روزها با ماژیک

۲۳ مطلب در مرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است

۱۶مرداد

به حدی زندگیم میکسی از خریت و ترسه که گاهی حس میکنم مطلقا هیچ چیزی تو این دنیا واسه من وجود نداره. راستش گاهی به قدرت درک ذهنم شک میکنم، اینکه یه اشتباه رو بارها تکرار میکنم و حتی خیلی وقتا آگاهانه :)

این روزا اینطوریم که حس میکنم وقتی یه چیزی رو با حسی آمیخته به ترس بیشتر میخوای، بیشتر ازت فاصله میگیزه ... عضلات قلبم منقبضه، اینکه مطلقا کسی نیست که ازش یه حداقل راهنمایی صادقانه و کاربردی بگیرم، بیشتر خسته‌ام میکنه.

حدود دو هفته از درخواستم گذشته و اونی که اونقدر حامیانه و اوکی جواب داد، اینمدت چیزی نگفته. حالا با این وضع الان نمیدونم واسه مهر باید درخواست پروژه بدم یا نه و اصلا به کی ...

 

Magic Farari
۱۶مرداد

از شدت بد بودن خودم امروز حیرت کردم :) استرس رو تو تمام وجودم حس میکنم اما نتیجه میشه اینکه هر روز دیرتر از خواب بیدار میشم و بیشتر از همیشه میخوابم. این خودم رو دوست ندارم ...

 

Magic Farari
۱۳مرداد

فکر میکنم پاییز ۹۸ بود که از یه فروشگاه معتبر اینترنتی یه لباسی گرفتم که راستش به فیت بودنش شک داشتم ولی با کلی مشورت و مطمئن شدن از اینکه اگه مشکلی باشه پس میگیرن، خریدمش! وقتی به دستم رسید (خود این ارسال هم مضحک بود و کلی پیگیری کردم بابتش) طبق قسمت سنگین انتظارم فیت نبود، کوچیک بود ولی قسمت مهم ماجرا که تو ذوق میزد این بود که اصلا نسبت به قیمتش نمیارزید... خلاصه همون روز هماهنگ کردم واسه پس فرستادنش که قطعا برخوردشون خیلی نایس نبود و پول پست واسه برگشتم خودم باید پرداخت میکردم، از دردسرهای عظیم این قسمت چیزی نمیگم دیگه. از اون روز تصمیم گرفتم خرید اینترنتیم رو محدود کنم و بعبارتی اصلا این شکلی لباس نخرم. امروز یاد این داستان افتادم چون اخیرا یه کلاسی شرکت کردم که یجورایی طرف مقابل کانونسم کرد و منم انگار که اون قسمت از مغزم که راجع به ریسپانس به شواهده از کار افتاده باشه، قبول کردم! خیلی هم شاکر و خوشحال بودم که هزینش بین دو تامون نصف میشه! دو سه جلسه رفتم و توتالی بولشت! بی محتواترین چیزی که میشد تصور کرد ... بهش گفتم من دیگه نمیرم و واکنشی نشون نداد. هم حق داره و هم نه .‌.. اینکه قطعا خودش میدونست چه مزخرفیه! و دوم اینکه بلاخره بعد از دو جلسه خودم قبول کردم ... امیدوارم هزینه رو پس بده، هر چند اگه میخواست پس بده تا الان چیزی میگفت. میدونی خیلی چیزا تو این مقطع حالم رو بد میکنه و یکیش استقلال مالی نداشتنه. اینستا شده تنها راه ارتباطیم با دنیای بیرون! وقتی میبینم مثلا فلان شخص با یه دوربین و توانایی در برقراری ارتباط که منجر میشه به نقش عکاس شدنش، یا مثلا چیدن غذا و خوراکی واسه مهمونی های مردم، چقدر میک مانی میکنن یطوری میشم... اینکه گاهی واقعا گیج میشم که تا حالا زندگیم چطوری گذشت !

 

این مدلی که دارم کارهامو پیش میبرم فکر نمیکنم خیلی نتیجه خاصی در پی داشته باشه، هر وقت که استوری های میم و نون رو میبینم، از پیشرفتشون حیرت زده میشم. قطعا بودن تو جمع اونا واسم خوشحال کننده نبود اما راستشو بخوای شاید جزو آپشن های خوب بود، هر جلسه با اون اونم به شکل خصوصی خیلی کمتر از این بود! ...  

