روزها با ماژیک

۳۶ مطلب در فروردين ۱۴۰۱ ثبت شده است

۳۱فروردين

من از همه بریدم، از همه کلا

چپیدم تو اتاق لامصب خودم

بسمه دوییدن از همه پرم

به چشمم همه آدما مسخره شدن

وای اونروز یکی این تیکه اهنگ تتل رو استوری کرده بود و مخم قفل کرده روش :/ [خیلی دوییدی خیلیا :/]

روز مزخرفی از لحاظ عملکرد بود مثل اکثر روزا، یهو بهم میریزم و مدیریت بحرانم داغونه [ریسپانسم به این شرایط تخمه خوردنه!]. از مرور اونهمه اشتباه اگه چیزی یاد بگیرم که اوکی اگه نه جز فرسایش نتیجه اش چیه؟

کند بودن همه چیزم اعصابم رو بهم میریزه، چه لپ تاپ چه هر چیزی. دلم به پروتون خوش بود که اونم مدتهاست اصلا وصل نمیشه، کلا زندگیمون رو بیسیک هم نیست خیلی وقتا. نسخه پرمیوم اینو میخوام. با این وضع نت هم که ...

 

ب.ن: اینکه میگم نگار رو خوب شناختم ینی همین. پیامم تو گروه همگانی سین خورده بود و ... :) بارها و بارها. یادت باشه از کی کمک بگیری.

Magic Farari
۳۱فروردين

تو این شرایط هم از شرایط ناراحت میشم و هم از توبیخ کردن خودم. درخواست کارنامه دادم و نوشت باید حضوری تحویل بگیرید، حالا اینکه هیچکس رو ندارم که این کارو واسم انجام بده عالیه. دفعه پیش ملیکس گرفت و سر تاریخ تولد کلی قصه ساختم [خسته ام از این بودن] ایندفعه هم به خودش پیام دادم. دائما فکر میکنم کجاش عادلانس؟ اینکه به واسطه محل زندگیشون تونستن چندین ماه پروژه کار کنن و همه شرایط این مدلیشون اوکی بود حالا من بخاطر یه ورق کاغذ چقدر باید غصه بخورم. از نگار بدم میاد، علی رغم صمیمیت سال اولمون و دعوای آخرش، بعدش با نسا حسابی جور شدن. تو دوران کرونا صمیمیتشون خیلی بیشتر شد و خوشبحالشون که جایی واسه موندن داشتن، اون کار پیدا کرد و اون یکی پذیرش گرفت. کار پیدا کردنش هم این مدلی بود که به واسطه محبوب القلوب بودنش پیش پسرا، کسی که خیلی ارتباط خاصی هم با هم نداشتن واسش این پوزیشن رو پیدا کرده بود. حالا هر بار که بهش پیام میدم قرن ها طول میکشه که پیداش شه [باهاش زندگی کردم و اولویت هاشو میشناسم] و دیگه حس مکالمه باهاش ندارم. نمیفهمم چرا هنوزم سعی میکنم باهاشون در ارتباط باشم؟ حال سال دو رو یادم رفت؟ کارای احمقانه و سم بودنشون که چقدر زجر کشیدم؟ فکر میکنی میتونن تاثیری رو زندگیت داشته باشن؟ امتحانش مجانیه :)

چرا اینهمه تنهام؟ ای مین ایز ایت سامثینگ رانگ ویت می؟ دو ای هم ریپالسیو پرسنالیتی اور وات؟ آیا آزار دهنده هستم؟ چی باعث میشه همه مقاطع زندگیم یه شکل باشن؟

نمیتونم درست فکر کنم و نمیدونم کار درست چیه؟ آیا تو این وقت کم یه میلیون پول کتاب دادن عاقلانس؟ آیا باید زبان بخونم و کلا بیخیال پروژه شم؟ آیا باید فکر نکنم که یه استاد چقدر میتونه احمق باشه که بعد از اینکه خودش ایمیل میده جوابتو نده؟

چرا همه چی تو زندگیم نصف و نیمه س؟ تو شرایط درست بودن و اینهمه پیچ و تاب خوردن باز! و تهش سو وات؟ اگه خونمون تهران بود شرایط فرق نمیکرد؟ میکرد. الان باید چیکار کنم ...

خسته ام بخدا.

