روزها با ماژیک

۱۲ مطلب در فروردين ۱۳۹۹ ثبت شده است

۲۷فروردين

من از خودم فاصله میگیرم

دیوار نزدیکتر میشه

میخندم و دردامو میشمرم

تلخه ولی شاید دلم وا شه...

 

فالوش کرد و تا ابراز علاقه بهش هم مطمئنا چیز زیادی  نمونده :)

دریغ از یه جوونه تو وجودم ....

از همون خونه ۳۰ متری و تو اولویت بودن و وحشی بودنش! از مورد توجه پسرا بودن و تا پیشنهاد پدرش به پسره و جرات گفتن اینکه فکر نکنی ازت خوشم میاد :) و شروع زندگی پر از همه چیز و رفاه و پسر دار شدنش و همیشه و همه جا همراه بودن ... تا خواستنش برای همیشه تا مامان اون موفرفری بودن و اون زندگی لاکچری و عکس هایی که حتی یدونشم به ماها شباهت نداره و میدونی حتی پر بودنش :) کامل بودنش به قدر نیاز ... و اراجیف ملت که نمیشمرنش! اخلاق نداره و هزاران چرت دیگه :)

حس میکنم دلم غمگین ترین دل روی زمین شده .... 

روزا که میگذرن اما محاله که حسم عوض شه :)

بسه دیگه .... همه نقص های دنیا فقط تو وجود ما بود ... 

چرا زنده باشم  فقط یه دلیل فقط یکی :)؟

از حس "هیچ" پرم ... :)

 

 

Magic Farari
۲۶فروردين

هپی اُر سد؟

سد ....

اوکی بات آی وارن یو ... ایت ویل برک یور هارت ....

اُلردی بروکن ....

با این آهنگ

Magic Farari
۲۶فروردين

قراره چی بشه واقعا؟ .......

Magic Farari
۲۴فروردين

مرسی که هیچکدوم حرفی نمی زنید :)

Magic Farari
۲۳فروردين

اینستا محسوسش کرد، به پوچی گذشتن رو میگم

تحلیل و بررسی تک تک آدمایی که بهم ریکوئست دادن، نکته جالب اول همینجا بود فهمیدم که به واقع هیچکس از آدمایی که ادعا میکردم دائما نگاهم میکنن :)) از هم استانی ها، حتی هم دانشکده ای ها! هیچکس درگیر من نبود. جای جالب دیگه‌ش آدمایی بود که بهشون ریکوئست میدادم و قبول نمیکردن (۹۹ درصد هم‌جنس خودم :)) که پیجشون پی وی هم‌ نبود)

س از همون اول اومد دایرکت و انتظار اینهمه پوچی از آدمی با اون بیو رو نداشتم و خب طبیعتا (طبیعت من) جوابش رو دادم تا رسید به آیدی تلگرام واسه فرستادن انبوهی آهنگ و نهایتا مکالمات اوق برانگیز اخیرش! چرا ؟ چرا جایی که باید بی محلی کنم میخندم تا جایی که همچین مکالمه ای پیش میاد؟ مقصر کیه جز خودم که حد و حدود آدما رو بهشون یادآوری نمیکنم؟ این موجودات کی هستن؟ نقششون تو زندگی من چیه؟ و بود و نبودشون تو یه پیچ، نه در ده سال آینده حتا همین لحظه چه اهمیتی داره؟؟ اصلا هدف تو از بودن تو جایی مثل اینستا چیه؟🤔

نذار آدما به حریمت تجاوز کنن.

روزها درگیر ب بودی و هیچی به هیچی، ریسپانسی ندیدی و اصلا معلوم نیست تو رو دیده یا نه :) درگیرش شدی، پذیرفتیش و ترسیدی! کامان ...

رفتم تو پیج شهر و به ادمین گفتم موفق ها رو معرفی کنه :) صد نوع بهونه اورد و تهش گفت اگه باهاشون در ارتباطی بگو! گو تو هل بابا

رفتم پی وی چند نفر و مثلا ناشناس حرف زدم! از جمله م که تو این دانشگاه بوده، انتظار من درگیر شدنش بود :))) حداقل یبار پیگیری! اما هیچی به هیچی... اون پیج رو دیلیت کردم. تو فالویینگ هاش چیزی که به چشم میخورد یه عده خانم خوشگل به معنای واقعی کلمه بود، دلیلی نداشتم برای معرفی بیشتر خودم :) پس همچنان ناتینگ ...

