روزها با ماژیک

۴۳ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۱ ثبت شده است

۰۲ارديبهشت

تو کل دوره تحصیل فقط واسه سه یا چهار تا درس جزوه نوشتم و خب فاک. واقعا رد داده بودم، انگار که وقت و عمرت رو با احترام به قسمت های خاصی از گاو تقدیم کنی. درس‌هایی که کاملا در ادامه هم بودن و فکر نمیکنم اینهمه پیش نیاز هم بودن دروس ینی یک رو که به فنا میدادی، تا ۴ همینطور به فاک میرفتی.

خب نه جزوه، نه تمرین و نه حتی حضور زنده تو کلاس. دقیقا انتظار داشتم چی بشه؟

انقدر تعلل میکردم واسه زمان درست که تهش هیچی به هیچی. یادمه درس سیس [هو نوز :))] که بعد از مدتها حس فهمیدن یه درسی رو داشتم رو سر کلاس مینوشتم و صداشو ضبط میکردم که بعدها مرتبش کنم و هیچوقت هم نکردم این کارو.

وقتی یه کاری رو انجام میدی تو همون بار اول همه توانت رو خرج کن. بعدنی در کار نیست.

Magic Farari
۰۱ارديبهشت

پست های س" رو که میخونم خندم میگیره به حال خودم، اینکه دغدغه هام چه شکلی هستن و درگیر چه اراجیفی ام. دختر قوی همسن خودم که همچون مسئولیت های سختی داره و جاست فاک.

عز الویز دوران دبیرستان که دائما حالم بد میشد و با مستخدم مدرسه میرفتیم بیمارستان ف که رو به روی مدرسه بود و همیشه سرم میزدن. یادمه یبار زنگ زدم به مام و گفتم نگران نشیا حالم بد شد رفتیم بیمارستان سرم زدیم :))) و سین سرشو تکون داد واسم و یه اتفاق مشابه با عین هم افتاد. عین هم اتاقی ابنرمالم تو بدو ورود به یه محیط ابنرمال. حالم رو بد میکرد، از یاداوریش حالم بد میشه. دختر بی منطق و کرم کتاب! گونه که فقط میخوند و میخوند و میخوند و نتیجه الاین ویت با اینهمه مثلا درس خوندن نبود چقدر حالم بهم میخورد از این مدل درس خوندن [الان خودمم از بیرون این شکلی ام] انقدر بی منطق بود که بخاطر اینکه سرما خورده بودم و حالم خیلی خیلی بد بود به جای اوردن یه کمک! داشت دعوا میکرد، گاهی باورم نمیشه که همچین روزایی رو تجربه کردم. فکر میکنم ترم بعدش رفتیم طبقه پایین با ترکیب سمی عین و چ و اع تا مرز روانی شدن جابجا شدم رسما، سال بعدش بدتر تا اینکه پیش دانشگاهی اوکی بود جو. چه روزای بدی بود و بدتر اینکه میپذیرفتم و هیچ کاری نمیکردم، هیچ کاری! شاید خیلی چرت بنظر بیان ولی واسه یه ادم 15 ساله که هیچ تجربه ای از زندگی جمعی و نحوه برخورد با آدما و حتی دفاع از حقش بدون اینکه قهر کنه یا عقب نشینی بعدش نداشت واقعا سخت بود. واسه کسی که تهدید کادر مدرسه رو جدی میگرفت که اگه معدلتون بالای فلان نشه باید برید :))-- بالای ده سال گذشته و هنوزم از یاداوریش حالم بد میشه. این همه حال بعد قرار نبود نتیجه ای بگیره. بِزی انگار یه پناهگاه بود بین اونهمه وحشی، که متاسفانه خود اینم سردسته وحشیا بود. 

یاد اکرم افتادم :"(-- حتی یادم نیست فامیلیش چی بود و اون سال پیش دانشگاهی بود [خیلی باهام خوب بود] بیشتر وقتا با دوستاش بود و کمتر میومد اتاق، ولی وقتی بود حس امنیت داشتم. باهام حرف میزد و حرفاش دلم رو خنک میکرد.

هنوزم میگم میتونستم اگه شرایط اونطوری نبود ولی خب پوینت قضیه تونستن با همون شرایط بود.