حرفام زیاده اما حال نوشتن ندارم، کاش یکم عاقلانه تر و محکم تر بتونم زندگی کنم.

 

Magic Farari
۱۰مرداد

چشام خسته میشن و شلوغی ذهنم اجازه خواب نمیده، دارم فکر میکنم به اینکه چقدر قدم هام پوچن :) ۱۰ مرداد! تابستونی که به قول خودم شانس آخر بود و میخواستم برنامه نویسی و زبان یاد بگیرم، ه ...

با خودم قرار گذاشتم با زبان شروع کنم و یکم که استیبل شد برم سراغ پایتون اما نمیشه :) امروز یه مکالمه تد رو نوشتم حدود ۱۰ صفحه شد! احساس لالی پیدا میکنم، نمیتونم صحبت کنم و حالم بده شاید از دوم دبیرستان که میم شروع کرد به انگلیسی حرف زدن و حس بد عقب ماندن همیشگی تو وجودم ...

چیزی که فکر میکردم شانس اوردم به دردم نمیخوره ... بازم ابهام و خستگی... گاهی وقتی بیدار میشم‌انقدر وجودم پر از حس بده که تنها راه حلم میشه چپوندن هدست تو گوشم و با صدای بلند آهنگ گوش دادن...

خسته ام بسه دیگه ...

Magic Farari
۰۸مرداد

کاش حداقل برای چند روز متوالی تو مود خوب باشم ...

انقدر خوابای مزخرف میبینم که وقتی بیدار میشم، مخلوطی از حس های نفرت، ترس، بی قراری و ابهام دارم. نمیدونم باید چیکار کنم، میترسم :"(( 

Magic Farari
۰۷مرداد

تعداد دفعاتی که با موضوعات یکسان اینسکیور شدم از دستم در رفته ... دیالوگ های تکراری، حتی بعد از اینکه حس کردم چیزایی که میگن درست نیست ... چقدر باید احمق باشی خلاصه که با علم به غلط بودن چیزی بازم تحت تاثیر قرار بگیری

Magic Farari
۰۶مرداد

توتال بولشت !

هر بار که مرور میکنم زندگیمو، تهش میرسم به حس از اینجا رونده و از اونجا مونده ! میدونی علی رغم زجری که واسه فرار از شرایط فعلی میکشیدم، وقتی پس میشد و وارد موقعیت تازه ای میشدم که اوکی بود بازم خوشحال نبودم، شاید بخاطر همین نه خاطره ای ساختم و نه رفیق شفیقی دارم. میدونی حتی وقتی به صمیمی ترین ارتباط بین آدمای اطرافم هم توجه میکنم عملا اون چیزی نیست که تصورش رو دارم ! و این شد که از من یه آدم دائم الفراری ساخت ...

حس هایی که ته قلبت ته نشین شدن، اگه هزار سال هم بگذره وقتی تو شرایط مشابه حتی واسه یکی دیگه قرار میگیری، همه اون حس ها دوباره زنده میشن ... همین الان که داره دم در خونه شادی میکنه از دیدن اونا، یاد تمام حس های بد دوران کودکیم میفتم، که دومینو وار تبدیل شدم به یه آدم مطلقا درونگرا، کسی که نخواد حرف بزنه، نخواد تو جمع باشه، نخواد هیچ اثری ازش باشه، وقتی حس میکنه بقیه ازش بهترن (از هر لحاظ)، میدونی وقتی یه اتمسفری کاملا حس ناامنی بهت میده خیلی عجیبه که باز بخوای برگردی به همون فضا :) 

داشتم فکر میکردم شاید بهتره دست بردارم از فان بنظر رسیدن، پاپیولار بودن یا هر چیزی از این دست. شاید بهتره اجازه بدم همینطور تعریف شم ... تو لاک خود بودن و بیخیال محبوب القلوب شدن :)) بیخیال تلاش واسه دیده شدن، بیخیال تمام زجرهایی که واسه چطور به نظر رسیدن میکشی ... بیخیال غصه خوردن واسه چیزایی که دست خودت نبود و یا حتی بود...

Magic Farari
۰۴مرداد

ازدواجشون مصادف بود با ورود ع به زندگیم، اونم با یه اشتباه مسخره و چیزی که تو قلبم جابجا شد ! خریت :)

یادمه پاگشا دعوت کرده بودن، اون سال، سال خاصی بود. از طرفی اون مدرسه ای که دلم میخواست قبول شدم، و از طرف دیگه شرایط کاملا از هر نظر جدید شده بود ... شرایط مدرسه، از خونه دور شدن، تنها شدن های نوسانی و ...

