روزها با ماژیک

۲۵ مطلب در فروردين ۱۴۰۰ ثبت شده است

۳۱فروردين

حال عجیبی دارم، بعد از حل کردن یه تمرین که شروعش و ایده تقریبا با خودم و ع بود و دیباگ کردنش با س عزیزتر از جونم... همیشه واسم وقت میذاره حتی وقتی سر خودش خیلی شلوغه، بعضی وقتا که عصبانی میشه یه ریز منت میذاره :)) اما خب حضورش اونقدر تو زندگیم پررنگ بوده همیشه که فدای سرش 💚

نگران میانترم هام از جمله میدترم همین درس که فقط یه هفته فرصت دارم، نگران پروژه‌ی درس هام، نگران خیلی چیزها...

داشتم فکر میکردم به اینکه تو ارتباط با آدما سعی میکنم تا حد ممکن نایس باشم و لبخند بزنم، و نمیدونم چرا اصلا و چه لزومی داره!

دارم به این فکر میکنم که چرا جواب ن رو اونقدر سریع میدم وقتی خوشم نمیاد ازش!! ایندفه تشکرم نکرد:)) خوشبحالش... یه معدل توپ که خیلی از نگرانی‌ها سراغش نمیرن ...

 

نمرات سری اول تمرینا اعلام شدن و خب هم خوب بود و هم نه! بخاطر یه بی دقتی‌ مسخره کلی نمره از دست دادم و قشنگ نبود...

کاش سری دو هم به خیر و خوشی بگذره و البته سری سه و پروژه و میدترم و پایانترمش :))

داشتم حرفای صبح رو مرور میکردم با خودم و بنظرم لزومی نداشت خیلی چیزا رو بگم اصلا.

نمیدونم این قابلیت تلگرام رو درست برداشت کردم یا نه که اگه تو گروه واسه یکی ریپلای کنی تا اون نگاه نکنه، سین نمیخوره؟؟ امیدوارم اینطوری نباشه :))) ولی اینطوریه احتمالا... فکر کن وقتی کلی ذوق داشتی که جواب یه فرد خاص رو بدی، اصلا تا ته گفتگو پیش نمیرفته :))))))

چقدر تنهام...

خدایا خودت کمکم کن💚

 

ب.ن: تشکر کرد

Magic Farari
۳۱فروردين

امروز از اون روزای پیک دار هیجان زدگی بود، عز الویز سر هیچ و پوچ :) دوربینا رو روشن کرد که باهامون حرف بزنه و من نمیدونم چمه، نمیدونم اسم اون هورمونی که باعث غلبه قسمت خر وجودیم به قسمت آدمش میشه چیه :')

گاد :)) بهش پیام دادم که مثلا راجع به پروژه ازش بپرسم و نمیدونم چند بار دیگه باید نحوه جواب دادنش رو چک کنم که قبول کنم هیچ چیز خاصی توش نیست، هیچ ریپلای خاصی به من خاص ... در نهایت واسه اینکه بُعد سپاسگزاریمو قشنگ بروز بدم، ته پیام واسش قلب گذاشتم و بعد پاک کردم :))))) و جواب سرد احتمالی باعث چی خواهد شد جز تحقیر شدنت؟:)

ب.ن: سین کرد و جواب نداد :") :))))))) 

ب.ن: جواب داد اما فقط به قسمت پروژه واکنش نشون داد:) طبیعی هم هست خب، آخه سپاسگزاری من به چه دردی میخوره.

ب.ن: جواب داد ولی خب مردم واقعا =)

همینقدر احمقم.

قلب تو پیام چه معنی‌ای داره واقعا؟ :)) خب آدم ممکنه به یکی علاقه داشته باشه اما نه از لحاظ سکشوآلی(؟)، چون اون شخص زیادی باهوشه و تو از آدمای باهوش، حتی سایر موجودات باهوش خوشت میاد... یاد اون وقتی افتادم که به طرف گفتم عزیزم با قلب سرخ و بعد انتظار داشتم دچار سوتفاهم نشه ... :))

هی روزگار... خودم خودمو سوژه میکنم و بعد حس ناامنی باعث کاهش افیشنسیم میشه، خدا خودش همه رو شفا بده...

