روزها با ماژیک

۲۶تیر

You have to CHOOSE to make different

يكشنبه, ۲۶ تیر ۱۴۰۱، ۰۶:۱۱ ب.ظ

از اون روزا که یه برنامه سبک چیدم که تمومش کنم ولی شد از نوعی که به بطالت بگذره و دلت بخواد هر کاری کنی جز انجام اون برنامه. نمیدونم شاید چون این پایان و شروع اون پروسه اصلی بهم اضطراب میده و سعی میکنم خیلی زوزکی به تعویقش بندازم -- این تعارف با خود یا فول کردن خودت دیگه نوبره!

حس خلا بعد از تموم کردن هر چیزی حتی سریال یه مساله آزاردهندس واسم -- دیشب فکر میکردم در جواب الان داری چیکار میکنی و برنامت چیه چی دارم بگم؟ راستش جوابشو دارم ولی تمایل حرف زدن رو ندارم به واسطه کیفیت بالای روابطی که دارم :)

میم سالمط سال ۹۸ یه عکس از خودش استوری کرده بود که خیلی خوب بود. قدرت رو تو بادی لنگویج این دختر میبینم و همیشه یاد نوع سرچ کردن مقاله ش میفتم و برای بار صدم به خودم میگم چقدر سخت میگیری سر چیزای بیخود. خروجیش فوق العاده بود نو مدر وات! مثل نوس که خیلی ریلکس طور کاراش پیش رفت.

این شخصیت وابسته امانم رو برید و این ترس و منتظر تایید گرفتن واقعا تا حالا گند زده به همه چی. به اتمسفر مزخرف دورمون فکر میکنم به تاثیرپذیری به خیلی چیزا -- نمیفهمم و میکس احساسات داغونم میکنه.

بعدازظهرها حدود دو ساعت میخوابم و شب ها قبل از نیمه شب و مطالعه در طول روز بیشتر حالت اسکیم کردنه و میدونم که باید طور دیگه ای باشه. یاد یکی میفتم دوران دبیرستان -- اولین بار که اسم رشته هوافضا رو شنیدم. دوران پیش دانشگاهیش فکر کنم تو سالمط زندگی میکرد و  به واسطه فهمیم که طرف رو الگوی خودش قرار بوده و در نهایت هم تعییر رشته داد. خلاصه طرف یه روتین ثابت از ۱۲ شب تا ۵ صبح داشت، یادمه یبار ۱۲ که شد تو همون جایی که داشت درس میخوند رو تختی رو کشید روش و خوابید، بلافاصله!-- دورانی که حساسیتم به نور و صدا دیوونم میکرد از بس ذهنم خالی بود.

هر بار که یادم میفته میفهمم اصلا آدم زندگی جمعی نیستم -- نه اینکه بد باشه به طور کلی اما خیلی آسیب عملکردی میبینم و دقیقا نمیدونم چرا. خلاصه که با ترازهای خفن و با اون تلاش با معنی همون سال اول هوافضا تهران قبول شد و خب براوو.

همه اینا در شرایطی اتفاق میفتاد که مطلقا هیچ رویایی واسه دانشگاه رفتن نداشتم -- مطلقا هیچ. بخش عمده ش بخاطر شخصیت پوچم بود و حس زشت بودن. ارتباطم با ب [پفیوز -- فحش نیست، تعریف علمی اون مدل شخصیته] و شروع زندگی در ظاهر [باطنش رو نمیدونم] ناموفق نزدیک ترین آدمای دورم که شروع دعواهای وحشیانه بود، زندگی عاطفی همیشه مشکل دار خ و تمام این عوامل عشق رو تو قلبم کشت -- لیترالی عشق به هر چیزی و لیترالی کشت. همیشه فکر میکردم آدم تنبلی هستم و دایما خودمو سرزنش میکردم ولی واقعا حقم نبود. دایما فکرم این مدلی بود که بدون اینکه کسی عاشقم شه و از این مزخرفات چطور به زندگیم ادامه بدم.

برای دو سه سال مطلقا حس میکردم روحم مرده -- نه دیگه حرفای ب ناراحتم میکرد و نه دعواها و بحث های تکراری. هیچی نمیخواستم مطلقا هیچی و دلم میسوزه واسه خودم که اون موجود شاداب ۸ ساله که کلی پرحرف و رویاپرداز بود چی سرش اومد. دلم میشکنه هر بار از مرور اون روزها.

حالا نباید روزامو این مدلی بگذرونم. بعد از احادیث نوس در مورد خفن بودن و سرخورده نشدن :)) -- بعد از اینهمه به حاشیه رونده شدن. بعد از اینهمه شکستن.

*بقیه عنوان: decisions to create a better life

هی با خودم میگم ینی چی میک دیفرنت :)))))))

۰۱/۰۴/۲۶
Magic Farari