روزها با ماژیک

۲۴تیر

Bibliosmia*

جمعه, ۲۴ تیر ۱۴۰۱، ۰۷:۱۹ ب.ظ

the smell and aroma of a good book*

می خواستم عنوان پست رو بذارم ٬٬بوی کتاب نو٬٬ که گوگل اینو اورد و راستش فکر کنم بیشتر اشاره به کتاب های قدیمی داره که یه بوی خاصی دارن حالا به هر حال.

بچه که بودم همیشه دنبال محتوای سنگین برای ایمپرس کردن بقیه [احتمالا] میگشتم. یادمه یبار یه جمله ای خوندم که اصلا تو اون سن درک سطحی هم نداشتم حتی، جمله این بود که یه پسری از مادرش میپرسه چطور زن لایقی پیدا کنم و مادرش در جواب میگه روی مردی لایق شدن تمرکز کن. طی این سالها خیلی این جمله واسم رنگ و مفهوم پیدا کرد. اینکه چقدر میشه به ابعاد مختلف زندگی ربط و بسطش داد.

از آدمایی که مثلا در نقش عاطفی تو زندگیم بودن و اینکه چقدر مچ با حال اون مقطع بودن شگفت زده میشم. ترسو، نیدی، دروغگو، دنبال تغییر، حتی ناامید [که حقیقتا ریدم تا اینجا] -- بله تایپ آدمایی که مچ حالم بودن. و حالا سلف اورینتد بودن خیلی بیشتر از قبل واسم معنی پیدا کرده که البته محصول کلی شکست و از دست دادن فرصت ها و روزای تلخی که درونم رو شکسته.

ارزش های واقعی رو به مرور زمان میفهمی البته که محیط و آدما بسیار نقش دارن. یاد اون شب میفتم و حرفای قشنگی که حتی به شوخی رد و بدل میشد. ٬٬ همیشه راست بگو بذار ادمای درست تو زندگیت بمونن٬٬

یاد آشوبم میفتم از فکر رفتن نوگ از اتاقمون، یا دور شدن از دایره کوچیک آدمایی که شاید فور د فرست تایم ساختم[؟] ولی شاید اونا حس متقابل نداشتن. نمیدونم، وقتی خودم با اون حساسیت های پوچ و عجیب واسه عکس گرفتن و تو جمع بودن واکنش منفی نشون میدادم شاید حس الان یکم بی معنیه. چرا فکر میکردم همه دنیا توجهشون به منه در حالیکه لیترالی به هیچ عضو هیچکس نبوده.

نمیدونم نشونه بزرگسالیه [لیت ۲۰س و باورم نمیشه خودم!] یا آزمون و خطا یا کلی دلایل روانشناسی و شخصیت شناسی مربوطه اما حس الانم نسبت به ٬دستاورد٬ خیلی عمیق تر از قبل شده -- ایجاد تغییر با شعاع بیشتر و بزرگتر از زندگی خودت.

راستش هنوزم تیک های منفیمو دارم. احتمالا باز تو جمع بودن اذیتم میکنه، رومر مضطربم میکنه و دنبال اثبات خودم میرم. احتمالا اون سرخوشی های پوچ از نظرات بقیه باهامه [که از واکنش منشی به سنم یه مشت اراجیف تحویل دادم]. اما شاید فهمیدن مشکل واقعا بهتر از متوجهش نبودنه.

یبار یه جا خوندم [نمیدونم چقدر موثق بود] که آدما جذب چهره های آشنا میشن [تو ایجاد رابطه]. این منو خیلی میترسونه چون ورودی های مغزم بیش از ۹۰ درصد چیز جالبی نبوده. شاید بخاطر همین اون روز نظرم به کسی که تو مطب بود جلب شد چون چهرش شبیه ی بود [ی آسیب زن حرفه ای در قالب یاریگر و اولین آدم بیرون که به تک تک حرفام ریکشن میداد] هر چند ازش خیلی حرفای دل خنک کن یاد گرفتم و دیدم نسبت به آدما تا حدی تغییر کرد. اما در نهایت خاطرش مساوی اردیبهشت ۹۷ه - دقیقا ایام نمایشگاه کتاب و شخصیت گروس اون مقطع که بخاطر بی هدفی تحت تاثیر کراش زنی های اونا قرار گرفته بودم و تهش توسط یه کاه مغز[تجلی خود من اون موقع] دیچ شدم و پیام ی تو همون روز که بعدا ادعا داشت خودش نبوده :))

نمیدونم اینکه شخصیت ٬٬ نگران ناراحت شدن بقیه شدن٬٬ تا چه حد منطقیه اما خیلی وقتا بخاطر همین مساله و به روم نیاوردن اراجیف و تناقضات موجود در حرف مخاطب، حس میکنم احمق فرض شدم. شاید یکی از نشانه های هوش یا سلف ریسپکت همین به روی طرف اوردن باشه.

یا شخصیت ٬٬ من همه چیو میدونم٬٬ خیلی وقتا ازم یه احمق میساخت. لیترالی کمک گرفتن از بقیه اصلا واسم مفهومی نداشت البته خیلی خودمو بخاطرش سرزنش نمیکنم چون بیشتر اوقات زندگیم کمک کننده بودم و به ندرت کسی بود که در مواردی که لازم داشتم ازش کمک بگیرم شاید بخاطر همین اون حد وابسنگی به سین داشتم چون تنها مامن امنم بود. اما حالا میفهمم که از هر کسی میشه چیزی یاد گرفت و کمک گرفتن موضوع جالبیه. هر چند اونقدر بلد نبودم که دچار تخقیر خود میشدم و احتمالا میشم!

پ. ن: روزا با سرعت زیادی دارن میگذرن و اونقدرا فوروت فول نیست -- به انتظار میشینم و اضطراب زیادی دارم. همچنان زیاد میخوابم و عادات ناسالم و در نوسان تخمه و شیرینی جات ناراحتم میکنه اما میدونم که میدونم درست نیستن. به قول خودت کاری که اینهمه سال زجرت داد و عقبت انداخت -- حالا که فرصتش هست انجامش بده.

۰۱/۰۴/۲۴
Magic Farari