روزها با ماژیک

۴۳ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۱ ثبت شده است

۲۸ارديبهشت

فلان کتاب رو بخرم - سیمی کنم با پانچ مربعی و دابل - فست فود - دکتر پوست و فک - آزمون آزمایشی - پروژه - سن - کار - ادامه تحصیل - اینستا - شهر - اقوام - خانواده - پوچی - خودکشی - جرات - ارتباط - کلاس - پارتنر زبان - سلامتی - خواب - برنامه ریزی - ترس - کیفیت پایین - تعلل - اینترنت - برق - آب - سریال - پادکست - بازیگری - نسا و نگار - گذشته - کمکاری - عزت نفس - قیافه - زبان - درس - توجه - زندگی بقیه - اکانت فیک - خودسانسوری - فرار - ابهام - اون یه سال سخت تلاش کرده - حال خوب - خواستن - هدف - انگیزه - میخوام بمیرم فقط - مصرف گرایی - لب یا تئوری - پایتون - بایو - آبرسان - ماسک - تخمه - یوتیوب - شیرینیجات - ارشد - خسته ام - گیر به نصب برنامه - بررسی کیفیت - لپ تاپ امانتی - کامیپوتر ساینس - ورزش - موسیقی - دبیرستان - وقت - عرضه - بسه

 

Magic Farari
۲۷ارديبهشت

داشتم ویدیوهای احسان.ف رو میدیدم و تاپیک های مختلفی که توضیح داده، یه جاهایی ته خالیِ دلم خالی تر میشه با شنیدن مشکلات یه مسیر [هر چند کلا زندگی همینه!].

کلا یکی از عجایب و شاید بهتره بگم بعد اذیت کننده م اینه که وقتی راجع به سختی ها یا قانون یه مسئله ای میشنوم پاهام شل میشه، با اینکه قبلش داشتم کارمو درست انجام میدادم و یجورایی انگار تو ناخوداگاهم اوکی بوده که بله سختی هایی هم هست و مسائل این شکلی اما همین مطرح کردنش نمیدونم چرا باعث میشه اینطوری شم. خلاصه با آهنگ بسیار وحشتناکی که در بک گراند صداشون بود این ترس هی تشدید میشد. دقیقا مثل ترم اول که همه چی داشت خوب پیش میرفت ولی تا فهمیدم نباید زیر 16 شم اصلا یه وضعی شد که جاست دم!

تو گروه زبان دنبال پارتنر اسپیک بودم و یه شخصی که به نظر موجه میومد پیام داد و قرار شد صحبت کنیم ولی دیگه در جواب کی؟ هیچی نگفتم. نمیدونم بخاطر آدمای چندش و فرصت طلبی که همه جا ریختن این شکلیه یا چی. انقدر اوغم میگیره که قابل توصیف نیست، حتی لاس زدن تو همچین چیزی هم فراوونه. منم وقتی جواب اولین پیام رو دادم بعدش میوتشون کردم که خب در مواجه با اون اولی فکر کنم کارم درست نبود.

از ادیب هم هیچی خبری نیست و نمیدونم چی باید بگم ینی جمله کم اوردم رسما. امیدوار بودم از خودش خبری شه ولی نشده تا الان. مثل وقت دکتر و استاد و خیلی چیزا.

روزام همچنان بی کیفیت میگذره، کاش تو جو بهتری بودم. گاهی اوقات حس میکنم چقدر از بیشتر آدمایی که میشناسم متنفرم و از ادمایی ک حرف زدن باهاشون حالتو بد میکنه خیلی بیشتر.

مقدار قابل توجهی چای و شیرینی جات که اصلا برای پوست و دندونم خوب نیست. اما واکنشم در برابر استرس شدید یجورایی آسیب به خودمه انگار.

حس نوشتن نیست شاید بهتره کمتر سر بزنم اینجا.

 

Magic Farari
۲۱ارديبهشت

عدد ۲۱ همیشه منو یاد اون کلیپ های انگیزشی که تو نوجونی گوش میدادم میندازه. "۲۱ روز زمان برای تثبیت هر عادتی نیاز هست و کافی :))"

یکی از بدترین حس های زندگی حرف زدن با آدماییه که بعدش به خودت میگی کاش حرف نمیزدم! فکر میکنم یکی از اصلی ترین دلایل روز به روز عمقی شدن کم حرفیم [واضحا در دنیای واقعی] همین آدما بودن. اصلا تلخ بودن و سرد بودن رو در شرایطی که اسیبی تهدیدت نمیکنه،درک نمیکنم. شاید خودمم خیلی وقتا این برداشت ازم شده ولی دوست ندارم اینطور باشه.

