روزها با ماژیک

۰۲تیر

حس گرافی

پنجشنبه, ۲ تیر ۱۴۰۱، ۰۹:۱۳ ب.ظ

با این صدا در پس زمینه. [نه ویدیو رو دیدم و نه لیریک رو کامل خوندم -- صرفا نتونستم [سعی هم نکردم] به تلگرام لینک بدم-- حسش تو قلبم نفوذ میکنه][حالا مثلا اصلا گوش میدین :))]

 

نوس این آهنگو فرستاده بود و برخلاف من همیشه سلیقه موسیقیش قشنگ بود [این دو روز دوباره زدم تو فاز حصین!].

اگه میتونستم احساساتم رو گراف کنم اصلا چیز جالبی نمیشد، یه میکس عجیبی از ترس، خشم، غم، پوچی، خستگی، عذاب وجدان، محبت.

شاید یکی از سخت ترین حس های دنیا باشه که به کسایی که رابطه عمیق عاطفی داری حس خشم پیدا کنی، اونم نه بخاطر اونا بلکه بخاطر خودت. این میشه که دائما واست سوال میشه که چرا باید دنیا میومدم؟ نه از اون سوالای کلیشه ای که 90 درصد آدما میپرسن. خیلی واقعی تر خیلی طولانی تر. ناخواسته بودن و کلی تلاش واسه سقط شدن [اصلا ملامتشون نمیکنم، سخت بود همه چی]، تو هر شرایط پیشرفت گند زدن و این حال دائما داون چه نقشی قرار بوده داشته باشه؟ من آدم حرف زدن و آگاه کردن نیستم، من آدم خشمم، تو خوذم فرو رفتن، متنفر شدن، مریض شدن. گاهی میتونم طرف مقابل رو درک کنم و اون نگرانی رو تجربه کنم اما مرورش فقط خشمگین و غمگینم میکنه. خیلی حرف دارم از فداکاری یا حتی فدا کردن خودت با نگرانی های بیجا و بجا بخاطر موجود دیگه ای که تولید کردی، پس خودتون چی؟ :"(

ترس مغزم رو گول میزنه، مثل دوران نوجونیم که به داستان سازی های ذهنم پناه میبردم، یه دختر خفن [بر اساس معیارهای خفن بودنه اونموقع هام] و دبیرستان تلجی تلخ و واقعیش -- اما اون دوران خوب بود [فکر کنم]. اما حالا به آدمای بی ربط جذب میشم، هیچ چیز عمیقی تو وجودم شکل نمیگیره، انتظارات پوچ و سطحی و یه حس دائمی فرار که نمیدونم چطور باید با اطمینان باهاش دییل کنم.

کاش میتونستم بیشتر بنویسم و تاثیری داشت.

 

۰۱/۰۴/۰۲
Magic Farari