با یه تماس اشتباه و شکی که اون سالها به خودم داشتم (که متفاوت بودن من و به دنبالش نحوه برخوردشون بی تاثیر نبود!) گیر کردم... این دو قضیه موازی پیش میرفت، توهین های اون کله .... و نمود ضعف هاش که ناشی از نحوه بزرگ شدنش بود که الان میفهمم و ازدواج عاری از عشق این دو ... با وجود سن کمم کاملا درک میکردم که حداقل شور یه خواستن تو زندگیشون نیست و داون میشدم. سنش بالا رفته بود اما نه اونقدر که سن بالا محسوب بشه، وقتی اورج رو ۱۷ یا کمتر بود خب ۲۴ ۲۵ زیاد محسوب میشد :) تف و نفرین به بی فرهنگی، به شهر کوچیک با آدمای کاه مغز ... اعتماد به نفس نداشت این بی عشقی هم تشدید کننده بود، تا اینکه خود واقعیشو نشون داد و بحث ها و بی احترامی ها و حرفا های تلخ، شاهد اولین دعوای جدیشون بودم، شاید پیش دانشگاهی بودم، بک گراند اون سال استرس غیرقابل وصف بود ... محتوای دعواشون "نخواستن" بود، انگار که نمیخوام برو، صرفا از پس مهریه‌ت بر نمیام :))) راستش برخلاف خیلی از دوستام هیچوقت مود عاشقی رو تجربه نکردم، حتی مود جذب جنس مخالف شدن، اما این تجربه ها دیگه پیک دلمردگی هام بود یجورایی، دعواهای مکرر، تحقیر شدن ها و حساسیت های وصف نشدنی ... تلخ گذشت بهم خیلی تلخ، از طرفی رفتاری که ع باهام داشت (با اینکه کاریش نداشتم!) تو دلم یه چیزی قرص شد که فاک به زندگی مشترک، به عشق، به هر چیزی با این محتوا ... همیشه با خودم فکر میکردم که چی، تلاش واسه چیزی شدن! در کنار یه زندگی عاری از عشق! کاش حداقل فرصت مستقل شدن رو نمیباختم ...

تو این سالها هم چیزی عوض نشد، و هر چی گذشت فهمیدم راستش همه همینن، حداقل همه اونایی که من میبینم. تحقیر ... این یه مثال کوچیک از تم این سالها بود، هنوزم بودن در کنارشون اذیتم میکنه. خدا آدمو عاقبت به خیر کنه ... دیدن این روی زندگی در کنار اونهمه استرس قرار نبود آدم بهتری از من بسازه، تهش مزه ذهنم همیشه خستگیه ... کی میدونه چی گذشت وقتی سالهای پیک عمرم رو اونطوری میگذروندم که نه همدمی بود که درکم کنه و نه یه ذره پرایوسی داشتم ... هنوزم همونه ...

خدایا خودت میدونی و بس ... من چاره ای دیگه نداشتم و شاید اگه اون تصمیم خودخلاصی رو نمیگرفتم نمیدونم قرار بود چی بشه. حالا که آخرشه خودت هوامو داشته باش... نمیدونم چیکار کنم، نمیدونم چی میشه ...

یا ارحم الراحمین 💚

Magic Farari
۰۴مرداد

یادم نیست کجا ولی خونده بودم که به جای تلاش واسه حذف عادات منفی، سعی کنید عادت های مثبت رو اضافه کنید. تقریبا هر روز به خودم هشدار میدم که تو دام توهم عاشقانه، بدون شناخت، بدون اینکه حتی بدونی چی میخوای نیفت !