شاید خیلی چیپ باشه این حرف اما واقعا نیاز به مورد تعریف واقع شدن دارم... 

Magic Farari
۲۹فروردين

برقا قطع شدن و داشتم درس ز رو میخوندم که جلسات قبل ازم سوال پرسید و هول شدم و جواب درستی نتونستم بدم :) منظورم جواب سوالی که پرسید نیست، منظورم نحوه ریکشنیه که نشون دادم ...و ابراز تاسف کرد، نه به طور مستقیم نسبت به من! اما خب ... فکر کن تنها درسی که در طول ترم داری میخونی و تا حد خوبی بلد هستی و با یه برخورد اشتباه چه حسی رو القا کردم :)

نمیدونم عادت کردم یا هر اتفاقی بهانه خوبیه واسه پس کشیدن، از وقتی مجازی شد همه چی، درس خوندن من حول فیلم‌های ضبط شده میگذره و خب وقتی برق نباشه فقط منتظر میشینم که دوباره وصل شه، و هیچ کار دیگه‌ای نمیکنم...

 

شاید دقیقا قبل از دانشگاه بود، و حتی بهتره بگم تا همین سال اخیر... از حرف زدن تو هر گروه تلگرامی، بهتره بگم هر جمعی! چه حضوری چه مجازی ... وحشت داشتم و هیچوقت نه حرف میزدم، نه با گروهی بیرون میرفتم و نه هیچ کار دیگه‌ای. اینکه بخوام از علاقه‌ام راجع به "هر چیزی" حرف بزنم واسم غیر ممکن بود، یا اگه حرف میزدم، انتظارم این بود که علایقم مورد پسند دیگران واقع نشه :)) خب قطعا اینم ریشه در جایی و چیزی و حسی داره که فعلا بیخیال. و اینکه شاید اونقدرها دایره شناختم وسیع نبود. مثلا اینکه قبلا شاید کلا دو سه تا فیلم انگلیسی دیده بودم و اونم دوبله ! اینکه خواننده ها و بازیگران خارجی رو نمیشناختم و حتی الانم خیلی نمیشناسم چون عاشق کراکترشون تو اون فیلم و سریال هستم و زندگی شخصیشون عملا جذابیتی واسم نداره.

یادمه وقتی اوایل دانشگاه، یه شب با بچه‌ها خواستیم فیلم ببینیم و من جوگیر شدم و گفتم فلان چیز رو من دارم ! وقتی دیدن دوبله‌س، عکس العملشون وحشتناک بود... و شاید من واقعا تا اون لحظه فکر نکرده بودم که فیلم رو با زبان اصلی ببینم :)) یا وقتی آهنگی به کسی معرفی میکردم و بازخورد خوبی نمیگرفتم که البته لازمه بگم آدمای اطرافم هم بی مشکل نبودن! و دریچه‌های نگاهمون خیلی فرق داشت.

وقتی همون اوایل کورس زبان عمومی رو برداشتم و تو کلاسی رفتم که نه تنها دانش زبانیشون خوب بود بلکه بعضیا در حد یه نیتیو صحبت میکردن و من حتی متوجه خیلی از جملات نمیشدم چه برسه بخوام حرف بزنم! و حس سرخوردگی اون لحظات رو نمیشه توصیف کرد...

اما این روزا راحتر حرف میزنم، تو گروه آهنگی که یکی از بچه‌ها زده، آهنگ میفرستم. نظرم رو راجع به مطلبی میگم و کارایی از این دست. هنوزم آهنگایی که از نظر خودم خوبن، بازخوردی نمیگیرن :) اما مثلا وقتی کسی یه آهنگی واسم میفرسته و من خیلی خوشم میاد و اونو فوروارد میکنم، چند نفری ریکشن نشون میدن! و دوباره همون حس که "چیزی از طرف خودت قشنگ نیست" تو وجودم فریاد میکشه ...

