روزها با ماژیک

۱۲ مطلب در دی ۱۳۹۸ ثبت شده است

۳۰دی

میانترمش جزو نمرات پایین کلاس شدم با اینکه فکر میکردم خیلی خوب فهمیدمش! بعد واقع بینانه که بررسی کردم دیدم یه قسمت هایی رو فقط، اونم نسبتا خوب، فهمیده بودم. برای پایانترمش وقت گذاشتم، چندین بار وویس هایی که گرفته بودم رو گوش دادم و فکر میکردم این دفعه واقعا جزوه خودشو فهمیدم! ولی هیچ سوالی حل نکردم تقریبا با اینکه قبلش ۶۵ تومن دادم کتاب پ خریدم:/ 

امتحانشم خوب ندادم و خیلی حس ناکوت شدن داشتم، خواستم برم پیشش بگم بلد نیستم این درسو بخونم، جرات نکردم !:) غیرقابل پیش بینیه و ممکن بود بیشتر بهم بریزم.

علاوه بر اینکه حس میکنم نمره‌ام پایین میشه و به شدت ناراحتم چون معدل این ترم برام فوق حیاتیه از اینکه میبینم منم آدمی هستم که ممکنه بخونم و نتیجه نگیرم (قبلنا فکر میکردم غیر ممکنه این حالت واسم پیش بیاد!) ناراحت میشم... ناراحتم که درست و حسابی سوال حل نکردم واسش، ناراحتم که دو تا درس باهاش داشتم و تو هیچکدوم حتا متوسطم عمل نکردم!! و چطوری میتونم باهاش ارتباط برقرار کنم‌... این از اونایی بود که تو ۱/۵ سال گذشته حس عجیبی بهش داشتم و شاید اگه نمره هام بالا میشد میتونستم باهاش پروژه بردارم :) ولی نمیشه... الان همش یه حسی درونمو فرو میریزونه یعنی ممکنه پاس نشم؟o_0 میشه لطفا زیر ۱۴ نشم؟:(

خب گ هم دیگه مثل اولا نیست باهام، شاید فکر میکرد خیلی شاخم و دید نیستم!! دیگه بهانه ای هم نداشتم :/ 

خوب خوندن تا اینجا رو اکثرا، و این رو اعتماد به نفسم اثر گذاشته، موقع خوندن امتحانم به شدت استرس داشتم و همش فکر میکردم  ازم جلوترن و بیشتر حالیشونه! شاید این بی تاثیر نبود تو گند زدنم، ولی من نمیذارم اینطوری بمونه.

یه حس هورمونی دیگه! حس میکنم عاشق!! م شدم با اینکه نمیدونم مجرده یا متاهل و اینکه هیچ ربطی بهم نداریم:| در وصف هورمونی بودن حس و حالم همین بس که چند روز پیشم حس میکردم شیفته ا.م شدم:// فقط خداروشکر قدش از من کوتاه تر بود ولا میرفتم پیشنهاد ازدواج بهش میدادم!!! ینی من تو ۱۳سالگیم اینطوری نبودم که الان شدم!

اونروزم جلو کتابخونه یکی از بچه ها رو دیدم که نمیدونم اسمش چیه!!!!! نگام میکرد نمیدونم شاید لباسم واسش جالب بود!! با لبخند! سرمو انداختم پایین و رد شدم، شاید بهتر بود سلام میکردم :/ تا شب که بهش فکر میکردم و دلم میخواست بغلم کنه!!!!

ا بعد از مدتها بهم زنگ زد دوست داشتم دنیا رو سرم و رو کله پوکش تو رابطه خراب شه، همچین با ادعا میگه نمیخوام متعهد باشم که انگار واسش صف کشیدن:/ خوشحالم که باهاش صادق نبودم !!!! بی لیاقت حال بهم زن، رسما بودنش توهین بهمه و متاسفم که بهش بها میدم! و دیگه ادامه نمیدم به این ارتباط تخمی

دلم پوکیده، نه تو دنیام کسی هست و نه تو دنیای کسی ام، همش فکر میکنم شانسم برای برقراری ارتباط داره به صفر میرسه! تو اوج جوونی و زیبایی (منظورم اینه که دیگه جوون تر و زیباتر از این نمیتونم باشم!!!!) عملا کسی نیست بهم علاقه داشته باشه، سرم پایینه معمولا و هر وقت با کسی چش تو چش میشم داره نگام میکنه، بعضیا با لبخند بعضیا معمولی! بعضیا راه راه... ولی خب یه نگاه رو به چی میشه تفسیر کرد!!! ینی هیچکی دوسم نداره؟:( میدونی راستش خیلی به تخمم نیست ولی خب این نیاز این دوره از زندگیمه و داره اقناع نمیشه! حس خوبی نیست خب!

