روزها با ماژیک

۲۱ مطلب در دی ۱۳۹۹ ثبت شده است

۲۷دی

خودم هم کاملا میدونم که در طول ترم کاری نمیکنم اما نمیدونم چرا پس همیشه زندانیم و هیچی به هیچی تا اینکه میرسم به روزهای شکافنده‌ی آخر ترم و قبل از امتحانات ... راستش نه اینکه نخوام، اتفاقا تو روزای شروع ترم دلم میخواد واسه درسام یه کار خاصی انجام بدم، چه میدونم یه منبع اضافه بخونم، ریسرچ ها رو پیگیری کنم، پیش نیازهاشو مرور کنم! اما ته تهش زیر و رو کردن پست های شتفول دیگران هم انگاری جذاب تره و هم وقتم رو پر میکنه ... فکر کن، نه بعنوان تفریح بلکه به عنوان پر کردن وقتم! واقعا تاسف انگیزه :)

 

حدود دو روز کاملا بهم ریختم باز هم بخاطر موضوعات تکراری! اتفاقی پیج یکی از هم مدرسه های قدیمیم رو دیدم و اینکه اوووف! میدونی پالس مثبت این آدما، اینکه خودشون رو "شایسته" موقعیت های عالی میدونن هم تحسین برانگیزه و هم فکر کنم حسادتم رو تحریک میکنه گاهی ... اینکه در حد توانشون همیشه سعی کردن بهترین باشن و بودن ... اما برعکس، من همیشه دنبال تخریب کردن و زهرمار کردن زندگی به خودم بودم، رویکرد جدید ریکشنیم در مقابل استرس بالا هم جذب!!! آدمای مزخرف شدنه :) واسه همینم هست که هنوزم بعد از چندین سال همین موضوعات مزخرف توانایی بهم ریختن منو با تمام قوا داره!

 

دیشب خواب آشفته‌ای از ک رو دیدم، راستش اولش با دیدن پیج این دخترا، یبار دیگه به جایگاهم تو این شهر فکر کردم، به خاطرات نه چندان شیرینی که داشتم و به تمام حس و حال هام تو اوج "همیشه تنهایی" ... یجورایی تایپ مورد علاقشون واسم دوباره معنی پیدا کرد! و بعدشم با دیدن حذف یه قشنگه دیکه از پیجش، خب طبیعتا به خودم فحش دادم که بعضی وقتا عجب خری میشم !:/ دوبار آشفته طور خوابشو دیدم و هیچ بارش ذره‌ای حس خوب توش نبود که البته عجیبم نیست :)

 

چی بگم ....

Magic Farari
۲۵دی

تو یکی از این سالهای اخیر بهت هشدار دارم که به جای مقایسه کردن، و جاج کردن و سرت تو ک .. مردم بودن! بهتره واست خودت "زندگی" تعریف کنی ...

اینکه توانمندی هات چی هستن، چالش ها چی هستن، چی دوست داری، چی خوشحال و اقناعت میکنه، چی و چی و چی هایی که مربوط به خودِ خودت باشن

اما متاسفانه باید بگم تویی که اینهمه دیگران رو به چیپ بودن و شواف و هر چیزی از این دست متهم میکنی، راستش خودت در راس همشونی! :) چون اگه اینطور نبود اینهمه مقاومت و مقایسه و اه اه گفتن از روی سوختن :) چی بود ...

اینکه تو بقول خودت کلی آدمِ های لول دیدی که هم به لحاظ علمی و هم به لحاظ مالی حیرت انگیز بودن! حقیقت تو رو تغییر نمیده :) میدونی؟ سو وات؟ شاخ بودن و نبودن، چیپ بودن و نبودن ، اسکل! بودن و نبودن و هر بودن و نبودنی از هر جنس به تو چه ربطی داشت یا داره ؟:)) مطمئنی اگه موقعیت اونا واست پیش میومد خوشحال نمیشدی؟؟ تویی که فکر کردن به ع خرکیفت میکرد، همونی که مادرش با دیدنت کپ کرد :))) تویی که واسه کمتر از خودت سعی میکردی کلاس بذاری :") یا گاهی انقدر رووود بودی که واقعا متاسف میشدم، حالا خودت بگو ضعیف یا چیپ کیه ...تو خیلی چیزا رو تجربه نکردی که قطعا تجربه کردنش واست لذت بخش میبود، تو هیچوقت مرکز توجه و خواسته کسی نبودی و نمیتونی بگی اگه بودی واست لذت بخش نبود... قبول دارم که آدمای بزرگ کم ندیدی و این دیدن ها بهت افق داد اما اینکه فکر کنی با "دیدن" موفقیت دیگران چیزی تو زندگی تو عوض میشه، خنده داره :) نذار فرصت تلاش از دستت دربره سر هیچ و پوچ ...