پوینت قضیه چیه؟ تو میخوای با این آدما آشنا شی یا نه؟ اگه آره که باید یکم صبر کنی و اقدام درستی انجام بدی، اگه عاشقشون شدی که جدا متاسفم :) چی میدونی ازشون که این حجم از مغزت رو بهشون اختصاص میدی؟؟

 

نهایت تلاشم واسه زبان این بود که یه متن فوق منفی آماده کردم که بگم من زبانم گهه و از من انتظار نداشته باشه :)

همین، هیچ کار مفیدی نکردم. نه درسی نه تلاشی و نه کسب مهارتی همچنان ! مخم مرطوب شده ...

امروز شنبه بود، نمیدونم درستش اینه که شبا چند دقیقه چیزی رو چک کنم که بخاطرش رفتم اینستا، یا یه هفته تنبیه کنم خودمو!! و کلا بیخیالش شم

ولی اگه ذره ای شرف و وجدان تو وجودت باشه به خودت میای و تلاش جدی و هدفمند رو شروع میکنی، برنامه میریزی واسه چیزهایی که باید. به خودت بیا قبل از اینکه خیلی خیلی دیر شه.

Magic Farari
۲۳فروردين

دلیل فعالیت کمم اینجا جز فعالیت عمرسوزانه وحشتناک در اینستاگرام نبود :) در پیک جوانی و فرصت کم موجود و با تمام آموخته ها!! به طور متوسط ۴ ساعت تو اینستا گرام به معنای واقعی کلمه پلاس بودن!

از اینکه من درگیرِ هیچ و پوچم قبلا نوشتم، اینجا تنها جاییه که میتونم بطور شفاف بهش اقرار کنم. من همیشه درگیر بودم. درگیر مردم، قیافه و اندام و شغل و تحصیلات و ژست عکس ها و کپشن ها و استوری ها و اینکه جلب توجه میکنن یا نه! اینکه خودشونن یا نه! اینکه کیا فالوشون میکنن کیا لایکشون میکنن کیا بهشون ریسپانس میدن کیا ... کیا ... کیا :) فور گاد سیک‌س بسه دیگه

دوران کنکور بیوگرافی بچه هایی که مثلا (کاملا پوچ) تو دانشگاه مورد علاقه‌م درس میخوندن رو حفظ بودم. 

اما اینور قضیه واسه خودم هیچی نبودم، از زبان "نالیدم" ولی واسش کاری که کار باشه نکردم، از برنامه نویسی نالیدم ولی حتا واسه زدن یه کد تلاش نکردم، حتا یه تمرین تی ا رو سعی نکردم حل کنم... چه کردم؟ :) تماما درگیر اینکه یکی مثل ن قابل اعتماد هست یا نه! شوآف هست یا نه :) اینکه یه روز یکی ازم خوشش بیاد عامل مخرب میتونه باشه یا نه :)))) باهاش قطع ارتباط کنم یا نه :*) آخه آدم حسابی اگه قراره گیر همچین آدم پوچی بیفتی دیگه اینهمه نگرانی و انرژی سوزی نمیخواد که :) فقط بذار رخ بده ...

تمام عمر درگیر ریخت و تیپ و زوایای مختلف صورت و بینی و چشم و پلک و پوستم بودم :) و نتیجه همه اینا بی مهری به خودم بوده و ایجاد و تقویت همچین شخصیت متزلزلی .‌.. انقدر پوچ که میترسه از حضور و وجود آدم ها !

