روزها با ماژیک

۲۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۹ ثبت شده است

۱۱اسفند

این آهنگ انقدری قشنگه که تواما حس زندگی و مرگ رو تو وجودت زنده میکنه ....

 

نئون: ۹ اسفند از پست هایی که نوشتم مشخصه که چه حال و هوایی داشتم، بعد از کلی گریه و حس مطلق ناامیدی و ناامنی محض تصمیم گرفتم خودمو خلاص کنم:)) که طبیعتا عدم عرضه کافی همچنان مانعم شد. دلیلش نمیدونم چیه، اینکه مطلقا میدونی نمیخوای باشی اما عرضه تموم کردنش رو نداری! و امروز که اینو دارم مینویسم انگار دارم قصه میگم برای خودم، دلیل اینهمه تغییر فازم نمیدونم :") نتیجه هم یه حس عجیب تو قسمت گلومه که امیدوارم مسئله خاصی نباشه!

 

هایزنبرگ: بخاطر سه تا مسئله که فقط جایگذاری عدد بود، انقدر آشفته شدم که مضحک ترین حس ممکن رو به خودم داشتم :) یادمه دومین سالی که واسه فیزیک کلاس میرفتم انقدر هیجان مثبتم بالا بود که عملا تست همه کتابایی که داشتم رو میزدم :") چه حیف شد ‌... از وقتی دانشگاه قبول شدن انقدر درس خوندن واسم بی اهمیت شد که تمریناتی هم که قرار بود تحویل بدیم از پاسخنامه کپی میکردم و فکر میکنم همین دلیل شوت شدنم شد :") دیگه فکر کردن واسم سخت شده... چقدر دلم میشکنه وقتی یادم میفته چقدر هیجان داشتم و چه بلایی سرم اومد که دیگه دلم برای چیزی نمیتپه ...

 

ماکسول: تا الان عملا سر کلاسا رفتم و فقط یه خورده درس یکی از اساتید رو خوندم که فکر میکردم اون نقطه عطف تو زندگیم بود اما جواب ندادنش داره دلگیرم میکنه کم کم، حالا بازم اینطوریه که کلاسا رو ضبط میکنم، سوالی واسم ایجاد نمیشه، همون روز نمیبینمشون و جمع شدن اتفاق همیشگیه که میفته! میدونی چرا وقتی تکلیف کاملا روشنه بازم به این حالت دچار میشم؟ 

 

لامبرت: یجوری ناامید میشم که واقعا مسخرس! حتی اونایی که هستن و معمولی بودن! میتونن گلیم خودشونو از آب بکشن بیرون و هیچ بیچارگی ای در کار نیست در واقع. اما نمیدونم چرا دچار این حس میشم که همه چی واسم تموم شدس انگار :")

 

کنداکتومتری: ترم اول علی رغم تموم غم و حس تموم شدنی که تو وجودم بود عملکردم میشه گفت در همون جمعیت کم و نامتوازن خیلی خوب بود، شاید دلیلش این بود که واسه یه بازه کوتاه از فاز مقایسه خارج شده بودم و به دانسته هام اعتماد و تکیه داشتم. واسم اوکی بود که نمرات نباید پایین بشه یا هر چی! اما وقتی رو این قضیه تاکید شد و اون چندش حال بهم زن سمتم اومد که خدا میدونه چه فکری با خودش کرده بود! یا من چی بنظر رسیده بودم :) همچنان گندی شروع شد که شیبش بی نهایت بود. نمره هام شد ۲ درصد انتهای کلاس، گند به معنای واقعی کلمه و دوباره تخریب روحی و خستگی.

 

سوربیتول: اگه علاقه و شور و هیجانی نباشه، اصلا چیزی دیگه مطرح نیست. اگه چیزی متوجه نباشی یا خوشت نیاد و کاری نتونی انجام بدی. اگه مهارتی رو نتونی یاد بگیری و هر چیزی از این دست، دیگه اصلا مطرح نمیشی که بخوای نگران باشی! مسیر رو باید درست بری. نه اینکه بقول خودت از شدت استرس بگیری بخوابی!!! یه کاری کن. اون کار قطعا مسموم کردن وجودت با استرس نیست، یا مقایسه خودت با دیگران و تخمین عقب افتادنت! از کی؟ یا از چی؟ یا دلهره بخاطر روند طبیعی زندگی که اونم ناشی از تصمیمات خودت بوده که الان اینجایی. حیف نکن خودتو...