اما این تغییری که گفتم دلیلش محکم شدنم یا خودمو دوست داشتن و قبول داشتن نیست... شاید الان که یجورایی آخر این مسیره و واقعا نمیدونم قراره چی بشه و چکار کنم، دیگه حس میکنم چیزی برای از دست دادن پیش دیگران ندارم و راستش هو کرز ابوت می :))) اینکه پذیرفتم مرکز توجه آدما نیستم و اصلا کارام به لنگ کسی نیست که بخوام انقدر هر کاری رو تحلیل کنم.

حتی تو همین وبلاگم همین بود... هیچوقت واسه هیچکس کامنت نذاشتم. حتی گاهی بعضی وبلاگا رو میخونم و انقدر حس هم فرکانسی با نویسندش میکنم که حیرت انگیزه اما باهاش حرف نمیزنم، چون با خودم میگم که شاید هیچکس دوست نداره شبیه تو باشه که بخوای این‌ جمله رو بیان کنی اصلا! یا وقتی کسی منو میخونه حسم اینه انگار داره بهم لطف میکنه :) گاهی از این درون خرد شرمنده میشم...

 

برق وصل نشده هنوز :")

Magic Farari
۲۸فروردين

دارم فیلم ضبط شده یکی از کلاسام رو نگاه میکنم، یه جای درس راجع به یه مطلبی کلی توضیح داده و انگار اصلا نشنیدم، چند دقیقه بعد پرسیدم فلان چیز ینی چی :))))

اول از این حجم از هپروت وحشت میکنم، دوم به حس اون شخص فکر میکنم :/

Magic Farari
۲۷فروردين

راستش نمیدونم کلمه چالش واسه چیزی که میخوام تعریف کنم کلمه مناسبیه یا نه...

قبل از هر چیز بگم که نمیدونم چرا علاوه بر اسم آدما، دوست دارم اسم درس ها رو هم مخفف بنویسم :)) در وات د فاک ترین حالت ممکنم...

کورس پ واسم چالش بود، هیچ آشنایی هم با عملکردش نداشتم و راستش اصلا نمیدونم کجای زندگی تحصیلی قرار بود به کارم بیاد... اما اینکه تو دانشگاه تقریبا همه رشته‌ها این درس رو داشتن و ما نه، همیشه یه حس خیلی بدی بهم القا میکرد و راستشو بخوای الان نمیفهمم چرا ... شاید ریشه در همون حس "بهتر از بقیه باشم!" داشت.

الان اپ 21days یه جمله جالب فرستاد:

The future can still be beautiful, even if looks different than what you were expecting!

خلاصه این ترم اون درس رو برداشتم... فعلا راه هست تا نتیجه نهایی و اینکه بنویسم از اینکه چیزی عایدم شد یا نه، اما میخوام از روند و حس و حالم تا الان بگم که بعضی چیزا یادم بمونه :)

هر بار که تمرینا آپلود میشد، اول اینکه از شدت هیجان پلن aام سرچ بود تا فکر :)) نکته جالب‌تر دیگه رنکینگ آدمای اطرافم تو ذهنم ... دوباره این حس که کیا رو گنده کرده بودم واسه خودم ... اول از همه ا که همیشه استرس میگرفتم از کنارش بودن!! و الان نمیدونم اونقدری ارزش ندارم که وقت بذاره واسه مشکل من یا لو لول تر از چیزی بود که حتی بشه بیان کرد :) و من یه اشتباه رو دو بار تکرار کردم که وقتی بار اول اهمیت نداد یا هر چی، بار دوم هم بهش رو زدم ...

مدال افتخار دوم میرسه به ن، که بار اول خودش و دوستاش!! کمک کردن، جالب تر اینکه اونم این درس رو نداشته اما با همون رویکردی بلده که ا بلده :) و هر بار که سوالی که بلد نبودم رو  میفرستادم میگفت سادس و اوکیه :))) اما اینبار واسم سنگ تموم گذاشت... یجوری بی توجهی کرد که هنوز تو وجودم حس درد دارم. دردِ اینکه "بهت گفته بودم از کسی کمک نخواه تا ضایع نشی :)" بیش از یه هفته منو دور سرش چرخوند و تهش مدعی بود سوتفاهم شده :)))) نمیتونم حسم رو با تایپ کردن منتقل کنم، میدونم که قطعا وظیفه‌ای نداشت اما این ‌نحوه برخورد واقعا تحقیرآمیز بود ... 