ادیب پیام داده بود و کلی تبصره و قانون و فلان رو توضیح داد و اینکه حرفاش درست بود بنظرم، اینکه گفت بخش احساسی حرفت به کارم نمیاد هم جالب بود :))- من خیلی این کارو میکنم، دیفالتم اینه که حرفم منطقیه [از نظر خودم] و بابد درک شه و وقتی بحث ادامه پیدا میکنه میزنم تو کانال احساسی که خوب نیست بنظرم. در هر مدل ارتباطی این شکلی هستم.

 به نسا پیام دادم و فکر میکنم باز بچه ها با هم هستن. چرا زندگیم انقدر سنگه؟ چرا همیشه لفت اوت بودم؟ این حس سال دوم اونقدر اذیتم کرد که اون همه اتفاق تلخ افتاد. همش منتظرم، بسه دیگه.

Magic Farari
۲۰ارديبهشت

نمیدونم‌ روزانه نویسی اینجا کار درستیه یا نه، حس میکنم هدفم از ایجاد اینجا این نبود؛ و راستش زیادی نوشتن حالم رو بد میکنه. وقتی جریان های مشابه میخونم که دیگه یه چیز گندی میشه اصلا. درسته که میگن میخ طویله رو تو چشم خودش نمیبینه اما خار رو نمیدونم کجای دیگران میبینه.

 

میخواستم وقتی اونجا بودم اینو بنویسم اما نشد. همیشه بیرون رفتن باهاشون استرس شدیدی بهم وارد میکنه و راستش اگه بحث هزینه زیاد راه نبود نمیرفتم. چرا کرایه ها انقدر گرون شدن؟:/ حس میکنم واقعا از غار دراومدم. همه جا پر از تنشه. هم از ظرفیت روانی پایین ناراحت میشم و هم آسیب هایی که به تبع اون به خودشون وارد میکنن. بحث هاشون، خیلی ناراحت میشم. اگه بحث مالی باشه که دیگه بدتر! تو راه بهم میگه تا کار پیدا نکردی و درامد نداشتی ازدواج نکن! بحثو ادامه ندادم چون بنطرم خیلی چرته. شاید قبلنا فکر میکردم که آره زوره یکی کار کنه و فلان- با اینکه شدیدا موافق استقلال داشتن خانم ها هستم مخصوصا مادی، و هرگز این زندگیو برنمیتابم و بهم فشار روانی غیرقابل وصفی وارد میشه [اما معتقدم اونایی که دوست داشته میشن و با رضایت قلبی کلی برای آرامششون هزینه میکنن تو لاین نوعی خوشبختی هستن] نه مثل مردای اقوام ما که منت یه موز رو سر زنشون میذارن! خلاصه میخواستم بگم با یه حساب سرانگشتی متوجه میشی که خانم خانه دار چقدر هزینه های خرید غذا از بیرون، تمیز کردن خونه، مهم تر از همه مهدکودک و پرستار بچه رو این چیزا رو کم میکنه پس اون یک دلیه یه چیز دیگه س، یاد کلی داستان از دکتر میفتم که چه چیزایی در این دنیا جریان داره و خدا انشالله همه مونو عاقبت بخیر کنه. همون بزی کلی حس بی ارزش بودن بهم میداد- خیلیا کیفیتشون کم حجم موبایلیه. متاسفانه هیچی آدمیزادی نیست.

 

رفتم مطب دکتر مدنظر منشی [جدا حرف با منشی واسم خیلی فرسایشیه] با اداهی تیپیکال گفت دکتر امروز معاینه نمیکنه و اصرارمم بی نتیجه بود. دو تا دکتر دیگه رفتم یکی که منشی گفت اوکیه! و وقت داد و دیگری نبود اصلا. دیگه دارم کلافه میشم واقعا.

