روزها با ماژیک

۳۲ مطلب در آذر ۱۳۹۹ ثبت شده است

۲۵آذر

این قضیه که الان واسش اسم پیدا کردم (اضطراب اجتماعی) اصلا ربطی به دوره افسردگی و دبیرستان و اینا نداره، من خیلی قبل ها حتی دوران ابتدایی و راهنماییم نمیتونستم تو جمع باشم، هیچوقت آدم به اصطلاح اجتماعی نبودم... کاش یکی که علمشو داشت یا آگاهی‌ای تو این زمینه، کمکم میکرد که بتونم علتش رو درست بفهمم و سعی کنم درستش کنم .... 

شاید تا قبل از دبیرستان با تنهایی رو در رو نشده نبودم تا وخامت اوضاع رو درک کنم اما سن ۱۵ سالگی و دوری از خونه فرصت بروز خیلی چیزها بود از جمله شخصیت فوق العاده ضعیف و سطحی و متعصبم :) از جمله خودکم انگاری و بی اعتماد به نفسی فاحش که فقط در صورتی تمایل به تلاش! داشتم که بهترین و اولین باشم و همین فکر منو به قعر جدول سوق داد.

اینکه به سادگی و با یه نسیم هزار تکه میشدم و خودمو لایق زندگی نمیدونستم :) ... تو این فضای فکری قرار نبود هیچ اتفاق مثبتی بیفته، هر چند جاااار بزنم که باهوش بودم :))) چون واسه خودمم مضحکه دیگه ...

خب شاید هم یکم طبیعی بود، انگار درس و شاگرد اولی تنها نقطه امن زندگی من بود اما در شرایط نسبتا برابر... نه وقتی به هر کدوم نگاه میکردم از خودم سرتر و بهتر میدیدمشون ... چقدر طفلک بودم 😞 و چقدر با خودم نامهربون بودم .....

ولی میخوام بگم این نرفتن و خودت رو قاطی نکردن و تو اکیپ نبودن و بیش از ۲ دوست نداشتن، از خیلی وقت پیش ها با من بوده و هست ... دانشگاه که نورانی بود اوضاع، گیرهای جدیدی که پیدا کردم بودم که خودمو بکوبم، قیافه‌مو، هیکلم، لبخندم، رشته‌م و عرضه‌م :) و ... مگه تمومی داشت این وضع..

 یاد اون روزایی که از شدت حس بد پاهام موقع راه رفتن میلرزید کی از ذهنم پاک میشه؟ اینکه تو صورت هیچکس نگاه نمیکردم حتی وقتی بهترین لوازم آرایشی رو مالیده بودم :)) و ظاهرم اوکی بود واقعا، اما از ترس اینکه دایینگ بنظر نیام با اسکول یا چه میدونم از اینکه کسی نگاشو برنگردونه! کسیو نگاه نمیکردم اصلا ... این جملات خوندنشون تلالو سطحی بودنه فقط اما همین سطحی بودن، زندگی کردن رو از من گرفت واقعا... و اونقدر تلخن که با هزار بار یادآوری هم کمرنگ نمیشه این تلخی ... میبینی این تخلخل فرکانسی واقعا کیلز ...

Magic Farari
۲۵آذر

نوشته بود دخترایی که خودشونو قشنگ یا زشت میدونن ترن آفن ! درست میگه بنظرم

 

بعضی وقتا واسه توجیه خرکی :)) اون گپ چن ساله، با خودم میگم شاید از هم نسلی هام جلوتر بودم :)))) و لازم بود یکم بین من و زندگی فاصله بیفته. اینکه چی میشه تو اوج سطحی بودن بدون اینکه سازی بلد باشی یا مسلط به زبانی یا صاحب نظر تو عرصه‌ای! یا حتی موفقیت های معمول و مطابق با توانایی هات حداقل! به این نتیجه برسی خیلی جای فکر داره :)

