روزها با ماژیک

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است

۳۰خرداد

اون یکی پیج رو بعد دو روز انتظار واسه پیامش پاک کردم، تو میتونی با ارزش دادن به یه بی شعور حال خودتو بد کنی، از قلب قرمزش به شخصیت فیکی که واسش ساختم تا سین کردن و جواب ندادن به خود واقعیم :) شاید حدسم درست بود که اولشم ما رو شناخته بود که دیگه پیام نداد:) حالا این چند بعد میتونه داشته باشع که راستشو بخوای واسم مهم نیست بخوام تحلیلش کنم...

امروز هیچ کاری مفیدی نکردم، نه یه کلمه درس خوندم نه هیچی... و شاید با اینکه اپ رو پاکیدم اما هزاران بار سایت رو چک کردم و منتظر بودم... و خبری نشد از هیچکس😞

تلگرام م رو چک کردم دیگه داره با دختر خارجیا عکس میذاره :))) شاید به هدفش رسید. م خفن ترین فرد دانشکده بود که اوایل ترم یک بهم ابراز علاقه کرد و چه داستانات مزخرفی که نساختم واسه فرار از اینکه به رشته و به کاری که دارم به جلو میرم ارزشی قائل نیستم :) توجیه کم کاری انگار انتخاب بهتری داشتم! اوایلش به شدت بهش علاقه داشتم بنظرم آدم محکمی میومد اما وقتی اومد نزدیکم🤢 یه ابله حقیقی!! حرفای بچگونه و چندش  .. نمیدونم شایدم چون خوشم نمیومد ازش این حسو داشتم شایدم از نظرش یه آدم ساده بودم که جون میداد واسه گول زدن :))) خلاصه که گذشت...

میدونی انقدر ترس وجودمو پر کرده که گاهی حس میکنم فقط دارم به حداقل آدم قابل تحمل رضایت میدم و چه بسا که این طرفو میترسونه! انگار نه چیزی میخوام و نه میخوام که چیزی بخوام... انگار تو دنیای من اینکه یه کسی واسه خوشحالی و جلب توجهم بخواد تلاش کنه، اینکه دنبالم باشه این که منو و فقط منو از ته ته دل بخواد معنایی نداره ... یه بخشیش میدونم دلیلش چیه :) مثلا اینکه خلافش ثابت نشده :).... 

ذهنمو اراجیف پر کرده... من تو محیط مردونه بودم و قطعا نمیشد خیلی تمرین لوندی کرد، نمیشد خیلی به خودت برسی، نمیشد... حداقل ویژگی های جنسیتم سبب شده بود که حس کنم آدم هیزی هستم :) من هیچوقت تو فکرم این نبوده که بخوام توجه اینا رو جلب کنم... پس طبیعی بوده که توجه کسی جلب نشه! عروسی م تنها موقعیتی بود که من یخرده و فقط یخرده خودم بودم و توجه همه تقریبا به سمتم بود ... حال من نه... خود من تو این شهر با خود من تو دانشگاه یا بهتره بگم وقتی تنهام به اندازه یه آدم فاصله داره...

بازم منتظرم :))))) نمیدونم شاید بخاطر استرس نهفته امتحان هاست... 

حرف زیاده فعلا حسش نیست

Magic Farari
۲۹خرداد

هیچ پیامی نمیده، فکر به جمله‌ش که گفت امتحان داری و نمیخوام فازتو تغییر بدم راستش خوشحالم میکنه اگه واقعا صادقانه و از رو درک میگه :) ولی خب تا جای ممکن دور وایستاده... یا بخاطر اینکه اگه پسندیدنی در کار نبود، شکستنی نباشه! یا واقعا دوسم داره و نمیخواد غلبه کنه این حسش....:) چطوری باید برم ببینیم همو؟ چی بپوشم و چیکار کنم که در عین خودم بودن اگه خیر بود اتفاق بیفته بودنش واسم ... 

