روزها با ماژیک

۷ مطلب در آذر ۱۳۹۸ ثبت شده است

۲۷آذر

چرا باید آدم قشنگترین حس هاش رو با آدمای اشتباه share کنه؟

چرا؟

چرا؟

.....

باز تحت فشار روحی قرار گرفتم و گویا به طرز فاجعه باری میل به ابرازش دارم، راحتر بگم بالا بردن دستام به نشانه تسلیم! کاری که این اواخر دائما انجامش دادم.

میدونی انگار تسلیم شدن دم دست ترین گزینه‌س و چقدر رقت انگیزه وقتی کاری از دستت برمیاد و انجام نمیدی. 

میل به مورد علاقه واقع شدن یه آدم درست و حسابی دارم! و این آلارم همیشگی رو تو مخم به صدا درمیاره.... این حال و هوا بارها از من یه احمق تمام عیار ساخته.

Magic Farari
۲۷آذر

یه اشتباه اونقدر تکرار میشه که تا بلاخره عمیقا بفهمی که اشتباه کردی! 

Magic Farari
۲۶آذر

بحث با آدمایی که صرفا میخوان باهات "بحث" کنن یا بهتره بگم بجنگن! احمقانه ترین کاریه که میتونی انجام بدی. بذار تو دنیای تاریکشون غوطه‌ور باشن که متعلق به همونجان.

Magic Farari
۲۶آذر

آدما هیچوقت از تو توضیح نمیخوان! پس در هر شرایط و موقعیتی درست ترین کار رو انجام بده و طوری پرفکت (در حد خودت) عمل کن که جایی برای نگرانی در مورد  نظر دیگران نمونه. هیچوقت و هیچوقت به بهانه اینکه بعدا توضیح میدم! یا اگه پرسیدن توضیح میدم، ناقص عمل نکن و یا از ارزش‌های خودت دور نشو. تو هیچ زمینه‌ای.

Magic Farari
۲۴آذر

همه ما شتباه میکنیم. فهمیدن اشتباه یه لطفه از طرف خدا، کائنات یا هرچی... اما اگه رها نکنی و دست از سر خودت برنداری به احمقانه ترین شکل و در شیپ های متفاوت و اما با محتوای یکسان هی تکرار میشه اونقدر تکرار میشه که تا بلاخره بفهمی چطوری باید عمل میکردی. اگه میخوای به چیز باارزشی بر

Magic Farari
۲۲آذر

اونروزا که افتاده بودم تو یه لوپ وحشتناک و خودمو حسابی شاخ میدونستم، راستشو بخوای الان میفهمم که تموم اون کارها و تصمیمات با ماسک اراده !  نشانه چیزی جز ضعیف بودنم نبوده، ماندن در منطقه امن حتا به قیمت پوچ شدنِ یه دوره قابل توجه از زندگی. ترس، ترس از بودن و قیاس شدن و مبارزه کردن با ادعای اینکه حق من بیشتر از این چیزاست. میدونی قدرت حقیقی در جنگیدن یا حداقل در صحنه بودنه، نه اینکه پشت یه سری ادعاهای توخالی که حتا خودتم باورشون نداری سنگر بگیریُ :) اوایل ورودم به دانشگاه حال بهتری داشتم، چون درونا معتقد بودم حقم بیشتر از این بود، اگه نشد دلیلش نخواستن خودم بود ولی راستشو بخوای برای نخواستن، دلیل که هیچ! حتا توجیه هم نداشتم.ولی الان میدونم، ترس. با چند تا نمره خوب قابل توجه (که شانس هم دخیل بود) گفتم دان! دیدی حقت بیشتر از اینا بود!! و افتادم تو یه سیر نزولی وحشتناک. به خودم که توجه میکنم میبینم میترسم از موفق شدن! میترسم از حسابی درس خوندن و تمرین حل کردن، میترسم از یاد گرفتن چیزای جدید. هر کیو میبینم اصرار دارم که بگم خوب نخوندم. میخوام تغییر بدم این روند رو. تو این حدودا یه ماهی که تا آخر ترم دارم میخوام شدیدا درس بخونم و تمرین حل کنم و نترسم. میخوام که دیگه عمدا سنگ نندازم جلو خودم.... و نذارم اتفاقاتی مثل یکشنبه پیش اینطوری منو از حسی که چند روز روش زحمت کشیده بودم دور کنه. همه در تکاپو هستن، و ما تا انگیزه‌ پیدا کنیم اونا از خط پایان رد شدن‌. حواست باشه :)

Magic Farari
۲۲آذر

بعد از مدت ها اومدم بیان! حدود دو سال بود که میخواستم یه فضایی برای ثبت این روزهای زندگی داشته باشم و انتخابم همین جا بود اما هی نمیشد. وبلاگ خوانی من فک کنم از سال ۹۳ شروع شد نمیدونم چرا این کار تو اون دوره واسم شدیدا جذابیت داشت، از وبلاگ کنکوری ها (چون کنکوری بودم! یه دوره کنکوری پرحاشیه) بگیر تا وبلاگ دکترا و دندونپزشکا (یادمه دنبال انگیزه بودم واسه ادامه!:)) ) تا وبلاگ پاسخ به سوالات شرعی:)) و برو تا انتها. اتفاقات زیادی افتاد که حالا میخوام قدم به قدم ثبتشون کنم تا برسم به اینجایی که هستم و بعدش ادامه به جلو

بین تموم نوشته ها یه وبلاگی میشه گفت برای همیشه تو ذهنم موند و حتا الان هم بعد حدود ۴ سال دنبالش میکنم و شاید قوی ترین انگیزه من برای نوشتن تو این فضا همین شخص باشه. از وبلاگش به اسم دیرفراری تو بلاگفا تا شکلات گس و این روزها لایف اروند می یا گوشواره گیلاس. خلاصه که حرف زیاده. هر چند اینجا رو فعلا هیچکی نمیخونه و احتمالش زیاده که کسی هم نخونه هیچوقت:) ولی به هر حال خوش اومدم ؛)

 

Magic Farari