلی، هر بار دعوا و کتک کاری، هر بار داد و فریاد فرو میریزم :)

کاش زبانم خوب شه. و معدلم این ترم بالای ۱۹.

Magic Farari