روزها با ماژیک

۱۸ مطلب در بهمن ۱۳۹۸ ثبت شده است

۲۹بهمن

میدونی که همین دنبال این آدم راه افتادن و خودت رو علاف کردن... میدونی هیجان مازاد نشون دادن، میدونی چریدن چشم و دنبال نگاه تایید کننده یا بهتره بگم خریدارانه جنس مخالف بودن :) همینا ینی اشتباه

Magic Farari
۲۷بهمن

فاکینگ اوریتینگ.

Magic Farari
۲۷بهمن

انتخاب واحدم نهایی شد، ۲۰ واحد و با رعایت پیش نیازی!!:/... با دکتر پ کلاس دارم و فکر نمیکردم اینقدر نایس و پرانرژی و با اعتماد به نفس باشه. و با ن تو یه کلاسیم!... حس بیخودیه، حس اینکه شاید فقط منتظر باشم دوره کارشناسی تموم شه! راستش نه برنامه جدی برای ارشد دارم و نه فکر میکنم که شرایطم سوتبل برای اپلای باشه!! خدایا خودت کمکم کن...

Magic Farari
۲۶بهمن

بهش تو اینستا پیام دادم دلمون تنگ شده واست، اومدی ایران بیا یونی! پیام دومم آرزوی بی دریغ موفقیت و شادی بود و قید کردن اینکه تصویر ذهنی خوبی ازت تو ذهنم هست (: و جوابی نداد :)))) دارم فکر میکنم تصویر ذهنی من از این شخص چیه؟ ایمیل دادم واسه دیدن برگه و پاچه‌م رو گرفت به معنای واقعی کلمه. و این تنها برخورد من با این شخص بود و نمیدونم این تصویر ذهنی خوب که میگی کجای این برخورد جا میشه؟!

تو عمرت اصلا کسی تلاش کرده تصویر ذهنی خوبی واست خلق کنه که اینطوری اگزجریت میکنی راجبه آدمایی که اصلا "وجود" ندارند.

من نمیدونم چی قراره بشه اما یه چیزو خوب میدونم! هر چی بیشتر خودتو پایین بیاری شانست برای یه زندگی ایده آل کم میشه خیلی کم... زندگیت اونقدر هیجان داره که اصلا نوتیسی به این قضایا نداشته باشی. فقط درس بخون و ادعایی نداشته باش اما سختکوش باش و وحشی.

Magic Farari
۲۵بهمن

نمیدونم بخاطر وقفه دو هفته ای یا ترس عملا روزهام همینطوری داره به فنا میره اصطلاحا :) مثلا اگه بخوام از یه روزم که دیروز باشه حرف بزنم میتونم به ۵ ساعت و ۲۷ دقیقه در تلگرام بودن و ۴ ساعت و ۶ دقیقه در اینستاگرام کلیپ عروسی دیدن :) اشاره کنم! اونوقت مینالم که چرا انگلیسی نمیتونم بحرفم! اونوقت ادعای ترس و حس بی خاصیتی دارم... اونوقت میترسم از بعدش! :)) اونوقت ؟

کاملا واضحه باید چکار کنی، موقع دیدن کلیپ مسخره هوکاپ دیگران نگران چشم و پوست و مغزت نیستی اما موقع دیدن کلیپ های زبان دچار لرز میشی:)

میگم آ رو بخون انگار نه انگار ینی تا وقتی ک صافت نکنه به خودت نمیای؟؟ خلاصه خودت به داد خودت برس... با عمرسوزی سر چرا و چگونه؟ ماندن یا رفتن؟ بعد و قبل؟ او و آنها... واسه هیچکس "شرایط" مهم نیست، تنها چیز دارای اهمیت فقط و فقط نتیجه‌س دیگه خود دانی :) نترس از برنامه داشتن تو به اندازه یه ترم حتا اگه پیورش ۲ماه باشه تلاش کردی... همین ۱۵ و ۱۶ آزاردهنده در شرایطی بود که فکر نمیکردی دیگه بشه بالای ۱۰ شد :) پس قوی تر توکل کن و وحشی تر درس بخون...