چه بسا که خیلی وقتا برعکس، حس میکنم شاید به لحاظ هوشی و سایر چیزا انقدر عقب بودم که تا دانشگاه رفتنم این حجم از فضا نیاز بوده :)

نمیدونم اسمش بلوغ فکریه، امید ناملمسوسه یا سِرشدگی ! از تو هم لولیدن هاشون دلم نمیشکنه دیگه! شایدم دلی واسم نمونده دیگه... اما شاید خیلی لازمه که به خودم بیام، همین آدما نه چهره دلربایی دارن و نه حتی شخصیت جذابی :) ینی چیزی که منو از زندگی ساقط کرده تو وجود این آدما حتی از متوسط هم پایین تره ولی دیده میشن، خواسته میشن، کر داده میشن، بغل میشن :)) اونم نه از سمت آدمای گشنه... بهتره بگم نه خیلی گشنه .

ادامه داره...

 

Magic Farari
۲۴آذر

میدونی خستگی روحی من اونقدری شدید هست که ته هر حسی خلاص کردن خودمه‌. ته دلهره شیرین دوست داشتن یا حداقل توهم دوست داشتن! ته دل لرزه‌های بی ثمر، ته نفرت از جایگاه فعلی، ته انگیزش واسه تغییر، خلاصه که ته همش میرسه به یه حس مشترک! خلاصی... اما باید بگم نه جراتم کافیه و نه رویارویی با حقیقتم!

ترم سه که بودم بخاطر انتخاب واحد، معاون آموزشی خیلی باهام هارش برخورد کرد، من واضحا از اون دسته از آدمایی بودم که یه رفتار این‌چنینی واسه رسیدن به ته خط کافی بود واسم ! و نمیدونستم با بقیه هم همین بوده، صرفا قصه بافی های ذهنم فعال شد که بخاطر کم کاری، بخاطر معدل پایین و این قبیل حس ها

آخر ترم چهار به مهم ترین نتیجه زندگیم اونم بطور عملی رسیدم. آخه میدونی ما آدما خیلی حرفا میزنیم اما وقتی یه حرفی رو تجربه میکنیم اونموقعس که میشه گفت آها دان! واسه منم همین بود... وقتی فهمیدم وات اور یو آر واااات اور فقط کافیه کیفیت درسی بالایی داشته باشی چون هیچکس، هرگز ازت نمیپرسه چه شرایطی داشتی، چه چیزایی ذهنتو فلج کرده بود یا بهتره بگم بهونه هات به پی پی کسی هم نیست... اون حسی که معاون آموزشی بهم داد بازم تکرار شد.. وقتی درس ک.ه رو حذف پزشکی کردم و قبلش بخاطر میدترم رفتم دفترش و اشک ریختم :) و مکالماتی که شکل گرفت، وقتی واسه درس ش اعتراض زدم و داستان نوشتم رسما و به هیچ ارینتیشنی از تخماش نبود... وقتی این ترم پ.ج ازم درس میپرسه و حس میکنم خوشش نمیاد ازم :) میدونی تقصیر خودمه این ... عدم تمایل، خستگی و کلافگی تو صدام موج میزنه، اینکه میبینم اون دختره سمای بچ رو اونطوری تحویل میگیره، یا بای دیفالت از مدالیا راضیه خب دیگه حس میکنم از دست رفته و تلاشی نمیکنم به چشم بیام :))) این روند تکراری من تو کل زندگیم بوده، خودکم انگاری غیرقابل وصف ...

دیگر منتظر ک هم نیستم که اگه یه حس کوچولویی هم بود قطعا یه چیزی میگفت ..:)😞 این حس که مخلوطی از همه چیزه در کنار دیدن عکس اون دوتا شدهد و سالگرد یکی شدنشون ... ه :) شاید فقط منم که اینقدر اشتباهم ....