میخوام بگم نه مقاومت کن و نه مقایسه، فقط حقیقت و جایگاه اجتماعیتونو (چه درست چه غلط، با معیارهای این شهر و یا حتی همه جا!) بپذیر و سعی کن زندگی بهتری واسه خودت بسازی ..‌ به هرحال ایت ایز وات ایت ایز :) اگه خدا اینطوری خواسته و این افکار رو تو ذهن تو قرار داده قطعا راه کمک هم فقط خودشه ... قدر فرصت هاتو بدون، با اعتماد بیشتر به خدا پیش برو ...

Magic Farari
۲۵دی

حس اینسکیوریتی (درست نوشتم؟) ۱۰/۱۰

گاهی اوقات حس میکنم اگه یه رمان از سرگذشتم و تجربیات و حس های مختلفی که داشتم، بنویسم شانس اینو داره که جزو رمان های پرفروش بشه به لحاظ چرت بودن البته !

این یه سالی که اوضاع اینطوری بود یا بهتره بگم قبلش که من با پیج شهرمون ملاقات کردم :/ با دیدن آدمایی که یه روزی میشناختمشون یا بهتره بگم آدمای پرآوازه‌ای تو شهر! که صرفا باهاشون هم مدرسه‌ای بودم و نه فامیل و دوست و در رفت و امد! خیلی حس ها واسم زنده شد که خب راستش خیلی خوب نبودن ! :) و یجاهایی هم خدا رو شکر کردم البته ...

میدونی؟ میخوام رو موضوع حماقت های مختلفی که داشتم حرف بزنم :) من که میدونستم جایگاهم کجاست، از هر لحاظ، اما ... اما ضعف به من چیره بود. و این حس تناسخ و این حس تلخ دودلی همیشه تا جایی که امکان داشت زجرم داد، شاید بخاطر همین همیشه یکی از خواسته های قلبیم خلاصی بود ... من که اجازه دادم با یه آدم مضحک (اصطلاح درسترش قابل تایپ نیست!) یه دوره سازنده تو زندگیم به گا مطلق بره، چند سال تعلل و ضعف و ... خدای من :) و بعد از قبولی هم دوباره سردرگمی و کم کاری و تخیل 🙂 تخیل راجع به چیزایی که حتی ۵ درصد و کمتر واسم رخ نداد و منو به سمت فرار و ترس سوق داد همیشه..‌ اما مثل یه کندهوش و احمق همه وقتم رو صرف تخیل کردن های پوچ کردم ...

دوباره با یه سری جدید از موجودات فوووگ یه مقطع دیگه و یه شانسی که میتونست تبدیل به گرفتن یه ریکام حسابی بشه رو باختم :) 

یا اوج قضیه وقتی که فکر کردم موجود جذابی هستم! و به اون یارو که یه چی بگم .... پیام دادم و طرف اونطوری و با اون لحن باهام برخورد کرد :) یا حتی همین امسال که سمت آدمایی رفتم که هیچ ربطی بهم نداشتیم ...

میدونی دلم میگیره از اینهمه تنهایی که خیلی وقتا باعث خیلی از همین حماقت ها بوده ...

شاید اگه تو یه جایگاه و شرایط اقناع کننده بودم یکم شخصیت بهتری واسه خودم بروز میدادم.

دیدن این آدما و زندگیشون باعث میشه به خودم بیام و یبار دیگه فکر کنم که درسته حال خوبی ندارم اما شاید حسرت زندگی همچین موجوداتی رو هم ندارم ... اما یه تصمیم احمقانه دیگه میتونه منجر به حال خراب دائمی بشه، چون همین آدمایی که از نظرت هیچ و پوچ هستن شاید هرگز سمت آدمایی مثل ما نمیومدن :) و اگه با آپشن ها!!! یی که داشتی مقایسه کنی، میبینی که خیلی جلوترن !:) 

اون حس و حال ها و اون حجم از ناامنی شاید در ظاهر یادم رفته باشه، اما تو تک تک سلول های قلب و ذهنم جریان داره، که اگه اینطوری نبود انقدر سمت آدمای هیچ و پوچ نمیرفتم واسه تایید گرفتن :) و اینطوری از دیدن اینا دشارژ نمیشدم ...

