روزها با ماژیک

۲۳ مطلب در مرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است

۳۰مرداد

دبیرستان که بودم، بعضی روزا تو ماشین یه پسره رو میدیدم که به جرات الان میگم جزو خوشگل ترین پسرای مشاهده شده بوده :"))) حتی اونموقع که اصلا درگیر زیبایی و اینا نبودم (واسم تعریف نشده بود و توجهم کم بود، برعکس الان!) خیلی بنظرم خوب بود (نظر انسانی و کلی!).

تو دوران نوجونیم و حتی جوونیم دلبری بلد نبودم و نیستم، یه روحیه نسبتا خشنی هم داشتم که با اعتماد به نفس کم نسبت به جنس مخالف میکس شده بود چون راستش حداقل تو سن بلوغ میشه گفت خوشگل نبودم! و فکر نمیکردم کراش کسی واقع شم یا هر چی، شایدم چون برادر بزرگتر داشتم و خیلی بحث میکردیم :)) و بعدش حضور ع تو زندگیم باعث شد کلا یه حس نفرتی به پسرا داشتم 😁 خلاصه یکی دو بار باهاش چش تو چش (اوج حس تینیجری:)) ) شده بودم و خب نگاه اذیت کننده و مسخره کننده ای نداشت، قبلا این نگاه رو تجربه کرده بودم و میدونستم. میدونی اصلا و ابدا حس کراش و اینا نبود، چون در حالت کلی یه حالت گریزی از آدما و پسرا داشتم، دیگه پسری با این قیافه که پیشکش (اصطلاحا بابا این خیلی هایه و من کجا این کجا) تو اون دوران صرفا هر وقت که این آدم رو میدیدم، تو دلم حس اینکه خوشبحالش و چقدر خوبه و اینا داشتم.

یکی دو سال بعد با یکی از بچه ها که نسبتا دوست بودیم صحبت میکردیم که در مورد بوی فرندش حرف زد و اینکه چطور آشنا شده بودن و فلان، خوب نحوه آشنا شدنشونم این بود که پسره در راه دانشگاه گاهی مسافر سوار میکرده و بعد از مدتها موفق شده بود اینو سوار کنه و شمارشو داده بود که هر موقع ماشین خواست به این بزنگه :)))) و این دوستمون بعد از چند روز تازه دوهزاریش افتاده بود. من دوستشو ندیده بودم و اسمشو فقط گفته بود و خاطراتشونو!

پارسال داشتم گروه تلگرامی شهرمون رو میدیدم و همینطوری رو عکس پروفایلا میچرخیدم که چشمم خورد به پروفایل پسر مذکور که تو ماشین میدیدمش و وقتی اسمشو خوندم دیدم همون اسم بوی فرند دوستمونه :)) لحظه جالبی بود‌. هم اینکه اون بتی که ساخته بودم تو ذهنم چقدر اویلبل بوده (شایدم نه، چون این دوستم خوشگل بود، و خب واسه روابط اینطوری خیلی محرک قوی ای هست این موضوع)  و نکته جالبتر اینکه فهمیدم راننده کامیون شده! ینی شغلی که به اون قیافه حتی یه درصد نمیومد. در جریان کات کردنشون بودم و اسمشو که سرچ کردم تو اینستا دیدم پیجش پابلیکه و عکس عروسیش پست شده بود ...

 

کل این خاطره تا حد خوبی چرت و پرت بود، اما اینکه من اینهمه مدت همون فرمون بت ساختن و پیش داوری های کاملا غلط در مورد آدما رو ادامه دادم یکم تو ذوق میزنه‌. حتی الان معمولا وقتی تو یه رومی هستم و یکی حرف میزنه میرم عکس پروفایلش رو نگاه میکنم و یجورایی خیلی وقتا اون صدا و اون طرز حرف زدن اصلا به قیافشون نمیاد! کاش ذهنم رو بیشتر بتونم کنترل کنم.