Magic Farari
۲۷دی

دقیقا یادم نیست چه سالی مطالبش رو میخوندم و اصلا نمیدونم چی شد که وبلاگش رو پیدا کردم! شاید اسم اون دانشگاه رو سرچ کرده بودم و وبلاگی به این اسم بود، یه چیز سبزی میاد تو ذهنم با پست های کوتاه! ولی اصلا یادم نیست چی بود! شاید اونجا کامنت گذاشته بود و یا شاید از لینک های دیگه بهش رسیده بودم... خب آدم خاصی بود و هست :) و حس جالبی داشت... امروز بعد از حدود شاید سه سال یا چارسال شایدم بیشتر... همون دانشگاهی دارم درس میخونم که خاطراتش رو مینوشت و دیگه برام غریبه نیست چیزایی که میگفت و راستش... خداروشکر :) سال اول و دوم خوبی نداشتم، مخصوصا سال دو کاملا دپرس شده بودم و به فکر انصراف بودم!! ولی گزینه دیگه ای نداشتم تا این تصمیم رو عملی کنم و کاملا حس پوچ بودن و به درد نخور بودن  تو این فیلد رو داشتم راستش، چون فکر میکردم نمیتونم رشد کنم و زبون استادا رو متوجه نمیشدم و نمیدونستم پوینت قضیه چه !! و بدیش حرف نزدنم بود... چون با کسی حرف نمیزدم فکر میکردم فقط اوضاع خودم انقدر داغونه و خب این حس بدو چند برابر میکرد.... البته گفتم که شروع نسبتا طوفانی‌ای داشتم و این باعث شده بود مرکز توجه باشم (یا شاید خودم فکر میکنم که این اتفاق افتاده بود!) و افتم خب قابل توجه بود و حسابی نمایان.

نمیدونستم باید چکار کنم و قراره به کجا برسم و چی بدتر از سردرگمی؟ و دیگه چیزی که داشتم واسم باارزش نبود! میدونی یاد یه چیزی افتادم که شاید خیلی ربطی نداشته باشه یا شاید حتا اصلا درست نباشه، فکر میکنم ما آدما جذب چیزی میشیم که توش حس قدرت میکنیم! جذب آدمایی میشیم که حس تحسین بهمون میدن، جذب کارایی میشیم که میتونیم تا حد خوبی منحصر بفرد باشیم توش... و اینطوری میشه که وقتی تو یه فیلدی نمیدرخشیم دوست داریم فرار کنیم! و مهم نیست چقدر اون چیزی که داریم با ارزشه. یه دوره‌ای حس خنگی هم داشتم خب :دی و کلا بگم که حال و هوای خوبی نبود... راستش دوران امتحاناته و علی رغم میل باطنیم به شرح و بسط کلی موضوع، نمیتونم ینی وقتش نیست...

فقط خواستم بگم که الان که بعد از چند سال خوندمش دوباره حس خوبی دارم...

این داستان ادامه داره..

Magic Farari
۲۶دی

من فکر میکنم همه ما یسری نقاط تاریک القایی تو شخصیتمون داریم! که این القا گاهی از طرف خودمونه ، گاهی ریشه در اتفاقات کودکی داره! دقت کنید منظورم از کودکی سن خاصی نیست، هر دوره‌ای که به آدما اجازه تحلیل تمام و کمال خودت رو میدی و عجیب اینکه بی چون و چرا میپذیریشون! ... مثلا شاید فکر کنیم به اندازه کافی زیبا نیستیم یا هوش سرشاری نداریم! یا هر چیز دیگه‌ای که تو وجود آدمای کمال گرا این نقاط بیشتره، هر چی زمان میگذره ممکنه به دلایلی مثل داشتن اهداف قدرتمندتر در زندگی و مشغله‌های فراوان کمتر بهشون فکر کنی، ولی معمولا وقتی میخوای تو حیطه " توجه" یه آدم یا یکسری آدم قرار بگیری، این نقاط میان تو سطحی ترین حالت ممکن‌، حالا میخوام بگم کسی که این نقاط رو تو وجود شما فعال کنه دوست شما نیست :)

