روزها با ماژیک

۳۷ مطلب در خرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است

۳۰خرداد

مصداق کار پرت که میگن خودِ منم :)، از شروع ترم به شکل غیر منطقی رو چیزی وقت گذاشتم که تهش بعد از ۳ ماه شد تخریب روحی و حداقل یه ماه هم دپرسی بعدش ...

اون همه انرژی قطعا رو درس پ خیلی ثمربخش تر بود، فایل هاشونو فرستادن و غبطه میخورم به آنالیزهایی که کردن، یجورایی حس حماقت تشدید شونده دارم :) نمیدونم شاید کاری کردم هم ساده بود و هم‌ مفید! اما حس خوبی ندارم و همین حس گند میزنه به حالم، کاش بزرگوار باشه و ما رو (من رو) به اندازه‌ای که کوچیک هستم، ببینه و درک کنه ....

واقعا توانی ندارم دیگه، همه چی واسه همه رو به رواله و خوشبحالشون. بازم برمیگردم به این حس تکراری که کاش قطعیتی تو وجودم، تو شخصیتم، تو زندگیم وجود داشت ...

خیلی تنهام، کمکم کن یا ارحم الراحمین 💚

Magic Farari
۳۰خرداد

هر بار که توییتر رو باز میکنم، ضربان قلبم بالا میره. از این حجم از رو به روال بودن زندگیاشون ...

نمیدونم چند بار این خبر رو دیدم که ویزام اومد!، سوپروایزر فلان گفت، دارم وارد پروسه‌ش میشم و ...

اوضاع معدل و پروژه هم که اوکیه کاملا :) آخه چم شد من؟ یا چمه من؟

Magic Farari
۲۹خرداد

هنوزم فکر میکنم و توجیهی واسه رفتارشون ندارم، نتیجه اینه که میگم بیخیال! اما آیا میتونم؟

 

دارم فیلم کلاسشو نگاه میکنم، میتونم بگم مطلقا چیزی متوجه نمیشم :) این مدت انقدر فکرم با آینده آشوب بوده که دیگه نمیدونم به چی علاقه دارم یا ندارم، بهانه جوییه یا حقیقت، چاره چیه اصلا ...

همیشه دوست داشتم چیزی که میخونم رو بتونم لمس کنم، به عبارتی کارای اجرایی رو دوست داشتم، اما راستش نمیدونم این حرفم درسته یا نه، چون یادمه اولین جلسه عملی یه درسی که ترم ۱ داشتیم، به شدت منو مضطرب کرده بود و در نهایت نمره مضحکی هم گرفتم.

خسته‌ام از اینهمه کلنجار رفتن با خودم، از اینهمه آشوب و به بن بست خوردن، کاش مفید بودم :) کاش مهارت قابل بیانی داشتم. کاش ...

خسته‌ام از اینهمه ناآگاهی و متعصبانه برخورد کردن، خسته‌ام از اینهمه حسی جلو رفتن. خسته‌ام از اینکه به هر چیز بی اهمیتی واکنش نشون میدم، خسته‌ام از اینهمه نوسان احساسی، واقعا خسته‌ام ...

کاش بتونم کار با معنایی واسه زندگیم انجام بدم😞

Magic Farari
۲۹خرداد

این یه گوشه از نحوه ارتباط تو با آدماس، چرا سعی یا حتی تظاهر میکردی با کسی نایس باشی که عملا جز حس بد دادن بهت هیچ کاری نمیکرد.

سال ۲ چقدر حس بدی داشتی و ریشه‌ش کجا بود؟ :) ابله بودن یه طرف و بچ بودن اون یکی، بعد پاشدی رفتی واسشون کادو خریدی و سعی کردی پرفکت باشه :))) بعد اون یکی حتی قبل از سین کردن گروه یادش نبود تولدته، دقیقا مثل الان

کاش بعد از اینهمه مدت یاد بگیری که با آدما همونقدر که هستن باشی. میدونی ایگنورشون کن مطلقا :) 🖕🏿

Magic Farari
۲۸خرداد

بعد از ۵۰۰ روز بیرون رفتم و کوچکترین پالسی نگرفتم :) هم بخاطر نوع پوششی که انتخاب کردم و خوشحالم که به این مرحله از بلوغ رسیدم.

هر روز بیش از پیش میفهمم که متعلق به اینجا نبودم و نیستم. در ایز ناثینگ تو فیل گوود. میدونی من ذاتا ادم شیکی هستم‌، اما بچ بودن و شیک بودن در ار دیفرنت ثینگ.

ببین به چی دارم فکر میکنم! تا وقتی که سلولی از مغزت درگیر چیزی میشه ینی هنوزم سطحت همونه. وقتی هنوزم ناراحت میشی از پالس نگرفتن ینی هنوزم سطحت همونه.

بیخیال، فقط میتونم بگم این مسئله رو از تمام ساختار فکریت حذف کن، چون دیگه کاملا وابسته به شانسه و نه هیچ چیز دیگه.