Magic Farari
۰۹اسفند

یکبار مردن بهتر از هر روز مردنه ....

Magic Farari
۰۹اسفند

نمیدونم در موردش نوشتم یا نه... اینکه حتی فضای فکر بهش حالم رو بهم میزنه چه برسه بخوام اسمشو بخاطر بیارم و بنویسم. کسی که تو ۱۵ سالگی تیشه زد به ریشه ضعیف زندگیم و نمودش شد افسردگی، شکست، شکست، شکست ... شد سیر شدن از زندگی، شد دلیل گریه‌ها و هق هق های از ته دلم، شد القای حس حقیقی و روشن بی ارزشی :) شد تموم شدن زندگیم و از اون به بعد به دنبال کشیدن لاشه خودم واسه ادامه دادن یا تظاهر به زندگی ... نمیگم "دلیل" ایجاد ضعفم بود اما تو نمودش و نابود کردنم سنگ تموم گذاشت ...

تا مرز سکته رفتن های دوران پیش دانشگاهی، عن هزار شدن تو کنکور! و به باد رفتن زندگی تحصیلیم، شروع شدن زنگ زدن های رندوم و کثافت های بعدش... تلخ خیلی تلخ... و نهایتا حس بی ارزشی محض و خودکشی :) منتهی ناموفق! که ای کاش موفق بود ... کاش تموم شده بود

یادم نمیره، از نحوه تایپ کردن سلام و تک تک شکستن هام، به سلامت! نحسی، باغم دارین، آه :) از آف کردن گوشیش وقتی شکسته ترین بودم، از نگاه رد کنندش، از لحظه‌ای که میگفت از پ خوششون اومده !:") ... خدایا خودت میدونی و بس ...

حالا بعد از چند سال که متوجه شده سگ واسش نمیرینه، انگار قصد زندگیم رو کرده :) شماره مشابه که خیلی بعیده خودش نباشه و اداره برق امروز ... 

اینحاست که میفهمم این جمله که میگه آیا کسی اونقدر دوسِت داره که از زندگی نترسی، دقیقا ینی چی ... و من میترسم، خیلی میترسم :")

کاش خدا با همون شدتی که اون زندگی و منو شکست، نابودش کنه... فکر بهش اوقم رو برمی انگیزه...

خدایا اشتباهاتم رو انکار نمیکنم اما کیه که جز تو نجاتم بده 😢😞

یا الله و یا محمد یا علی و یا فاطمه یا صاحب الزمان ادرکنی و لا تهلکنی ‌....

خدایا من جز تو کسی رو ندارم... خودت هوامو داشته باش💔

Magic Farari
۰۹اسفند

خدا خوارش کنه، به حق حضرت زینب نابود بشه که رد گهش تمومی نداره 😔😢

Magic Farari
۰۷اسفند

موج nام افسردگی رو شدیدا دارم حس میکنم :) فرقی که کردم اینه که دیگه میدونم آخرای سال که میشه حالم همینه... و کارهای احمقانه‌ام که نمونه بارزش پارسال همین موقع‌ها بود که به ب پیام دادم و گفتم ازش خوشم میاد ! :") میبینی؟ هضم پذیر نیست، آی نو ... راستشو بخوای از کسی هم خوشم نمیومد اما انگار تلخی این کار واسم کمتر از نگاه سنگین و حرف های دل شکن عزیزترین آدمای زندگیم بود ... کاش میمردم، کاش هیچوقت به دنیا نمیومدم، شاید این عمیق ترین و پررنگ ترین خواسته‌ام بوده ... همیشه

