روزها با ماژیک

۱۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۹ ثبت شده است

۱۹شهریور

بلاخره جرات کردم و وویس دادم، بعد از اینهمه سال که تلگرام این قابلیت رو داشت.. طبیعتا بخش ترس از بد اومدن دیگران !:) همیشه سرکوبم میکرد. و دو فیدبک نه مثبت بلکه کاملا مثبت گرفتم. صدای من میشه گفت همیشه تا حدی مورد توجه آدما بوده، یه دوره‌ای دوست داشتم تست گویندگی و دوبله و اینا بدم ولی خب هیچ قدمی واسش برنداشتم! ولی با این وجود چون همیشه از صدای ضبط شده خودم به صورت ناگهانی تو ویدویی یا توسط خودم، بیزار بودم حتی وویس هم‌ نمیدادم! و مواقعی که طرف مقابل کلا وویسی بود و من تند تند تایپ میکردم حس خوبی نداشتم.

 

کتابهای ریچل هالیس در عین سادگی واقعا الهام بخشه ولی سعی میکنم بخاطر اینکه زیاد با شخصیت خود نویسنده نمیتونم اخت بگیرم و دوسش داشته باشم، متاسف و شرمنده نباشم:)).

 

مهم تر از اون تو این روزهای من حس شباهتی که با ص دارم پیدا میکنم، شاید بگی مقایسه کردن درست نیست و ‌.‌.. بله! اما این شاید قیاس نیست! اولین بار دو سال پیش بود که تو عروسی م با هم عکس گرفتیم، خب طبیعتا من آدم فراری از عکسم چون حس زیبایی نداشتم! ولی بعدا با دیدن اون عکس حس میکردم شبیه ص هستم :) خب اعضای چهره من شباهتی به این شخص نداشت :)) اما حس کلی چهره چرا! نه اینکه بگم ص زیبایی محسور کننده ای داره نه! که البته اگه نظر شخصی منو بخوای واقعا زیباس! اینکه با توجه بیشتر دیدم با داشتن چیزایی که من اونا رو تو وجود خودم نقطه ضعف میدونستم، چقدر باحال برخورد میکنه و در عوض با داشتن اخلاق و شخصیت میتونم بگم واقعا خوب چندین نفر دوسش دارن و زندگی قدرتمندی داره، خدا رو شکر کردم :) این حس شباهت واقعا حالمو خوب میکنه.

Magic Farari
۱۹شهریور

با اندکی تعلل این پست رو می‌نویسم و مطالبش احتمالا قرار نیست بهم ربطی داشته باشن!

اولین بار که پستی از صدف بیوتی دیدم، شاید تو قسمت سرچ اینستا بود! احتمالا علی رغم دوست داشتن حس و انرژیش، یه گوشه از ذهنم داد میزد که واااای یه ایرانیه بی حجاب :) اینکه الان میخوام بنویسم بعد از چند سال واسم یه شخصیت الهام بخش و دوست داشتنیه یکم واسه خودم جالبه و تکرار دوباره این نکته که چقدر قضاوت احمقانه‌س:) اینو مینویسم چون این الهام بخش بودنش واقعا واسم جدیه، شاید با طعم کمی مقایسه! من چهره‌ام شبیه صدف نیست😁 اما خیلی حس شباهت دارم باهاش شاید این حسه ناشی از انرژی باشه تا ظاهر و ‌...

Magic Farari
۱۸شهریور

یک هفته مقاومت برای نوشتن این مطلب!

هفته پیش که آخرین امتحان این ترم رو دادم واضحا یه چیزی ته دلم لرزید و اون حس بی سوادی بود، اینکه از سوالاتی که داده شده بود رسما یکی دو سوالی که مهارتی و معیاری برای سنجش سواد برای اون درس بود رو نتونستم جواب بدم و وقتی با دوستم داشتم چک میکردم اون اوکی بود کاملا! و خب این نه به معنی مقایسه بلکه وارنینگی واسه نوع طی کردن مسیره. اینکه اگه سعی نکنی بهترین عملکرد رو داشته باشی دیگه ناله و غر یکم مضحکه!