Magic Farari
۲۹مرداد

کاش یاد بگیرم اینهمه خودمو تحقیر نکنم، و وقتی کسی زنگ میزنه و یه ساعت حرف میزنه و میگه لذت بردم از صحبت باهات در جواب نگم، مرسی ولی حرف زدن با من لذت بخش نیست! کاش به جای گفتن این همه جمله مزخرف بتونم سکوت کنم ...

Magic Farari
۲۹مرداد

چرا از نیت نوشتن هر چیزی استرس میگیرم؟ چرا نوشتن نگرانم میکنه؟ آیا اضطراب اجتماعی تا اینجا دنبالم میاد؟ :) شاید اینجا هم ترس از طرد شدن دارم.

صبح از فشار خواب بدی که داشتم میدیدم بیدار شدم، اینکه خوابم گاهی اوقات با اتفاقاتی که تو گذشته افتاده انقدر شبیهن اذیتم میکنه، میفهمم که چقدر روحم متاثر شده. تغییرات هورمونی، شاید یجورایی توجیه هست، شاید حقیقت حسم دقیقا همینه که تجربه میکنم. لیست دروس اومده، واسه بار سوم و آخر احتمالا با ز درس داشته باشم، دوست داشتم باهاش پروژه بردارم ولی تا همین الان تعلل کردم، اولین درسی که باهاش داشتم تاثیر مثبتی روم گذاشت، عمیقا دوسش داشتم. ترم پیش یکم زده شدم (شاید نظرات میم روم تاثیر داشت!) ولی در نهایت اوکی بود :))

اینمدت ک" هیچ ایمیلی، هیچ خبری و هیچ کری نداد، و نمیدونم باید دوباره رو بزنم یا نه، نمیدونم کار درست چیه، و آیا اگه قبول کنه و حتی اگه اوکی شه تو این شرایط رفتن کار درستیه یا نه.

لیست نمرات رو نگاه میکنم، از وقتی کرونا شروع شد و ترم ها مجازی شد، پیشرفت زیادی داشتم. هر چند نتایج دوران کرونا انگار زیادی ولیوعبل نیست! اما خودم میدونم که از وقتی اومدم خونه ریت درس خوندم به شدت بالا رفت، و واسه اولین بار ارگنایزشون کردم و بارها گوش دادم، هر چند اون حس خوب بازم تو دلم ریشه نزد! و نمیتونم بگم خیلی فهمیدم اما حداقل از اون دورانی که روزی n ساعت تو اینستا درگیر اراجیف بودم بهتر بود. از روزایی که روحمو تحقیر میکردم به خاطر هیچ و پوچ.

صبح دیدم تو گروه گفتن الردی سنتر خ ظرفیتش پر شده، و از بقیه سنترا رضایت چندانی ندارن. از طرفی پروسه انقدر کند پیش میره که نمیدونم زمان آمادگیم کی خواهد بود، یه حسی میگه یه سال اکسپندش کن اما بیش،از نیمی از وجودم دیگه طاقت نداره، دیگه تحمل رکود رو ندارم. شاید اگه اونهمه سال رو به فنا نمیدادم الان حالم خیلی بهتر بود حداقل از لحاظ حس فرصت داشتن :)

تمام دیروز فکر غالبم این بود که چقدر تعصب جهل گونه داشتم، اینقدر زیادن که نمیدونم کدومو بنویسم و تحلیل کنم به امید عدم تکرارش. حرفام زیاده اما بسه ...

Magic Farari
۲۸مرداد

در عین حال که فکر میکنم سنسورهامو از دست دادم، با دیدن کامنتی که یه نفر واسه یه پیچ زبان گذاشته بود و بعدش آهنگ من رویایی دارم ... رویای آزادی شادمهر کلی گریه کردم :) محتوای کامنت (از طرف شخصی در افغانستان) این بود که ط قرار بود نتشون رو قطع کنه و دیگه نمیتونست این درس ها رو دنبال کنه ... حس میکنم وجودم پره از میکس غم، خشم و اضطرابه... نمیتونم نایس باشم، نمیتونم نیمه پر لیوان ! رو ببینم (هیچوقت جزو ویژگی هام نبوده) و حتی بنظرم یه کوت احمقانس، چون رضایت و رکود خیلی فاصله چندانی باهم ندارن ... نمیتونم شاید اینم از ذهن ناقص کمال گراس!!!