شاید چیزایی که نوشتم خیلی کودکانه باشه اما میخوام بگم این حس که "نمیتونم رو کسی حساب کنم" بیخودی تو وجودم شکل نگرفته ...

البته یه چیزی هم بگم، وقتی کسی یه کار هر چند کوچیک واسم انجام میده به قدری تشکر میکنم که حس میکنم طرف زده میشه از کاری که کرده :)) خب اینم یه مدلیه، بیش از حد سپاسگزار :)

نمیدونم با این‌حجم از تنهایی، همیشه و همه جا باید چه کرد :)

کاش یه دوست کامپیوتری خفن داشتم...

کاش ذهنم کمی بیشتر و خلاقانه‌تر کار میکرد ...

 

خدایا کمکم کن.

Magic Farari
۲۴فروردين

چه تعبیر جالبیه اینکه آدما وقتی کم میارن به خاطرات دوران "امن" کودکیشون پناه میبرن ...

خیلی فکر کنم به اون دوران و هیچ امنیتی حس نمیکنم :) کی منو میخواست آخه ... یه بچه ناخواسته که خوشگلم نبود و هر چی بزرگتر میشد، بروز تفاوت‌هاش با دیگران فقط عامل سرکوفت بود و نه خوشحالی ...

تو تمام دوره‌های خاص زندگیم حس تنهایی داشتم و حتی گناه :) هرگز اولویت اول نبودم، یا بهتره بگم اصلا تو اولویت ها نبودم ... شاکی نیستم، حتی ناراحتم نیستم دیگه. زندگی انقدری سختی داشت که طبیعی بود دیده نشدنم... از طرفی وقتی به سیر زندگی س نگاه میکردم و تک تک اتفاقات و بحث ها باعث میشد این حس اضافی بودنم و ترس هر لحظه قوی‌تر شه ...

هیچ طرفی نبود که حس خوبی بهم بده... شاید تنها و تنها دلخوشیم این بود که به لحاظ درسی از همکلاسی هام بهتر بودم و فقط همین ... و دوران دبیرستانم با تخریب این حس، عملا دیگه چیزی نبود و همونجا نقطه شروع این حس بود که دیگه بسه زندگی !

چند روز پیش میخواستم بنویسم که چرا موقع تحویل هر تمرینی یا پرسیدن هر سوالی قبل از اینکه هدفم فهم اون مطالب باشه، هدفم فقط اول بودنه :) و فکر میکنم الان میدونم چرا ... چون تنها راهیه که تو تمام دوران زندگیم حس کردم دیده میشم... 

خستگی رو توی تمام سلول‌های تنم حس میکنم... هر بار که پست میذارم سعی میکنم یکم مثبت باشم :)) اما اینجا تنها جاییه که نمیتونم تظاهر کنم به چیزی که نیستم... 

سنم داره میره بالا و چقدر متنفرم از این حس، از این شهر، از این جامعه با عرف‌های مزخرفش... و کمتر از یه سال دیگه درسم تموم میشه و دقیقا قراره چکار کنم :) آه از اینهمه خستگی ...

این حس رو تو فرکانس خونه کاملا میفهمم و این باعث میشه درصد درونگراییم دیگه درصد ۱۰۰ رو هم رد کنه ... کسی دوسم نداره... کسی دوسم نداشت... هیچوقت

فقط نمیدونم چرا باید میبودم یا چرا باید باشم؟

Magic Farari
۲۲فروردين

دیوونش شدم.