چه کردم که منتظر اتفاق خوبی بودم؟:) تلاش برای بهبود هر بعدی از خودم؟ احترام به خودم؟ با جواب هر بی لیاقتی رو ندادن؟ یا اجازه توهین و رسوخش به تک تک سلول های روح و قلبم؟

همه واسم تو اولویت بودن الا خودم :) و چه انتظاری داشتم؟

تمام این سالها تنها کاری که لازم بود انجام بدی، خودت بودن و توجه به خودت بود :) همین .... و تنها کاری که انجام ندادی، همین

و الان تو این سن هیچ چیز مطمئنی تو زندگیم نیست. نه آینده شغلی مشخص، نه آینده عاطفی معلوم نه تسلط به یک زبان یا یک‌ مهارت یا یک ساز :) هیچی ... نه مطالعه نه وضوح تو هیچی؟ وات د فاک دقیقا :) چه انتظاری داری که بعد از هر مرحله دچار دپرسی میشی؟

یک روز فقط یک روز از این سنگر تظاهر به درس خوندن بیا بیرون کاری که این ۸ سال اخیر کردی! ببین داری چیکار میکنی واقعا؟ چی "وجود" داره تو زندگیت؟ و به کجا داری میری؟

پ.ن: پست بعد چیزایی که این مدت درگیرشون بودم رو ثبت میکنم.

Magic Farari
۱۷فروردين

اومدم بنویسم که فردا بعد از کلاسش یه برنامه توپ میریزم واسه ترکوندن همیشگی که تو ذهنم بوده... یادم میاد که این یکی دیگه از هزاران و شاید میلیون ها تصمیم هیجانی و شخمیه که تو این مدت راجع به مسائل مختلف گرفتم. اگر قرار به ترکوندنه چرا الان نه؟؟

 

 

ن دوست صمیمی این مدت من بوده ولی میخوام بگم در ارتباط با جنس مخالف کمترین اعتمادی بهش ندارم :) و به راحتی میتونم بگم عامل مخرب یک ارتباط میتونه باشه ... یه آدم میشه گفت زیبا و مهم تر سفید !:)) نمیدونم به عزت نفس ربط داره یا نه یا اگه هر کسی حتا خودم جای اون بودم چطور میشد اما اون از هیچکس دست نمیکشه! مثلا تو رابطه بود و نمیدونم چطوری با ان نفر لاس میزد، تو مدت اخیرم که تا جایی که بروز داده چند نفر بهش ابراز علاقه کردن! من نمیدونم ابراز علاقه کسی تو سن حدود ۲۰ چه معنی ای میتونه داشته باشه ولی به هیچکدوم از آدمایی که بهش ابراز علاقه کردن اعتماد و در نتیجه حس خوبی نداشتم و ندارم. نمیدونم ازدواج تو سرنوشت همه آدما هست یا نه اما عمیقا دلم میخواد با کسی که آشنا میشم و ازدواج میکنم، نگاه خاص و علاقه خاصش فقط به من باشه و حتی یه لحظه شک نکنم یا نترسم بخاطر وجود همچین آدمی! خیلی وقتا نفرت انگیزه نمیدونم ریشه این نفرت حسادته تو ناخودآگاه آدم یا واقعا شخصیت حال بهم زن و جلب توجه کنندش! الان که دیدم اکس س تو فالورهاشه حس بدتری بهش پیدا کردم ! اون دل هیچ پسری رو بخاطر دوست های دخترش نمیشکنه:)) راستش اونموقع که سه تایی با هم بودیم من حس کردم اون یارو که الان اکس س شده واضحا اینو زیر نظر از نوع ... داشت و بعدش تعجب کردم که با س دوست شد !:) آدما غیرقابل پیش بینی و حتا میشه گفت غیرقابل اعتمادن حتی شاید خودم... ولی هرگز خدا نکنه که همچین موجودی باشم...

Magic Farari
۱۶فروردين

واضحا اشتباه کردم :)

یک. در برابر هر رفتاری یکم فکر کن اگه با خودت چنین رفتاری میکردن چه حسی بهت دست میداد؟

دو. اگه بخوای جواب بدی رو با بدی بدی! پس فرق چیست ...

 

اینجا باز یه اشتباه رو تکرار کردی. عمیق باش...

Magic Farari
۱۶فروردين

چرا فراموش کردم یا نادیده گرفتم فرهنگ فوق غنی ای که ازش برخاستم :))

Magic Farari
۱۶فروردين

یک. نمیدونم چطور میشه که آدم یک و ماه رو اونم در بطن سال تحصیلی، هر چند تو اوضاع قرنطینه، به بطالت محض میگذرونه و بعد میناله مثلا از حس منگولی که سر کلاس زبان بهش دست میده!