بچه که بودم، منظورم خیلی بچه! به یکی از نوه های همسایمون علاقه داشتم، قطعا منظورم علاقه از جنس کشش جنس مخالف و اینا نیست... صرفا منظورم حس خوب در کنار اون بودنه، شاید چون مهربونی اون شخص رو تو همون سن خیلی کم حس میکردم... شاید این یکی از صادقانه ترین یا بگم تنهاترین علاقه‌ای هست که تو زندگیم تجربه‌ش کردم! سال سومی که مثلا برای کنکور میخوندم پیشنهاد خواستگاری از طرف خانوادش مطرح شد! قضیه این بود که معرف کسی دیگه بود اصلا و اون شخص نگفته بود که مثلا منو میخواد :)) به هر حال وقتی تو خونمون این قضیه مطرح شد تو پوست خود نمیگنجیدن! و جواب قطعیشون بله بود ... منتهی وقتی یه روز مامانش اومده بود در خونمون و من درو باز کردم که طبیعتا خوش برخورد هم نبودم بنده خدا کپ کرد و گفت با مامانت کار داشتم ینی اینکه بخاطر تو نیومدم :) راحتر بگم که خوشش نیومد🙂💔 و دیگه اصلا مطرح نشد ... اون شخص ازدواج کرد و تو اینستا دیدم که یه پسرم داره گویا ... خب قطعا یه دختر خوشگل واسش پیدا کردن ؛) میدونی؟ اصلا مهم نیست و برای همه آرزوی خوشبختی دارم اما میخوام بگم که هیچوقت خواستنی تو زندگیم نبود ...

دوره‌ای که افسردگیم نمایان شد و شروع کردم به مصرف دارو و طبیعتا خریت های فراوان، سال پنجمی بود که مثلا داشتم برای زندگی تحصیلیم میجنگیدم! و یه حس مشابه رو تجربه کردم نسبت به کسی که متاهل بود و حلقه‌ش تو دستش بود و من تو دلم همش انکار میکردم که متاهله :)) اشتباه نکن من آدم آشغالی نیستم، صرفا میخوام جنس حسم رو مطرح کنم... اینکه چی میشد که اینطوری حس میکردم این شخص با من خیلی خوب میشد ...

که اگه یه نگاهی به خریت و حماقت هام بندازی میفهمی که قطعا بازم حسم اشتباه بوده ... مثل ه که فکر میکردم دیگه این یه خوش اومدن عاقلانه‌س صرف از نظر سن !:))))) که اونم توجهش به ن بود ... آه خدا :)

میدونی شاید وقتی اینو میخونی با خودت میگی من چه آدم مزخرف و تشنه‌ای هستم! اما اگه بگم حتی یه درصد اینطوری نیستم باور میکنی؟ انگار حتی نمیدونم علاقه چه شکلیه... و تمام کارهام فقط از روی ترس و حس ناامنی‌ای بود که عزیزترین آدمای زندگیم! بهم میدادن ...

دیگه نمیدونم از زندگی چی میخوام... شاید چندین ساله که نمیدونم:) و چقدر دلم میخواست که خودتو خلاص کردن راه ساده و ایمنی داشت ... بسه دیگه وقتی عرضه و مهارت زندگی ندارم چرا باشم ...💔

Magic Farari
۰۵اسفند

لعنت به این حس و حال

لعنت به این حس و حال

لعنت به این حس و حال

😔

Magic Farari
۰۴اسفند

حالم از دیشب به معنای واقعی کلمه داغونه، خیلی سعی میکنم حرفی که شنیدم رو به خودم بقبولونم که اشتباه شنیدم :") اما متاسفانه حرف کاملا با گویندش مچه ... از حسم بگم؟ دلشکستگی عمیق... چون بعدها فهمیدم این حرفا مختص اینا نیست، یجورایی حقیقته انگار... اینکه سنت که بالاتر میره بی ارزش تر میشی واسه تو زندگی دیگران بودن 🙂💔

خسته نیستم ... بریدم از بودن کنار آدمایی که واسشون ازدواج تو سن پایین، منظورم زیر ۱۵س حتی :)) یه دستاورده که قابل قیاس با تو بهترین دانشگاه و بهترین رشته درس خوندن نیست، قطعا باارزش تره ...

بریدم از این حس ترس ویرانگر که دیگه دارم به ته خط میرسم ...