 

Magic Farari
۲۳آذر

میدونی دارم فکر میکنم اینکه یه دوره بخاطر شرایط و حالات خاصی زجر بکشی کلی و نخوای اونطوری باشی و کلی تلاش و کسب آگاهی واسه اونطوری نبودن یا حداقل نموندن و نهایتا تغییر کنی اما بعد به جای لذت بردن از این تغییر و گفتن یه دمت گرم به خودت! همچین سفت بچسبی به خاطرات اون دوران و حس بد که عملا این تلاش و تغییره دیگه به چشم نیاد!

از هر مدل فکر کردن، رفتار کردن، خندیدن، لباس پوشیدن، اصلاح صورت و مدل مو و هر چیزی که فکرشو کنی ایراد گرفتم که از خودم یه خود بهتر و دوست داشتنی تری بسازم، مثلا همین تلاش تو غیبت نکردن و دیگران رو به سیخ قضاوت نکشیدن و سطحی نبودن و درست حرف زدن و ... چیزایی بودن که حداقل خودم بارها خورد شدم :)

مثلا همین منظم مسواک زدن و بوی خوب دادن و لبخند زدن (که خیلی موفق نبودم :)) ) 

مثلا اینکه یه دوره تصمیم گرفتم با کسی تا ۴ صبح چت نکنم و بیحالی و کسلیش باشه واسه کلاس رفتنی که وظیفه اصلیم بود

مثلا اون دوره که تصمیم گرفتم شبا آهنگ چرت گوش ندم و راحت بخوام تا صبح سر حال باشم (هر چند این‌یه هفته کلا در حال گوش دادن به اراجیف بودم )

مثلا همین رسیدگی به پوست صورت، حداقل بعد از به فنا رفتگی ...

میدونی قلبم مچاله میشه از یادآوری اون گپ چند ساله و اون حجم از تنهایی ... الانم تنهام خیلی تنها اما به لطف خدا از شدت درماندگیم خیلی کم شده، خدایا شکرت، تو همیشه بودی💗

پس شاید بهتره به جای راستی آزمایی این تغییر و در به در دنبال تایید بودن فقط شکر کنی و لذت ببری، چون قطعا همه چی به سمت بهتری پیش میره.

 

Magic Farari
۲۳آذر

یه بخش از ریشه ترس هام همینه که تایم تو تایم ایگنورش میکنی.

اول سطح پایین فکری و درک و به دنبال اون فقدان ادب و احترام و تعهد و چیزایی که میترسونتت... که ناشی از سطحی بودنه و با یه انتخاب بی ارزش عملا به فنا عظمی میری.

چطور یادت رفته اونهمه حس ناامنی ؟ اون بحث ها و حرفای شکننده ... کدوم عشق آخه؟ تمام این مدت چی بوده جز ترس؟

فکر میکنی با یه انتخاب متوسط زندگی خوبی نصیبت میشه؟:) اونم اینطوری که آپشنال باشی:)))) میدونی از صبح تا عصر سر کار بودن، اخلاق گوه!، لجبازی اونم با این شدت!،  بی اعصابی، انتقام جویی، لاس زدن با یه مشت بچ و ... ینی چی؟

میدونی با گیو آپ کردن همه چی و برگشت به منشا ترس، چه بلایی سر روح و روانت میاد؟ کیا رو قراره ببینی و بشن مفهوم زندگی؟ 

دختر پس اونهمه زجر کشیدن نتیجش چی شد؟؟

خدایا خودت هوامو داشته باش😞

Magic Farari
۲۳آذر

اول، از اینکه کسی اینجا رو نمیخونه یا نخونه دو حس متضاد پیدا میکنم، یکی اینکه پرسونالیتی دور خلوت کن هستم! دوم اینکه راحت میتونم تایپ کنم و نگران نباشم که یکی مثل اون دکتره تو بیمارستان بعد از اون اتفاق!! بگه چقدر منفی ای!:) گو فاک یورسلف دود :)

 