حدود یه ساعت از نوشتن پاراگراف بالا میگذره، دارم به مکالمشون گوش میدم، نمیدونم چرا همه چیو میزنم ضبط شه نمیدونم چرا پشن دنبال کردن هیچیو ندارم !

فکر میکنم حدودای سال ۹۳ بود که وبلاگ خوانی تفریح عمده‌م بود :)) خیلی ها رو میخوندم، الان رفتم به وب یکیشون سر زدم و یهو یاد یکی دیگه افتادم! رفتم و هدر؟ دقیقا همون عکس بود، اخرین پستی که ازش خوندم خبر ازدواجش بود، بعد از قبولی تو دانشگاه دیگه اصلا نمیخوندمشون و الان دیدم اخرین پست خبر بچه دار شدنش بود :) خیلی به روندهای زندگی فکر میکنم، انگار مژرمنت قابل لمسیه، از تولد یه بچه تا تا ده ساله شدنش، همش فکر میکنم تو این مدت زندگی خودم چه تغییرات خوبی داشته... 

 

Magic Farari
۲۸مرداد

Take my mind and take my pain

Like an empty bottle takes the rain ...

این آهنگ...

فکر به تمام وجودم هجوم میاره ... فکر به اینکه نکنه این همه سال و تقلا و تلاش (حتی اشتباه) و اینهمه بالا و پایین فقط دور باطل بوده، قلبم رو عمیقا به درد میاره ... تک تک تصمیمات مهم زندگیم رو مرور میکنم، واسه خیلی هاشون با اینکه اشتباه بودن به خود اون موقعم حق میدم. اما آیا این کافیه؟ :) چطور میتونم بگم گذشته ها گذشته با اینکه اثرات تک‌تکشون رو دارم زندگی میکنم ... چطور میتونم بیخیال پنج سال رکود بشم و به آینده مبهم دل ببندم ... 

 

ب.ن: شاید پاداش عبور درست از این روزها، رد شدن از خودم آزار دهنده‌م خواهد بود، عبور از ذهنی که ایده ها و روزهایی رو ساخت که با تمام وجود اذیت شدم ...

Magic Farari
۲۵مرداد

فکر میکنم یکم قدم هام منطقی تر شده، این‌چند روز که به لطف سین نیومدن خونمون واقعا تمرکزم چند برابر شده بود. میخوام بگم چه روندهای ریزی تو زندگی هست که فکر میکنی هیچ تاثیری ندارن ولی با حذفشون متوجه تغییرات میشی و بعبارتی اصلا واوو! مخصوصا اگه به واسطه حضور و حرفاشون فضا واست حسابی مسموم شه...

حواسم خیلی زیاد پرت میشه، با اینکه میدونم منطقی نیست همه منابع موجود رو چک کنم بازم وسواسم اجازه نمیده، امروز به یکی از ریدینگ ها گوش دادم و یکی از لکچرهاشو اصلا متوجه نمیشدم :// 

دائما یاد خاطرات گذشته میفتم، به ریکشن ها و یا حتی اکشن ها، درون دلم خالی میشه... میدونی ما خیلی تعیین کننده هستیم که دیگران چطور باهامون رفتار کنن، تعداد آدمایی که شخصیت محکم و حساب شده ای دارن و طبق اتمسفر تو عمل نمیکنن خیلی کم هستن، اکثرا (شاید حتی خودم) تابع قانون ۳ نیوتن، و یا حتی بدتر هستن، ینی کافیه تو فضای حس بی ارزش انگاری یه نفر قرار بگیرین، انگار بعد سادیسم وجود فعال میشه ... پس یادت باشه نوبادی ایز کامین ... 

