روزها با ماژیک

۲۵ مطلب در فروردين ۱۴۰۰ ثبت شده است

۰۴فروردين

ینی استرس میتونه همچین آدم احمقی بسازه؟ کسی که چیزایی دیده و آدمایی رو دیده! (عجب جمله‌ای!) که شاید کمتر کسی تو شرایط اون تجربش کنن... تو که میدونی سطح زندگی میتونه تا کجاها بالا باشه ... تو که زجر میکشیدی واسه فرار از این خراب شده :) تو که سِر شدی انقدر تو مسیر رفت و آمد از کلاسا به خونه عذاب کشیدی؟ یادت رفت همش؟ میخوای سوم دبیرستانت رو یادآوری کنم؟ یا عصر دیروقت هایی که کلاس تموم میشد و یه مسیر مرگ رو تا خونه میومدی ... یادت رفت اونهمه عذاب و ترس رو ؟:) این بود ته ریکشنت؟🙂

به کجا رفتی؟ و چرا داری به این حماقت ادامه میدی؟ وقتی مچ نیستی با توهماتت... با هیچکدوم... اصلا ربطی نداره کی باشه! حتی فکر به برگشتن به این مخروبه نشانه چیزی جز حماقت و آی کیوی پایین نیست !

بس کن اینهمه هدر رفت انرژی رو 😞 بس کن اینهمه خودت رو عقب نگه داشتن رو ...

Magic Farari
۰۳فروردين

اون دورانی که تشخیص افسردگی داده شد و شروع کردم به مصرف دارو که همچین دارویی هم نبودن!! شخصیت عجیبی از خودم رو دیدم :/ کارهای فوق احمقانه! با یه سان او عه بچ که اصلا شکی تو این قضیه نبود میرفتم جاهای شلوغ شهر رو گز میکردم :| و هر لحظه ممکن بود یه آشنایی ببینه و یه داستان گه تولید بشه 😐 واقعا وات د فاک ترین دوره عمرم بود...

قبل از اونم دو سه باری با اون تپه گه 😐😐 چرخیده بودم... وای خدایا :"( چقدر احمق بودم.

اون روزا گذشتن و قرار نیست دیگه هرگز تکرار شن (اگه بغل کردن ا جلوی در خوابگاه و نگاه پر از خشم مسئول خوابگاه رو هر دفعه که منو میدید فراموش کنیم :) )

میخوام بگم هر دفعه که یکی از اقوام رو میبینم و نگاه جلفش رو حس میکنم، این فکر به ذهنم خطور میکنه که شاید دیدن یا چیزی شنیدن ... آی دنت نو... خاک واقعا 😐 به چه بهایی آخه اونهمه ابله بودن ...

بگذریم :)

Magic Farari
۰۲فروردين

.I don't have to talk shit about people. Their actions speak loud enough

Magic Farari
۰۲فروردين

میبینی این حس ناامنی همیشه بود ... شاید از دیدن روزهای پر تنشی که من بچه بودم و س تجربه میکرد ... اما آیا فقط اون تجربه میکرد؟

حس میکنم مجموع این بحث‌ها و القای خوب نبودن ... متلک هایی که تو بچگی بهم زده شد که زشته و فلان و ... :) و پرسنالیتی وابسته و شاید ترسو! باعث شد که دست به کارهای احمقانه سال ۹۹ بزنم و اونطوری تحقیر شم ... اما میدونی حداقل باعث شد که دیگه بهم ثابت شه جایی تو این شهر، شاید حتی جایی تو قلب کسی در هر کجای دنیا ندارم ... کسی که حالم بد نشه از حضورش :) یا اصلا چه فرقی داره ... این حس نفرت تو خونه بودن ... این حس عذاب، این حس خوب نبودن، این حس تحلیل شدن و دیالوگ هایی که دیگه ... خدایا 😞💔

و این حس همیشگی که تکرار میشه که کاش نبودم که کاش نبودم ... 

فکر میکنم هر کاری که واسه تایید شدن!! میتونستم انجام بدم، انجام دادم :) و هیچ اتفاقی نیفتاد... یه حس خلا و شاید یه بی حس شدن عمیق ...

میدونی من دیگه واسه بعد از تموم شدن کارشناسی تو این سن !:) ... بعد از ۱۴۰۰ هیچ برنامه‌ای ندارم ... اینکه میگم دیگه تهشه شاید خیلی بیراه نمیگم ...