اگه اون سالها رو هم اینطوری گذروندم پس عجیب نیست نتیجه ای که گرفتم :) میدونی وقتی چیزی که داری هر چند خیلی باارزش باشه و از دلش بشه به خیلی چیزا رسید اما واسش زحمتی نکشیده باشی یا واسش برنامه ریزی و خیال پردازی نکرده باشی میشه همین ... میشه ویست شدن سری دوم عمر و جوونی :)

 

دو. فکر کنم چند روزی مونده بود به آخر سال ۹۸ که دوباره وارد اینستا شدم ... از بیکاری یا توهم سازی جدید :) نکات جالبش اینا بودن : تقریبا هیچکدوم از اونایی که میشناختن منو و کلی درگیرشون بودم و ه فقط اینکه خریت تا کجا :) هیچکدوم با وجود چندین فالور مشترک ریکوئست ندادن حتی ا :))) اونوقت موقع سال تحویل پیام تبریک تو پی وی فرستاده بود :/ گو تو هل بابا

ماجرای داغ این روزام همین بوده :)))) فضولهای همیشگی زندگیم که سرشونو تا تو تومون آدم میکنن اومدن تو پیجم و چقدر حالم بهم میخوره از بودنشون و فضولیشون، دو تاشونم بلاک کردم :) ولی خب نزدیکترین شخص بهشون پیجم رو دارن :)) این قضیه رو نگفتم، اونجایی که تصمیم قاطع گرفتم به ازدواج با همشهریم ! بهمن با اسفند بود که من پیج اینستای شهرمون رو پیدا کردم و توسط اون خیلی از آدمای این شهر رو دیدم که موفق شده بودن ! یکیش از اقوام نزدیک م بود. حالا انگار از م چه خیری دیدیم که از فک و فامیلش از همون ژن چیزی بهمون برسه :// بیخیال، اوبش تو کانال خبری دیده بودمش و عکسش حس خوبی بهم نداد :) بعد داشتم یکی دیگه رو سرچ میکردم که اتفاقی تو پیج اون، اینو دیدم و با خوندن بیوش پشمام ریخت و حسم به علاقه تغییر کرد :))) و شروع کردم به خیال پردازی و خدایا جاست کیل می :/// عملیات سریم شروع شد واسه آگاه سازیش از وجود خودم! چیزی هم که به ذهنم رسید این بود که اینستا رو نصب کنم و برم پیج شهرمون رو فالو کنم تا برم تو سجست هاش (حالا بشین ببین کی میری یا اینکه اصلا ریسپانسی میده یا نه !) با بررسی پیج شهر دیدم کلی آدم مضحک و اوغ برانگیز هست که احتمال حمله شون به پیجم خیلی بیشتره ! این راه رو بیخیال شدم و  چون صفحش باز بود رفتم سراغ فالویینگ های خودش و به دو سه نفر ریکوئست دادم و بلاخره یدونه فالور مشترک پیدا کردم باهاش :| و تا امروز سه هفته‌س و خبری ازش نیست که خب منطقی هم هست :)) اگه فالور مشترک پیج شهرمون بود محتمل تر بود ! اما این فقط یه طرف قضیه‌س! طرف دیگه پیج هایی بود که فالو کرده بود از دختر خوشگلی که بیوی طوماری داشت و هزاران پست!! که با یه سرچ فهمیدم هم دانشگاهی دوران لیسانسش بوده! و خیلی عجیب نیست اگه فکر کنیم روش کراش داشته یا داره :) با مه لقا و جابری و شونصد تا پیج دختر که اقوام، همکار، لاور یا هر کوفتی که بودن همشون یه ویژگی مشترک داشتن! زیبایی :) همین فاکتور کافی بود که بیشتر دیگه خودم رو عنتر و منتر نکنم چون ... بیخیال :) شاید راجع به اینم باید تو یه پست دیگه بنویسم

ناامید محض اینم دومین گزینه از دو گزینه ای بود که تو ذهنم جا داده بودم :) اولیش همون مرد بداخلاقی بود که دندون های عقلمو کشید!

دلم واقعا گرفته بود، الان که دارم اینا رو مینویسم شاید اگه خودم میخوندم میگفتم عجب آدم تو کفی ه :))) ولی آنچه که من دیدم تو این دو سال همه همینن !!! و تو پستی که گفتم مینویسم دلیل این حال و هوا روشن میشه ...