بریدم از اینهمه تنهایی... از اینکه یبارم دنیا به کام من نچرخید که از ته دل خواسته شم:") خواستنی که حالمو بهم نزنه ... من که همه چیزو از دست دادم، همه فرصت هایی که میتونستم زندگی بسازم...

کاش فقط یه دلیل ریز واسه توجیه وجود داشتنم داشتم اما ... ندارم :) 

 

آه خدا ... اصلا حواست به بنده های داغونت هست؟:") چرا باید به دنیا میومدم ولی هیچکس منو نمیخواست... وقتی....

Magic Farari
۰۲اسفند

حس اینسکیوریتی ۱۰/۱۰

حس بد، حس زشت بودن، حس اضافه بودن، حس اگه نبودم چقدر بهتر بود، حس آیندم چی میشه، حس پس شدن عمرم بی هیچ دستاوردی ....

خدایا خودت کمکم کن 💔

Magic Farari
۰۲اسفند

محتوای این پست ممکن است کودکانه بنظر برسد! نخونش

 

این پست رو مینویسم تا یه حس تلخ تکراری اونم توسط یه نفر ! ثبت شه و یادم بمونه تو مسیر زندگی "منتظر: کسی نمونم، هیچوقت!

موارد زیادی بوده :) منتهی بولدترینشون امتحان آ.ش بود که کاری ندارم با کی کانکت بود و هر چی! اینکه جواب نداد و بعد از امتحان گفت سفیده سفید و وقتی نمره ها اعلام شد جزو نمرات بالا بود و اینکه دروغگو کم حافظه میشه :) گفت که با فلانی نوشتیم و فلان ... و پروژه اون درس هم که بهش گفتم باهم باشیم و گفت فلانی زودتر گفت و بعدش مریض شد اون شخص و رو اورد به من باز !:)

و امروز که قبل از برداشتن درس قرار بود هم گروهی باشیم و گفت با کسی دیگه قراره هم گروهی شه و شرمنده و ... :") میدونی اینکه با این شخص یا هر کسی دیگه هم گروهی بشم یا نشم و یا خودم تنهایی کارها رو انجام بدم اصلا اهمیتی نداره، اما اینکه به معنای واقعی کلمه هیچ دوستی ندارم و صرفا انگار یه آپشن در دسترسم واسه اطرافیانم خیلی اذیت کنندس :")

خدا رو شکر میکنم که حداقل یه خورده به خودم اومدم و با اینکه امید خیلی کمرنگه اما وجود داره :) 

همیشه فقط و فقط باید به خودت متکی باشی و حتی تو هم گروهی شدن تو نامبر وان و جلو برنده‌ی کار باشی، نه اینکه منتظر کسی بمونی ...

خدایا تو تمام سال های زندگی خیلی دلم گرفته، اصلا نمیگم مظلوم و بی تقصیر بودم و قطعا انتظار داشتنم کلا از بیخ و بن غلط بوده :) اما ... دلم میگرفت

من واقعا جز تو کسی رو برای تکیه کردن ندارم، این همیشه تو بودی که سر راهم عامل خیر شدی و کمکم کردی، بازم کمکم کن که من محتاج ترینم :")💚

Magic Farari
۰۱اسفند

نمیدونم دلیلش توجه‌ام بود یا یکسال قرنطینگی به معنای واقعی کلمه! اما هر چی که بود، گذر عمر رو عمیقا درک کردم...

اینکه قدم ها و دقت های ریز، چه نتایج بزرگی میتونه داشته باشه، اینکه هر لحظه تعلل و هر ثانیه حال بد تلقینی و هر جهل آگاهانه چطوری میتونه از دور رقابت پرتت کنه بیرون! و خدا میدونه بازم میشه وارد این دور شد یا نه :")

با اینکه الان شفاف ترین تکلیف رو با خودم دارم ولی این چند روزه همش متعلل! بودم و این جالب نیست.

راستی یه روتین جدید پوستی رو شروع کردم و بهش خوشبینم :")

کاش بتونم در حد یه نیتیو صحبت کنم ... آه

از صبح درگیر نصب یه نرم افزار بودم و هنوزم موفق نشدم :| و باید دوباره امتحان کنم.

Magic Farari