روزها با ماژیک

۱۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۹ ثبت شده است

۰۸شهریور

شاید ریشه انتخاب های زپرتی ما بُعد زپرتی درونمون در اون مقطع خاص باشه...

واقعا اینا چی بودن؟؟:)

Magic Farari
۰۶شهریور

از مضحک بودن شهر کوچیک همین بس که وقتی دوبار خرید اینترنتی میکنی، بار سوم معذب میشی!!! چون یه حسی مثل اینکه خوشت نمیاد یه شخص ثابت با یه مود ثابت در جریان خریدهات باشه!!! منظورم دلوری بسته‌س:/ خیلی مطمئن بودم که امروز به دستم میرسه اما تا این لحظه خبری نیست... با تعطیلات پیش رو هم که ://

وقتی لپ تاپ ندارم عملا حس میکنم دنیام خالیه خالیه.‌‌. نه میشه فیلم دید نه میشه کتاب خوند نه... وقتش نبود الان تو ذوقم بزنه :(

تلگرام خط ارتباطی با ب رو فعال کردم ! تفسیر و توجیهی ندارم واسش :) مسخره بود صرفا، حتی چک کردن پروفایلش بنظرم یطور بی احترامی به خوده!

یه امتحان آز هم بدم تمومه این ترم!

 

کاش بسته امروز برسه :(

Magic Farari
۰۳شهریور

تو این اوضاع فقط خرابی لپ تاپ یا شارژرش کم بود. یسال یه شارژر های کپی!!! کار کرد با اینکه خیلی مراقب بودم!! و از روز اول حس انداختگی داشتم:/ الان باید چیکار کنم آخه😔

Magic Farari
۰۲شهریور

واکنش نشون نده.

شاید این بهترین جمله ای بود که شنیدم! البته نه در همه مواقع اما شاید این مواقع.

Magic Farari
۰۱شهریور

من آدم صمیمی نیستم و اگه نایس بودم بیشتر اوقات (تقریبا همیشه)  نشات گرفته از شخصیت مهر طلبم بوده.

من آدم های زپرتی که طی سالیان اینو ثابت کردن رو نمیتونم تحمل کنم. و بلد نیستم یا دلیلی ندارم واسه حفظ ظاهر، چون همراه نبودن و روشون نمیشه اصلا حساب کرد رو با همه وجود بهم ثابت کردن. میدونی بحث بود و نبودنشونه...

فکر میکنم شاید باید بودن در جمعشون رو به صفر برسونم... حالا اسمش هر چی که هست...

 

Magic Farari
۰۱شهریور

بار دوم در یک روز به شدت عصبانی شدم و بروز دادم!

صحنه جذاب سفره شام و غذایی که نکشیده شده بود فقط واسه من... میدونم اصلا و ابدا مسئله مهمی نیست اگه حس طردشدگی رو بذارم کنار!!! که هزار درصد غلطه اینجا خونه ماس نه اونا!... یا چه اهمیتی داره کلا وجود این آدما چه برسه به رفتارشون! حس میکنم هر اتفاقی خشم فرو خورده درونم رو هم میزنه، خشمی که سالها بی جهت حملش کردم و جواب ندادم! از اون سالهایی که بی پشتیبان درست تنها بودم و مثلا برای کنکور میخوندم! صحنه هایی از خشم اینطوری حالا حقیقی یا دروغین خفم میکرد! از ظرف غذا نذاشتن فقط واسه من، از تنهایی کلی ظرف شستن! از گفتن جمله طلایی گه بار که شما برین تو، ریدم به درس! اوووف بی انتهاس این سناریو:).... و اصلا کی میفهمه چی میگم!

شاید دلیل این ریکشن های هارش ریشه در همون لحظات داره... اما من منتظر توجه و اهمیت چه آدمایی بودم؟ اگه اینا چیزی بیش از موجودات چهار دست و پا بودن (اونایی که احاطم کرده بود به هر نحوی و روحم رو تغذیه میکردن که بیشتر گه بود این تغذیه!) چرا حال من این میشد اصلا؟ انگار منتظر چیزایی بودم که با نفس وجودیشون تناقض داشت!

یه دلیل دیگه هم سوت و کوری همیشگی میتونه باشه! اما معتقدم اگه فضا مسموم نباشه جمعیت اذیت کننده نیست!! اما شایدم میتونه باشه... مایی که تقریبا همش تو خونه تنهاییم نه کسی میاد نه کسی میره ... نویز از حدی به بعد واسم غیرقابل تحمل میشه...

اما نکته جالب روز این بود: که نمیتونم ناراحتیم و چیزی که اذیتم میکنه رو بدون برآشفتن بیان کنم... یا بهتره بگم اصلا بیان کنم! 

نمیدونم حس های تلخ اونهمه سال که تو عمق وجودم رخنه کرده اصلا قراره رفع شه؟ :) 

فقط میتونم بگم باید با تمرکز مطلق به فکر خودم باشم و حتما حتما صبح ها پاشم بدوم! و جنبه های زندگی شخصیم رو با تمام قوا به طرز شگفت آوری بهبود بدم، شاید تنها در این صورت اونقدر قلب و روحم پر میشه که جا واسه اراجیف این چنینی نمونه.

من میتونم.

Magic Farari
۰۱شهریور

از وقتی یادم میاد از رفتار بی خاصیت گونه شون حالم بهم میخوره، اینکه به اندازه یه نفر غذا بخوری و به اندازه همشون ظرف بشوری!! واقعا منطقی پشتش نیست... اینکه بری خونه پدرشوهر و مادر شوهرت و حس کنی رفتی هتل... واقعا بی ادبیه! اونم با وضعیت جسمانی مادرم... اینکه اون بپزه و اینا بخورن.. بی ادبیه محضه.. هر دفعه هم عصبانی میشم و رک نمیگم این کار اذیتم میکنه جه بسا که از این قضیه خرکیف هم میشن! نمیگم شستن ظرف یا چه میدونم جارو کردن و اینا منو میکشه! اما این شکلی توهین محسوب میشه واقعا... این رویه شاید ۷ ۸ ساله داره تکرار میشه و رفتار من اصلا و ابدا حرفه ای نیست. وقتی میبینم مثلا دارن در نیرن و هل میدن به سمت کارها رو جنی میشم و با عصبانیت شروع میکنم به جمع کردن و شستن!!!! و در جواب تعارف های مسخره و الکی میگم میشورم ! در حالیکه این ریکشن واقعا مزخرف و ضعیفه!!! باید مدیریتش کنم، با تقسیم وظیفه، با نوبتی کردن، با شستن ظرف های خودم و رفتن!:)) با صحبت... دیگه نمیخوام این حس هرگز تکرار شه.

Magic Farari