حرفام ادامه داره....

Magic Farari
۱۶شهریور

صدای محسن یگانه تنها نقطه اتصال من به روزاییه که ته مانده ای از جرات و امید داشتم.

Magic Farari
۱۲شهریور

اینکه خودمو در برابر آدمایی کوچیک و گاها بی ارزش میدونم یا میدونستم! که خودشون هیچکدوم از اون ویژگی ها و مشخصه هایی که فقدانشون تو ذهن من برای کم‌ دونستن خودم کافی بود رو نداشتن! خیلی عجیبه.

این چند وقت محدود که سعی کردم کتاب بخونم با هدف خودشناسی، تازه فهمیدم که چرا علی رغم دو سه بار تلاشی! که سالهای پیش کردم واسه کتاب خوندن اما موفق نشدم، چون تایپ کتاب هایی که انتخاب میکردم واسه شروع، اصلا مناسب نبود واسم.

 من بیشتر از هر چیزی نیاز داشتم خلاهای درون خودم حتی ادمهای دیگه رو بدونم و بشناسم تا گام های قوی تری بردارم.

و دلیل دیگه شاید این بود که عز الویز اونموقع ها میخواستم تو چشم دیگران و مورد تاییدشون باشم بعنوان یه آدم فرهیخته://

الان با خوندن یکی دوتا کتاب اونم نصفه نیمه هیچ ادعایی ندارم و حتی خندم میگیره به این‌حجم از توخالی بودن که تو همه این سالها با خودم حمل کردم. الان با تموم اون ادعاها متن بعضی کتابها واسم سنگینه! و نمیتونم با یبار خوندن بفهمم. اما یه چیزی رو خیلی خوب حس کردم، اونم اینکه واقعا کتاب دوست خوبی میتونه واسه آدم باشه و به قدم هاش قدرت و معنا بده.

حیفِ عمر که اجازه بدی خالی و بی هیچ ثمر و رشد و تغییری بگذره و حروم شه.

ب.ن: امروز از ایجاد این وبلاگ حس واقعا خوبی داشتم.

Magic Farari
۱۱شهریور

درسته که شرایط دور دور و بیرون رفتن فراهم نیست! درسته که نمیشه رفت بیرون و باشگاه و... ورزشکار شد، درسته که.... اما:

  • حیاط خونه اونقدر بزرگ هست که بشه تمام صبح ها دورش دوید.
  • خداروشکر نت کافی هست برای فیلم انگلیسی دیدن، کلیپ های آموزش انگلیسی و آشپزی و کلی مهارت دیگه یاد گرفتن
  • کتابهای زیادی که لازمه واسه من خوندنشون

شاید واقعا لازمه از این انزوا استفاده کرد برای خودسازی.