تا اینکه فکر کنم روزهای اول عید بود که در پی عکس هایی که پیج شهر میذاشت، یه عکسی گذاشت که ذکر شده بود ارسال کننده کیه :) و با سرچ اون شخص ... :) بله شد آنچه شد، البته این شدن که میگم فقط از طرف من شده فعلا :)) دیدم اون شخص تو فالور و فالویینگ د ه و بله :))) اینبار لازم نبود پیج شهرو فالو کنم! پیج د رو فالو کردم و مجبور شدم م هم فالو و اکسپت کنم :| تومون که میگم همینه !!! واضحا رفتارش باهام عوض شد و تا امروز و همین لحظه طلبکاری رو میشه از صورتش خوند، تمام آنکامفتبلیتی که م واسم تو این سالها به وجود اورده بود از جلو چشمام رد شد و بلاک و ریپورتش کردم :) و د موند ینی خیلی واضحه چی میگم :))) لازم به ذکره که تمام حدود ۵۰۰ فالور بجز شخص مورد طرح، د رو بلاک کردم که پیجم رو نبینن بخاطر فرهنگ غنی ۹۹درصد آدمای این شهر و عکس نه بی حجاب :) صرفا "عکس" م

خب چند روز منتظر بودم، چند روز پیجم رو بستم چون به طور اتفاقی یکی بهم ریکوئست داد که از اوباش اوق برانگیز همین شهر بود بلاکش کردم و انقدر حالم بد شد که پیجم رو بستم !!! تو اون چند روز چند تا پیج فیک ساختم و رفتم بهش ریکوئست دادم یه پسج پسر که قبول نکرد :)))) یه پیج دختر البته زیادی پرفکت!!! قبول کرد و بک داد! پیج معمولی بود آدمو آزار نمیداد اما از فالورهاش بگم تعداد زیادی دختر خز و خیل 😁 که خب چند تا بودن بهتره!!! ینی میشه برداشت کرد که حسی به آدم خاصی نداره !(شاید). نمیدونم واقعا جذب اولیه رخ داد یا چون از اول فهمیدم کیه جذبش شدم! خلاصه که رویاپردازی ها شروع شد، زل زدن به عکساش به صورت موزیکال و تو تمام این چند روز استرس رخ دادن جنگ جهانی به خاطر پیج اینستای من ... خدایا :) تا اینکه با توکل بر خدا دوباره وصل شدم و اولین قدم م و ت رو بلاک کردم :) تا امروز که مثلا دعوتمون کرده بودن و تا الان خبری ازشون نیست :) صبم که د زنگ زد قشنگ طلبکار بود! و جالبتر اینکه اون شخصم خبری ازش نشده تا حالا :) به عبارتی رویاپردازی هام رنگ باخته ... عکس هاش رو پاک کردم و دوباره چند تاشو بازیابی کردم ... خدایا از کی انقدر احمق شدم ... ینی ببین تا کجا من ذره ای حریم خصوصی ندارم... از وقتی چشمامو باز کردم همین بوده ... فضولی و بحث و قهر... خسته ام... اونقدر خسته که دلم میخواد چشامو ببندم و نفس کشیدن یادم بره... حتا یه اتفاق مثبت ریز نمیفته که دلم به اون خوش باشه.

میریزم تو خودم، همه چیو... فکر اینکه بعد این یه سال میخوام چیکار کنم؟ کجا برم؟ ۳ بار با تک تکشون مردم:) با تمام بحث هایی که در مورد اونا بود وقتی حضور داشتن یا نه ولی من همیشه بودم ... از وقتی اومد لقب عفریته گرفتم :) تا الان که تو تک تک ثانیه های تلخم حضور پررنگ داشته و بهتره بگم داشتن ! اونوقت وقتی دراز به دراز رو تخت بیمارستان افتاده بودم همین پیشم بود و حتا اونجا هم حریم خصوصی نداشتم :) بسه دیگه ... 

میریزم تو خودم اینهمه بیچارگی و تنهایی رو ..‌. اینهمه تلخی و دغدغه بودن رو ... 

Magic Farari