و چی میتونم بگم جز اینکه خدایا خودت هوامو داشته باش که من خیلی تنهام و پر از ترس :)

 

Magic Farari
۰۲فروردين

اخرای ۹۹ خواستم بیام بنویسم که سو وات؟ چند روز رو به تعطیلات ! سپری میکنی و ریلکس میکنی بخاطر کدوم دستاورد و کدوم تلاش جانفرسا. شاید یخورده هارش بنظر بیاد اما فکر میکنم انقدر وقت سوزی یا بهتره بگم عمرسوزی داشتم که کلمه "تعطیلات" واسم معنی خاصی نداره...

تصمیم گرفتم بنویسم و منتظر تیک خوردنشون باشم، واضحه که منظورم تلاش واسه تیک خوردنشونه ...

 

 سال ۹۷ ..‌ آره دقیقا همین سال بود که آشفته طور داشتم سعی میکردم فیلم هری پاتر رو با زیرنویس انگلیسی ببینم... یادمه حتی نمیتونستم زیرنویس بذارم واسه فیلم :)) و چقدر اخلاقم گه بود اونروزا... سال ۹۹ دیگه تو فیلم دیدن و زیرنویس گذاشتن مشکلی نبود اما آیا میتونم بگم زبانم خوب شد؟ راستش نه :) چون انقدر عملکردم آشفته و همیشه "حالا بذار آشنا شم" طور بود که تا چشم باز کردم دیدم صرفا واسه آشنایی چند تا سریال دیدم و هیچ نوتی برداشته نشده ...

 

افت تحصیلی شدیدا شروع شد و تو "قراره چی بشه" ترین حالت ممکن بود و وای از اون روزا :) اونموقع وبلاگ نداشتم که خاطرات اون دوران رو ثبت کنم ... از نمایشگاه کتابی که عن شدم، از واسطه خیر و برکتی که ... :) قلبم به واسطش هزار پاره شد... از ترس..‌. از روزهای سیاه ناامیدی و برگشتن موج افسردگی و تمایل به تموم کردن ... از اضطراب اجتماعی و تن لرزه های شدید موقع راه رفتن تو دانشگاه ... از تنهایی و تنهایی و تنهایی ... از آرایش کردن های غلیظ و گه زدن به پوستم ... از ارتباط با ادمای کوچکتر از خودم در حد ۵ ۶ سال !:)) از روی ترس... و اضافه شدن یه ویست یر دیگه به زندگیم و در نهایت با مشروط شدنم تو سال ۹۸ خودنمایی اون سال تموم شد :)

اما تموم شد؟

 

تابستون ۹۸ که اوردرهای ازدواجی شکوفا شد :) با ازدواج دختر همسایه و آه از این همه دلشکستگی و تنهایی... آه از اینهمه زجر و معذب شدن... آه از این همه ترس و ناامنی... با ناراحتی‌ای که با حضور گرنما تجربه کردم و قلبم سوخت :) تصمیم داشتم برم غیر مستقیم خودمو معرفی کنم واسه آشنایی به کسی که راستش از فیچرش حالم بد میشد! :) اما بهتر از اینهمه حس بد بود ... پاییز اون سال اتفاقی تو پیج دوست اون شخص، جشن سالگرد دوستیشو با یه دختره "زنده" دیدم :) میگم زنده چون میدونم که من و امثال من زیر بار این حس های بد یطوری مردیم که دیگه نه عشقی اتفاق میفته و نه میتونیم باعث رخداد عشقی بشیم ... اون کلیپ، تیر آخر بود یجورایی ... با تمام قوا سعی میکردم درس بخونم، اما نه چیزی میفهمیدم و نه برام ذره ای لذت داشت... ترس و ترس و ترس مهمون هر شب ذهن و قلبم بود، سنی که همینجوری داشت بالا میرفت بدون هیچ قطعیتی تو زندگیم، و همه دور و برم پر بود از آدمای کوچکتر از خودم ... تمام این حس ها باعث شدن برم سمت جستجو :) و خودمو خوار و خفیف کنم واسه یکی مثل ب و ک و ... و اتفاقی که همینجا ثبت شدن...

 

ادامه دارد ...

Magic Farari