حدود یک سال پیش ب به نظرم یه موقعیت طلایی بود :) به قول خودم تیر آخر ... احمقانه طور همه حسم رو ریختم رو دایره و بعد از ۳ بار مکالمه دیگه دلم نمیخواست باهاش حرف بزنم! همه افیشنسی های پایین به کنار، یه چیزی تو زندگی بهم ثابت شد... حسی که از بودن کنار کسی نسبت به خودت داری. شاید اینسکیورترین حس تمام این سالها رو به خاطر چیزی بهم داد که اصلا بهش توجه نکرده بودم. سن ! سه سال ازم بزرگتر بود (به لحاظ عددی)، حرفاش اولش جذبم کرد، انتظار نداشتم کسی تو این محیط، بدون اینکه دانشگاه رفته باشه!! بتونه این حرفا رو بزنه، اما در یه مدت زمان خیلی کوتاهی، فهمیدم مثل کپی کردن یه چیز تو یه فضای خالی و پخش کردنش بود، ذهنش رو میگم ... حتی فکر کنم مففهوم چیزایی که میگفت رو نمیدونست، واضحا فوت فتیش بود و پر از تناقض! اشتباه کردم و اشتباه بزرگی بود. اشتباهی که میشه از توش به خیلی چیزا رسید، شخصیت منفعل و وابسته خودم، ترس های مخرب روحم، گنده انگاری های پوچ و واقعا پوج، حماقت، و شاید چیزایی که هنوز سواد کافی واسه فکر کردن و درک کردنش رو ندارم.

میدونی شاید قبلا گفتم ولی واقعا فاصله حرف تا عمل خیلی زیاده، طرف با یه شمال رفتن رسما زیر و رو میشد! و بلافاصله بعد از اینکه گفتم دیگه نمیخوام ادامه بدم، پیجش فول از بچ های هورنی اینستا شد. 

خیلی وقتا تو زندگیم گیج میشم، خیلی وقتا تو زندگیم خوب انگاری های غلط داشتم و خیلی ضربه خوردم.

حالا بعد از حدود یه سال حتی دلم نمیخواد تصادفی بیاد تو ذهنم، حالم بد میشه از خودم از انتخاب هام، دعا میکنم یه خنگ خوشگل هات البته با ۱۰ سال اختلاف سنی :))) به تورش بخوره و حس بردی که دنبالش بود رو تجربه کنه.

ک هم اشتباه کوچیکی نبود، و حتی تو ذوق زننده تر، کسی که تحصیل کرده بود و حداقل به واسطه چند سال تو اجتماع بودنش انتظار آدم یکم بالاتر بود. انقدر قاطی بود که به قاطی بودن خودم سجده کردم :)) میدونی میدونم که اون بعدی از آدم که یه آدم دیگه رو مبخواد احتمالا فرق میکنه اما من هیچوقت این بعد مخصوص واسم جالب نبود، اگه اورال اون آدم جالب نباشه ! چه بسا که آدمایی اومدن و رفتن که اولش جذب شخصیت جالب اجتماعیشون شدم ولی یکم که جلوتر رفت خیلی چیزا حالم رو بد میکرد، مثلا تلاش واسه تحت تاثیر قرار دادن ! البته میدونی اگه حس ها واقعی بودن نیازی به اون کارا نبود ... شاید مشکل از منه که هیچوقت یه حس واقعی از طرف یه آدم یو نو، جالب! تجربه نکردم.

اینا رو مینویسم که دوباره تو دام فکر کردن به ش نیفتی :) آره نکته جالبش اینه که "وجود" تو اون المنت هایی که تو فکر میکردی نیست لزوما ... دنت ویست یور لایف انی مور. تنها چیزی که نای گفتنش رو دارم همینه ...

Magic Farari
۰۳مرداد

بدنم چند روزه که درد میکنه، سنگینه و حس میکنم ۵۰ سالمه! فکر میکردم با گذشتن این دوره خوب میشم ولی نشد، امیدوارم مشکلی نباشه چون یو نو؟ :)...

کیفیت زندگیم خیلی پایینه، و دیگه نمیتونم ایگنورش کنم. روزها همینطور میگذرن و دائما سردرگمم ... 

پ.ن: احتمالا ما رو از لیست مخاطب هاش پاک کرده یا چنین چیزی :)) بلاخره به حس قلبیش گوش داده، چقدر خوشحالم از ندیدنش ... 

پ.ن: خیلی بده که اولش نگران یه آدمایی تو زندگیت هستی بعد متوجه میشی تو خودت یکی از عوامل دغدغه و ناراحتی هاشونی ...

پ.ن: رابطه نزدیک و عاطفی با هر کسی که فکرشو کنی داره به صفر میرسه... قدرت ارتباطم رو دارم مطلقا از دست میدم. سین تنها آدمی بود که همیشه باهاش حرف میزدم، انقدر سرکوفت خوردم این مدت و ار طرفی انقدر مشکلاتش جدی شده که دیگه با اونم حرف نمیزنم خیلی وقته ... 

پ.ن: دائما عصبیم و ناراضی ...

خسته ام از گفتن اینکه "خسته‌ام" ...

 

Magic Farari