روزها با ماژیک

۰۸دی

تا جایی که ذهنم یاری میکنه اواخر سال ۹۳ بود که با وبلاگش آشنا شدم. پست هاش رو میخوندم و بهتره بگم القاهای خودش سبب شد فکر کنم آدم خاصیه! واسش چند باری کامنت گذاشتم و طبق طبیعت اون دوره از زندگیم سر هیچ و پوچ، واقعا بدون حتی یک جمله منطقی برای توجیه کارهام... نه ... شاید حس تنهایی و سرخوردگی اون دورانم بی تاثیر نبود،  شروع کردم به حرف زدن باهاش و توصیف شرایط اون دوره و تیر خلاص! با جواب های کاملا از نوع طرفداری بی دلیل از من و حس هام کم کم از این حس های افسانه‌ای در من شعله کشید که خدا این عامل خیر رو سر راهم قرار داده :)))) (پرانتز تا اتوبان شهید ستاری) میدونی الان که فکر میکنم واقعا عامل خیر بود اما نه به اون شکلی که انتظارش رو داری از نوع یاد گرفتن از زخم هات...‌ داشتم واسه کنکور میخوندم( کاملا منفعلانه و از روی عادت، بار اولم نبود. صرفا یه آدم به گفته دیگران باهوش کاملا سرخورده بودم) گفت اگه کمکی ازش بربیاد دریغ نمیکنه :) و خیلی راحت شماره‌سو واسم ایمیل کرد! بر اساس موقعیت اجتماعیش (که ذکر نمیشه! و تفکرات اون مقطع) هر حرکتش نشان از بهترین بودنش بود واسه من :))

اولین تماس تلفنی.... و چرا... چرا سعی میکردم خوب باشم؟ نه فقط با اون. چرا همیشه سعی میکردم همه رو راضی نگه دارم و اونی باشم که نبودم! اصلا نبودم!! بعد چند بار مکالمه بحثش به سمت خاص بودنش و محبوب بودنش کشیده شد و اینکه دخترا چقدر دنبالشن:)) و تظاهر به مذهبی بودن، میدونی تمام اینا هم واسه من که الان دارم مینویسم هم واسه تویی که احتمالا داری میخونی فوق مسخرس :)) ولی ما تو اون موضع باور کن متوجه نمیشیم! یا حداقل خود گول زننده های حرفه‌ای میشیم حالا فرض کن بدون هیچ تجربه‌ای با معصومیت و ذهن پاک راجع به آدم ها:)...شروع کرد به تحلیل حس هام و بهم گفت افسردگی داری... این شد شروع مراجعه به روانپزشک! و حدود یک سال مصرف داروهایی که دوای درد من نبودن... مکالمات ادامه داشت به مرور کاملا حس میکردم آدم درستی نیست، از سوال هاش از عقایدش از خیلی چیزا اما حتی به خودم اجازه نمیدادم باورشون کنم :) میدونی چرا؟ چون تنها آدمی بود که تو اون اوضاع فوق گند بهم توجه نشون میداد و ببین که انفعال با آدم چیکار میکنه... و حالم هر روز بدتر میشد و هر روز حس پوچی بیشتر و بیشتر بهم غلبه میکرد و نتیجه افزایش دوز داروها بود تا اینکه اون سال کنکور دادم و بدترین رتبه‌ای که میشد بیارم رو.... هیچوقت واسش مهم نبود چی میشه چون اون دنبال چیز دیگه‌ای بود:) خودم پیام دادم که فلان رشته و فلان جا قبول شدم :) مشخصا دروغ گفتم و تو بهم بگو چرا ... میخواستم ارتباطم رو کاملا باهاش قطع کنم و دوباره به زندگی برگردم راستشو بخوای هنوز نفهمیده بودم که چی شده .... این نقطه شروع نه فقط دروغ گفتن بلکه در دروغ زندگی کردن بود... انقدر درونم بی ارزش شده بود (اینو حالا میفهمم) که رو پروفایلم عکس دیگران رو میذاشتم :) و فکر میکردم هر کسی در هر شرایطی بهتر از منه! شروع کردم به زندگی فیک دانشجویی و... خدای من:) میدونی؟ فکر میکردم خیلی خفنم که تو نقشم حرفه ایم ولی در واقع نمیدونستم که احتمالا جزو ابله ترین آدما بودم که... خودت میفهمی چی میگم :) دروغ گفتن هام همینطوری رشد میکرد و عملا دیگه من"ی وجود نداشت... پاییز اون سال سوساید کردم، که حتا این کارم هم از رو جرات نبود! هیچ دلیلی برای ادامه نداشتم حس میکردم یه آدم کاملا ورث لث و پوچم! و شاید واقعا هم بودم..... چند روز بستری بودم و عملا خطری تهدیدم نکرده بود :))) و فقط یه رنج برای خانواده‌ام... که هزاران بار وای بر من که نمیفهمیدم......