Magic Farari
۱۱شهریور

تک روزی که فارغ میشم از درس حالا از نوع کنکور توهمی!، یا امتحانات ترم پر از حس ترس و پوچی میشم، بارها گفتم که عملکرد ناکافی و ناکارآمد دارم اما همون خیلی بیشتر از بیکار شدن راضیم‌میکنه، یکی از سالهای عمرسوزی که مثلا داشتم واسه کنکور میخوندم، یه مراسم مذهبی تو گلزار شهدا بود که بعنوان یه تفریح وسط درس! رفتم. من نه در دوران کنکور بلکه در دوران زندگی تفریح خاصی نداشتم، شاید مهارت خاصی تو زمینه ای داشتم بالقوه! اما شرایط، جو محل زندگی و خونه و مهم تر از اون خودم که کافی نبودم! چیزی رو بالفعل نکرد. اینکه مثلا بخوام برم بیرون پیاده روی یا دور دور یا سفر!:) همش تعریف نشدس. پس درس خوندن انگار واسه من قرار بود جای همه چیز رو پر کنه و شاید دلیل عملکرد ضعیفم همین بود چون اصلا رفرش شدنی در کار نبود. داشتم میگفتم، وقتی رفتم اون مراسم از حس علافی محض مردم و مخصوصا دخترهای مجرد که انگار برای دیده شدن و پسندیده شدن اینور اونور میرفتن دلم رو مچاله کرد و وقتی برگشتم خونه اونقدر با ترس و وحشت رفتم سراغ درس هام که موندگار شد اون حس :) و هزار بار لعنت به ضعف و ناتوانی در مدیریت بحران که اینطوری زندگی رو به فاک میده و ترس تو وحود آدم لونه میکنه. سن و سالم، عدم ثبات تو همه چیز، عدم علاقه به رشته! اذیتم میکنه نمیتونم انکارش کنم اما باید با خودم روراست باشه، سه ترم دیگه قراره چیکار کنم... شاید گهگاهی این گپ های پر از ترس لازمه تا محکم تر قدم بردارم تا وسط راه نشینم به فلسفه اتفافات فکر کنم، تا دوباره با چک کردن عکس پروفایل ب دل لرزه نگیرم!:) و توهمات سور و ساط!!!(؟) عروسی تو مخم شکل نگیره، تا یه مهمون چند روزه منو به کل از زندگی ساقط نکنه، تا وقتی با فکر کافی به تصمیمی رسیدم بهش عمل کنم و شرایط تغییرم نده.

Magic Farari
۱۰شهریور

عنوان طوفانی ای بنظر میرسه که واسه عملکرد من مناسب نیست:)

فردا با آخرین امتحان که تا این لحظه اصلا واسش آماده نیستم، این دو ترم با وسعت یه سال!! هم تموم میشه. خیلی خسته کننده بود و عملکرد من عملا ناچیز و ناکارآمد! بعبارتی تمام اون زحمت های درست یا نادرست ترم پیش دوباره تلف شد. و ترم پیش رو هم قراره که مجازی باشه که طبیعتا خوشحال کننده نیست و نمیدونم این وضع تا کی قراره ادامه داشته باشه. حتی خیلی وقته در حد تخیل ذهنی هم به کلاس زبان و باشگاه و ساز ! فکر نکردم چون اوضاع محدودتر از این حرفا بود. اما باید جدی تر عمل کنم چون اینطوری راه به جایی نمیبرم.

Magic Farari
۱۰شهریور

دو سال پیش که س یه کرم پودر واسم گرفته بود هنوز با دنیای لوازم آرایشی آشنایی چندانی نداشتم و سر از پا نمیشناختم:) وقتی ترم شروع شد و با ن هم اتاقی شدم اون کلی لوازم آرایشی نایس داشت ! اون چند ماه من دائما کرم پودر میزدم، بدون اینکه از تایپ پوستم و نحوه مراقبت از پوست اطلاعی داشته باشم!:) نتیجه‌‌ش دو ترم زیبایی کاور شده :))) پلاس چند تا نگاه پوچ بقیه که گاه انگار تایید بود!! و منِ ضعیف اون‌موقع این حس اقناعش میکرد. بعد که صورتم شروع کرد به جوش زدن وحشتناک که الان تازه فهمیدم باید متناسب با پوستت لوازم استفاده کنی! اون جوش زدن ها و التهاب صورت که منجر به دکتر رفتن شد و مصرف قرص و پماد و ... الان که یه سال گذشته و من اینمدت به جای کرم پودرهای مختلف ضدآفتاب بی رنگ!! استفاده کردم و تقریبا میشه گفت با شستشوی روزانه مراقب پوستم بودم اما هنوز هم علی رغم بهتر شدن مثل قبلش نشده :) و با خودم میگم چه حیف... خراب کردن یه چیزی که تا آخر عمر باهاته صرفا بخاطر نگاه خریدارانه دیگران. کاش همون چندماهم از اون کرم ها استفاده نمیکردم! البته آرایش کردن برای من به خاطر توجه دیگران نیست! شاید بُعد ضعیف من از توجه و تایید آدمایی که حتی نمیشناختم! به وجد میومد! اما الان حس میکنم رسیدگی به خودت یجورایی احترام گذاشتن به خودته و برعکس ضرر زدن به خودت به هر نوعی مثلا همین کرم نامناسب نامهربونی با خودت.