دیشب که با مادرم صحبت میکردیم (و من چقدر ضایع بحث رو میکشونم سمت آدمایی که دلم میخواد باهاشون باشم!) شاید برای بار صدم به این نتیجه رسیدم که چقدر همه چیز و همه کس رو گنده میکنم... اصلا نمیخوام بگم واسه ک رویایی محسوب میشم! که اگه نصف این حس بود قطعا اینهمه حالم بد نمیشد این‌چند روز که حتی یک بارم پیام نداد! اما این گنده کردن آدما و وضعیتشون، نمیدونم دلیلش کدوم یک از گپ های کودکیمه... فارغ از وضع مالی (که اونم اصلا درست نمیدونم و برام مهم نیست احتمالا) آدمای عادی با وصلت های عادی هستن... میدونی؟ جز تطابق و تناسب چی دیگه مهمه؟ که اینهمه خودمو اذیت کردم و همچنان ادامه داره! آدما دنبال کسی هستن که متناسب باهاشون باشه، همین. چرا یه آدم رو اینهمه گنده میکنم؟😞 یا بهتره بگم چرا اینهمه خودمو ناچیز میدونم که همین حس باعث میشه حرفایی بزنم و رفتارایی نشون بدم که کاملا هر کسی رو فیریک اوت(؟) میکنه... بی نرمال! تنها کاری که باید انجام بدی، نه اینکه ...

 

سال ۹۹، سال تکرار اشتباهات گذشته با طعم آگاهی بخشی بود! اینکه توانایی و سیاست ارتباط با جنس مخالف رو عملا ندارم اصلا، اینکه ب و ک با هم! واقعا دیوانگی بود :) و از اول واضح بود که انتهایی نداره، فکر کن اگه حتی یکیشون خوشش میومد :) در صورت ازدواج چه بحثی میتونست پیش بیاد😊 اینکه این گنده انگاری هم از زندگی ساقطم میکنه و هم از لحاظ روحی داغون! شاید و شاید اگه صبورتر بودم و دست تقدیر :)) یطوری باعث معرفی و ایجاد علاقه میشد حداقل با ک، مطمئنم که اوضاع خیلی بهتر از این بود، حداقل یه هفته تمام بدون هیچ کار مفیدی:) اینهمه دچار دل غشه نمیشدی و طرف انگار نه انگار ... تا وقتی که خودت اونم اینطوری بری سمت کسی اوضاع همینه... واضحا خودتو تبدیل به یه آپشن میکنی، حالا اینکه فکر کنی کسی که شخصیت و تفکرش اینطوریه که این مدلی اینطوری میشه پس اگه ازدواج کنه، بعد از ازدواجم چون دیگه به دست اوردش میشه آپشن... هم درسته هم نه:) چون کسی که میره با احترام خواستگاری، دیگه این مکالمه باید ببینم بپسندم پیش نمیاد😊 اونم کسی که جدای شخصیت و طرز فکر، به لحاظ ظاهری زیر متوسط بود!

یا ک که یه آدم عادی بود (و نمیگم دوست نداشتنی!) شاید چیزی که من واقعا لازم داشتم یه آدم عادی، موفق تا حدی، مودب و محترم بود... که البته دوسم داشته باشه :) نه اینکه ایربگ فالو کنه!:/

میبینی افکار پوچ و بی انتها و فلج کننده :) لیسانسی که ۸ ترمه تموم نمیشه و ببین فکر غالبم چیه و البته نتیجه چی!

تو با ب حرف میردی و ترجیحت بود! بعد انتظار داشتی ک عاااشقت شه؟ کاش به جای اونهمه تحلیل دیگران یکم رو خودت وقت میذاشتی، وقتی خودت نمیدونی چی میخوای یا اون شخص رو میخوای یا نه، تا کی میخوای این‌چرخه وات د فاک گونه رو ادامه بدی؟ تا چه سنی؟ همشون همین بودن، همگی! اون ی رو یادته؟ 🙂🙂

بدنم سره :'(

ادامه داره ...