 

به ادیب پیام دادم و بعد از چند روز گفت فردا اماده میشه و باقی پیام کاملا اسکل کردن مخاطب بود. هزینه یه گوشه خیلی کوچیک از کار معادل با هزینه کل کاره. کجاش انصافه؟ امیدوارم غیرمنطقی بودنش رو درک کنه و زندگی رو بیشتر از این به سر گردنه طور تبدیل نکنه.

 

رفتم کتابفروشی که اون یکی جلدم بگیرم. سر جا کردن یه کتاب تو قفسه به مشکل خوردم که اون یکی پسره اومد [خیلی جدیه و دمش گرم!] فکر کنم تو دوربین دید، ولی اون یکی رو ندیدم. احمقانس ولی حس حماقت عمیقی بهم دست داد.

 

نیاز به ارتباط سالم دارم. آدمایی که بهم تنش وارد نکنن. دلم حرف زدن های چند ساعته میخواد-- هیجان مثبت زندگیم خیلی کمه. حس میکنم هیچ توجهی نمیگیرم و نمیدونم چه حسی دارم راستش.

 

Magic Farari
۲۰ارديبهشت

نمیدونم اسم این‌ اتفاقا شُک هست یا نه اما دوست دارم ثبتشون کنم. سال ۹۸ بود فکر کنم که نسا یه برنامه کوهنوردی با بچه ها و بعضی اساتیدشون گذاشته بود و منم به عنوان دوستشون(!) مجوز خروج از خوابگاه و بودن تو جمعشون رو گرفته بودم‌. بعدها فهمیدم انگار واسه اینکه ما ناراحت نشیم صحبت کرده بود که به ما هم اجازه بدن بریم :) این در حالی بود که من واسه ناراحت نشدنش داشتم میرفتم [چقدر مزخرف بود همه چی]. یاداوری بعضی خاطرات و حس ها باعث میشه متعجب شم از اصرارم برای ادامه دادن باهاشون و حتی تا اون حد نزدیکشون بودن.

تو اون گروه کوه دو تا از پسرای دانشگاه بودن که در واقع هم رشته ای همین بچه ها بودن [الان که دارم این اطلاعات رو میدم توهم شناخته شدن دارم ولی مهم نیست [شاید]] تو همون برخورد اول یکیشون خیلی خیلی به دلم نشست [گاهی فکر میکنم این چیزا رو که مینویسم فکر میکنین من هر 10 ثانیه یبار عاشق میشم :))))] این خیلی فرق داشت [انگار همونی بود که هر آدمی ته ته دلش فکر میکنه][انگار تنها حس واقعی که به کسی داشتم]. قطعا اعتماد به نفس نزدیک شدن یا کاری کردن رو نداشتم و کل اون دورهمی خلاصه شد به یبار چشم تو چشم شدن عمیق! و حس ادامه دار من و اشتباه احمقانه ای که کردم به نسا گفتم و اونم به دوسش گفت که البته جلوی پیشرویشو گرفتم [و نمیدونم آخر فهمید یا نه]. دوست نسا گفته بود که این طرف ازدواجیه اصلا اهل دوستی نیست و انگار من دنبال دوستی بودم [خاک تو سرم کلا] هر بار که یادم میفته قلبم هزار تکه میشه. هر چند توجه هایی که به نگار نشون میداد حالم رو بد میکرد و بگذریم که بعد از مدتی تو اینستا فالوش کردم [از ایران رفته بود دیگه] و به فاصله چند روز تو پیج نگار دیدمش و منم آنفالوش کردم و دیگه کاملا بیخیال شدم.

امروز بعد از مدتها رفتم پیجش [پابلیکه] و عکس آخرش دیدنی بود :)-- ازدواج کرده بود [با کسی که همونجا باهاش آشنا شده بود] و در وصف طرف نوشته بود خداروشکر که باهات آشنا شدم و آشنا شدن باهات بهترین اتفاق امسالم بود. شور ایت ایز.

 

*عنوان از این آهنگ شروین ح

Magic Farari
۲۰ارديبهشت

دیشب بعد از کلی گریه و حرف زدن با سین یکم بهتر شدم. هر چند وقتی از چیزی ناراحتم و بیانش میکنم اکثر اوقات واکنشش اینه که کم عقل نباش که این حرف ناراحتم میکنه چون همیشه حس میکنم حس هام پوچن. اما خب حرفای بعدش معمولا کمک کنندس. سین همیشه ابعاد دیگه ای از زندگی رو بهم نشون میداد و خیلی وقتا اگه بزرگ فکر کردنی در کار بوده مدیونشم.