Magic Farari
۰۸دی

دلم برای به وجد اومدن هام تنگ شده.....

برای رویاپردازی هام...

Magic Farari
۰۵دی

چند روزه که تمام بدنم انگار خواب رفته، و این موضوع در کنار آلودگی هوا واقعا واسم اذیت کننده‌س، ۹۷ روزه که مامان و بابامو ندیدم که طبیعتا حس خوبی نیست اما این که از بعضی شرایط پر تنش دورم خوبه! اون شب دلم واقعا گرفته بود از اینکه زندگی چطوری میتونه فاصله بندازه بین خیلی چیزا، با خیلی از آدما... حالم از آدمی که حدود یه سال درگیرش بودم بهم میخوره :) و فکر میکنم کم کم دارم یاد بگیرم که به خودم احترام بذارم! این جمله رو نه به فرم کلیشه بلکه از صمیم قلب میگم هیچوقت از آدما واسه خودتون بُت نسازین. اجازه بدین بیان سمتتون و با چشم سر ببینیدشون! الان هر چی بخوام تایپ کنم آلارم سکسیم نباش تو مخم صدا میده!!! ولی یکم مغرور باشین و اجازه بدین طرف برای اثبات خودش یکم زحمت بکشه. اگه فرقی بین خودتون و دیگران حس نکردین بیخودی وقتتون تلف نکنید. میشه راحت بگم ابله نباشین؟ بخاطر تنهایی، استرس یا هر گُهی با آدم غلط به هررر لحاظ! چه سنی، چه اعتقادی جه فرهنگی وارد فاز صمیمیت نشین. وارد رابطه با آدمی که نمیتونید پیشش خودتون باشین نشین ، خودتونو تخریب نکنید. فکرم درگیره... نمره هایی که تا حالا اومدن خوب نبودن، در واقع اصلا خوب نبودن! ولی من تسلیم نمیشم چون هنوز مدت زیادی نیست که شروع کردم به بهبود بخشیدن اوضاع. روابطم نیاز به کار اساسی داره، عملا نه با کسی صمیمیم نه کسی هست راهنماییم کنه! دروغ چرا گاهی از اینهمه تنهایی به ستوه میام....ولی دلم نمیخواد با آدمایی که چیزی بهم اضافه نمیکنن دورم رو شلوغ کنم! حس میکنم جمله تلخی گفتم... بیخیال

Magic Farari
۰۱دی

میخوام بنویسم از اینکه حس میکنم تو یه سال گذشته چقدر حقیرانه زندگی کردم و عمیق تر که فکر میکنم تو ده سال گذشته :) دائما منتظر تایید دیگران بودن، منتظر دیده شدن، خواسته شدن! دائما فرار کردم بدون اینکه بدونم دقیقا چی میخوام و دقیقا دارم از چی فرار میکنم! اگه فرصت حرف، که راستشو بخوای اونم واسه جلب توجه بوده، پیش اومده ادعاهای فوق هیجانی داشتم از اینکه زندگی معمولی دیگران منو خوشحال نمیکنه:) اما در عمل خیلی معمولی‌تر خیلی... عمل کردم. این جا جرات دارم(؟) که با خودم رو در رو شم و بگم دائما منتظر یه سوپر هیرو بودم که بیاد دنیا رو واسم گلستون کنه :)) (خنده عصبی!) چرا؟ وقتی خودم واسه خودم قدم از قدم برنداشتم، این هیجان از کجا متولد شد جز انفعال و ضعف و عدم اعتماد به نفس و کلا تمام فقدان های موجود در دنیا! تمرکز بی پایه و اساس رو آدمای نه چندان سوتبل! میدونی رویایی با خودت خیلی چیزا رو واست روشن میکنه.

ادامه دارد...