Magic Farari
۳۰فروردين

بدون ذره ای اغراق هر بار که صفحه اسکن شده انگلیسی شو نگاه میکنم، درد رو تو عمق استخونام حس میکنم. کم اوردن همه جای زندگیم مشهوده، لازم نبود "عالی" باشم، فقط خودم بودن و تو جو موندن کافی بود. میبینی؟ تو این دو ماه هیچی عوض نشده فقط بازم بیشتر عقب افتادی. وقتی میبازی دیگه اون فرصت سوخت شده، با سوگواری و عزلت گزینی به چی میرسی؟

امروز دائما به شه" فکر میکردم، روز اول ترم اول، کلاس ادبیات داشتیم. اولین کسی بود که باهاش صحبت کردم، خیلی بنظرم اتو کشیده اومد تو برک مریم بهمون پیوست. فکر که میکنم اون اوایل همه چی خوب بود، همه چی سر جاش بود. شه" به مرور دور شد و به اکیپ ش" اینا پیوست [یه score واسه هوشش]. روند درس خوندنش صعودی بود تا اینکه آخرا متوجه شدم تو درسا جزو نمرات اول کلاسه، اواسط این دوران با یه پسر مک وارد رابطه شد و گس وات؟ این اواخر با هم ازدواج کردند و میدونم که هر دو پذیرش گرفتن.

این یه شانس برای ارتباط سالم با بقیه بود، با خود ش" همون اوایل رفتیم که دوستش رو ببینه و این خودش یه موقعیت خوب دیگه بود که باهاش دوست شم. وقتی میگم ضعف ارتباط خیلی قضیه عمیق تر از این حرفاست. تو وادی اینکه حیف شدم، بقیه لو لول هستن و من خوبم :)) الان نگاه کردن به لول اونا خیلی میتونه معنی داشته باشه.

فکر که میکنم انگار دو سال اول اصلا تو اون دانشکده نبودم، نه تو ایونتی شرکت کردم نه زوری زدم که خوب باشم حداقل کمی! و نمرات داغون و اونهمه حذف درس که پیشکش. تو فاز دوری از چیزی که هستم و زورکی تو دل بقیه جا شدن بدجور باختم.

خیلی ترسوام، این شفاف ترین حسیه که نسبت به خودم دارم. باید چیکار کنم؟ تلقین اعتماد به نفس؟

Magic Farari
۳۰فروردين

هوا شدیدا سرده و کمی داره آزار دهنده میشه. مسئله نت رو اعصابمه حسابی، اگه اسمش دزدی نیست پس چیه؟ اینترنت بین المللی :))) اینکه یه گوگل بری هم دو برابر حجم مصرفی کم میشه به کنار، اصلا این کم شدنه هم عادی نیست. چند دقیقه مکالمه تو واتسپ چطور اونهمه نت مصرف میکنه؟ چقدر غم دلم رو میگیره تو این مواقع.

تا اینجا رو دیروز نوشتم.

 

میگن اگه اولش به آخرش فکر نکنی آخرش مجبور میشی به اولش فکر کنی [یا همچین چیزی]. میدونم این موضوع رو بارها و بارها گفتم اما نمیخوام حتی یک روز یادم بره که نتیجه کم کاری و توهم تا کجا کش میاد.

نمیدونم به واسطه شاگرد اول بودنم بین کسایی که تقریبا درس هیچ ارزشی واسشون نداشت یا چیز دیگه ای، این توهم تو ذهنم شکل گرفته بود که من یبار یه چیزو بخونم aced it میکنم، یا اگه کاری رو انجام بدم همیشه بهترین و بی رقیبم. چهار ترم با این ادعای پوچ و مشغول بودن ذهنم به کلی چیز که هیچ کاری نمیتونستم در رابطه باهاشون انجام بدم و کلا جاده خاکی زدنم گذشت. ترم 5 که تقریبا "تمام" وقتم صرف خوندن 14 واحدی که داشتم شد و تهش نتیجه اصلا "واوو" نبود. وقتی کرونا شد و بعد از یه ترم جا افتادم و کلاس ها رو ضبط میکردم و گاهی جزوه مینوشتم تازه متوجه شدم شاید ساعتها وقت گذاشتن و بارها و بارها فیلم کلاس رو دیدن صرفا منو تو جایگاه متوسط قرار بده. 