دیروز از ع وقت گرفتم که اگه کسی دیگه رو پیدا نکردم برم پیشش ولی با وارنینگ هایی که دریافت کردم ترجیح میدم برم پیش جراح فک و صورت و امیدوارم کسی رو پیدا کنم که هم کارش خوب باشه و هم هزینه منطقی! الانم داشتن از مطب زنگ میزدن و جواب ندادم در حالیکه اخلاقی تر این بود که بزنگم و کنسل کنم وقت رو اما حوصله قر و غمزه و خودچسکنی منشی رو ندارم.

دیروز دو تا کتاب خریدم و یادم اومد که چقدر عاشق بوی کتاب نو هستم و مثل تمام این سالها دوباره وسواس سیمی کردن دوبل با پانج مربعی اومد سراغم، یا اینکه کاش فلان کتابم میگرفتم و کلی از این حس ها. دوران دبیرستان و کنکورم تو این کتابفروشی گذشت- حتی از یاداوریش خسته ام. نزدیکای نوروز ۹۳ بود، آخرین جلسه کلاس فیزیک که خواهر اون دختره اومد دنبالش که برن خرید عید کنن و چون همیشه با هم برمیگشتیم نمیدونم دقیقا چه فکری کردم که باهاشون رفتم تو پاساژ که خریداشو کنه و برگردیم باهم و اون حس اکواردی که از شاهد خرید غریبه ها بودن بهم دست داد-- واقعا چم بود :))) گفت برو تو و خسته میشی و از خدا خواسته گفتم باشه، تو  راه برگشت اومدم این کتابفروشی و کتاب لقمه لغات ادبیات رو خریدم و انقدر عاشقش شدم که کل ادبیات رو خوندم و اون سال درصد خوبی ادبیات زدم. اون سال همه چی خوب بود باید میشد اما نشد.

خلاصه که اون کتابفروشی و آدماشو حفظ بودم. حالا دیروز که بعد از مدتها رفتم چند تا ادم جدید اد شده بودن که دو تاش پسر بودن ویچ ایز ویرد چون کلا محیط کتابفروشی و لوازم تحریرفروشی ها تو این شهر دخترونس. پسره وایبش خیلی مثبت بود و دوست داشتم باهاش حرف بزنم اما مکالمه خاصی جز مزه ریختنش شکل نگرفت. گفت این کتابه زیاد طرفدار نداره میخوای بعدا بیا ببر، که نمیدونم دلیلش فقیر به نظز اومدن من بود :))))) یا بازگشت به صحنه جرم! منم در جواب گفتم نه دیگه دارم میرم روستامونblushاونم گفت به امید خدا :)) خنگول:٬)

امروزم که صرفا چند صفحه شو نگاه کردم و انقدر پاشدم رفتم اون اتاق که دلیل اینهمه بیقراری رو هنوزم نفهمیدم نمیدونم چرا مثلا دو ساعت نمیشینم درست درس بخونم. مام هم رفت خونه پ اینا و راستش دیگه خسته شدم از مکالمه بی منطقم که نرو من استرس میگیرم!

درسته محصولات پوستی خفنی استفاده نمیکنم شاید [با اینکه گرون ترین برندهای ایرانی هستن!] اما خب نتیجه اینهمه مراقبت رو نمیبینم. دوست دارم پوستم خیلی خوب باشه و برق بزنه! که همه جا یه ضدافتاب بس باشه اما خب خیلی وقتا خودمو دوست ندارم. دیروزم که فکر میکردم خیلی الد فشنم و از غار در اومدم که حس بیخودی هم نیست :)) شیک بودن رو خیلی دوست دارم به شرطی با ادمای خفن هم  در ارتباط باشم-- یجورایی اتنشن گرفتن از اکثر ادما واسم مهم نیست [فکر کنم!] و از بعضی ها خیلی مهم. حس میکنم این عقیده ام نیاز به فکر بیشتری داره.

اکانت فیک اینستا رو غیرفعال کردم و امیدوارم دیگه هیچوقت هم فعالش نکنم و کمتر [اصلا] بعد پوچ و پوچ گرای درونم غوغا کنه.

قلبم خالیه انگار- درست میشه.