Magic Farari
۲۷آذر

چرا باید آدم قشنگترین حس هاش رو با آدمای اشتباه share کنه؟

چرا؟

چرا؟

.....

باز تحت فشار روحی قرار گرفتم و گویا به طرز فاجعه باری میل به ابرازش دارم، راحتر بگم بالا بردن دستام به نشانه تسلیم! کاری که این اواخر دائما انجامش دادم.

میدونی انگار تسلیم شدن دم دست ترین گزینه‌س و چقدر رقت انگیزه وقتی کاری از دستت برمیاد و انجام نمیدی. 

میل به مورد علاقه واقع شدن یه آدم درست و حسابی دارم! و این آلارم همیشگی رو تو مخم به صدا درمیاره.... این حال و هوا بارها از من یه احمق تمام عیار ساخته.

Magic Farari
۲۷آذر

یه اشتباه اونقدر تکرار میشه که تا بلاخره عمیقا بفهمی که اشتباه کردی! 

Magic Farari
۲۶آذر

بحث با آدمایی که صرفا میخوان باهات "بحث" کنن یا بهتره بگم بجنگن! احمقانه ترین کاریه که میتونی انجام بدی. بذار تو دنیای تاریکشون غوطه‌ور باشن که متعلق به همونجان.

Magic Farari
۲۶آذر

آدما هیچوقت از تو توضیح نمیخوان! پس در هر شرایط و موقعیتی درست ترین کار رو انجام بده و طوری پرفکت (در حد خودت) عمل کن که جایی برای نگرانی در مورد  نظر دیگران نمونه. هیچوقت و هیچوقت به بهانه اینکه بعدا توضیح میدم! یا اگه پرسیدن توضیح میدم، ناقص عمل نکن و یا از ارزش‌های خودت دور نشو. تو هیچ زمینه‌ای.

Magic Farari
۲۴آذر

همه ما شتباه میکنیم. فهمیدن اشتباه یه لطفه از طرف خدا، کائنات یا هرچی... اما اگه رها نکنی و دست از سر خودت برنداری به احمقانه ترین شکل و در شیپ های متفاوت و اما با محتوای یکسان هی تکرار میشه اونقدر تکرار میشه که تا بلاخره بفهمی چطوری باید عمل میکردی. اگه میخوای به چیز باارزشی بر

Magic Farari
۲۲آذر

اونروزا که افتاده بودم تو یه لوپ وحشتناک و خودمو حسابی شاخ میدونستم، راستشو بخوای الان میفهمم که تموم اون کارها و تصمیمات با ماسک اراده !  نشانه چیزی جز ضعیف بودنم نبوده، ماندن در منطقه امن حتا به قیمت پوچ شدنِ یه دوره قابل توجه از زندگی. ترس، ترس از بودن و قیاس شدن و مبارزه کردن با ادعای اینکه حق من بیشتر از این چیزاست. میدونی قدرت حقیقی در جنگیدن یا حداقل در صحنه بودنه، نه اینکه پشت یه سری ادعاهای توخالی که حتا خودتم باورشون نداری سنگر بگیریُ :) اوایل ورودم به دانشگاه حال بهتری داشتم، چون درونا معتقد بودم حقم بیشتر از این بود، اگه نشد دلیلش نخواستن خودم بود ولی راستشو بخوای برای نخواستن، دلیل که هیچ! حتا توجیه هم نداشتم.ولی الان میدونم، ترس. با چند تا نمره خوب قابل توجه (که شانس هم دخیل بود) گفتم دان! دیدی حقت بیشتر از اینا بود!! و افتادم تو یه سیر نزولی وحشتناک. به خودم که توجه میکنم میبینم میترسم از موفق شدن! میترسم از حسابی درس خوندن و تمرین حل کردن، میترسم از یاد گرفتن چیزای جدید. هر کیو میبینم اصرار دارم که بگم خوب نخوندم. میخوام تغییر بدم این روند رو. تو این حدودا یه ماهی که تا آخر ترم دارم میخوام شدیدا درس بخونم و تمرین حل کنم و نترسم. میخوام که دیگه عمدا سنگ نندازم جلو خودم.... و نذارم اتفاقاتی مثل یکشنبه پیش اینطوری منو از حسی که چند روز روش زحمت کشیده بودم دور کنه. همه در تکاپو هستن، و ما تا انگیزه‌ پیدا کنیم اونا از خط پایان رد شدن‌. حواست باشه :)

Magic Farari