روزها با ماژیک

۲۳ مطلب در مرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است

۰۲مرداد

میدونی از وقتی یادم میاد ذهنم با یسری اوردرهای پوچ و بی محتوا پر شده بود، و هیچوقت فرصت فکر کردن به خودم نداده بودم. هر چی زمان میگذره و بیشتر عرصه رقابتی دنیا رو درک میکنم، میفهمم چقدر احمق بودم یا حتی هستم که این چیزا روم تاثیر میذاشت ...

پارسال ب بهم گفت، باید مدرکت رو بذاری دم کوزه آبش رو بخوری دیگه، واسه این رشته ها کار نیست :)) لازمه بگم ب کسی بود که حتی نمیدونست هر رشته دبیرستان منجر به چه رشته دانشگاهی میشه :D بهتره از غلط املایی هاش دیگه نگم :) مثلا در حدی که غزا رو اینطوری بنویسی ... میدونی نه بخاطر حرف اون، راستش خودم همیشه ترس آینده رو داشتم و حتی دارم اما یه چیزی بهم ثابت شده، میدونی تا دلت بخواد شنیدم که طرف درس خونده چی شده، یا کار پیدا نمیشه یا حرفایی از این جنس، شرایط نامساعد رو درک میکنم اما فقط چند تا سوال، اول اینکه کی گفته همه باید درس بخونن، بعد اینکه کی گفته هر کی صرفا دانشگاه رفته با پاس کردن چند واحد درسی بدون هیچ مهارتی انتظار کار داشته باشه و مهمتر اینکه کی گفته اصلا همه میتونن از درسی که خوندن میک مانی کنن؟

به شخصه همیشه نگران مهارت کافی نداشتن بودم ... کاش قوی باشم...

توانایی تحمل اینهمه انرژی منفی رو ندارم ...

Magic Farari
۰۱مرداد

در نهایت قرار نیست من چیزی فراتر از این بشم، حتی شاید همین الان هم یه آدم متناقض و سطحی ام ...

۵ سال رکود و روزهای تلخ و پوچی، حالا وقتی به چروک هایی که زیر چشمم افتاده نگاه میکنم نمیدونم چه حسی باید پیدا کنم‌! میدونی من از اون آدمام که تو ۳۰ سالگیم هیچ تعریف یا حس خوبی از دهه سوم زندگیم نخواهم داشت احتمالا

شب های پر استرس، روزهای پر استرس تر ... تناقض، تناقض، تناقض ... بحث های پوچ و تفسیرهای پوچ تر، یک ساعت تمام غر زد و فحش داد و الدرم بلدرم (؟) کرد و تهش تو گرما تنهاش گذاشت و اومد :)، بهم حس ناامنی میدن، بقیه چیزا رو بیخیال ...

انگشت شصتم چند روزه خودبخود تکون میخوره، دیشب واسه یک آن حس اون سال هام برگشت اما سریع خفش کردم ... دلم نمیخواد هیچ‌جا برم، مطلقا هیچ جا

ح بهم پیام داده بود و به سختی جوابش رو میدادم، دیگه واسه هیچی هیجان و معنی نداره ...

ینی من انقدر بد هستم؟ :) چرا نمیمیرم ...

Magic Farari
۰۱مرداد

هر شب من و این حجم از استرس ...

 

یا ارحم الراحمین ...

Magic Farari