Magic Farari
۱۹ارديبهشت

تمام دیشب رو با تمام وجود دوست داشتم بمیرم نه از غم و فاز منفی، نه. حس میکردم واقعا دیگه بسه، وقتی همه چیز رو هدر دادم فقط. بهترین دبیرستان، بهترین آموزشگاه، بهترین دانشگاه و آخر هر کدوم این حس پوچی پایان ناپذیر.

امروز برای جراحی دندون عقل رفتم استان! از پاس دادن یکی که خواهرم سالها مراجعه کنندش بود شروع شد و اومدم تا رسیدم خیابون مدرسه دبیرستانم و سالها کلاس کنکور، چه روزایی. چشمم خورد به مطب دو تا ع ها- رفتم تو و حتی نمیتونم حسم رو با کلمات توصیف کنم. همونایی که تو سایت قلمچی بارها و بارها دیده بودمشون و با هم یه دوره بودیم، پسر خوش تیپ و پر از اعتماد به نفس و یه مطب باحال و حلقه گنده تو دستش- و حالا اونا کجان و ... :).

رفتم از داروخونه تو مسیر یه آدرس بپرسم که دکتر هم مدرسه ایم بود- انگار همین دیروز بود که اومد تو کلاسمون حرف بزنه و گفت مفهوم مشتق رو بلد باشین بسه و لازم نیست صدتا کتاب تست بگیرین. خیابان پایین تر، مطب همسر میم، مامان میم، خودِ میم. هر جا چشم میچرخونم هم مدرسه ای، هم کلاسی، هم دوره ای هام هستن. چطور آروم میموندم... چطور آروم باشم...

اومدم خونه و زدم زیر گریه- از همون جنسی که دلِ شکستم دیگه تحمل نداره- میدونستم واسم عادی نخواهد شد این حس ها هیچوقت.

وقتی ف رو تو درمونگاه شهرمون دیدم خیلی ناراحت نشدم؛ چون روزایی بود که داشتم واسه آزمون میخوندم و میدونستم با رفتن حالم بهتر میشه تا حد خوبی. اما با اتفاقاتی که افتاد و دوباره عقب افتادم و این روزا دیگه همه چی واسم توو ماچه.

دیدنشون قلبم رو به درد میاره نه بخاطر موقعیتشون- بخاطر روزایی که میدونستم میتونم و نکردم. با حال بد، با آدمای پوچ، با کر دادن های مزخرف حرومش کردم.

اونجا که شجریان میگه:

نذرکردم گر از این غم به درآیم روزی / تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

چیکار کنم؟

 

Magic Farari
۱۹ارديبهشت

نمیدونم این چندمین باره که بخاطر تعلل کردن دارم ضربه میخورم از چیزای خیلی ریز تا چیزای مهم تر.

درس م1 اولین درسی بود که فیل شدم، همون ترمی که مشروط شدم [واقعا باورم نمیشه!]، ق" استادی که حتی نمیتونستم 30 ثانیه سر کلاسش متمرکز باشم و حرفاشو اصلا نمیفهمیدم. البته این فقط مشکل من نبود، یادمه یبار بغل دستیم بهم گفت فقط من نمیفهمم چی میگه؟ :))) ولی خب واسه شخصیت من که دنبال یه فهم نسبی بود این شرایط غیرقابل تحمل بود و نمیدونم چرا حذفش نکردم.

ترم بعد با ک" تو کلاسی که همه سال پایینی بودن [حس خیلی بدی بود] درسو پاس کردم با یه نمره خیلی خوب. این در حالی بود که خود ک" هم شدیدا بورینگ بود [شدیدا]. خلاصه که بعضی درسامو با استادهای این شکلی گذروندم و هیچی نفهمیدم. دو تا استاد فوق العاده این گرایش بعد و قبل از اینکه پاس کنم ارائه داده بودن و  نتونستم باهاشون بردارم.

فکر میکنم ترم 7 بودم که ج" بلاخره ارائه داد و کلاسش ضبط میشد و تو گوگل درایو آپلود. پسورد میخواست و خلاصه بعد از کلی پیام و اینا به ویدیوها دسترسی پیدا کردم و قرار بود سر فرصت نگاشون کنم و گس وات؟ :) الان که رفتم سراغش دیدم پسره پاکشون کرده چون گوگل درایوش پر شده بوده.