بیشتر که فکر میکنم میبینم تو بقیع ابعاد زندگیم هم از این "حیف" ها هست... 

مثلا کاش دوران هر چند سخت دبیرستان رو بخاطر رابطه با یه آدم هیچ و پوچ که صرفا میخواستم تلاش نکردنم رو کاور کنم باهاش هدر نمیدادم، کاش بخاطر دو ساعت خواب و یه روز سخت از نظر رفت و آمد خودمو داغون نمیکردم، کاش بیشتر حواسم به خودم بود.

شاید اگه بدونیم هیچوقت هیچی مثل اولش نمیشه بیشتر مراقب فکرها و تصمیماتمون میشیم! بیشتر تلاش میکنیم که منفعل نباشیم و با یه فوت تکه تکه نشیم. بیشتر قدر خودمون و فرصت هامونو میدونیم.

دبیرستان که بودم خب میشه گفت بهترین موقعیت رو از لحاظ رقم زدن آیندم داشتم اما ویستش کردم :) با افکار و انتخاب های احمقانه، با بی اعتمادی به همه چیز. اونموقع انقدر حس میکردم بچه هستم که شغل و آینده کاری و استقلال مالی عملا واسم معنایی نداشت. دو سه بارم که مورد بی لطفی جنس مخالف و حتی موافق قرار گرفته بودم (مثلا زشت :))، شماره بدم با اون قیافت:))، دماغ:))، و غیره) تو دنیای کوچیک خودم انقدر باخته بودم که پدیده ای بنام مورد علاقه واقع شدن و ازدواج واسم ناشناخته بود:)))) شاید پوچی من از همونموقع و با همین چیزای کوچیک شروع شد، چون اصلا نمیدونستم چی میخوام و به کجا باید برم، حالا هر چی هم لاف توانایی و استعداد بزنم چه فایده :)

اما الان عمیقا حس میکنم نیازم به استقلال از هر جهت رو، مالی، زندگی، عاطفی و ... اینکه باید بتونم خودم برای خوشبختی خودم کافی باشم. و حضور و عدم حضور دیگران معنی ایجاد و نابودی این مفهوم رو نداشته باشه.

خودت و فرصت هاتو "حیف" نکن.

Magic Farari
۰۸شهریور

تنش روحی... تفسیر این حالت شاید بستگی زیادی به میزان قوت و ضعف شخصیت هر آدمی داره. شاید شرایطی که باعث تنش روحی در یه آدم میشه، واسه یه آدم دیگه به هیج جاش ترین حالت ممکن باشه. بر اساس این جملات میخوام بگم که تجربه‌ش کردم! اولین سالی که کنکور دادم سطح سوالات اون سال ساده نبود! اما سر جلسه حس میکردم چه حیف! چند ماه قبلش،من دچار تنش شدید روحی شدم، تنهایی، بی برنامگی یا حتی بی هدفی، حس آشفته دبیرستان و رقابت ناسالم!، رابطه سنگرگیر طور و پوچ با یه شخص توتالی پوچ :/، دوست خوب نداشتن، رفتارهای هارش مدیر با بچه های روستا!:))، ولی میدونی از همه مهمتر چی؟ شخصیت ضعیف خودم:) که با هر کدوم از این فوت ها هزار تکه میشد. من مسیری برای خودم نداشتم! تیپ شخصیتی من این طوری شکل گرفته بود که بهم نشون بدن فلان چیز رو به دست بیار و به دست میاوردم! البته این حس رو فقط س بهم میداد که اون سالها ازم دور بود... هیچوقت یه بچه رو به خودتون وابسته نکنین چون وقتی نباشین، وقتی برنامتون پر باشه تا اون راه رو پیدا کنه و رو پای خودش وایسه عملا به فنا رفته :)