Magic Farari
۱۸دی

تعامل با آدمای مختلف خیلی چیزها رو واست مشخص میکنه، مثلا اینکه در برابر تیپ مختلف آدما سعی میکنی چه رفتاری نشون بدی و کدوم یک از این رفتار ها باعث میشن احمق بنظر برسی. تو این مدتی که اندکی با آگاهی بیشتر زندگی خوابگاهی رو تجربه کردم (قبلش هم تجربه کرده بودم منتهی "تفاوت" هیچ تعریفی واسم نداشت اونموقع!) به موارد زیادی رسیدم. یکیش این بوده که یکی از شرایطی که باعث میشه صفت حماقت به خودت و دیگران اثبات شه عدم تغییر در رفتاره! اینکه تو مدتها یه رفتاری نشون دادی و یه ریسپانسی گرفتی که اذیت شدی، تکرار دوباره همون رفتار نشانه چیزی جز این نیست. اینکه استراژی رفتاری نداشته باشی، اینکه ذره ای سعی نکنی آدمای دورت رو بشناسی و به توهمات ذهنت استناد کنی! اینکه تا حد بسیار زیادی واقع بین نباشی...

الان خوابم میاد ولی حتما بعدا ادامه میدم این نوشته رو...

Magic Farari
۱۸دی

●تعلل

●اقرار به ضعف و ناتوانی ۱. به صورت توهمی ۲. پیش هر آدم درست و غلطی صرفا و یقینا برای جلب توجه و توجیه!

●واگذاری نتیجه حتا قبل از هر اقدامی

●استراژی نادرست رفتاری! خصوصا بعد از اثبات گونه وجودی یک آدم به صورت کامل واضح

●بعضا شوخی های تخمی و نابجا

●سرخوشی بی معنی و سرازپا نشناختن های بی مورد و بی مفهوم، یا بهتره بگم نشون دادن رفتارهایی که خودم کاملا آگاه و واقفم که نمایشی بیش نیست!

●زندگی لابلای نظرات دیگران

●نگرانی :)

●مدت ها راجع به یک مسئله فکر کردن و در زمان اقدام، اکت کاملا تخمی و مخالف با حس و حال

●ترس از خودم بودن

●دپرسی و سرخوشی آزار دهنده

●بعد از یادگیری رفتار عدیت گونه!

●ترس...

Magic Farari
۱۸دی

میتونم ساعت ها به عکس های پروفایلش زل بزنم و تشعشع قدرت رو با تمام وجود حس کنم! یه چهره کاملا معمولی اما با ژست هایی که قدرت و اعتماد به نفس رو فریاد میزنه... چند بار تو سالن مطالعه دیدمش، رها از هر چیزی در حال حل کردن تمرین بوده... و عجیب نیست که دیدم رنک ۱ دانشکده‌ایه که تعداد دخترا انشگت شمارن و ادعا دارن که پسرا باهوش ترن تو این زمینه ها!! کاملا مشخصه کم حرفه و پوینت مثبتش اینجاست که هیچ غمی پشت این کم حرفی نیست، اینو میفهمم چون دیگه حالم بهم میخوره که کم حرفیم معرف خودخوریمه:/ 

این تایپ آدما یه چیزی رو تو وجودم شعله ور میکنن، بحث مقایسه نیست شاید اما عمیقا از تصور بودن یسری ویژگی ها درون خودم به وجد میام! ینی کاش بتونم یه وجود بیاورم این مدل بودن رو... در حال حاضر ارتباط چشمیم به صفر میل میکنه! فکر کن از تصور اینکه با کسی چشم تو چشم شم و نگاهشو برگردونه! (حتا در این حد) تو صورتشون نگاه نمیکنم. بعد انتظار معجزه دارم :)ک. تو طول این ترم ۳ تا سوال پرسید که هر سه تا رو غلط جواب دادم.. البته بهتره بگم اولی رو اصلا اجازه ندادم پرسیده شه!!!! این مدل "بودن" اذیتم میکنه یه موجود بی اعتماد به خود... و تمام این عقب موندن ها اورثینکینگ !! راجع به نتیجه بوده! 

Magic Farari
۱۲دی

فقط کافیه از یه موضوع پیش افتاده بهم بریزم دیگه کلا تمام حرکات چیپی که از ۵۰۰ سال پیش تا الان زدم رو یادم میاد و فاک گویان از صحنه خارج میشم:|

Magic Farari
۰۹دی

تو بیمارستان جز خانواده ام( که همیشه فقط همین ها کنارم بودن.... مادرم...) هیچکس نبود و من چطور حس عمیق و حقیقی تنهایی رو با واژه‌ها بیان کنم....هیپکس نبود.. هیچکدوم از اون آدمایی که با تمام قوا سعی میکردم رضایتشونو کسب کنم! خودمو باهاشون مقایسه کنم! ازشون ناراحت یا خوشحال باشم به صورت پایدار! هیچکس نبود........ و این حاله سیاه رو کی حس میکنه جز کسی که تجربه‌ش کرده.....