Magic Farari
۲۴بهمن

راستش نه همیشه... امروز از دسته روزهای عمیقا دلگیرم بود و هجوم سایه سیاه تاریکی... باورم نمیشه تو این دنیا حتا یه دوست اختصاصی ندارم :) از ظهر تا الان سالمط بودن و هیچ کار مفیدی نکردم صرفا نمیخواستم وقتی میان، تو اتاق تنها باشم! میدونی گاهی از دیدن اطرافیانت که یکی یا یه گروهی دارن که بهشون خوش میگذره باعث میشه بیشتر فکر کنی.. فکر کنی به عمق تنهاییت! بچه ها یا کوهن یا در حال خوشگذرانی با فرندهاشون که صد البته هیچوقت دنبال رابطه بی تعهد نبودم و نیستم ولی خب این‌ حجم از تنهایی انصاف نیست :) و گاها تیکه های جالب کسی که تا دیروز ... ه:) میخوام یه لقمه یه چیز بخورم و برم سالمط که وقتی میان، اتاق تنها نباشم... کاش نیان حالا حالاها...یه گروه زده شد که بگم گه زدن دوباره خودم بود با حضور ا، که هر حرفش اعصابم رو خرد میکرد و لفت دادم :) نشون دادن ضعف به حالت مفتضح... از اینهمه ابهام در مورد همه چیز دلگیرم :( 

ب.ن: باید تکلیف خودم رو روشن تر کنم و نذارم اینهمه عمرسوزی سر اراجیف اتفاق بیفته..

 میدونی یه خوشحالی خیلی گنده باید رخ بده که غم تمام این سالهای منو جبران کنه...:)

Magic Farari
۲۳بهمن

خیلی وقته که وقتی سرم خلوته یا بعضی وقتا که خلوتم نیست!! تو خوابگاه حس بیقراری دارم و این حس آخر هفته ها شدت پیدا میکنه.. شال و کلاه کردم که برم بیرون عز الویز کسی نبود باهام بیاد شایدم باشه ها ولی باهاشون حال نمیده :) به هر حال بیرونو بیخیال شدم و اومدم دانشگاه با این حس که الان پرنده پر نمیزنه :))) و سالمط نمیذارن بمونم و این حال و هوا:) پامو گذاشتم سالمط و به اندازه دوران امتحانات شلوغه !:) حالا ببین آدم چقدر با حال و هوای غلط خودش از قافله عقب میفته :؟ 

Magic Farari
۲۳بهمن

خب ترم جدید شروع شد و تقریبا جلسات اول همشونو گذروندم. پوینت قضیه تو نروس بودنمه معدل ترم پیشم نسبت به ترم قبلش ۴.۱۸ رشد داشت! ولی خب هنوز خیلی عقبم. پایین ترین نمره‌م تو درسی بود که م اونو ۱۷/۵ شد!!! میدونم مقایسه معنایی نداره صرفا خواستم تو ذهنم بمونه که خیلی کار دارم. با دکتر ف کلاس دارم این ترم، سه ترم پیشم باهاش کلاس داشتم و با حال گه اون زمانم تصمیم داشتم درسشو بیفتم :))) درسی که بیش از نصف کلاس فک کنم بالای ۱۸ شدن من با ۱۰ و خورده ای پاس شدم. میدونی خیلی سوزندس!! تو حتا نباید به خودت فرصت حال بد شدن رو بدی!! چون اون پیش زمینه ی ذهنی که تو آدما ایجاد میکنی ممکنه بعدها دهانت رو صاف کند!! سو بی کرفول. اولین درسیه که قراره پروژه داشته باشیم که از این نظر هم خوشحالم و هم مُسترس! از چیزای جدید میترسم... با ک هم که قراره داشته باشم دوباره تابلوی شلوغ پلوغ و معلوم نبودن سر و ته قضیه اما به هر حال باید راهی برای فول شدن تو درسش پیدا کنم، وویس، مطالعه وحشی تر و حل تمرین و پرسش فراوان. من سر کلاسا خیلی میترسم!! این ترم زبان دارم که خب باید بگم یبار حذفش کردم !!:))) من تو زندگیم یبارم کلاس زبان نرفتم اول از همه چون اون جایی که به دنیا اومدم نه کلاسی داشت و نه اهمیتی این موضوع، دبیرستان که رفتم یه شهر دیگه!! روزی ۸ ساعت کلاس داشتم و دهنم الردی صاف بود بعدشم دوران پرشکوه گه به زندگی و عمرسوزی که نفهمیدم تهش چی شد خلاصه!! از وقتی اینجا قبول شدم یکی از دغدغه های مهمم همین زبان بود! خب اکثرا بچه ها اینجا زبانشون توپه. ترمی که زبان برداشتم به معنای واقعی کلمه مضحک بود:) نفهمیدم چی میگه و وقتی میگفت بخون از رو درس نمیفهمیدم و وای :/ عید همون سال شروع کردم به فیلم دیدن به زبان انگلیسی اونموقع حتا بلد نبودم زیرنویس بذارم :))) الان دو سال حدودا گذشته و به لطف خدا با همون فیلم و سریال دیدن های سر سری لیسینیگم فوق العاده قوی شده و حداقل اینکه ترسم یه مقدار ریخته! بعد شروع کردم پادکست دانلود کردن و پیج های آموزش زبان رو تو اینستا دنبال کردن که خب میتونم بگم خوب بود با اینکه هنوزم توش جدی نیستم... اون ترم واقعا منو در هم شکست ! پول کلاس زبان دارم به لطف خدا اما از شما چه پنهون دلم نمیاد کلی هزینه کنم شاید برای چیز نه چندان مفید! میخوام یکم فشرده تر کار کنم و بعد از عید۹۹ دیگه یه برنامه منسجم کلاسی طور داشته باشم برای فرصت کمی که دارم... میدونی اولش اپلای کردن برام کاملا یه مطلب محرز! بود اما الان میبینم به چی دلم باید خوش باشه؟ زبانم یا معدلم؟ :) هنوز فرصت جبران دارم ولی ترسهایی که درونمه خیلی منو عقب میکشه... دلم یه همراه مهربان میخواد! اینا رو گفتم به این برسم که من وقتی تو چیزی مهارت ندارم یه آدم ویک میشم!! با لبخند فراوان!! مثلا همین هفته تو دو جلسه زبان موقع چیزایی که میپرسید بیش از حد لبخند میزدم چون فقط خودم میدونم معنیش چیه :) ضعف و ترس از ضایع شدن!! در صورتی که نیازی نیست مرکز توجهش باشم!! فقط کافیه وظایفم رو به درستی انجام بدم بدون لبخند اضافی!!! مثلا همین نصب دیکشنری! چون همین لبخندها باعث شده خیلی جا ها کمتر از حقم گیرم بیاد.

