روزها با ماژیک

۲۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۹ ثبت شده است

۲۸اسفند

چرا وقتی با اینکه رنک آدما رو از ده حدود ۱ یا ۲ تخمین میزنم برای خودم و میبینم که خیلی وقتا فول دو یا یک هم نیستن گاهی! 

وقتی میدونم نقششون تو زندگیم عملا هیچ هست و حرفاشون چه شیرین چه تلخ، ذره‌ای افکتیو نیست!

وقتی یه لحظه‌هایی حتی وقتی به آدمای این شهر فکر میکردم، نمیتونستم به این ریلیشن حس خوبی داشته باشم :)

وقتی حتی ذره‌ای مطرح نیستن، چرا باز حرفاشون یا رفتارشون یا هر چی بهم بر میخوره! چرا اتیشی میشم از ابراز فضلشون؟ سو وات؟ اگه این سوختن ها واسه تو سوخت جت نباشه که هیچ فایده‌ای ندارن !

اوکی، از وقت ازدواج گذشته؟ از دید و متر و معیار اینا که خیلی وقته ... اینا رسالتشونم خوب انجام دادن! اینکه یه موجود ۳ کیلو پس بندازن و اصطلاحا کاه‌شون که زیاد میشه صرفا هار میشن :)

تلخ نباش، تلخی نشانه متاثر شدنه و ینی به هدف رسیدنشون... حتی اگه تعجب نکنی میخوام بگم مهربون باش، مهربونی برندس :)

درون آدم انقدری باید پر باشه از خودش و برنامه‌هاش که حتی طوفان بقیه ذره‌ای متلاطمش نکنه، یه لبخند از روی بی اعتنایی و تمام. آدما دیگه تو صدمین بار اثبات میکنن خودشونو ؛))) اینکه هر بار بخوای ریکشن نشون بدی واقعا یکم به ضریب هوشی باید شک کرد :))

ما دیدیم هر آنچه که لازم بود ببینیم!

Magic Farari
۲۶اسفند

دقیقا همین هیجان زدگی های مسخره ... همیشه و همه جا

Magic Farari
۲۳اسفند

شاید بهتره برگردم به اون حسی که "قرار نیست کسی دوسم داشته باشه یا انتخابم کنه"، قرار نیست یهو یکی یه دل نه صد دل عاشقم شه وقتی خودش مرکز توجه خیلی هاست!

شاید بهتره نه در حرف بلکه در باور، یک بار برای همیشه قبول کنم که خیلی از من بهترها هستن که تو اولویتن و شاید یکی مثل من با اون پیشینه و نظرات راجع به خودم هیچوقت به چشم کسی نیام :)

اینطوری حداقل یبار با دردش روبه رو میشی و دیگه اینهمه انرژی سوزی نمیکنی :) یبار از این‌ حجم از احساسات متناقض خودتو نجات میدی... دیگه اینهمه تلاش بیهوده نمیکنی واسه دیده شدن... واسه خواسته شدن، دیگه اینهمه توهم نمیزنی که آدما میترسن بهت نزدیک شن :))

منطقی باش و بپذیر اگه قرار بود کسی "دوست داشته باشه" با اون معیارهای ذهنی ناشفاف حتی! قطعا تا الان یه اتفاقی افتاده بود... اما هیچی نشد و فکر نمیکنم هم بشه :) یادمه بعد از ماجرای اون احمق تو دوران تینجری و اون حجم از حس خرد شدن یه دوره ای حس میکردی دیگه دلی نداری... کاش به خودت اجازه نمیدادی از اون حالت خارج شی، هر چند میدونم خیلی از کارهای احمقانه تو ناشی از دل تپیدن نیست !:) 

واقعا دلگیرم و تنها، چی قراره بشه ...

Magic Farari
۲۳اسفند

این لوپ قراره واسه همیشه تو همین سال متوقف بشه :)

تقریبا میتونم بگم تو چند سال اخیر اخرای هر سال به نوعی درگیر یه آدم بی ربط بودم! شاید دلیلش استرسی هست که تو عید تجربه میکنم، جمع شدن آدما و حس ناامنی از اینکه از نگاه اینا سن ازدواج گذشته :))) 

اما درگیری های من به حدی عجیب بودن که واسه خوامم غیرقابل درک هستن :) انگار دنبال آدمای بی ربط بودم که حس تایید بگیرم اما منطق نذاره که ادامه بدم! همشون هم حس بدی واسم به جا گذاشتن...

سال اول دانشگاه که واقعا به معنای واقعی کلمه خورد خاکشیر شدم، بعدا با یه دختره رل زد و وقتی پیشش منو میدید ایگنورم میکرد :) جا داشت بگم آخه بچه شیری کاش میفهمیدی تو ذهن من نقش یه پرکننده خلا داشتی و نه بیشتر! که خب این چیزی از حماقت خودم کم نمیکنه ...