بعد از مرخصیم تصمیم گرفتم وابستگی دارویی رو کلا قطع کنم و عملا دیگه پیش روانپزشک نمی رفتم ولی دچار یه حالتی شده بودم که نمیدونم اسمش شیداییه یا نه! عملا بی پروا شده بودم و کاملا در یک قدمی به گ.ا.ه  رفتن حقیقی بودم (شاید از اتفاقات این دوران بگم بعدها) با دروغ به آدمای غریبه نزدیک میشدم و انگار از سر کار رفتنشون حال میکردم و چقدر حقیر بودم :) لازم به ذکره که تمام آدمایی که اینطوری بهشون نزدیک میشدم هیچ یک آدمای خوبی (در تعریف خوب و بد بودن به صورت کلی!) نبودن ....میدونی جالب چیه؟ بازم باهاش حرف میزدم :)))) حالم ازش بهم میخورد! عملا حس میکردم القا کننده بخش عظیمی از حس های بدم همین شخص بود ولی بازم باهاش حرف میزدم.... دوباره شروع کردم به درس خوندن و شرکت در کنکور و اینبار با تصمیم قطعی برای رفتن به دانشگاه... رتبه ام به طرز قابل توجهی بهتر شد و خدا رو شکر بخاطر لطفش که قطعا بخاطر لیاقت من نبود :)

تصمیم جدی داشتم که شمارمو عوض کنم و شیفت دیلیت! اما نتونستم و در حین مکالمات بعدی با دروغی دیگر :)) حقیقت موجود رو گفتم! میدونی چیه؟ من انقدر درون قلبم از اینوشخص متنفر بودم که حتی حاضر نبودم ۱ ساعت در کنارش باشم (حتی این قبل از شناخت حقیقی‌ه)... تصمیمات هیجانی و بلاخره دیدار! دیدن آدمی که حدود دو سال باهاش تلفنی حرف زده بودم و عکسشو دیده بودم (من به این شخص حتا تو اون مقطعم هیچ حس عاطفی نداشتم!! اگرم داشتم واقعا بخاطر نمیارم) دیدار فوق عجیبی بود! اصلااااا آدم نرمالی نبود! نحوه حرف زدنش! حرکاتش واقعا منو میرسوند! میتونم بگم از بدترین حس های دوران عمرم بود.. بعد از چند مدت پاشد رفت بکم اونورتر و چیزی خورد که اصلا نمیدونم چیه و هیچ ایده ای راجع به حس اون لحظه‌ام برای توصیف ندارم! کاملا گیج بودم :) هی... اون دوران گذشته و الان دارم "سعی" میکنم و به خاطر میارمشون ولی با همین حد رقت هم بازم عمیقا دلم به درد میاد... موقع خداحافظی نمیدونم چرا (میدونم! هورمون احمق بودن!) چرا حس کردم آدم محترمیه و اصلا چرا فکر کردم؟ چرا درگیر بودم.... گفتم میشه دستتو بگیرم!!!!! این من نبودم! هرگز.... من هیچ حس خوبی به این آدم نداشتم، آیا باقیمانده بی ارزش پنداری خودم بود؟؟؟ گفت اتفاقا خیلی دوست دارم، اینو نه با لحنی که داری میخونی! به شدت عجیب، با لرز و بیقراری و حس فرار که هیچوقت تو زندگیم ندیده بودگ و ندیدم. چند ثانیه دستشو گرفتم و عملا حس میکردم دستشو داره میکشه... گاهی فکر میکنم یه کابوس بوده! یه کابوس وحشتناک...

ادامه داره....(دلیل مرور این خاطرات، تماس تلفنی امشبه...)