Magic Farari
۲۲آذر

کارهای تکراری، حس های تکراری در پی خواهد داشت .... دیگه تصمیم گیرنده خودتی :)

Magic Farari
۲۰آذر

وقتی در ارتباط با "هر آدمی" دچار سیکل انتظار، خود کم بینی و داستان پردازی شدی... راه حلشکشیدن سیفون اون رابطه و تمامه :) هر چند تو دچار این سیکل ها میشی وقتی رابطه‌ای وجود نداره !

وقتی جایی کامنت میذاشتم یا میذارم و طرف مقابل با یه حالت طلبکارانه و مشکوک و چطور بگم یطوری دیگه! جوابمو میده به شدت رو حالم تاثیر میذاره، طبیعتا تاثیر بد :) شاید من کلا تو برقرلری ارتباط مشکل دارم! 

این چرخه چک کردن و چک کردن و چک کردن و هیچی! واقعا میکشه ...

میدونی چیه؟ یادم میاد تو عالم بچگی و قبل از تجربه تمام این تنش ها!! یه جایی تو همون کوچیک بودن خودمو لایق م نمیدونستم! ینی فراتر از حس و عاطفه و باقی چیزها حس میکردم لیاقتم و ارزشم و نمیدونم دقیقا به چی اشاره کنم اما میخوام بگم این حس پایین بودن و کم بودن وجود داشت.

پس شاید طبیعیه که کسی دلش نخواد بیاد سمتم ... وقتی من اینهمه با خودم نامهربون بودم یا هستم حتی ... شاید بهتره فقط بپذیرمش :) من خودمو ارزشمند نمیدونم و این تقریبا همه ابعاد زندگیم رو تحت تاثیر قرار داده، و اینکه اصلا نمیدونم چطور باید این حس رو تجربه کرد ! 

و اصلا چرا باید حس کنم ارزشمندم :)... 

سه سال موضوع رویاپردازی هام فقط یک چیز بوده اما حتی ۳ ثانیه حس خوبی تجربه نکردم، حس خواسته شدن حسابی از طرف کسی که مورد توجه دیگران باشه! دیگه حتی دلم نمیخواد حس کنم! ه یه جورایی تیر آخر بود :) فالوش کردم و کمتر از ۲۴ ساعت دیگه تو پیج ن بود :)))) کامعان...

انقدر خسته‌ام که نبودنم خودمو حتی یه آن ناراحت نمیکنه ...

Magic Farari
۱۷آذر

بیا فکر کنیم نوشتن تو وبلاگی که تقریبا هیچکس نمیخوندتش میتونه حالمو بهتر کنه...

مود خوبی نیست، منتظرشم ولی منتظرش نیستم، وات د فاک ترین وضعیت ممکن. بهتر بود اکتیو نکنم اینستا رو، بهتر بود فضا بدم به خودم... میدونی یکم داره ترسناک میشه که هیچکس کنارم نیست آی مین هیچکس :)

نمیفهمم درک کجاش سخت بود؟ ایگنور شدنت؟ نیازی به توضیح نیست؟ نرفتم بیرون قاطی کردم! یا اون بالون ها؟:) یا بچ های حاضر؟ تو اصلا مطرح بودی؟ اصلا اهمیتی داشت حس و حالت؟:) بیخیال واقعا... دقیقا دبیرستانتم همینطوری به گا دادی:) حداقل تو این مورد خلاقیت به خرج میدادی!! نه اینکه استرس مازاد بیافرینی ...

آه که این حس دلتنگی داره منو از پا در میاره

خیلی خسته‌ام :'(

Magic Farari
۱۷آذر

چقدر آگاهیم کمه ... 

میخوام کلاس پ رو نرم! و اگه هفته دیگه پرسی بگم مادربزرگم فوت کرده بود!

 چند سالمه؟ :/

Magic Farari