خدایا شکرت بخاطر تمام هواداری ها و کمک هات ، من خیلی وقتا احمق بودم ... اما تو کمکم کن بهترین 💚🌱

Magic Farari
۲۴دی

ای جان جانان

ای درد و درمان

هرگز نمیگویم نرو

دانم که ویران خواهم شد آسان

اما نمیگویم نرو ...

دیروز و امروز دانشکده دو برنامه جالب داشت که خیر سرم زدم ضبط شه، دیروز که برقا رفت و گوشیم خاموش شد :// امروزم رفته بود رو پاز و متوجه نشده بودم که خب جا داره بگم فاک!

یبار یه چیزی خوندم که نوشته بود اگه اهمال کاری، وقتی میخوای کاریو انجام بدی تا ۵ بشمر و سریع پاشو انجامش بده، این تعلل همچین گندی زده به سیر زندگی من که تماشایی ! دقیقا از شروع ترم قرار بود جزوه بنویسم اما هی فیلم هایی که ضبط شده بود رو نگاه کردم و جزوه ننوشتم و الانم از رو جزوه دیگران میخونم 😊 و این قضیه بسط داره به همه چی، سریال دیدن با هدف تقویت زبان که لغات رو نمیخونم و غیره !

حس نوشتن ندارم متاسفانه :")

Magic Farari
۲۳دی

اون زمان و انرژی ای که سر اراجیف حیف میکنی بدون هیچ پیامد مثبتی! میشه همون زمانی که آدما رویاپردازی میکنن و میرن اونجایی که کلاه از کله آدم میفته واسه نگاه کردن بهشون 😞 ای پی اف ال! فکر کن :) یه آدم تخمی ای مثل اون 

Magic Farari
۲۲دی

خب ایندفه هم عنوان هیچ ربطی به چیزی که میخوام بنویسم نداره!

برنامه ریزی مسئله‌ای که هیچوقت انجامش ندادم و همیشه بهش،"شدیدا" نیاز داشتم، میدونی؟ من مصداق واقعی، بال پریدنم هست، شوق پریدنم نیست، بودم همیشه!! با اینکه میدونستم یا حداقل توهم اینو داشتم که میتونم! اما هیچوقت براش شوق و انگیزه یا بهتره بگم این مورد از نوع طولانیش رو نداشتم ...چون همیشه منتظر بودم کی از بیرون هلم بده، در حالیکه تو درون خودم میتونست طوفان به پا شه ...ترم ۵ که میشه گفت رکورد تغییر و درس خوندن رو زدم! بعد از اون حجم از تلاش (حالا درست یا غلط) نتیجه چیزی نبود که بگم: چه شاخی هستم!! و این یکم منو منطقی تر کرد... ولی خب فضای احساسی تلاش کردن و تلاش نکردن واقعا گپ وسیعی داره. الانم که روزا همینطور داره میگذره و دوران امتحاناتم حسابی آتشینه!! پشت سرهم و بعضا دو امتحان در یک روز... و واقعا نیاز به کار منسجم دارم.

این پست قرار بود طولانی میشه ولی حسش نیست اصلا ...

Magic Farari
۲۱دی

مرا ببر به خواب خود که خسته‌ام از همه کس ...

که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بوده و بس ...

امروز از صبح یادآور تلخی های گذشته بود... درسته در نهایت قبولی من حتی یک درصد نه دلخواهم بود و نه حقم :) اما خداروشکر... خداروشکر که حداقل واسه یه تایمی نجاتم داد

از کله‌شون تو ک.. من و بقیه بودن اونم به طور همیشگی، از آزارها و سروصداهای عمدی که نتونم درس بخونم، از اظهار نظرهای تخمیشون واسه اوردر دادن که نذارین درس بخونه :) و دق دلی دادن به پدرومادر سر قضیه ازدواج کردن ...

میدونی خیلی حقیرن خیلی فراتر از خیلی :) اما دلگیری من از عمق تنهاییمه ... اینکه انقدر از وقتی یادم میاد قضیه ازدواج رو چوب کردن و با تمام قوا کوبیدن تو سرمون، نه تنها باعث شد عشق تو وجودم واقعا بمیره و جاشو ترس بگیره و بشم یه آدم بی عزت نفس که منتظر تایید تخمی ترین موجودات بودم :) چون تمام این سالها حس اضافه بودن داشتم که فقط باید برم ...

