روزها با ماژیک

۱۳تیر

مرد عنکبوتی

دوشنبه, ۱۳ تیر ۱۴۰۱، ۰۷:۱۸ ب.ظ

تهران - تیر ۰۱

نمیدونم چی بگم. مخلوط همیشگی ابهام و ترس با چاشنی شک

بخاطر آلودگی هوا بخش ادارات تعطیل بود و الان نگرانیم دو چندانه، نوس که الان آرزوم شده که بیشتر بتونم پیشش باشم و از این تغییر حالم بد میشه. سعی میکنم خودمو آزار ندم که حتی اگه با یکی تو یه شهر باشی، مجبور نیستی نزدیکش باشی!

کل روز رو باهم بودیم و روز پوچ و بی نتیجه ای بود، میم که هیچوقت فکر نمیکردم باهاش همکلام شم، کلی هیجان نشون دادم نسبت به حرفاش با نوس و این زنگ خطر بی ارتباطی رو تو ذهنم به صدا در میاره. 

در واکنش به حرفش که میایم اونجا نتونستم بگم بیاین خونه ما و کاش واقعا همچین امکانی داشتم، نفرت افزاینده نسبت به خودم و شرایطم :(

گاهی حس میکنم بعد از ۱۲ سال واقعا دارم روحم رو دنبال خودم میکشم و نیاز به تغییرات مثبت تو زندگیم دارم ولی پیچ خوردن اوضاع همیشه انرژیم رو تخلیه میکنه.

تفاوت سنیم رو واضحا درک میکنم، هم ظاهری و هم دغدغه های پررنگ زندگی و گاهی حتی تو فکر کردن هم کم میارم.

شاید هدفم از ثبت این روزا اینه که هدفمندتر زندگی کنم، که یادم نره ولی نمیدونم چرا اینقدر سخت میگذره.

انقدر سخت گذشت که از صبح تا الان ول گشتم ولی حتی سمت دانشکده نرفتم، باید میرفتم اما، اما نمیدونم دقیقا چی‌.

و ته حس هام اینکه کاش نبودم، خسته ام و با این خستگی نمیدونم قراره چیکار کنم.

ذهنم مشوشه و حتی این حالت هم واسم تکراری و خسته کننده‌س و بسه دیگه.

دوری از آدما، این ضعف های فراون شخصیتی، فرار و فرار و فرار.

هنوز حرف دارم

رفتار نوس که بر اساس منفعته و شاید طبیعی و قابل درکه. کاش میدونستم الات بهترین کار چیه.

زندگی آدما خیلی متفاوته، دوران دبیرستان تنها آرزوم این بود که یه خونه نزدیکی های مدرسه داشتیم که مجبور نبودم خوابگاه بمونم و چقدر روانم به فنا رفت، اولین جلسه ریاضی تو پاییز که شب شد و اولین بار تو عمرم که اونموقع بیرون بودم و نمیدونستم چیکار کنم. تمام دوران کنکور که روحم ساییده میشد و تنها چیزی که میخواستم فقط یه خونه نقلی تو اون شهر بود. حالا این خونه قشنگ تو یه جای خوب و کاربردی اونقدر ناراحتم میکنه که بازم یادم میفته اون دوران و فراموشی چه بی معنیه‌. موضوع آزاردهنده نوع واکنشم به این شرایطه، نوس میگه ذات ما مزاحم بودنه و اوکی! اما من، آزار دائمی نسبت به همه چی.

این ندانستن همیشه آزارم میده، دارم از گشنگی میمیرم و نمیدونم باید با کسی مشورت کنم یا سفارش بدم یا کوفت!

کاش همه چی بهتر باشه، کاش شخصیتم بهتر باشه.

۰۱/۰۴/۱۳
Magic Farari