تو دلت میخواست دو تا بچه با اختلاف سنی ۱۸ داشته باشی، با این روند فکر نمیکنم شانس همون یدونه رو هم داشته باشی :) پس بیخیال، حداقل از انفعال خودتو نجات بده.

حداقل واسه خودت به تنهایی زندگی و آسایش بساز، اگه حتی آرامشی نبود...

اگه واقعا به مرحله خنثی بودن برسی، ینی بیخیال مطلق، اونموقع میفهمم سلولی از مغزت هدر نمیشه دیگه‌. 

با وجود اون اتفاقات، کارهای احمقانه‌ای که کردی، دیگه طرد شدگی بیش از اون نمیشه :) سو موو آن، روز تولدت مثلا انتظار داشتی شاکینگ باشه، آره بود. مطلقا هیچکس بهت فکر نمیکنه‌. آره حس تلخیه، بقول خودت هیچ قطعیتی وجود نداره. ولی خب اینم یه سیری از زندگیه

حس بدی دارم بخاطر تصمیمم.

Magic Farari
۲۸خرداد

واکنش عصبی شدیدی نشون میدم هر دفعه ... چون تک تک حس های بد از گذشته تو قلبم تلنبار شدن. لعنت به من بخاطر بودنم ...

اول صبی رفتارم کاملا سگ گونه بود :") ناراحت شد، خیلی ناراحت ... نمیدونم چرا باید به دنیا میومدم که تعریف کل زندگیم همین حس ها باشه.

میدونی هم از ناراحتی هاشون ناراحت میشم، هم متنفر میشم از تمام حس هایی که بهم دست داده، بعد هم از تحلیل هاشون که نشانه عدم درکشون حتی به اندازه ۱ درصد از من و حس هاییه که تجربه میکنم.. سعی میکنم علتش رو پیدا کنم. دلیلش تحت تاثیر قرار گرفتن حرفای دیگرانه؟ یا تک تک با هم بودنمون و حس هایی که تجربه کردم؟ کاش فقط یکم احترام به پرایوسی و درک شدن رو از طرف شما تجربه کرده بودم ... لعنت به من

 

درس دو واحدی که رسما بخاطرش پاره شدیم. ارائه تموم شده و اسلایدهاشو گرفته، نگرانم، تخمین میزنم که چند درصد میتونم قابل قبول باشم. لعنت به تمام این حس ها... اینکه درس رو درک نکردم مطلقا و نمیدونم چکار کنم...

نمیدونم منشا اینهمه حس نفرت چیه، نمیدونم چرا کوچکترین حس خوبی تو قلبم وجود نداره‌. مثل یه لوپ تکراری همیشه تصمیم نهاییم اینه که خودمو خلاص کنم، اما کاش واقعا جراتشو داشتم و اینقدر دلم نمی‌سوخت از فکر به بعدش، به سختی‌ها و غم‌هایی که واسشون پیش میاد نه بخاطر من، بخاطر حرف مردم :)

در حد سه روز وقت واسه جمع بندی و آمادگی برای امتحانا، درسایی که نه علاقه‌ای به خوندنشون دارم و نه انگیزه‌ای :)

قرار نیست چیز خوبی بنویسم وقتی اینهمه آشوبم و خسته.

 

 

Magic Farari
۲۷خرداد

اینکه تمام روابطم (مطلقا آل آو دم) به یک سرنوشت یکسان ختم میشن، هم ترسناکه و هم احمقانه :)

دیگه واسم قابل پیش بینی شده که گفتن جمله: تو چقدر خوبی و مرسی که هستی مصادف میشه با گند زدن مخاطب به تمام ساختار فکری و روحیم.

دیگه بهم ثابت شده که ... :) اینکه به آدمایی پناه میبرم!! که نه حسم کردن و نه درک، صرفا آپشن لس بودن! و دقیقا تو همون باندری تنفرم قرار داشتن.

شاید این ترند تکراری داره تو سر خودش میزنه که به خودم بیام. اینکه بیخیال اینهمه جاج و توهمات و عواطف پوچ و توخالی بشم.

اینکه دیگه بس کنم انتظار کشیدن و سلول های مغزم رو به فنا دادن. بس کنم از القای اینهمه حس بد به خودم.

Magic Farari
۲۶خرداد

شخصیت منفعلش رو دوست نداشتم و تغییر رفتارش باهام پیش دیگران واقعا نفرت انگیز بود، اما با تقریب خوبی میشه گفت عمیق ترین دوستیه تمام طول عمرم رو باهاش تجربه کردم، در عین تفاوت های فاحشی که با هم داشتیم، گاهی فکر میکردم چقدر شبیه هستیم. زیادی مستقل بود، برعکس من، فقط کافی بود واسه مسئله‌ای اراده کنه در واقع ... حدود دو ماه بود با هم حرف نمیزدیم چون بخاطر یه موضوعی حس بدی بهم داد، خیلی بد! و این دو ماه سکوت واسم اثبات کننده خیلی چیزا بود‌. میوتش کرده بودم، اتفاقی دیدم بهم پیام داده و تبریک گفته و نوشته "دوسِت دارم"، یه حس تلخی از بی مفهومی آدما و حرفاشون در برابر من :)