خیلی استرس این روزا رو دارم، خدایا خودت به دادمون برس و هوامونو داشته باش💚

جدیدا حرفم نمیاد، بعبارتی دیگه پست ها طویله نمیشن، شاید بهتره اینطوری

 

Magic Farari
۲۲مرداد

عز الویز سرم داره میترکه، تو مودی هستم که میلم واسه آموختن زیاده اما نمیدونم راه درست چیه... اخیرا س یه کانالی معرف کرد که حدود یه هفته هست که مطالبش رو دنبال میکنم ولی تهش حس میکنم با یه مقوله پایان ناپذیر سروکار دارم ... شاید بهتره بیشتر لغت و کالوکیشن بخونم، نمیدونم واقعا :"(

یه رومی تو کلاب هوس پیدا کردم که به وجد میام از اکسنتشون، اما حتی نمیدونم ساعتها به حرفاشون گوش دادن کار مفیدیه یا نه ...

کمتر از یه ماه تا شروع آخرین ترمم مونده و واقعا نیاز دارم که تا اونموقع به سطح خوبی رسیده باشم...

نیاز به انگیزه دارم، یه اتفاق خوب ...

Magic Farari
۲۱مرداد

اتمسفر محیطی که توش بودم بارها بارها باعث شده دلم بخواد به زندگیم پایان بدم. مهم نبود تو چه شرایطی بودم، چه وقتی درجا میزدم و جوونیم هدر میشد، چه وقتی مثلا بهترین دانشگاه پذیرفته شدم. که بذار بیخیال شم بیخیال تمام حرفا و اتفاقات که در مورد رشته و مقایسه و این اراجیف شنیدم ...

این اواخر یکی خودکشی کرده بود و میگفتن مصاحبه شغلی رفته و بعد کارو بهش ندادن! غمی که این اتفاق تو وجود آدم تولید میکنه رو ایگنور نمیکنم اما خوب میدونم چه حسی منجر به خلاصی از زندگی میشه ... یادمه اون دوران با یکی آشنا شدم که بیشتر جنبه دیسترکت کردن ذهنم رو داشت، یه هورنی بچ به تمام معنا بود و خب بی احترامی به خودمه، یادمه وقتی گفتم افسردگی ماژور داشتم و کلی دارو مصرف کردم و یجورایی بی حس شدم، برگشت گفت تو چیزیت نیست :))به من نگو یارو توهم تخصص عجیبی داشت! لحنش هنوز تو ذهنم بوق میخوره... بعد از اینمدت خداروشکر میکنم که منو تو همچون فضای مسمومی قرار نداد (احتمالا دارم به خودم دلداری میدم)

 

صدای یه کاه مغزی از تی وی میاد داره میگه دخترای محجبه و مومنه تو خونه موندن، سنشون بالا رفته :))) انتخاب جوونا غلطه (ینی میرن با بی حجاب ها ازدواج میکنن!) میدونی اوکی به هر چیزی که (احیانا) فکر کرده، جالبه که بیکاری، گرونی، بدبختی هیچکدوم عامل اینهمه تجرد نیست ولی حجاب و بی حجابی هست، خدایا چرا ما رو تو این خطه قرار دادی؟

کل امروز بیحال بودم و خواب! سرماخوردگی یا مسمومیت ع نگرانم کرده و همش حس میکنم ناقلم یا مریضم :// بریدم دیگه از این حس و حال و هوا ... دائما فکر میکنم زندگیم هدر شده و با بودنم تو این شهر دیگه پایان زندگیمه نه اغراق نه توهم، حقیقت ... خدایا خودت به دادم برس که کارها خوب پیش بره، جز تو مطلقا کسیو ندارم 💚

Magic Farari
۲۰مرداد

با خودم رفیق نیستم، ذهنم رو شلوغ میکنم و بعد دلهره بعدش اذیتم میکنه ...

