روزها با ماژیک

۰۹تیر

سوختن یا جاافتادن

پنجشنبه, ۹ تیر ۱۴۰۱، ۰۹:۴۰ ب.ظ

با این صدا در پس زمینه.

دیروز یه پست نسبتا طولانی نوشتم و سیو نشد و الان یادم نمیاد در مورد چی بود. وضعیت آشفته ذهن، اتاق، کارایی که میکنم آثارش همه جا مشهوده. الانم نگران [یادم نمیاد اسمش چیه] نوع مداد این نوشته! هستم.

دایما یکی از رفتارهای گدشته یادم میاد و خودمو بابتش سرزنش میکنم -- نحوه ریکشن تکراریم تو گروه علی باعث تاسف میشه که چرا تو اشتباهات چرخه ای گیر میکنم؟ این چیزیه که میفهمم و اقرار میکنم و علاقه به آدمای اشتباه چیزیه که میفهمم و خودمو گول میزنم.

میدونی محیط سالم و آدمایی با روان سالم یه فرصته تو زندگی -- بهت فضای فکر کردن میده، و محیط و آدمای سمی میتونه از زندگی خسته ت کنه. شاید خیلی بدیهی بنظر بیاد اما واقعا تجربه کردنش یه دنیا حرفه.

این خواب آلودگی این شکلی اعصابم رو خرد میکنه.

 

تا اینجای پست رو دیروز نوشتم که کل روز خواب آلود بودم.

فکر کن اگه منتظر انگیزه و حال خوب بشینی قشنگ به فنا رفتی. چون هر روز تو یه مود خاصم و اگه برنامه ریزی نداشته باشم مثل تمام سال هایی که نداشتم یهو چشم باز میکنی و میگی ای دل غافل.

 

استوری های یاسمن رو میدیدم که یکی نوشته بود ده سال پشت کنکوره بخاطر پزشکی و دید پخته یاسی رو دوست دارم که اشاره کرده بود به خراب شدن ساختمونا و کلی ویرونی دیگه بخاطر بی بها کردن مهندسی و چقدر حق.

از وقتی با چیزی به اسم برنامه نویسی آشنا شدم که باز هم خیلی دیدم کوره [به هزاران چیزی که تو این دنیا هست و من نمیدونم] ولی همیشه تاسف میخورم که چقدر عمرم رو تلف کردم اونم بخاطر چیزی که نمیخواستم [چیزی که دلت واسش میره و توش یه ستاره میشی ارزشش رو داره و الا که ... ]. میدونی عرف و عوام خیلی میتونن کورت و بعضا کودنت کنن تا جایی که حق زندگی رو مختص یه گروه خاصی بدونی! بلوغ عقلی و محیط سالم لازمه که یکم فراتر از نوک دماغت رو ببینی. اونقدر خاطرات روزای اول دانشگاه روشن یادمه که گاهی تا مغز استخونم دچار تاسف میشم بخاطر ضعف شخصیتی خودم -- از کامنت قبولی تو سایت قلم چی! که یکی ریپلای کرد تسلیت میگم و برخورد ملت در مقابل رشتت چیه [انگار که در بهشت رو برق و سی ای باز بود:))] یجورایی حس دایمی از اینجا رونده از اونجا مونده. در حالیکه همینی بود که باید باشه.

با نوس که حرف میزدم دچار غلیان احساسی میشم. از اینکه چرا خود واقعیمو نشون ندادم و چرا دروغ گفتم‌. نمیدونم چقدر حق داشتم و چقدر نه اما راه حل جواب ندادن به سوالاتی که دوست نداشتی بود نه دروغ گفتن! -- دروغ نمیتونه رابطه با ادما رو حفظ کنه هیچوقت یادت نره. قدر فرصت ها رو تا وقتی که هستن و داریشون بدون. راستی نمیدونم چقدر تغییر کردم یا اصلا تغییر کردم و اگه فرصتی باشه، اشتباهاتم رو تکرار میکنم یا نه اما همیشه متاسف خواهم بود بخاطر اونهمه حس بی ارزشی که منجر به دروغ بافی و فرار از واقعیت میشد.

دیروز داشتم در مورد شخصیت نمایشی میخوندم و دیدن علایمش ناراحتم میکرد اما نمیدونم چقدر از داشتن یه ویژگی طبیعیه و چقدر اختلال. 

باید بازه شروع و انتهای مشخصی داشت تا جایی که بشه والا زندگی میشه یه سیر پوچ دراز.

 

۰۱/۰۴/۰۹
Magic Farari