نمیدونم چقدر میتونم به خودم حق بدم، یادمه اون سالی که پیش مشاور دانشگاه میرفتم، دو تا تست ازم گرفت و چند تا اختلال رو نشون داد که یکیش این بود که حتی کاری که "میتونی" هم انجام نمیدی؛ اینو خیلی خوب تو وجودم حس میکردم. گاهی فکر میکنم رویارویی با خودِ ضعیفم و خودی که اونقدرا هم که فکر میکنی باهوش نیست، insecureم میکرد و باعث میشد همه چیزو به تعویق بندازم. یا ارتباط کمم با بقیه و رقابت نکردن باهاشون یا توهم باهوش بود یا اگه رنک باشم تو چشم بقیه هستم [که فکر نمیکنم این آزار دهنده بوده باشه یا شاید اضطراب اجتماعی اینجا درگیر بوده؟] نمیدونم راستش. اما اینو با تمام وجودم میدونم که هیچوقت تمام تلاشم رو نکردم. تو همین سه ترم اخیر که تقریبا هیچ کاری جز درس خوندن نکردم اگه هر کدوم رو فقط یه ذره بهتر میشدم الان در مجموع اوضاع خیلی بهتر بود.

اما این حس ها همیشه بعد از گذر واقعه سراغ آدم میاد. ترم های اول از چرت و ساده بودن درسا به ستوه میومدم [احتمالا چون نمیفهمیدمشون واسم ساده بوده :))] و ضعف زبان و اینکه نمیدونستم راهکار درست و مقرون به صرفه چیه و حس میکردم دارم عمرم رو تلف میکنم باعث شد کاملا درس خوندن رو ول کنم که خب این وضعیت شد همون آدمی که تو اینستا خیمه زده بود و شخصیت متزلزلش رو به رخ بقیه میکشید [کاش حداقل فعالیتی نمیکردم]. سال دو که درس ها یکم تخصصی تر شد و من نوعی دیگه درگیر شده بودم، سر خیلی از کلاسا رسما هیچی متوجه نمیشدم و انگیزه فهمیدن بعدش رو نداشتم و بازم ول کردم [تقریبا کل ترم رو میخوابیدم]. نتیجه حذف پزشکی یه درس و فیل شدن یه درس بیسیک دیگه و سر جمع مشروط شدن. اینکه سر و ته کلاس رو تشخیص نمیدادم و اون یکی استاده 7 صبح با جبرانی بامباردمون میکرد و ماه رمضون بود و همیشه خواب میموندم. بدترین روزای عمرم بود. پیور ویست. این در حالی بود که مریم تو همین شرایط خیلی از درساهاشو بالای 18 میشد، واسم جالب بود که اصلا فهمیدن واسش مهم نبود، حافظه بخاطر سپردن این مدلی واقعا نعمته. شایدم دارم حسودی میکنم (؟).

اما ته تهش "خرخونی" نتیجه میداد. همین بارها و بارها مرور مطلبه [به خودم اصلا زحمت حل تمرین نمیدادم] و اینو الان درک میکنم که خیلی دیره دیگه. این عملکرد در حالی که کلی از سالهای عمرم بی دلیل هدر شده بود از من بعید بود [قابل انتظار نبود]. کاش فرصت جبران و رشدی باقی مونده باشه.

Magic Farari
۲۸فروردين

هر دفعه کلی از حجم نت میموند، خیلی واسم عجیبه که ایندفعه اینهمه مصرف شده!!

[رفتم سرچ کردم و بله 😊، چقدر مزخرفیم، همه مصرف، نت بین المللی! محاسبه شده و این ینی هر میزان مصرف * ۲، و گویا به vpn زدن هم ربطی نداره، هر دانلودی با همین نرخ محاسبه میشه :)]. سهراب میگفت که دلخوشی ها کم نیست، زندگی باید کرد؟

جالبه وقتی اومدم این پست رو بنویسم، قبلش توییت بچه های دانشکده رو داشتم میخوندم و می‌خواستم بگم دارک بودن زیادی هم خوب نیست و دلم میخواد از این فاز در بیام و بهتر و بیشتر هدفگذاری کنم :))) خوبه هدف اول یا جبر احتمالی اول میشه چک نکردن توییتر و یوتیوب و اینستا و عملا ارتباط با دنیای پیرامونم رو کاملا قطع کردن.

 

حسودیم میشه به ن" و همشون، کاش این حسودی دوام و نتیجه داشته باشه‌.

Magic Farari
۲۸فروردين

در مورد بعضی مسائل نوشتن تو اینجا بهم دلهره میده، چیزایی که اوایل نوشتنم خیلی ساده بود واسم.