Magic Farari
۱۸فروردين

شروع کردم به لغت خوندن و هر بار که سایت رو چک میکنم، تو یه زمان کم، کلی آدم ازم جلو افتادن یا جلو هستن‌... میدونی دارم به تمام لحظه‌هایی فکر میکنم که حس میکردم خیلی خفنم! همین فوکسد نبودن، همین پرت بودن... ببین چقدر مسیر زندگی آدم رو عوض میکنه، از کی میتونی شکایت کنی جز خودت؟؟ دقیقا همین بوده، تمام لحظاتی که فلسفه بافی میکردم و میترسیدم!! آدما در حال تلاش بودن، پس بیخود نبود وقتی تو نتیجه میدیدی که چند هزار نفر ازت جلوترن! 

 

قبلنا یه پست گذاشتم از یکی از ورودی های سال پایینی یه رشته دیگه که به واسطه هم اتاقیم میشناختمش، هر موقع که میرفتم کتابخونه دانشگاه اونجا بود، مشغول درس خوندن طوری که لذت میبردی از نگاه کردن بهش! من از اون دسته آدما بودم که اگه در بهترین حالت درس میخوندم، هیچوقت به تمرین نمیرسید !:) چون بنظرم هیچوقت به قدر کافی اماده نبودم و خب چه احمقانه :) چرا فکر نمیکردم که تمرین کردن خودش بخشی از آمادگیه، تو اگه کل اصول شنا کردن رو بخونی اما تن به آب ندی به چه دردی میخوره دقیقا؟

 

یکی دیگه از ادمایی که میشناختم رو دیدم تو بیو زده که دانشجوی فلان/یو سی ال ا :) آه از این حس... 

اینجوریه که هم از بی توجهی و هم از توجه گند میخوره به همه چی، چون وقتی دیگه ضرورت یه چیز یا بی اهمیتیش رو یبار بهش رسیدم دیگه ول کن نیستم!! طوریکه تو همین هفته یه سوال رو نتونستم جواب بدم که اصلا جواب مهم نبود، پرت بودنم بد شد :")، از کوییزم که نگم... دلیلشم اینه که بجای مفید کار کردن، همش دنبال حساب کتابم

 

چه حیف شد همه چی ... ینی میتونم کاری کنم؟

Magic Farari
۱۶فروردين

بیا یبار دست بردار از سرزنش کردن خودت و دیگران مخصوصا عزیزانت بخاطر اشتباهاتی که از سر ناآگاهی کردین... یبار هم خوبی ها رو مرور کن :)

 

بیا و یکبار جرات کن و به یه چیزی برس!

Magic Farari
۱۶فروردين

ازم پرسید فلان چیز کدوم سمت بدنه، نمیدونستم... خب خیلی ساله که گذشته و من هیچوقت نذاشتم میونه خوبی با اون درس برقرار شه :) به قول یکی از معلم ها تو میخوای ادامه تحصیل بدی یا نه :)) واقعا داغون بودم و هستم ...

 

با عصبانیت گفت وقتی میری اتاق در رو قفل کن که اذیت نشی بخاطر بچه ها، با عصبانیت گفتم باشه... لعنت به من، چرا عصبانی شدم، چرا پیش آدمایی که دوست نیستن اونطور برخورد میکنم :"( 

 

انقدر هیچوقت مورد توجه نبودم و وقتی میخواستم حرف بزنم عملا هیچکس توجه نمیکرد ... آه :) ماها خیلی سعی میکنیم از عزیزانمون تصویر ایده آل بسازیم اما واقعیت اینه که آدم با ماشین بغلیش تصادف میکنه... شدم این آدم که از ابتدایی ترین حقوقش هم نمیتونه دفاع کنه، فقط عصبی میشه...

 

بارها گفتم انگار از زندگی هیچی نمیخوام! هیچی منو سر ذوق نمیورد با اینکه شاید خیلی قابلیت ها بود.‌. بخش عمده‌ش بخاطر تنهاییمه... الان که فکر میکنم میبینم تو همون موقعیتی هستم که یه خورده بهش فکر کردم قبلنا، همون دانشگاه، همون مسیر... آه فکر کن اگه هدف داشته باشی و تلاش کنی چقدر حس خوبی پیدا میکنی :)

 

خسته‌ام ...

Magic Farari