 

اصلا نمیخواستم اینا رو بنویسم، داشتم یه مباحثی رو میخوندم که ترم یک بهمون درس دادن و نفهمیدمش و بعدا فقط استفاده میشد و خب گس وات تا آخرش متوجه اون مفهوم نمیشدم. اینایی که تو قسمت برنامه ریزی درسی و انتخاب منبع بودن احتمالا ذهن عجیبی داشتن. اولین کتاب مربوط به رشته مون ترم 1 کله سحر [به معنای واقعی کلمه] تدریس میشد و منبع درس، تالیف چند تا از استادای خودمون بود و واقعا دیوونه میشدی. کم کاری هامو قبول دارم ولی واضحا یادمه هر وقت که میرفتم سراغش بخونم بازم متوجه نمیشدم، قسمت تلخ ماجرا اینه که الان که دیگه تموم شده هم بازم کامل متوجه نشدم و هر مبحثی که با اون درگیره کله ام رو خراب میکنه [این جمله دزدی از توییت های امیره].

Magic Farari
۰۱ارديبهشت

اول راهنمایی که بودم ترم اول سال شاگرد سوم شدم یا حتی چهارم، بعد از س و ف و گ! حس بدی بود، جالبه شخصیت اون دورانم به جای کم اوردن معتقد بود به اونا نمره الکی دادن. ترم دوم همون سال شاگرد اول شدم.

دوم راهنمایی نمیدونم هوای معدل ۲۰ شدن چطوری به سرم زد [راستش میدونم، داشتیم با خواهرم در مورد نمرات گ" حرف میزدیم [چقدر باهاش حرف میزدم و چقدر خوب بود] و بهش گفتم ینی اگه فلان درس رو ۲۰ میشد، معدلش کلا ۲۰ میشد؟]. درس میخوندم با شوق خیلی زیاد، از بچگی ارتباطاتم پر از قهر و آشتی بود. فکر میکنم سر اظهار نظر س راجع به بینی‌م باهاش قهر بودم. از اینکه همه دوسش داشتن ناراحت میشدم، از اینکه کمی با بقیه فرق داشت و اصطلاحا شیک بود شاید و باباش جزو انجمن اولیا که همیشه فکر میکردم یه چیز بهتر و بالاتر از منه. یادمه ماه رمضون بود و بعد از سحرها بیدار میموندم، درس میخوندم، تمام تمرینات رو انجام میدادم و کلی کارای فرعی مربوط به روزنامه دیواری و این چیزا. فکر میکنم اولین سالهایی بود که خیال پردازی میکردم، زندگی یه دختر خفنی که تو ذهنم بود و اسمش آوا بود. ذهنم پیور متمرکز بود رو درسام و مطلقا به هیچی فکر نمیکردم، انقدر رو این مساله معدل ۲۰ شدن متمرکز بودم و کلی نذر کرده بودم[:)] که چند روز قبل از اینکه کارنامه ها رو بدن، خواب دیدم معدلم ۲۰ شده. کارنامه ها رو دادن و معدلم ۲۰ شده بود :) هیچوقت اون حس خوب پرش به هوا رو از شدت ذوق زدگی فراموش نمیکنم، شاید تو کل تاریخ اون مدرسه اولین نفری بودم که این معدل رو به دست اورد، بعدها تو کلاسمون شدیدا رقابت بود و س" هم ۲۰ شد ولی اون یه حس دیگه‌ای بود چون از کار کسی اینسپایر نشده بودم، ریشه تو قلب خودم داشت و شد‌.

بعدها هم سیر خوبی داشتم، سوم راهنمایی هم شاگرد اول بودم، به اون جو عادت کرده بودم هر چند دیگه با هم دوست نبودیم اصلا. اول دبیرستان تو یه کلاس کاملا غریبه افتاده بودم و افت هم داشتم [یادمه میخواستم از وسط های سال ول کنم و دوباره برم بخونم!] ولی باز هم جزو خوبا بودم. اما از بقیش با قبولیم تو اون مدرسه به جای پیشرفت بیشتر رسما همه چیو باختم حتی قدرت رویاپردازیمو‌. اون آوایی که تو ذهنم بود، دیگه تخیل نبود، آدمی با اون موقعیت و حتی بهتر تو کلاسمون بود و ترسناک بود اونهمه قدرت تو واقعیت. راننده شخصی و کلی شرایط خفن.

حالا وقتی صفحات استادی رو چک میکنم که ببینم آدمی تو شرایط من دانشجوشه یا نه، دلم خیلی میشکنه از خودم. مدتهاست که نه از چیزی ذوق کردم نه چیزی تو قلبم ریشه داره. سخته برام باختن اون من و پذیرفتن این من. نمیدونم چرا دیگه بذر خواستنی تو قلبم جوونه نمیزنه، چرا نمیخوام؟ اونموقع ها دنیام کوچکتر بود؟ میترسم از شکست؟ وات د هل ایز رانگ؟ کاش یبار دیگه میتونستم زندگیمو لول اپ کنم.

Magic Farari