نکته بعدی درس دو واحدی سه شنبه هامه که تقریبا همه ازش مینالن!!! بریم ببینیم چیه... خیلی خوب میدونم فرصت بسیار خوبیه برای جمع بندی همون درسی که پایین ترین نمره ترم پیشم بود. فقط باید جدیت به خرج بدم.

شنبه باید برم سر کلاس معارف و باهاش صحبت کنم که به لیست اضافم کنه، اگه این اتفاق بیفته و درس ک هم بردارم میشم ۲۰ واحد و نیاز به تلاش جدی دارم. خیلی جدی. در حدی که خیلی دوست دارم یه ۴ نمره دیگه رشد داشته باشم این ترم! 

حدود ۳ هفته رو کاملا به بطالت گذروندم! ۳ هفته ای که میشد کتاب گرامر این یوز رو خوند، میشد آ یا ت رو جمع بندی اساسی کرد و خیلی چیزهای دیگه...

سریال shameless رو شروع کردم که باید بگم علی رغم اینکه برای آموزش زبان توصیه میشه من اولاش خیلی متوجه نمیشدم الان خیلی بهتره اما :) نکته دیگه اینکه من تصمیم میگیرم یه سریال که تموم شد دوباره با یادداشت برداری ببینمش که این کارو نمیکنم!:/

نیاز به یه شروع وحشی و ادامه وحشی تر دارم.

اینم یادم رفت بگم! یکی دیگه از همکلاسی هام انصراف داد و رفت که دوباره کنکور بده! و امسال فک کنم آخرین سالیه که اونهمه کتابی که داشتیم به درد کنکور میخوره :) یکی از دلایل ضعف کارآمدیم تو ترم های گذشته همین ابهام داشتن بود! میخواستم یه ترم مرخصی بگیرم و دوباره کنکور بدم اما نه بخاطر اینکه رشته دیگه ای بخونم!! فقط بخاطر اینکه به خودم اثبات کنم تواناییم بیشتر بود !:) این روزا بیشتر به بعدش فکر میکنم و این منو نگران میکنه... چون هم دیر اومدم دانشگاه که هنوزم نمیدونم کار درستی کردم یا اشتباه... و هم این حجم از تنهایی یکم آزار دهندس واسم :)

باید وقت سوزی هامو به حداقل برسونم... با چک نکردن دائمی تلگرام! و عکس پروفایل ملت :// و حتا عکس پروفایل خودم به صورت موزیکال :)))

نکته مهم رو یادم رفت :)) اگه جرات کنم و ریمل زدن رو حذف کنم!! میتونم نماز بخونم. دوست دارم این اتفاق بیفته... یه پشتوانه محکم میخوام ...