بعد از مدتها سفر یه روزه به کردستان تا حد خوبی رو روانم تاثیر داشت، کاش همیشه اونجا بودیم! هر چند باز هم همون مکالمات چرت در مورد س.کس لایف بقیه و اینکه ازدواج نکردن رو با ازدواج ناموفق یکی میدونن و شاید هم درسته و واسم مهم نیست دیگه. خیلی حساس شدم به مسائلی که خوشحالم کسی تو زندگیم نیست که کانستریتش رو مخ من باشه. عمقِ بی عمق بقیه رو بیشتر و بهتر دارم درک میکنم و خب چقدر احمق بودم واسه اونهمه کر دادن به یه مشت اراجیف. تو هرم نیازهای مازلو، نیاز به ارتباط با بقیه جزو نیازهای نسبتا اولیه آدماست. شاید بخاطر همین بیرون رفتن و سفر و این چیزا حالت رو بهتر میکنه چون میبینی هر کسی به نوعی داره با زندگی سر میکنه. هر چند باید اعتراف کنم که مدتهاست حس میکنم هیچ توجهی از کسی نمیگیرم و در عمل اصلا دنبال چنین چیزی هم نیستم اما ناخوداگاه احتمالا چیز دیگه ایه. هیچ قدمی تو مسیر فشن :) بر نمیدارم. روسریمو تا پایین ابروم میکشم پایین و ماسک میزنم و دمن دتس فیل گوود، این با بقیه تیپم زیاد همخوانی نداره. از اینکه شلوار لی باید بپوشم یا حتی مانتو و روسری اذیتم :)). دیگه قبول کردم که وقتی خودمو تو آینه ماشین میبینم دوست نداشته باشم. و حتی قبول کردم که کسی تو نخم نباشه [هر چند هر بار میریم بیرون بقیه معتقدن خیلی بهم توجه میشه در حالیکه خودم اصلا حس نمیکنم. شاید اینکه اصلا به کسی نگاه نمیکنم هم بی تاثیر نیست! چقدر دارم چرت میگم که البته دوست دارم بگم]. از اینکه همه شکست های زندگیم ریشه در همین حس مزخرف توجه گرفتن داره حالم از خودم و آدما بهم میخوره، چقدر پوچ بودم.

 

هنوز به ش" قضیه رو نگفتم. استاد بهم ایمیل زده بود که من معتقد بودم خبری شنیده ولی سین میگفت نه. جوابشو بعد از کلی ویرایش جملات دادم [متنفرم از نوع ارتباطی که اینطوری باشه و همه کلماتت رو ارزیابی کنی] اونم جواب نداد اصلا. گه میخوری اصلا چیزی میگی وقتی قراره حالم رو با بی تفاوتیت بدتر کنی.

 

اونروز به پ" پیام دادم که در مورد معلم ر" بپرسم، نمیتونم هضم کنم که اصلا چرا با این آدم بودم [ازش بدم میاد حتی]. فکر میکنم وقتی با خودت تو صلح نباشی، همه ارتباطاتت این شکلی تخمی از آب در میان، من واقعا نیاز دارم ارتباط با آدما رو یاد بگیرم. اونروز ربز یه ویدیو گذاشته بود از اکیپشون و یا" خیلی رو اعصابم بود حس میکردم منم :)) تلاش های ناموفق واسه بامزه بودن خیلی رو مخه. شاید یه آدم درونگرا، خجالتی یا هر چیزی از این نوع به شرط خودت بودن بهتر از حالتی باشه که ساکتی ولی میخوای دیده شی [با روش غلط]

 

هنوز رو درس ا.ف هستم و قراره چی بخونم تو این یه ذره وقت؟ خیلی صداها رو اعصابمه و کیفیت ویدیو و صوت لپ تاپم خوب نیست و قضیه رو سخت میکنه. خبرایی که از بقیه بچه ها میشنوم خیلی بهمم میریزه اما ریسپانسم پناه بردن به یوتیوب و پیج فیکه و حرف زدن با یه مشت مریضه. اونروز که ویدیوهای پیج شاهین رو میدیدم، یکی گفته بود چرا معمولا آدمای فقیر [هم مالی و هم سطح آگاهی] بچه های بیشتری دنیا میارن؟ یکی دیگه جواب داده بود شاید چون تنها آرزویی هست که میتونن بهش دست پیدا کنن و احتمالا اونو یه ناجی میدونن که بزرگ شه و وضع اینا هم خوب شه. خیلی جالب بود، گاهی حس میکنم خیلی از کارای دیگه رو هم این دلیل میتونه توجیه کنه.