Magic Farari
۲۷خرداد

درست یا غلط به سمت آدمایی که فکر میکردم باید باشن قدم برداشتم، خیلی غیر حرفه ای و صادقانه تا حدی :)))) اینکه تنها راه شناخت تقریبی یه آدم، اکانت فیک باشه اوج فلاکت فرهنگی زندگیتو میرسونه، اون آدما غریبه نبودن اما من "دوستی" کنار خودم حس نکردم که بخوام ازشون راهنمایی بخوام! با دید درست یا غلطی که داشتم رفتم جلو و اگه خدا نبود من کیو داشتم؟ اولین بار که جرات کردم و به یه همشهری پیام دادم انقدر حس بدی وجودمو گرفت که حد و حساب نداشت و این منو تعمیم کننده کرد به همشون ! ولی خب نکته مهمش این بود که اون منو دیده بود و اینا ندیدن!!! شاید نتیجه یکی بود :)

شاید اگه زیبایی من بیشتر از هوشم! بود اوضاع بهتر بود شایدم نه :)

نمیدونم حرفایی که زدم چقدر غلط بود،نمیگم درست یا غلط چون درست نبود! فقط نمیدونم چقدر غلط :).

یه حس خلا خوبی دارم :)))) میدونی انگار دیگه با هر سطح استعدادی که واسه حرف زدن با بقیه داشتم توانایی هامو ریختم بیرون دیگه چیزی واسه ابراز ندارم و این شاید هم خوبه هم بد :)

شاید از این به بعدش دیگه هر چی پیش آید باشه! کاش گاهی تو ذهن و قلب بقیه بودم و میفهمیدم چیو باید تو وجود خودم درست کنم :)

اما قضیه اینه اولی که در واقع دومی بود :)) بعد از اینکه اولی که شباهت شرایطی و فکری بیشتر بود باهاش! حرف زدنشو یهو قطع کرد، طبق معمول چیزی که به ذهنم رسید این بود که حتما ما خوب نیستیم😊 و معلوم نیست به چشم مردم چی هستیم و دپرسی :) نمیدونم چرا هیچوقت به این فکر نمیکنم که شاید اون این حسو داشته... شاید چون بعیده! با تلقین دلشکستگی رفتم سراغ دومی و قصه ساختم و خلاصه شناخت!!! و تحویلم گرفت :)))))) به این خندم میاد که چقدر تحویل گرفتن آدما واسم مهم شده و دور از انتظار آخه چرا؟ اون که رسما فکر کرد ازش خواستگاری دارم میکنم و گفت شرایط اوکیه !! ببینیم همو و من اگه خوشم نیاد اصلا عقل و شعور هم دیگه به درد نمیخوره و هی... حرفایی از این دست :) تا اینکه عکس پروفایلم رو بزرگ شده دید و حس کردم شوکه شد😊 آخه من تجربه ناب دارم از ابراز نظر دیگران راجع به قیافم :) و خب گفتم دیگه تو شهری که ۹۹درصد قیافه مهمه عکس العملش طبیعی بود ! بعد گفت خوبی و فلان :)))) یه ده درصدم بیشتر از خودش، جالبیش اینجاست که عکسی که دید با اسنپ چت بود... و قرار چیده شده واسه ویزیت... میدونی چیه؟ شاید اگه اون سالها و مصرف داروها نبود الان هزار بار مرده بودم:)) خوردن اون قرصا حداقل یکم اعصابمو شل کرد هر چند رید به بقیه ابعاد زندگیم. دیگه نمیدونم چه باید کرد! ریمل دیور و به خود رسیدن و رفتن به ملاقات دومی؟ یا فکر به اینکه اولی چرا ازم درخواست ملاقات نکرد؟🙂 یا وقتی فهمید کی هستم حرف خاصی نزد؟ این حرف نزدنه ینی همون دور شو دیگه؟:) یا در جواب اینکه گفتم به کسی نگو گفت نه حالا فکر میکنن چه خبره :)) خوبه که خبری نیست .... تا حدی کمک میکنه بفهمم که اتفاقی قرار نیست بیفته... چه از طرف اونی که شاااید یه دوره ارزش های یکسانی داشتیم چه از طرف اونی که زیبایی تمام شیارهای مغزشو پر کرده :)

دیگه حرفی با کسی ندارم، هر چقدر لازم بود دیگران از وجودم آگاه شدن :) خوبه که حداقل دیدم چقدر هیچی اونی نیست که آدم فکر میکنه.... نمیدونم چی میشه‌.‌‌.. شاید هیچی... مثل همیشه😊

Magic Farari
۱۵خرداد

تاریخی که تنها فان زندگی من بود و مثلا حس میکردم یه روزی مهمم واسه دیگران امسال به بزرگترین ترسم تبدیل شده :) حس میکنم بیخودی بزرگ شدم ....

Magic Farari