این سناریو تو زندگی من خیلی تکراریه. همین همیشه "بعدا"ها حالمو بد میکنن.

Magic Farari
۱۸ارديبهشت

یبار سین بهم میگفت حس میکنم نیازهای کودکیم اقناع نشدن و بخاطر همین از چیزایی لذت میبرم که عملا باید واسم عادی باشن. حرف جالبیه الان که دهه سوم زندگیم تقریبا رو به اتمامه و در حالت عادی، زندگیم تا الان باید یه تعریف مشخصی میداشت. نه آینده شغلی مشخص، نه ارتباطات سالم، نه رابطه عاطفی، نه شخصیت محکم و مستقل، هیچی تو زندگیم نمیبینم، عملا هیچ قطعیتی وجود نداره و عملکردمم که باری به هر جهته. در عوض کارهای تینیجری و احمقانه تا دلت بخواد. شاید بخاطر اقناع همون توجه هایی هست که تو دوران نوجونیم نگرفتم(؟).

الانم که باز دارم اشتباهات همیشگیمو تکرار میکنم. چرا؟ پس اونهمه زجر و تقلا چی بود؟ خسته نشدم از تحلیل هزارباره کارهام و دوباره تکرارشون؟

خیلی چیزای جدیدی تو خودم میبینم. اینکه دائما اخموام، اینو تو عکسایی که سلفی میگیرم میفهمم. ینی اینکه میگفتن همیشه تو خودت و نگران بودی بیخود نمیگفتن. ظرفیت صمیمیتم بسیار پایینه مخصوصا با پسرا. اصلا درست درخواست کردن رو بلد نیستم، درست ارتباط برقرار کردن رو و خیلی خیلی چیزای دیگه. 

چرا دارم روزامو به فنا میدم؟ از درس م2 خسته شدم؟ از حجم زیاد مطالب؟ از خیلی وقتا نفهمیدن و درک نکردن کاربرد چیزی؟

 

این روزای تکراری رو ثبت میکنم که یادت باشن و شاهد عملکردت باشی. تو شرایطی که هر بار اینستا و توییتر رو باز میکنی میبینی بچه ها کجان و در چه حال. استاد معامله پوچ ترین چیزا با ارزشمندترین داشته هات بودی، فکر کردم شاید تغییر کردی؛ فکر کردم شاید فهمیدی.

Magic Farari
۱۷ارديبهشت

گاهی فکر میکنم نامرئی ام. نه کسی بهم توجه میکنه و نه اصلا برای کسی مهمم و بهم فکر میکنن [منظورم بیرون از خونس]. بعد از مدتها اینستامو اکتیو کردم [اونم واسه سفارش یسری چیز] و یه استوری گذاشتم و الان میگم وات د فاک [حس همیشگیم]. شاید دلیل این حسم توجه به دیگران و عملکردشونه جا اینکه رو خودم متمرکز باشم؟ اینکه توقع توجه گرفتن دارم باعث نتیجه برعکس شده و میشه.

از خودم بدم میاد🥺 حس میکنم اصلا دوست داشتنی نیستم و با اینکه بیشتر اوقات پذیرفتم و باهاش کنار اومدم ولی گاهی دلم خیلی میشکنه. پر از دلهره ام و نمیدونم چطور آروم باشم.

 

داشتم پست چهارم پیج شروین [دوران دبیرستان عاشق این اسم بودم] حاجی پور [shervinine@] [آره میدونم قطعا الان میرین نگاه میکنید :))) حتما] رو نگاه میکردم و تو دلم فکر میکردم چقدر ملت کیوتن. یه اتفاق باحال اینکه یه استوری گذاشته بود و یه پسر خوشتیپ و خوش لباس اونجا بود که بعد از یه مدت یه استوری دیگه گذاشت و معرفیش کرد :))) ینی ملت از بس پرسیده بودن کیه اومده بود تگش کرده بود. ذهن نوجونی خیلی باحاله، مثلا فکر میکنی الان طرف بین چند کا فن یهو میاد و فقط عاشق تو میشه :)) این خیلی جاهای دیگه هم مصداق داره، تقریبا همه جاهایی که خودمونو خیلی جدی میگیریم. چی دارم میگم؟

 

امروزمم به فنا رفت.

Magic Farari