Magic Farari
۰۸دی

تا جایی که ذهنم یاری میکنه اواخر سال ۹۳ بود که با وبلاگش آشنا شدم. پست هاش رو میخوندم و بهتره بگم القاهای خودش سبب شد فکر کنم آدم خاصیه! واسش چند باری کامنت گذاشتم و طبق طبیعت اون دوره از زندگیم سر هیچ و پوچ، واقعا بدون حتی یک جمله منطقی برای توجیه کارهام... نه ... شاید حس تنهایی و سرخوردگی اون دورانم بی تاثیر نبود،  شروع کردم به حرف زدن باهاش و توصیف شرایط اون دوره و تیر خلاص! با جواب های کاملا از نوع طرفداری بی دلیل از من و حس هام کم کم از این حس های افسانه‌ای در من شعله کشید که خدا این عامل خیر رو سر راهم قرار داده :)))) (پرانتز تا اتوبان شهید ستاری) میدونی الان که فکر میکنم واقعا عامل خیر بود اما نه به اون شکلی که انتظارش رو داری از نوع یاد گرفتن از زخم هات...‌ داشتم واسه کنکور میخوندم( کاملا منفعلانه و از روی عادت، بار اولم نبود. صرفا یه آدم به گفته دیگران باهوش کاملا سرخورده بودم) گفت اگه کمکی ازش بربیاد دریغ نمیکنه :) و خیلی راحت شماره‌سو واسم ایمیل کرد! بر اساس موقعیت اجتماعیش (که ذکر نمیشه! و تفکرات اون مقطع) هر حرکتش نشان از بهترین بودنش بود واسه من :))

اولین تماس تلفنی.... و چرا... چرا سعی میکردم خوب باشم؟ نه فقط با اون. چرا همیشه سعی میکردم همه رو راضی نگه دارم و اونی باشم که نبودم! اصلا نبودم!! بعد چند بار مکالمه بحثش به سمت خاص بودنش و محبوب بودنش کشیده شد و اینکه دخترا چقدر دنبالشن:)) و تظاهر به مذهبی بودن، میدونی تمام اینا هم واسه من که الان دارم مینویسم هم واسه تویی که احتمالا داری میخونی فوق مسخرس :)) ولی ما تو اون موضع باور کن متوجه نمیشیم! یا حداقل خود گول زننده های حرفه‌ای میشیم حالا فرض کن بدون هیچ تجربه‌ای با معصومیت و ذهن پاک راجع به آدم ها:)...شروع کرد به تحلیل حس هام و بهم گفت افسردگی داری... این شد شروع مراجعه به روانپزشک! و حدود یک سال مصرف داروهایی که دوای درد من نبودن... مکالمات ادامه داشت به مرور کاملا حس میکردم آدم درستی نیست، از سوال هاش از عقایدش از خیلی چیزا اما حتی به خودم اجازه نمیدادم باورشون کنم :) میدونی چرا؟ چون تنها آدمی بود که تو اون اوضاع فوق گند بهم توجه نشون میداد و ببین که انفعال با آدم چیکار میکنه... و حالم هر روز بدتر میشد و هر روز حس پوچی بیشتر و بیشتر بهم غلبه میکرد و نتیجه افزایش دوز داروها بود تا اینکه اون سال کنکور دادم و بدترین رتبه‌ای که میشد بیارم رو.... هیچوقت واسش مهم نبود چی میشه چون اون دنبال چیز دیگه‌ای بود:) خودم پیام دادم که فلان رشته و فلان جا قبول شدم :) مشخصا دروغ گفتم و تو بهم بگو چرا ... میخواستم ارتباطم رو کاملا باهاش قطع کنم و دوباره به زندگی برگردم راستشو بخوای هنوز نفهمیده بودم که چی شده .... این نقطه شروع نه فقط دروغ گفتن بلکه در دروغ زندگی کردن بود... انقدر درونم بی ارزش شده بود (اینو حالا میفهمم) که رو پروفایلم عکس دیگران رو میذاشتم :) و فکر میکردم هر کسی در هر شرایطی بهتر از منه! شروع کردم به زندگی فیک دانشجویی و... خدای من:) میدونی؟ فکر میکردم خیلی خفنم که تو نقشم حرفه ایم ولی در واقع نمیدونستم که احتمالا جزو ابله ترین آدما بودم که... خودت میفهمی چی میگم :) دروغ گفتن هام همینطوری رشد میکرد و عملا دیگه من"ی وجود نداشت... پاییز اون سال سوساید کردم، که حتا این کارم هم از رو جرات نبود! هیچ دلیلی برای ادامه نداشتم حس میکردم یه آدم کاملا ورث لث و پوچم! و شاید واقعا هم بودم..... چند روز بستری بودم و عملا خطری تهدیدم نکرده بود :))) و فقط یه رنج برای خانواده‌ام... که هزاران بار وای بر من که نمیفهمیدم......

Magic Farari
۰۸دی

دلم برای به وجد اومدن هام تنگ شده.....

برای رویاپردازی هام...

Magic Farari