روابط پوچ من حاکی از همین خلاهای درونی من بوده، من از هیچکدوم از اونایی که باهاشون حرف زدم، وقت گذاشتم، ریسک کردم و باهاشون قدم زدم!!!! که این کار تو یه شهر کوچیک میتونست برابر با بی آبرویی باشه!!! حتی اونایی که گفتم دوسشون دارم!!!! خوشم نمیومد و نمیاد! و خداروشکر میکنم که عملا دو طرفه بوده این قضیه :))))) وقتی راجع به این مسائل مطالعه میکنم، خلاهام یکی یکی نمایان میشه و دلم میخواد حالا که مشکل رو میفهمم حلشون کنم البته لازم به ذکر که هیچکدوم از اون روزا دیگه برنمیگردن :) و حیف.... انگار هیچوقت تو هیچ زمینه ای نمیدونستم چی میخوام

چقدر این روزها این جمله واسم پر رنگ شده: خودت اون تغییری باش که میخوای تو دنیا ببینی....

یه بخش دیگه این تنش سالهای پوچ تو خونه موندن!! مثلا به بهانه کنکور... و چقدر از عمر و جوونیم تلف شد! تلف به معنای واقعی کلمه که ناشی از بی اعتمادی من به خودم، به آینده به خدا و به همه چیز بود... این تنش با هراس همراه بود، هراس از همه چیز... یادمه وقتی به موضوعی مثل بارداری فکر میکردم ترس همه وجودم رو مثل خوره میخورد! یه ترس کاملا نامعقول!!! و تک تک شب هایی که خواب آروم نداشتم... باورم نمیشه چه روزایی رو سپری کردم. وقتی به پیشنهاد خودم رفتیم پیش روانپزشک تازه فهمیدم چقدر همه چی پوچه واسم!! مصرف اون داروها و بعدش سوعساید نمایشی!!(اینو الان میفهمم) نتیجه کنکور منو خوب نکرد! اما شاید یه چیزی یکم بهتر شد اونم نه کامل... "تنش" ... شاید چون دیگه شادی زندگی رو تمام و کمال از دست دادم و حتی امید :) و حافظه‌م به طرز قابل توجهی ضعیف شد! الان وقتی ناراحت میشم از آدمی موضوع دوام چندانی تو ذهنم نداره انگار دچار یه بی تفاوتی مفرط میشم...

 همین قضیه افسردگی رو خیلی احمقانه طور ابزاری کردم واسه جلب توجه، واسه توجیه، واسه کمکاری، واسه زندگی نکردن! ولی دلیل همه اینا بی تفاوتی من بعد از انتخاب رشته و گذران اون سالها بود :) اینکه تا دهه چهارم زندگی (حتی تایپ کردنش هم ترسناکه!) فاصله چندانی ندارم و اگه بخوام از دستاوردهام بگم تقریبا هیچی برای ارائه ندارم یکم دل شکنندس! اینکه زندگیم تو حالت باری به هر جهته و نمیدونم بعد از این ۳ ترم و با این وضعیت درونی و بیرونی قراره چی بشه:) ترسناکه... اینکه عمرم تا اینجا طوری سپری شده که نه اون تک عشق و چند دوست رو ندارم یکم تامل برانگیزه...کاش لپ تاپ بازی درنمیاورد داشتم عادت میکردم به کتاب خوندن!

نمیدونم چه فکری کردم که بعد از قبولی به اون لاشی! پیام دادم که الان برای تعمیر نمیتونم برم پیش ش:( حتی یادم نمیاد چی گفتم بهش... 

اینا اونی نبود که میخواستم بگم....

Magic Farari