 

محصولات مراقبت از پوست احتمالا تنها چیزیه که کمی ریلکسم میکنه [به شرط دیدن نتیجه]. چروک شدن زیر چشمم و خط خنده و خراب شدن پوست دستم هر بار که ظرف میشورم خیلی ناراحتم میکنه چون میدونم هنوز اونقدر "زندگی" نکردم و یجورایی به بدنم مدیونم و مراقبت ازش یکم حالم رو بهتر میکنه، روح و روانم پیشکش.

 

فقط کافی بود متوسط بودنم رو بپذیرم و بفهمم این ینی فرصت رشد داشتن.

احتمالا خیلی حرفای زیاد دیگه ای تو ذهنم بود که بخوام بنویسم ولی تا همینجا اوکیه.

 

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن

که دوست خود روش بنده پروری داند

تهش تنها پناه و دلخوشی و امیدم خودتی، هوامو داشته باش هر چند بنده به درد بخوری نیستم. دلهره هامو، ترس هامو، تنهایی هامو فقط خودت میفهمی. دوست ندارم غرور هیچ بودن بگیرم، کمکم کن.

Magic Farari
۲۵فروردين

یکی از چیزایی که از بین هزاران مسئله ای که در مورد خودم شدیدا آزارم میداد و میده اینه که حتی در شرایط حساس به عمر سوزی نه نمیگفتم. ینی غذا نخوردن و بیرون نرفتن و این چیزا برام راحتر از این بود که با یه اسکل مثل خودم چت نکنم. دبیرستان که با بِزی مثلا ارتباط داشتم [اونم تلفنی :))] یادمه دوران امتحاناتم منتظر مسیج هاش مینشستم، رسما ینی به گا میدادم اون شرایط حساس رو، بعدش هم بخاطر نمراتم که به اندازه بقیه خوب نبودن دپرس میشدم. محتوای مسیج هاش هم چیزی جز تحقیر نبود [که چند سال بعد متوجه شدم چه شخصیت حقیر و پرعقده ای داشت!] ینی همزمان هم وقتم و هم روانم تحت الشعاع قرار میگرفت. نمیدونم اسم این ضعف قدرت نه گفتنه یا چی ولی شدیدا درگیرش بودم و شاید هستم. 

پ" بعد از عید 98 کاملا ارتباطش رو باهام قطع کرد [یکی از دلایل عمده بروز شدید افسردگیم واسه من که همین طوریش احساس بی ارزش بودن داشتم]، من تو اون فاصله کلا شمارم رو عوض کردم [از شروع دانشگاه این تصمیم رو داشتم، چون دوست نداشتم با آدمای دوران کنکورم در ارتباط باشم و عوض کردن خط تصمیمی از جنس تصمیمات تخمی من بود] روز تولدم کلاسی که امتحان داشتم رو پیدا کرده بود و جلو در منتظر بود [خوشحال نشدم از اومدنش و باید محکم برخورد میکردم ولی در جواب اینکه شماره جدیدت رو بهم بده، هیچ مقاومتی نکردم] معذرت خواهی کرد و گفت نمیخواستم رابطمون کمرنگ شه [همچین ارتباطی هم نداشتیم! توهین بود اصلا] ولی درسام خیلی زیاد بود و از این اراجیف. اینو گفتم که بگم هیچوقت تو زندگیم این شکلی نبودم که بخاطر یه وظیفه و کار مهم متعلق به خودم، اون طرف مقابل رو نادیده بگیرم که هیچ نقشی هم تو زندگیم نداشته و این خیلی بده. وقتی میدونی کنکور سالی یبار برگزار میشه و آدم دوهزاری تا دلت بخواد ریخته، کجاش سخته که انتخاب کنی؟

 