نون آرایشگر شده، احتمالا اسم باکلاسش شده هیرآرتیست. از اولین برخورد، حس خوبی بهش نداشتم. راستش میدونی کلا خیلی آدم "اولین برخوردم" و شاید بخاطر همینم خیلی وقتا حالم بد شده. ترم ۱ که بودیم با هم رو یه بنچ کار میکردیم، شاهد حجم زیادی از لاس زدن! با (حتی اسم طرف یادم نمیاد) بودم. واسه من متعصب اونموقع (شاید حتی الان) خیلی سنگین بود این قضیه و راستش نمیدونم چه اصراری داشتم همیشه به زجر دادن خودم! میتونستم جام رو عوض کنم یا اینکه یه میدل فینگر نشون بدم به وات واز هپنیگ، یا اصلا به من چه ربطی داشت؟ همین طرز فکرهام باعث شد اون تک روز هفته واسم جهنم باشه، زیادی مطیع بودم و شاید حتی ترسو! وقتی تو اینستا آنفالوش (چون حس میکردم خیلی چیپه و الان از نوشتن این جمله واسه خودم متاسف میشم) کردم یجورایی دیگه بد شد باهام :)) کلا با همه نایس بود یحورایی سیاست رفتاری بسیار قدرتمندی داشت و حالا بهتره توصیف هایی که میاد تو ذهنم رو نگم! در تمام مدتی که من مشغول تنفر از آدما بودم، اونا دنبال پیدا کردن راهشون بودن. از تجربه کردن نمیترسید، خیلی اجتماعی بود اصطلاحا! و حالا دیدن پیج کاریش متعجم نمیکنه. وقتی رشد علف گونه اینا رو میبینم بیشتر سوال پیچ میشم، بیشتر میترسم ... نمیتونم درست تایپ کنم حسم رو، قطعا به جایگاهشون حسادت نمیکنم چون راه هایی که میرن خیلی با ذهنیت من فاصله داره، اما این حس نترسیدن، به جلو رفتن، افسار زندگی رو دست گرفتن چیزایی که حسشون نمیکنم تو زندگیم. اینکه وقتی به یکی حس خوبی ندارم، نمیتونم نشون ندم! خیلی مسخرس شاید.

 

بعد از مدتها بهم پیام داده که دلت واسم تنگ نشده! با ایموجی بغض آلود :)) حتی نیازی به اسکرول کردن نیست که ببینه چقدر حرکتش نفرت انگیز بود، هنوز ۲۱ از ۲۵ تو ذهنم زنگ میزنه ... کاش بتونی احمق نباشی و اگه بلد نیستی کار گروهی کنی، حداقل بگی میخوام تنها انجام بدم!

تمام دیشب محتوای ذهنم مفهوم "حروم کردن زندگی" بود. شاید واقعا درسته که ما چیزایی رو تو وجود دیگران توبیخ؟ میکنیم که دقیقا تو وجود خودمون هست.

حس نوشتن نیست ... 

Magic Farari
۱۹مرداد

هر بار که باهاشون بیرون میرم تا دو سه روز کاملا داون میشم، حرفایی که تو جمعشون زده میشه زخم میزنه به روح بی جونم... میدونی تو وجود خودم فراتر از ظرفیتم حس ناامنی دارم و هر چیز اضافه‌ای خردم میکنه ...

دائما فکر میکنم به تنهایی، به ارزش وجودی یه آدم، به حماقت هام ... اینمدت به حدی سنستیو شدم که وجود هر آدمی واضحا و مطلقا آزارم میده. حس بی ارزشی وجودم رو سرریز کرده... دائما حس دلتنگی دارم نه واسه کسی نه واسه چیزی صرفا این حس تلخ رو وجودم نشسته ... 

دیشب ازش خواستم از قدیما واسم بگه، با هر خاطره ای وجودم از نفرت آکنده میشد. به این فکر میکردم که جهل چه موضوع پایان ناپذیری میتونه باشه ... دلم میگیره، نمیتونم چیزی بگم.

 

ذهنم درست کار نمیکنه ... همش میخوابم، و میبینم ۳۶ روز گذشته و سو وات؟ همه اینا در حالیه که میخوام کاری کنم و بیتفاوت نیستم اما ...

Magic Farari