بلکه شاید باعث شد این اتفاق واسم تبدیل یه ترس اساسی بشه ...

البته موضوع نوع شخصیت تخمی این آدماس که واسه هر قدمی واسه هر تصمیمی باید بگوزن :) و انقدر سطحی و شخمی و مزخرفن که ...:) انقدر تو اون سالها شاهد نظرات پوچشون بودم که حتی یه اپسیلون و کمتر بهشون اعتماد ندارم...

کاش قوی تر باشم.

تنهایی تو خونم جریان داره، انقدر سمی و تلخ که خلاصی تفکر غالب هر ثانیه‌امه ... میدونی اینکه اونا منو دوست داشته باشن یا ازم متتفر باشن (که هستن!) مسئله من نیست، اینکه تو سال حتی یبارم نبینمشون مسئله من نیست... القای حس عمیق غیرقابل اعتمادی و تنهاییه که تمام وجودم رو چنگ میزنه ...

اینکه تو این دنیا به این بزرگی به چی باید دلخوش بود؟ به کی؟ :)

جالبی قضیه اینه که موضوع سری جدید تخیلاتت یکی از تخم و ترکه این موجودات باشه :) چطور میتونی؟ چطور ممکنه؟ کسی که انقدر حقیره که راجع به بچه خودش، پاره تن خودش اونطوری حرف بزنه، آخه چه آپشنی بچه ... :) چرا انقدر احمقانه فکر میکنی و طبیعتا عمل!! خدایا کاش خودت نذاری که اینطوری غرق در حماقت بشم ....

میبینی؟ این حس ها تو وجودت رخنه کردن... تک تکشون، فقط کافیه یه حس همنوع همش بزنه، بوی گهش کل زندگیتو میگیره ... چون دوباره اجازه دادی سه سال به گا بره... با اینکه میدونستی راه برگشتی نیست ....

میدونی هر روز بیشتر به جمله "خلایق هر چه لایق" پی میبرم ... و از خدا عاجزانه یاری میخوام 😞

شاید انقدر باید قوی کنم خودمو که تبدیل شن به "حضور" و نه "وجود".

 

Magic Farari
۲۱دی

نمیدونم جواب سلام دادن چقدر فرایند پرفشاریه که ... :)

احساس اضافه بودن دارم، خیلی ساله

Magic Farari
۱۹دی

یطوری یادت رفته که تو چه جهنمی بودی که حیرت میکنم :)

یطوری یادت رفته که تو چه جهنم بالقوه‌ای هستی که حیرت میکنم !

چطور آدم اینقدر زود یادش میره و دوباره میفته تو لوپ تکرار؟ چطور میشه که اون حجم از حس ناامنی و شب بیداری و ترس از یاد آدم میره :) چطور میشه که اون حجم از دلتنگی و مرگ از یاد آدم میره؟ چطور میشه که اون لحظه‌ای که اگه تخمشو داشتی راه های مطمئن تری رو انتخاب میکردی اما قرص هم تا یه حدی جوابگو بود... کاش یکم عرضه بیشتری داشتی. 

چطور اونهمه "تنهایی" محض از یاد آدم میره ... چطور؟ :)

حالا رویاپردازی میکنی واسه چی؟ واسه کی؟ و انتظار داری چه اتفاقی بیفته :))

آره من همون آدم آبروبری هستم که طرف ابا داشت فامیل های جدیدش ببینتش...

من همون آدم زشتی هستم که بچه‌ت به من رفته :)

من همونیم که شما فکرشو میکنید و هیچ تلاشی واسه تغییر ذهنیت شما نمیکنم چون واسم مهم نیستین... هیچکدوم

خدایا جز تو کسیو ندارم که بفهمه و هوامو داشته باشه، خودت کمکم کن💚 دنیا بدون تو واسه من خیلی ترسناکه.... خیلی ترسناک

Magic Farari
۱۹دی

حس اینسکیوریتی ۱۰/۱۰

همیشه از بحث متنفر بودم، به هر دلیلی! که خب این مورد هم همیشه برقرار بود :)

اما بحث ازدواج س بدترین و تلخ ترین بحث بود همیشه ... حس خشم و ناامنی وصف ناپذیر از وقتی که یادم میاد تا الان ... میدونی انگار ترکش خور قضیه من بودم، طفلک خودش ...

اگه نبودم خیلی بهتر بود 💔

Magic Farari