چند وقت پیش یه پسر 20 ساله اینا تو همون پیج فیک پیام داد و یکم باهاش حرف زدم، دقیقا مثل 20 سالگی خودم بود و حرف زدن به شدت باهاش اذیتم میکرد. نگاه سیاه به همه چیز، تحلیل های کلمه به کلمه چیزای ساده، سوالات بیش از حد :) ینی میخوام بگم شاید منم تو نگاه آدمای اونموقع خیلی ازاردهنده بودم ولی وقنی مهری نباشه و فکر میکنی با خرد کردن طرف مقابل score میگیری، هیچ چیز سازنده ای رخ نمیده و متوجه اشتباهاتت نمیشی. شاید بخاطر همین ما جذب آدمایی میشیم که ازشون حس تحسین شدن میگیریم که معیار کافی برای جذب شدن نیست. اونهمه انرژی سر سناریو نوشتن تو ذهنم و ایده های چرت زدن و حرف با آدمای بی ربط، میتونست خیلی دستاوردهای دیگه ای برام بسازه. کاش حداقل الان فهمیده باشم.

 

ب.ن: پیج قدیمی سیا رو دیدم، خیلی داغون بود :)) [من خودم انقدر داغون بودم که عکسی از اونموقعا اصلا ندارم]. شاید تو 2015 زگزی محسوب میشده ولی خب عکس هاش تو پارتیا یه طوری بود [کاملا مشهود که اعتماد به نفسش زیاد نبوده اونقدارا] ولی الان خیلی خوبه [خیلی خوب]. ینی نه تنها از لحاظ ظاهر بلکه حتی تو زندگی کاریش، میخوام بگم این تغییره مهمه و الا عدد که هی بزرگتر میشه.

Magic Farari
۲۴فروردين

جالبه هیچوقت [هیچوقت] سناریوهایی که تو ذهنم چیدم عملی نشدن.

Magic Farari
۲۴فروردين

آهنگی که تو تمام وجودم نفوذ میکنه. [یادمه وقتی داشتم با ک چت میکردم اینو گوش میدادم و همه چیو ریختم رو دایره :))].

حرفایی که نباید میزدم رو زدم اینکه من عروسی نمیکنم و نمیخوام ریختشونو ببینم، در جواب تنها دغدغشون واکنش جالبی نبود. اینهمه خشم و شکایت و حتی ناسپاسی تو وجودم رو نمیدونم چطور مهار کنم. بعد از سالها تازه به دیدگاه آدمایی که "فکر میکنن" کمی نزدیک شدم و این دوگانگی تو وجودم داره لهم میکنه. روحم تو درونم در حال تاب خوردنه، باید درس بخونم، تنها راه پیش رومه اما نمیدونم چطور یکم با انگیزه تر باشم، چطور روحمو یکم زنده کنم! هر 5 ثانیه به آینه نگاه میکنم و تو ذهنم این میگذره که چقدر زشتم. تا کی قراره به این موضوع فکر کنم؟ آره اوکی زشتم و قرار نیست هیچ ارتباط جدیدی داشته باشم سو وات؟ چرا اینقدر به این مسئله فکر میکنم؟ چرا به جای عادی شدن یا فهم بی اهمیت بودن این مسئله تو زندگیم اینهمه تشدید میشه؟

Magic Farari
۲۴فروردين

تمام این چیزایی که مینویسم و حس هایی که دارم که تموم زندگیمو داره ازم میگیره یا حتی گرفته! با دیدن آدمای دورمون صد چندان میشه. میخوان دعوتشون کنن شام و تف واقعا. میدونم من اضافه ام، بقیه حق زندگی دارن و اینجا خونه من نیست که تصمیم بگیرم اما واقعا نمیتونم اصلا نمیتونم. سالهاست که نه مهمونی رفتم نه عید دیدنی و شاید تا آخر عمرم هم مشتاقم که این حرکت رو در ارتباط با این آدما ادامه بدم. نمیدونم شاید رویارویی با حقیقت زندگیم سخته :)

تو این چند ماه، چندین دوره عزلت گزینی رو پشت سر گذاشتم. بعضا تحمل خانوادم خیلی برام سخت بوده حتی به اندازه یه وعده غذایی، خودمو مدتها حبس کردم تو اتاق که حتی مثلا به اندازه "هیچی" وابسته شون نباشم اما نمیشه. نمیدونم اگه ده سال دیگه، اصلا اگه در کار باشه، چه بلایی سر مغز و معده و روحم میاد. حقم نیست اینهمه سرخوردگی ...

کاش بمیرم [از ته ته قلبم میگم]، وقتی نمیتونم بسازم زندگی دلخواه خودم رو [که اصلا نمیدونم چیه!] بودنم به چه درد میخوره؟

Magic Farari