حرف زیاده... فعلا تا همینجا

Magic Farari
۱۹بهمن

حقیقت اینه که مشکل واقعا برخورد ق و ایکس و وای نیست! اذیت کننده باشه یا نه دتس د رول!! چه اهمیتی داره برخورد اون چی باشه وقتی صفر تا صد قضیه خودتی. وقتی اونی که باید ساخته شه تویی. چه اهمیتی داره care دادن یا ندادن بقیه وقتی خودت همراه خودت نباشه.‌ من این ۲۰ واحد رو این ترم پر میکنم. ۴۹ واحد میمونه که یه معدل بالای ۱۷ ازت میخواد برای یه ۲۴ واحدی و یه ترم آخر و ۲۵ واحد و تمام... میبینی حتا میتونی ۸ ترمه تموم کنی اما مساله این نیست.. مسئله برداشتن درس م تو ترم ۸ نیست! چون با سه تا ۲۰ واحد و معدل وحشی طور بالا فقط ۹ واحد میمونه و یه ترم وقت برای پروژه... حالا میخواد لطف کنه یا نکنه!!! چرا خودتو خُرد میکنی؟ و عمدا اذیت!!! وقتی مسیر یک ابتدا و انتهای تعریف شده داره چرا مثلا خودتو جر میدی؟:) سیاست و دیدگاه غلط خودت بود و عدم تمرکز و تلاش.

ولی مشکل میدونی چیه؟ عدم شفافیت تو اینکه نمیدونی میخوای چکار کنی، بی اس سی نهایت ۳ ترم دیگه تموم میشه اما بعدش چی؟ برنامه و هدفت چیه؟ ازدواج با م.ع و خانه داری؟ ازدواج با م.ا و ادامه تحصیل در اینجا و شغل؟ اپلای؟ ارشد؟ تجرد؟ تاهل؟ یا شایدم ازدواج با م.ع و اتمام کارشناسی و رفتن به سوئیس و برگشتن و بچه دار شدن... دلیل ترست میدونی چیه؟ نبودن م.ع تو زندگیت :) شاید با یه مهر فراوان از طرف یه آدم حسابی خیلی از استرس هام کم شه... نیاز به محبت و ساپورت شدن دارم. ولی این رسمش نیست یکم وحشی تر باید عمل کنی، بیخود انرژی سوزی نکن سر مسائلی که واضحه!!! 

Magic Farari
۱۸بهمن

هدف اصلیم از ایجاد این وبلاگ نوشتن تمام پسماندهای ذهنی در ده سال اخیر بود و هست و پیدا کردن و تعریف کردن خودم برای خودم...

بله ده سال... از کجا باید شروع کرد؟ :) اولین جرقه های خودشناسی یا بهتره بگم خود فاش شدگی!!! سال ۸۸ بود. سالی که بدون هیچ مطالعه‌ای !:) آزمون یک مدرسه خوب قبول شدم (آخرین نفر پذیرفته شده) و سالی که خالی بودن من رو خیلی خوب بهم نشون داد اون دوران. اتفاقات تلخ و غیرقابل هندل!! برای منِ اون موقع افتاد که باعث شد خیلی ببازم تو زندگی. این اتفاقات بد که میگم جنایی نبودن!! انقدر کوچیک بودن که حتا موقع تعریفشون خود الانت میتونه یه پوزخند عمیق تحویلت بده و بگه چقدر پوچ! این فلش بک ها به من خیلی چیزا یاد داد. فهمیدم عزت نفس بسیار ضعیفی دارم، فهمیدم هدف جدی ای تو زندگی ندارم، فهمیدم از رقابت میترسم و خودم رو بازنده میدونم (در هر عرصه ای! درسی، مسابقه‌ای، گزینشی، عاطفی...) فهمیدم موجود به شدت وابسته و شاید ترسویی هستم. فهمیدم از مسئولیت میترسم. فهمیدم خودمو دوست ندارم! فهمیدم واقع بین نیستم چندان. 

Magic Farari