سال دوم که گند زدم تو درسام و به حدی افت معدل داشتم که به زورم نمیشه اونطوری عن شد! حس ناامنی چند برابر و بودن ا که خب بی ربط ترین بود :)

سال سوم ب و ک اومدن وسط که ب با دیدن عکسم یه خورده ساکت شد و بعدم مشخص بود که عز الویز مورد پسند واقع نشدم :) و ک هم کلا بیخیال ...

و در نهایت ک، که اینم هیچ ربطی بهم نداره :) و اصلا غیر ممکنه که با وجود اون همه آدم نایس !:) یکی مثل من به چشم بیاد ... یا یه درصد فکر کنه حتی :)) ولی خب آدمایی مثل اون رو قلبا دوست دارم نه از روی هورمون و ... از ته قلبم تحسینشون میکنم و دوست داشتم مثل اونا باشم ... که خب از تشکر ساده احساس ضایع شدن میکنم :) و ینی بیخیال کلا

دلتنگم :) میشه گفت مثل همیشه ...

انقدر حساس شدم که اگه پیامی با ایموجی و لبخند نباشه حس میکنم نمیخواد مکالمه ادامه داشته باشه! و میگه عقب وایسا !... 

حتی نمیدونم چی باید بخوام :)

حتی نمیفهمم کجای زندگی هستم ...

اصلا نمیدونم برای کسی موضوع فکر بودم یا نه ...

کجا داره میبره این زندگی منو ...😞

Magic Farari
۲۱اسفند

شاید دیگه آخرای ۲۶ سالگی بهترین کار اینه که یبار زندگیمو وارونه کنم تا آدمای شل و به درد نخورش سقوط کنن و دیگه جایی رو اشغال نکنن :)

Magic Farari
۲۱اسفند

در کمتر از چند دقیقه کار دوستشو انجام دادن :)

بعد من هلاک میکنم خودمو واسه آدمایی که حتی صورت سوال هم حاضر نیستن درست بخونن :) و بعد از گذشت یک هفته یه خبر نمیگیرن که چی شد، مشکلی هست؟:)

میدونی اصلا کار به هیچی ندارم، فقط اینکه چقدر سراسر اشتباه بودم همیشه...

Magic Farari
۲۰اسفند

خیلی سخت میگیری ...

 

چند بار این جمله بهم گفته شده؟ 

"هر بار"، "همه"

 

Magic Farari
۲۰اسفند

حالم بهم ریختس، حس ناامنی‌ روانی که دیگه نمیتونم توصیفش کنم ...

دیگه حالم از گزارش نوشتن بهم میخوره و این ترم اولین گزازها رو افتضاح تحویل دادم با داده‌های غلط !:)

آخه به چه دردم میخوره؟

 

خسته ام...

دلم میخواد بمیرم.

Magic Farari
۱۲اسفند

امید و علاقه ندارم... به هیچی و نمیتونم در برابر این حس ها کاری کنم یا انکارشون کنم :")

Magic Farari
۱۲اسفند

شب ها رو دوست دارم، شاید چون خودمو بیشتر حس میکنم و مقایسه رقیق‌تر میشه!

موج امید و ناامیدی به صورت هارمونیک کروی! شدیدا داره اذیتم میکنه. چرا انقدر نگاهم به زندگی مرگ و زندگی بوده؟ :")

(بی ربط: جدیدا دارم فکر میکنم موقع حرف زدن چقدر لهجه دارم؟:/)

شاید تو تمام این ده سال مهم زندگیم که همه رو به گا دادم هر روزش از برنامه ریزی کردن و به طور جدی پیش رفتن ترسیدم :)) وات د فاک واقعا؟ اونهمه زجر دادن به خودت چی بود و بعدش اون حجم از اهمال کاری؟

(بی ربط: یه آبرسان و مرطوب کننده جدید خریدم در جهت پوست شیشه‌ای! این چند روز همش جوش زدم:| نمیدونم دلیلش اینا هستن یا مصرف شکلات :") و الان نمیدونم چکار کنم؟ چرا مدیریت بحران ندارم؟؟ چرا همچین شخصیت منفعلی ساختم از خودم!)

این ۱۹/۲۰ روز تا عید،

زبان جنرال رو تقویت کنم،

مقدمات پایتون و متلب و جبرخطی رو بخونم، 

کورس های لازم برای ادعای علاقه رو بخونم+معادلات

شاید نوشتنشون اینجا کمکم کنه، خیلی بیش از حد سردرگمم

(بی ربط: یاد اون سالی افتادم که رفته بودیم آرایشگاه و ایگنورم کرد طرف :)) منم قهر کردم گفتم دیگه موهامو کوتاه نمیکنم! چی شد که فکر کردم یا فکر میکنم به اینجا تعلق دارم؟)

این برنامه بازم کلی هست، واقعا باید بنویسم قراره چه کارایی بکنم. کاش الان بنویسم...

Magic Farari