روزها با ماژیک

۱۷تیر

تاریک روشن ذهن

جمعه, ۱۷ تیر ۱۴۰۱، ۰۶:۲۲ ب.ظ

جالبه که حست به یه اتفاق مشابه به مرور زمان چقدر تغییر میکنه. چند روزی رفتم تهران و هم نوس رو دیدم و هم مدرکم رو گرفتم و جز بخش دیدن معدل کل و حسرت تکراری که خیلی میتونست بهتر باشه بقیه بخش ها نو بود [شاید]. از حجم عظیم تغییرات نوس و یاداوری از گذشته هایی که اصلا به خاطرم نمیومد و خوشحالی زیاد و کلی تجربه های خوبی که داشته.

اولش از دیدن شرایط زندگی رو به روال بقیه دیپلی شاکد شدم، از قدر فرصت ها رو دونستن و عمیقا خفن بودن و سخت گذشت ولی سعی کردم خودمو آروم کنم و دوباره نیفتم تو چرخه ناراحت شدن هایی از این جنس که خواهر فلانی حس اینسکیوریتی نمیکنه [هم رشته من بود و خواهرش خفن تو فیلد دیگه]. تو خوبی :)

به اصرار نوس بلیط تیاتر گرفتم و انتخاب خوبی بود. چه کسی جوجه تیغی را کشت و هیچوقت فکر نمیکردم چقدر نظرم به بهرام. ا میتونه مثبت باشه. بار دیگه اینو حس کردم که بودن تو جمع خوب و حس مشترک داشتن چقدر خوبه و چقدر حس زندگی بهت میده. علی رغم اختلاف سنی و مشکلاتی که باهم داریم، بعد از سه سال اولین بار بود که تا ۲ صیح با کسی بیدار بودم و حرف زدیم و دلم برای این ٬٬دقیقاااا٬٬  گفتن ها حسابی تنگ بود. شاید همه چی خیلی معمولی بود اما با در نظر گرفتن بالاترین حد اغراق هم باز واسه من همه چی ایده ال بود و ذهنم آروم شد هر چند هنوز همون دغدغه ها وجود دارن. میگن قدر عافیت رو دونستن، دقیقا هضم کردم این جمله رو. کاش هنوز هم فرصتی باشه.

تو این بین دیگه تغییرات نوگ و بی محلی هاش، کریزی نوک که خودش فالوم کرد و هایدم کرده :)) و چیزایی از جنس فکر کنم دیگه واسم مهم نیست. حرفایی هم زدم که شاید بهتر بود نزنم و حتی رفتارهای نوس و تنها موندن هام -- بیخیال.

کلی تغییر تو دانشگاه و دانشکده خفن و جدید مک، سلف، بچه های هم فاز که حتی بودن تو اون اتمسفر حس خوبی بهت میده هر چند همون اتمسفر هم حالم رو بد کرد! عجیب اینجا بود که اصلا دانشکده نرفتم و باید با استاد پروژه صحبت میکردم اما توانشو نداشتم و فعلا بیخیال شدم.

نصف روز رو با موک گذروندن و راحت غذا خوردن باهاش و کادوی تولدی که بهم داد. انتشارات جنگل و دیدن نسخه فیزیکی تموم اون pdfها واقعا حس خوبی بود. حتی با اینکه خیلی گرم بود.

قصد داشتم پست خیلی طولانی تری  باشه و همه جزییات رو بنویسم اما شاید در حد کلید واژه هم برای مرور خوب باشه. هر چند دیروز اینطور بودم که کاش میشد لحظه لحظه ش رو فیلم بگیرم.

باید تو محیطی از همین جنس باشم و قدر بدونم.

خدایا کمکم کن لطفا -- یا ارحم الراحمین

پایان

۰۱/۰۴/۱۷
Magic Farari