نفر جالب دوم ا بود، برنامه ریزی احوال پرسیش منطبق با برنامه درسیشه، میدونی جاج نمیکنم و اوکی اصلا، حداقل آدما رو مثل خودشون احمق فرض نکنن، یه تمپلیت تکراری از جملات که مثلا آی کر!! نمیتونم بی احترامی کنم اما نمیتونم هم احترامی واسه این مدل آدما قائل باشم. هنوز میتونم پیام آخرش رو وقتی بهش نیاز داشتم بخونم و هزار بار واسه خودم متاسف شم ... اینکه حضورش و عدم حضورش دیگه رنگی تو زندگیم نداره خوشحالم. البته من مقصرم بخاطر توهمات عمیقم.

خیلی مسخرس، بیش از حد سطحی و مضحک، اما من واقعا همین بودم، "حس" میکردم یکی خوبه یا نیست :))) و همین حس، گندهای جبران ناپذیر به زندگیم زد. حتی تو پیش بینی یک مورد هم موفق نبودم. اینکه آخرین مورد رو قبل از عمل، ریموو کردم خوشحالم!

شاید اگه تو زندگیم این مورد رو تحت کنترل بگیریم و بت سازی های بی دلیل رو بذارم کنار، قطعا برد بزرگی خواهد بود.

بیش از اینها حرف دارم... بمونه واسه بعد

بعضی آدما ذاتشون نوره، تو تاریکی زندگی آدما جرقه میشن، خوشبحالشون 💚

خدایا خودت بهم آگاهی و قدرت بده، که تو بی شک ارحم الراحمینی

Magic Farari
۲۴خرداد

دارم به تعداد روزایی که صرف این ارائه کردم، فکر میکنم. به اینکه چه کار دیگه‌ای میتونستم انجام بدم. گاهی فکر کنم کائنات داره بهم میگه دست از سر خودت بردار، به درد این فیلد نمیخوری!! چون بعد از اینهمه وقت گذاشتن و دیدن ارائه بقیه، حس خوبی ندارم... به هیچی

خسته‌ام، از همه چیز، از تمام تلاش‌های پرتم، از اینهمه حس بد، از درجا زدن و ابهام

Magic Farari
۲۳خرداد

زیادی تلخ بوده همیشه، نه اینکه شیرینی‌ای نبوده، نه...

اون جلسه‌ای که گفت تک نفره قبول نیست و باید دوتایی باشین، مثل همیشه استرس تنها موندن رو گرفتم و به میم گفتم باهم باشیم پیلیز !:) و نگران این بودم که انتخاب نشم، مطلقا نه بخاطر اینکه بهتر از منه (اما این حس همیشگیه منه)، و گفت اوکی!

بعد از چند ساعت پیام داده بود که نمیشه سه نفره بود؟ سین نکردم. پاک کرد... بعدا گفت ف بهش پیشنهاد داده بوده و قطعا بی میل نبوده و من سد راه بودم انگار.

حالا ددلاینشه، و همه کارا رو خودم با کمک سین انجام دادم و حتی درست و حسابی تشکر نکرد (قطعا واسم تشکر مهم نیست، اما فقدان شعور و ادب چرا :) ) و قسمت مهم ارائه هم با خودمه که امیدوارم از پسش به خوبی بربیام.

اینا رو مینویسم که شاید یادم بمونه یقه جر ندم واسه دیگران، واسه دیگرانی که ... بیخیال

 

فضا متشنجه، بهشون حق میدم اما چاره چیه، هیچوقت و هیچوقت مطلقا تو زندگیم از بودنم خوشحال نبودم، چه وقتی مثلا بهترین بودم تو یه حوزه‌ای و چه وقتی زندگیم افتاده بود تو سرازیری مطلقا پوچ. چرا باید میبودم؟ :) کاش همون سالی یبار هم آلارم نمیداد این بودن...

حسم واسه نبودن و خلاصی از هر حسی پررنگتره، نمیتونم خودمو گول بزنم که به قدر کافی خوب نیستم، تو هیچی. نمیتونم بیشتر از این تظاهر و جنگ کنم واسه چیزی که استعداد درخشانی توش ندارم اما مسیرش اگه به مقصد مدنظرم ختم شه واسم جالبه. نمیتونم نبینم و فکر نکنم که واقعا ایده‌‌ای و سنسی و شوری واسه زندگی ندارم، حتی ۱ درصد. دلم به درد میاد از دیدن غمشون شاید حتی از خجالت کشیدنشون ... اما هیچ ایده‌ای جز این ندارم که کاش هیچوقت نبودم که دغدغه مازادی باشم واستون...

از سیر صعودی زندگی اطرافیانم میتونم بگم:

از تلاش و کسب درامدهاشون، چه با نقش درسی، چه مدل، چه آرایشگر، چه ابراد، چه ...

خدایا کمکم کن 💚 اما حتی نمیدونم تو چی ... خودت هدایتم کن یا ارحم الراحمین

Magic Farari